![]() |
![]() |
|
|
سلام ،
سلام امروز با سلام اولین پست این خونه فرق داره . سلام امروز یه جور بوی دلتنگی به همراه خودش داره ، حکایت اون دسته از آدمایی رو پیدا کردم که مجبور شدن از خونه اشون کوچ کنن و با اینکه خونه های جدیدی رو می سازن و سعی می کنن بهش رنگو لعاب بدن ، اما باز هوای همون خونه قدیمی به سرشون می زنه . سلام امروز یه جورایی باز منو به روزهای نه چندان دوری برد که تو این خونه دوستای خوبی پیدا کردم که با خنده هام شاد شدن و با گریه هام غمگین . نمی دونم شاید یه وقت یه روز نه چندان دور دوباره بتونم دور از شر نامحرمان باز از روزمرگی هام بنویسم - به همون سبک و سیاق قبل که کلی دلم براش تنگ شده ! خواستم بعد از مدتها یه پست جدید محض رفع دلتنگی تو این خونه بنویسم . مراقب خودتون باشین - فعلا عزت زیاد ! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت توسط مونی |
|
|
فعلا برای مدتی نا معلوم دیگه اینجا نیستم !
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم مهر 1387ساعت توسط مونی |
|
|
لحظه دست کردن حلقه ها ناب ترین لحظه این 3 سال و 2 ماه و 1 روز بود ! |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم شهریور 1387ساعت توسط مونی |
|
|
همه چیز در هاله ای از ابهام قرار گرفت .
سر یه سری برنامه های الکی پلکی هم اعصابمون به هم ریخته هم کلافه شدیم . خسته شدم از حرف و حدیث ! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت توسط مونی |
|
|
سلام !
دوست جونا ممنون از همه ابراز احساس ها و محبتاتون . پنج شنبه ای علی جونم مهمون داشت و قرار بود چند تا از دوستاش با خانوماشون که قبلا هم ما رفته بودیم خونه هاشون بیان اونجا . منم برای شام لازانیا و سوپ شیر درست کردم به همراه برنج که علی آقا زحمت جوجه کباب کنارش رو کشید به علاوه سالاد و ترشی و ماست و خیار و ..... جای همگی خالی خیلی خوش گذشت و همه چیز عالی بود . علی جون هم چند بار از من تشکر کرد . منم اون شب پیراهنی رو که خواهرش برام سوغات آورده بود پوشیده بودم که خدایی هم خوشگل بود و هم خیلی به من میومد ، علی جونم هم اعتراف کرد که من خوشگل شدم ! روز جمعه هم با خونواده علی جون گذروندیم . صبح امروز هم علی گفت که مامانش گفته اگه میخوائیم در راستای یکی شدن قدمی برداریم تا پیش از رفتن خواهرش این کار رو انجام بدیم . صبح هم دوتایی در همین راستا شناسنامه به دست راه افتادیم دنبال یه محضر خونه برای گرفتن برگه ازمایش . وای تمام راه پاهام سست شده بود و رمق نداشتم ، یه جور خوشحالی با نگرانی و اضطراب توام شده بود و تا به خودم میومدم همه چیز رو به خدا واگذار میکردم تا بهترین ها رو برامون رقم بزنه . زمانی که تو محضر خونه نشسته بودیم تا برگه آزمایشگاهمون آماده بشه ، همش پیش خودم می گفتم یعنی همه انتظارام تموم شد ؟ همه دلنگرانی هایی که از دوری علی جونم داشتم ، تموم شد ؟ ایا لحظه به آرامش رسیدنم کنار علی فرا رسیده ؟ من و علی جونم می تونیم همراه خوبی برای یه زندگی مشترک برای هم باشیم ؟می تونم خیلی بیشتر از این چیزی که الان هست کمک حالش باشم و یه همراه خوب برای زندگیش باشم ؟..... خلاصه که دوست جونا همچنان نیازمند یاری سبزتان هستم ، منو از دعا فراموش نکنین .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم شهریور 1387ساعت توسط مونی |
|
|
سلام دوست جونا !
به علت ذیق وقت و به رغم اینکه خیلی دلم می خواد براتون بتعریفم باید به نوشتن چند تا جمله اکتفا کنم . روز نیمه شعبان مراسم خواستگاری و نیمچه بله برون انجام شد . از این لحاظ می گم نیمچه ، چون من و علی سر یه سری مسائل به توافق رسیده بودیم که خونواده ها مخالفتی درباره اش نکردن ، اما یه سری مسائل کوچیک موچیک مونده که حالا نمی دونم حل میشه یا همونا می تونه مشکل ساز شه ؟! به هر حال به دعای خیر تک تک شما دوست جونا نیاز دارم . به قول الهام هر نفسی می تونه یه مسیر خوب رو پیش روی آدم بذاره . ممنون از همتون ! بازم میگم دعا یادتون نره ! پ.ن : اگه ایشالا ماجرا ختم به خیر شد میام و جزئیات کاملش و براتون تعریف می کنم . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت توسط مونی |
|
|
سلام به همه دوست جونا ! نمی دونم چرا با اینکه برنامه روز جمعه به خوبی و خوشی برگزار شد ، اما حوصله نوشتن ، شرح و بسط ماجرا رو نداشتم . الان یه کم روبراه تر هستم ، یه کم تغییرات تو محیط کار داشتیم که در تاخیر اطلاع رسانی من بی تاثیر نبوده . پنج شنبه بعد از ظهر به اتفاق علی جونم و دو تا از خواهرای علی اومدیم بیرون و در نهایت منو رسوندن تا خونه جدید ، هر چی اصرار کردم که بیان بالا و چای بخورن نیومدن و برنامه موکول شد به همون جمعه بعد از ظهر . پنج شنبه تا نیمه های شب بیدار بودم و در تکمیل کارهای مامانم اینا به امر جمع آوری و شستشوی سرویس های بهداشتی و تزئینات پرداختم . صبح هم بعد از صرف صبحونه یه بخش دیگه ای از کارها رو انجام دادم و بعدش چون خواهر زاده خانوم علی خونه اش بود و خواسته بود من برم پیشش . تو راه هم کمی خرید کردم و رفتم اونجا . یکی دو ساعت بعد خواهر علی زنگ زد برای قرار بعد از ظهر و گفت که مامان علی نمیاد . از اون طرف هم مامان من تهیه شام دیده بود که اگه طول کشید شام نگهشون داره . منم خیلی بهم برخورد که مامانش نمیاد و گفتم سمپاشی های کرزیلا کار خودشو کرده . کرزیلا خیلی دوست داشت که بیاد خونه ما و چون باید یکی از اعضای خونواده حتما پیش باباش بمونه این دفعه در صورت اومدن مامان علی قرعه به نام اون می افتاد . واسه همون می خواست مانع از اومدن مامانش بشه و ذهنشو از قبل شستشو داده بود . منم کلی حرص خوردم و در نهایت و در دقایق 90 مامان علی جونم اومدنی شد . من زودتر از اونا آزانس گرفتم و رفتمو خونه ، لباس عوض کردمو یه دستی به سر و صورتم کشیدم . تا ظرف میوه رو چیدم ، دیدم که زنگ می زنن و علی اینا اومدن . ساعت حدود 8 بود . بعد از سلام و احوال پرسی کمی تا قسمتی همه خونه رو دید زدن و رفتن تو پاسیو که چشم انداز قشنگی داشت و چند تا عکس دسته جمعی انداختیم . مامانم همن با یه اشاره گفت که قابلمه های غذا رو که از قبل آماده کرده بود برای دم کشیدن روی گاز بذاریم ، من و خواهرم هم به آماده کردن بقیه بساط شام پرداختیم و من میز رو آماده کردم . هر چی معطل شدیم بابام نتونست خودشو از جلسه ای که باید حتما توش شرکت می کرد خونه برسونه و به همین دلیل شام رو سرو کردیم . مامانم بنده خدا خودشو به زحمت انداخته بود و سه جور شام غذا درست کرده بود . با اینکه ظرف و ظورفمون تو خونه جدید خیلی جور نبود و خیلی چیزها رو نیاورده بودیم ، اما بالاخره میز شام چیده شد . بعد از شام هم چای و شیرینی سرو شد تو پاسیو و در آخر هم هندوانه ! علی جونم دیگه داشت خوابش می برد اما مامانش اینا پا نمی شدن که برن . علی می گفت دوست دارن بشینن ، بعد غر و لندشو سر من می کنن . از اون طرف هم کرزیلا زنگ زد و جیغ جیغ که چرا اینا شام موندن خونه ما . دم رفتن هم براش یه ظرف غذا کشیدم که ببرن . خلاصه همه چیز بهخوبی انجام شد بدون اینکه حرف خاصی راجع به وضعیت من و علی زده بشه . دوست جونا دعا کنین که تو وضعیت پر استرسی هستم . فعلا همین ، عزت زیاد
پ . ن : قضیه مسافرت به احتمال خیلی زیاد کنسله ! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت توسط مونی |
|
|
سلام . دیروز یه پست مبسوط به سبک گذشته ها از روزمرگی های این هفته ام نوشتم اما بلاگفا یاری نکرد و همش پرید . حالا هم خیلی دلم می خواد بنویسم اما به علت خواب آلودگی بعیده به طول و تفسیر دیروز بتونم بنویسم . حالا سعی می کنم ببینم چی میشه . هفته جاری در کل هفته بدی نبود ، با وجود اینکه شنبه شب بعد از اینکه درد عفونت کردن انگشت شصت پامو بعد از دو هفته تاب نیوردم با علی جونم رفتیم درمانگاه و به تشخیص پزشک اورژانس باید یه گوشه از ناخنش رو بر می داشتم . از صدقه سری این جراحی سرپایی هم ۳ روز مرخصی استعلاجی نصیبم شد ، که ۲ روزش رو تو خونه علی جونم بودم و یک روز هم با خواهر زاده محترم ایشون به گشت و گذار در خیابانهای تهران پرداختیم . روز اولی که خونه علی جونم بودم یعنی یکشنبه پام درد بیشتری داشت . برای همین بعد از انجام هر کار کوچیکی می یومدم رو کاناپه می شستم یا روی چهارپایه کوچک آشپزخونه کمی استراحت می کردم و بعد دوباره ادامه می دادم . اا روز دوشنبه کمی بهتر شده بودم برای همین چون حوصله ام سر رفته بود برای یه ساعت از خونه زدم بیرون و به چند تا فروشگاه نزدیک خونه علی جونم یه سرکی زدم و کمی خرید کوچولو کردم . دوشنبه شب هم خواهر زاده علی به همراه کرزیلا اومد خونه علی ، بماند که این کرزیلا با حرفای بی منطق و چرندیاتش اعصابمونو به هم ریخت ، اما در نهایت برنامه از این قرار شد که خواهر زاده جون بمونه و سه شنبه با هم بریم گردش وخرید ! سه شنبه صبح رفتم پیششونو بعد از صرف صبحونه نسبتا مفصل به همراه علی جون از خونه زدیم بیرون و آرایشگاه ابری شد اولین ایستگاه گردشگری ما! خواهر زاده جون موهاشو کوتاه کرده و بعد رونه کوچه برلن و رفاهی شدیم . از اونجا هم علاوه بر خرید های ریز و پیز ، اینجانب در پی آموزش شمع سازی از میژون وسائل این هنر زیبا رو خریداری کردم ! ناهار رو هم چلوکباب زدیم تو رگ و بعد برای خرید تاپ و لباس تو خونه رفتیم ولی عصر که چیز مناسبی پیدا نکردیم . اما من ازاون پاساژ میدون کلی گل تزئینی خریدم ! که علی جونم چند تا شاخه اش رو کش رفت . شب هم بعد از عوض کردن پانسمان پام رفتیم که خواهر زاده جون رو برسونیم ، مامان و خواهر علی جون رو هم تو حیاط دیدیم و من مجبور شدم که یه خورده باهاشون وایسم به حرف زدن . در راستای جلوگیری از ورود روز جمعه کرزیلا به خونه ما هم در خفا خواهر بزرگه علی جون رو با یه جمله یاد آوری دعوت کردم تا به همراه علی جون و خواهر زاده و مامانشون تسریف بیارن . این رفتار نتیجه رفتارای خود کرزیلا است . من از اول رابطه با علی جونم به خواهراش به چشم خواهر خودم نگاه کردم اما اون نسبت به من اینجوری نبود و انگار که جور بی شوهریش رو باید من پس می دادم ، البته نه فقط من بلکه هر گزینه دیگه ای هم که به جز من در کنار علی قرار بگیره آش همین آشه و کاسه همین کاسه ! بالاخره این آدم باید یه جای زندیگی بفهمه که شیوه رفتاریش با آدمای دور و برش مناسب نیست و باید یه تغییری ایجاد کنه . با این اخلاق و رفتار شاهکارش دلش شوهر هم می خواد و پر رو پر رو این رو هم به زبون میاره . حقشه که همه ازش سوء استفاده های احساسی کنن به نظر من ! بگذریم ، دیروز هم اومدم سر کار و بعد از ظهر که با علی رفتیم باز خواهر زاده خانوم برای فرار از رفتارای خاله های مهربونش !!!! ( این بچه هم دیگه فهمیده ) به خونه علی پناه اورد و من یه شام ساده یر هم کردم و بعد از صرف شام اونجا رو به مقصد خونه ترک کردم . صبح هم با نون تازه بربری رفتم پیششون و بعد از بیدار کردنشونو صبحونه خوردن اول خواهر زاده خانوم رو رسوندیم بعد هم علی جونم منو رسوند . امروز بعد از ظهر برنامه رو نمی دونم چیه ، اما فردا قراره که بیان خونه جدید ما ، خونه مبارکی ! کمی برای فردا نگرانم . از یه طرف خیلی خوب اونجا جا نیفتادیم ، از یه طرف هم نگران خوب برگزار شدن مهمونی کوچک عصرانه . دعا کنین همه چیز به خوبی برگزار بشه . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت توسط مونی |
|
|
زمانی را به رویاها اختصاص ده تا روحت به ستارگان پروند بخورد .
زمانی را برای کار کردن اختصاص ده زیرا بهان آن موفقیت است . زمانی را برای فکر کرن اختصاص ده که سرچشمه قدرت است . زمانی را برای بازی کردن اختصاص ده که راز جوانی است . زمانی را برای مطالعه کردن اختصاص ده که سرچشمه دانش است . زمانی را برای خندیدن اختصاص ده که سختی را کم رنگ می کند . زمانی را برای بهداشت و سلامتی اختصاص ده که گنجینه زندگی است . زمانی را برای نیایش اختصاص ده که گرد و غبار زندگی مادی را از چشمان می زداید و شما را به ذات الهی پیوند می دهد . زمانی را به دوستان اختصاص ده که باعث شادی و نشاط می شود . زمانی را به مهرورزی اختصاص ده که لذت بخش است . این جملات رو چند وقت تو یه نشریه خوندم که تو دفترچه یادداشت های شخصی ام نوشتم که هیچ وقت یادم نره !
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت توسط مونی |
|
|
سلام !
از روزمرگی های مونی اگه بخوام بنویسم اینکه اوضاع بدک نیست . علی جونم که این چند روز همش باید هوای خواهره مسافرش رو می داشت و یه کم می گردوندشون . نه اینکه آناستازیا و کرزیلا بی ماشین هستند و رانندگی هم بلد نیستند باید بشینن تا علی جون ساعت ۸ و ۹ شب خسته از کار برگرده تازه بشینه دوباره پشت رول و اینا رو ببره بگردونه . من خیلی سخت نمی گیرم چون می گم بالاخره اونا مسافرن ، دوره ای هم که علی جون رفته پیششون اونا براش سنگ تموم گذاشتن . حالا حسابشون جداست و علی جون باید تلافی کنه ، اما زرنگ بازی های این دوتا خیلی حرص آدمو در میاره . بگذریم ، شنبه شب همه میخواستن به اتفاق دوست علی جون برن سمت لواسان شب نشینی ، اما من بنا به پاره ای مصالح خانوادگی از رفتن بازموندم ، خیلی بغض داشتم ، حتی موقعی که علی جونم منو تا یه جایی رسوند که برم خونه وقتی از ماشین پیاده شدم زدم زیر گریه وسط خیابون ، اولین باری بود که تو یه جمع دوستانه و فامیلی که همه به اتفاق علی جون بودن من حضور نداشتم . بعد هم علی جونم اس ام اس زد و یه جورایی ناراحتیشو از نرفتن من بروز داد . فردا صبحش هم که رفتم پیشش گفتم خوش گذشت ؟ علی جونم گفت چه خوشی ؟ وقتی تو حال گیری می کنی و نمی یایی ! از اوضاع کاری هم کمی شکوائیه مالی دارم ، نه اینکه خیلی پولکی باشم ، نه . احساس می کنم به اندازه ای که توان می ذارم تو کارم بخش مالی رضایت بخشی دریافت نمی کنم . حالا توکل به خدا به هر حال . همیشه تو این ایامی که کار می کردم از شرایط کاری و مالیش رضایت نسبی داشتم ایشالا حالا بازم شرایط مرتفع میشه ! مراقب خودتون باشین . اومدم که فقط یه چند خطی بنویسم . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت توسط مونی |
|
|
سلام دوست جونا ! خوبین ؟ با گرمای بیش از اندازه تابستون در چه حالید ؟ با قطعی برق که دیگه نگو و نپرس !
احوال ما ه بدک نیست ! خواهر علی جون هم بالاخره با دخترش اومدن . منم بعد ازظهر روز بعدش با یه جعبه شیرینی رفتم دیدنشون . خیلی از قبل استرس داشتم اما خدا رو شکر همه چیز خوب بود . حدود یک ساعتی نشستم و به رغم خستگی زیادم آژانس گرفتم و اومدم خونه . دیشب هم یکی از دوستام یه بلیط تئاتر بهم داده بود و منم همونو بهوانه کردم و خواهر علی جون رو برای دیدن اون نماش دعوت کردم که جای همه خالی خیلی خوش گذشت و تئاتر بامزه و خوبی بود ، تنها چیزی که تو این میون یه کم اذیت می کرد گرمای بیش از اندازه سالن نمایش و حرفهای کنایه آمیز اون خواهر دومی علی جونم ( معروف به کرزیلا ) بود ! البته مدتهاست که سعی می کنم به توصیه علی جونم اهمیتی به حرفاش ندم اما بالاخره آدم از سنگ که نیست یه جایی ناراحت میشه . دیگه اینکه خورده کاری های اون خونه جدید هم داره کم کم انجام میشه و خونه داره یه رنگ و لعابی به خودش می بینه . دلم می خواد از فرصت پیش اومده بواسطه اومدن خواهر علی جونم استفاده کنم و یه کم بیشتر باهاش آشنا بشم . تا حالا که خدا رو شکر همه چیز بینمون خوب بوده . به این فکر می کردم محیط و شرایط زندگی آدما چقدر می تونه تو رفتار ئ خصوصیاتشون تاثیر داشته باشه . به قول علی جون احتمال داشت اگه خواهر بزرگه هم در کنار این دو تا خواهر دیگه تا حالا مونده بود یه کم از خصوصیات اونا رو گرفته بود ، اما تغییر شرایط زندگی اش خیلی تغییرات رو نسبت به اونا درش بوجود آورده . امروز به علی جونم می گفتم چی می شد که جای این خواهرت با کرزیلا جابجا می شد و این می رفت اون آب زندگی می کرد ؟!!! که علی جونم می خندید ! دیگه دیگه اینکه باید یه برنامه ای بذارم یه کم خواهر زاده علی جون رو ببرم بیرون تا با هم خوش بگذروونیم ! به یاد سه سال پیش که اومده بود و تو یه بعد از ظهر گرم تابستون کلی تجریش گردی کردیم ! فعلا دیگه عرضی نیست ! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت توسط مونی |
|
|
نمی دونم چرا فکر می کنم زمان ایستاده و هیچ حرکتی نداره . انگار همه چیز دچار سکون شده ، انگار ذهنم ، جسمم دچار رخوت و سستی شده .
انگار دنیا نمی چرخه و راکد شده ، انگار هیچ چی رو حس نمی کنم ، نه شادی و نه غم . حس می کنم دارم به جرگه فراموش شدگان رهسپار می شم . نمی خوام به نبودن فکر کنم ، می خوام هنوز اندیشه موندن و در پیش گرفتن صبر ایوب را تو ذهنم بپرورونم ، اما اما اما نمی تونم انگار دیگه دارم کم میارم . انگار این رخوت داره توان جسمیم رو هم می گیره . گریزونم از سکون که مرگ رو به ارمغان می یاره . می ترسم که این تحمل این حالتا منو دچار مشکل کنه . نمی دونم واهمه دارم از همه کس ، از همه چیز . دلم می خواد به همه ادمای دور و برم تلنگو بزنم ، داد بزنم ، بگم چرا چشاتونو بستین ؟ چرا خودتونو به کوچه علی چپ می زنین ؟ چرا اینقدر بی تفاوتین ؟؟؟/ کاش این همه صبور نبودم ، کاش مثه خیلی های دیگه زود زود می بریدم و می رفتم پی سرنوشت . کاش پاهایم توان رفتن داشت ، توان دویدن برای تغییر دادن آنچه که اکنون مرا به ایستادن وادار می کند . دلم یه تغییر می خواد اونم از نوع اساسی ، دلم ذهن آروم می خواد با یه دنیا اعتماد ، با یه بغل آرامش ، ثبات ، ..... انقدر خسته ام که دیگه برام مهم نیست این آرامش و حس اطمینان و اعتماد رو کجا پیدا کنم ، فقط می خوام داشته باشمشون . کاش سیستم زندگی انسانها هم مثه ساعت طعبیه می شد ، هر موقع که باتری ساعت رو در میاری به عقربه هاش استراحت می دی و هر موقع می خوای با جا انداختن یه باتری قلمی تو محفظه ساعت دوباره حرکت و رفتن رو بهش هدیه میدی . کاش برای یه مدتی همه سیستم جسم و روحم دچار استاپ می شد و بعد از چند صباح استراحت و تجدید قوا دوباره استارت می زد . کاش ...... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت توسط مونی |
|
|
سلام بر همه دوست جونای خوبم !
اول از همه تولد حضریت علی ( ع ) رو که چند سالی است با روز پدر و مرد هم نام شده رو به همه خصوصاً به آقایون و البته علی جون خودم تبریک می گم . ایشالا که همه زیر سایه ایشون به سعادت و خوشبختی برسن. حالا بریم سر روزمرگی های مونی . اینو تا یادم نرفته بگم که کمی از دلشوره های اینجانب بابت طولانی شدن مسافت خونه جدید با علی جونم از بین رفت . چون دیشب که یه براورد زمانی کردم دیدم به خاطر وجود نعمات خوب و مثمر ثمری چون اتوبانهای نیایش و کردستان اینجانب دقیقاً تو همون فاصله زمانی که از پیش علی جونم به خونه فعلیمون می رسم به خونه جدید هم می رسم ! این موضوع شب گذشته باعث شور و شعف بسیار در ما گشت که از همین رو شهردار آن دوره از ساخت و سازهای شهری را مورد لطف و تفقد خود قرار داده و در دلمان بسیار ایشان و اموات و زندگانشان را دعا نمودیم ! از اونجایی که مامان علی جونم شنبه شب دچار حادثه شده و سرشون شکسته و بخیه دارن ما مجبوریم در راستای امر خطیر و مهم مونی شکلاتی به ایشون سر زده و عیادت به عمل بیاوریم ! از همین روی یکشنبه بعد از ظهر با خرید شیرینی و گل به عیادت ایشان رفتیم . بارها گفتم و دوست می دارم که این بار هم بگم که من خیلی مامان علی جون رو دوست دارم ، اصلاً کلی با همشون فرق داره . واسه همینم دعا می کنم که زود زود خوب بشن . از دست کرزیلا هم هر چی بگم کم گفتم . من که مهمون چند دقیقه ای خونش بودم ( به علت نقاشی منزل مامان علی جون ، موقتاً نقل مکان کردن به خونه کرزیلا ) کلافه شدم از دست غر و لند هاش چه برسه به مامان بیچاره اش ! هی چپ و راست راه می رفت و زیر لب غرغر می کرد ، آخه یکی نیست بگه دختر جون یه هفته دندون رو جگر بذاری هیچ طوریت نمی شه . تو که از ۳۶۵ روز سال ۳۷۰ روزشو خونه اونایی و آماده خوری می کنی حالا تحمل یه هفته به هم ریختگی رو نداری ؟؟؟؟ بگذریم که شرح این حدیث مفصل موجب آزردگی خاطر ما و خوانندگان خواهد شد ! دیشب هم که خونه جدید رفتیم ( البته این هم کمی موقتی است ) به امور نظافت سرویس های بهداشتی پرداخته و همه را مرتب نمودم ! تمام دیشب هم کلی یاد علی جونم کردم ! علی جون ارتفاع رو خیلی دوست داره ، کنار پنجره که می ایستادم انگار تمام شهر زیر پای آدم بود . تمام شهر و چراغای روشن ساختمونا انگار تو دست آدم جا میشد . خیلی حس خوبی بود ! خوب دیگه چیزی به ذهنم نمی رسه . خوش باشین و روزای تعطیل بهتون خوش بگذره |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت توسط مونی |
|
|
* بعضی اتفاقا نشون می ده که چقدر زاویه دید آدما نسبت به هم فرق دارن . چقدر مدل و نوع دوست داشتن ها و تعریف دوست داشتن بین اونا متفاوته . اینو نوشتم برای اینکه یادم نره دوشنبه شب چه حسی رو لمس کردم و چند ساعت تو ذهنم باهاش کلنجار رفتم .
* خیلی از دوستای قدیمی که نخستین روزهای وبلاگ نویسی رو آغاز کردم و با نوشتههاشون انس گرفتمو و تو بطن زندگیشون قرار گرفتم دیگه دست از نوشتن کشیدن ، بعضی هاشون هم بی خبر به یه خونه دیگه نقل مکان کردن و ترجیح دادن که دیگه ردی ازشون باقی نمونه . می خواستم بگم که حسم به اونا مثه حس به دوستایی که از نخستین روزای مدرسه رفتن باهاشون آشنا میشی که تا مدتهای زیادی یادآوریشون یه حس ملس رو برات تداعی می کنه . امیدوارم همشون هر جا که هستن دنیا بر وفق مرادشون باشه . * خدا رو شکر یه کم از خورده کاری هایی که همیشه برای آدم پیش میاد رو انجام دادم . * یه موضوع ناراحت کننده و استرس زا هم برام پیش اومده و اونم احتمال جابجایی خونمونه که من از این بابت کلی غصه دارم . چون جای کنونی ما یه فاصله ۱۰ دقیقه ای با علی جونم داره که این یکی از مهمترین مزایا برای منه . همش سعی می کنم ذهنمو از این قضیه منحرف کنم چون خیلی ناراحتم می کنه . * همچنان در اندیشه سفری هستم که تحققش دور از دسترسه . لااقل تو شرایط فعلی . * همچنان برای دیدن خواهر بزرگه علی جونم روز شماری می کنم . ماجراهای کرزیلا هم تو اون دوران احتمالا جالب خواهد بود که حتما گزارات مبسوطشو به رشته تحریر در میارم . * شغل دومه خیلی منو درگیر کرده . یه جوری تنوع کاری تو اون برام جالبه برای همین تلاشمو مضاعف کردم که بهتر از قبل باشم . * آخر هفته خوبی رو برای همتون آرزو می کنم . خوش باشین
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت توسط مونی |
|
|
سلام بر همه دوست جونای عزیز ،
اندر احوالات این چند روز باید بگم که اوضاع بد نیست . روز جمعه ای بعد از این که کلی از دست کرزیلا حرص و جوش خوردم . با علی جونمو و مامانش و آناستازیا رفتیم کرج به منظور امر مقدس میوه چینی از باغ ! جای همه خالی خیلی خوش گذشت ، از همه بهتر و بامزه تر برای من همراهی مامان علی جون و عدم همراهی کرزیلا بود ! حالا خودش ( کرزیلا ) برنامه گذاشته با دوستای نامعلومش که احتمالا با هدف دوست پسر یا همسر یبای برای او پیش قدم شده بودن بره کافی شاپ ها اما هی چپ و راست تیکه می انداخت که هر دفعه برنامه میزارین برین اونجا به من نمی خوره که بیام ! حالا نمی دونست که چقدر من ته دلم خوشحال بودم ازاین عدم همراهی . برای اینکه تا سه نشه بازی نشه رو حفظ کنم پاراگراف بعدی رو هم با حالا شروع می کنم ! حالا بگم از ماجرایی که باعث عصبانیت من شده بود . صبح دختره .... زنگ زده خونه علی دیده نیست ، موبایلشم در دسترس نبوده از اونجایی که حسادت در بند بند وجودش رخنه کرده حدس زده که علی با خونواده من راهی کرج شده ، واسه خوابوندن حرصش زنگ زده خونه ما و از مامان من سراغ علی رو گرفته که این کارش باعث شد تا اون روی سگ من بالا بیاد ! دیگه اینکه واسه اومدن خواهر علی جونم از فرنگ کلی هیجان دارم ! چون خیلی تعریف این خواهرش رو شنیدم البته خواهر زاده اش رو تو سفر قبلیشون دیده بودم و یه بار هم با هم بیرون رفته بودیم ! اما تو این ۳ سال اون دیگه کلی خانوم شده واسه خودش . یه کم خورده خرید دارم . راستی واسه تولد حضرت علی قصد دارم برای علی جونم به مثابه دو سال پیش کادو بخرم اما نمی دونم چی ؟ نمی خوامم ازش بپرسم که چی می خواد ؟ همچنان دلم یه مسافرت توپ با کلی تغییر آب و هوا و خرید کردن می خواد . کلی استراحت کم دارم ! فعلاً عزت زیاد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت توسط مونی |
|
|
به رغم اینکه خیلی حرف تو دلم دارم اما نمی دونم چرا نوشتنم نمی یاد .
دیروز یه روز خوب و آروم رو گذروندم و با محبت علی جونم که با وجود خستگی و ترافیک منو به محل کار دومم رسوند تا یه کار کوچیکی که اونجا داشتم رو اتجام بدم ، آرامشم بیشتر شد چون تصور نمی کردم که تو این گرما بتونم خودم تنهایی برم دنبال کارم . و اما بعدش هم رفتیم کبابی ریحون تو خیابون جردن که اگه نرفتین بهتون توصیه می کنم حتما یه سری به اونجا بزنین و خودمونو از دین شکمامون درآوردیم ! تو حدود دو ساعتی که هم پیش علی جونم بودن لحظات ارومی رو داشتم ، اا نمی دونم چرا تا پامو گذاشتم خونه یه حس دلتنگی خیلی زیاد همه وجودمو گرفت . یه حس خیلی خیلی وسیع تو رگ و پی من رخنه کرد . گلوم گرفته بود و حوصله حرف زدن با خونواده رو نداشتم . تو ذهنم با سرعت صدم ثانیه چیزای مختلفی گذر می کرد . نبودن من و علی و ..... اعصابم به کل ریخته بود بهم و منتظر بودم تا زودتر صبح بشه . به شدت احساس نیاز به یه مسافرت می کنم که البته بهم خوش بگذره . از طرفی هم دلم نمی خواد با خونواده برم سفر ، دلم میخواد تنها یا با یکی دوتا دوست برم سفر . دلم استراحت بی دغدغه می خواد ، فراموشی ، رها شدن ، ...... می دونم بخشی از این احوالات از کجا ناشی می شه اما از دست من کار چندانی بر نمی یاد ، کل ماجرا رو سپردم به اونی که اون بالاست . اون بهتر از هر کسی حتی خودم شرایطمو می دونه پس سعی میکنم با این باصطلاح توجیه خودمو اروم کنم . خیلی پراکنده نوشتم می دونم ، اما چاره ندارم دلم می خواد همه چیزایی که تو ذهنم وول میخورن رو با نوشتن خالی کنم . یه موضوعی هست که چند وقته آزارم می ده ، اونم مربوط میشه به دو ماه قبل که یادم چند تا پست درباره اش نوشتم . اون ماجرایی که خواهر دومیه علی ( گرزیلا ، اسمیه که من براش انتخاب کردم و کاملاً برازنده اشه ) براش از تو فامیل لقمه گرفته بود ، با اینکه علی تا حدی در این رابطه برام توضیح داده اما نمی دونم چرا نمی تونم کینه این خواهر علی رو از دلم بیرون کنم . می دونم که از بی عقلیش و اینکه چون خودش نتونسته همراه مناسبی تو زندگیش پیدا کنه این کارارو می کنه ، اما باز از ته دل از دستش ناراحت می شم و تو اون لحظات فقط از خدا می خوام که جواب کارای زشتشو بهش نشون بده . به فکر علی بودن از طرف اون نباید فقط این باشه که بخواد برای دستیابی به اهدافش از جمله پیدا کدن شوهر علی رو از من دور کنه ، اگه مدعیه که به فکر علی هست ، لااقل هفته ای یه بار به برادرش یه سر بزنه و ببینه در چه حالیه ؟! نه اینکه وقتی کار داره مثه امروز صبح که منو سین جیم می کرد دستش رو ریدال تلفن باشه و شماره علی رو بگیره . بگذریم .. اون ماجرا هنوز ته ته های ذهن من مونده و کافیه علی کوچکترین حرکتی در این راستا انجام بده تا دلم بشکنه . افسوس بخورم به لحظای سپری شده زندگیم که فکر کنم از طرف علی نادیده گرفته شده . به محبتایی که از سلول سلول وجودم سر زده ، به همه صداقت و پاکی که تو این رابطه داشتم ، ...... فکر می کنم فقط خود علی می تونه به پاک شدن کامل این ماجرا از ذهنم کمک کنه . من دارم همه سعیم و از جانب خودم می کنم . خلاصه اینکه هنوز به دنبال اون آرامشی هستم که همیشه ازش می نویسم .می دونم بدست آوردنش تا یه حدی دست خودمو اما انگار تو زندگیم شدم مثه یه آدم بی اراده که خودشو کامل سپرده به دست اتفاقات . امیدوارم که خدا مثه همیشه بهترین ها رو برام مقدر کنه ! * راستی با کنار گذاشتن ترس و سعی در داشتن اعتماد به نفس اولین جلسه یاد آوری رانندگی رو پشت سر گذاشتم . خوب بود ، اما خانوم مربی همش می گفت چقدر عشق گازی ! حالا قراره از هفته دیگه بازم کلاس بردارم تا بزدمی به جرگه رانندگان بپیوندم ! ** خوب بود نوشتنم نمی یومد ! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت توسط مونی |
|
|
امروز برابر با ۹ تیر ماه سال ۱۳۸۷ شمسی مصادف است با اولین باری که اینجانب " مونی " با " علی جونم " رفتیم به یه کافی شاپ دنج !
البته اون موقع برای شنیدن درد دل های علی جونم باهاش همراه شدم . اما از اون موقع تا حالا اتفاقای زیادی تو رابطه ما شکل گرفته که مرور هر کدومش برام یادآور لحظات مملو از شادی اینقدر که این روزا همش فکرم درگیر میژون هست که یادم رفته بود که امروز ۹ تیر ماه ! مستانه جون با یادآوری به موقع اش باعث که تاریخ دچار نقصان نشه و من برای درج در تاریخ پستی رو به رشته تحریر در بیارم . ۳ سال از با هم بودن من و علی جون گذشت . مثل یه چشم به هم زدن . ۳ سال از کنار با هم بودنمون می گذره و من هنوز مثه اون لحظه اولی که قلبم براش تپید دوسش دارم نمی دونم خدا تا کی مقدر کرده که من و علی جونم در کنار هم باشیم ، اما همیشه لحظاتم براش آرامش ، موفقیت ، سربلندی ، شادی و خلاصه همه همه خوبی ها و بهترین ها رو آرزو کرده و می کنم . علی جونم جز اون دسته آدمای مهربونی که ارزش خیلی خوبی های بدست آوردنی رو داره ، علی جونم ممکنه زبونی چیزی بگه که تو لحظه آدمو برنجونه اما تو دل مهربونش هیچی نیست . یه حس قدرتمندی تو درونم همیشه بهم می گه که علی آدم درستیه ، علی از اون آدماییه که می شه به اندازه دنیا بهش اعتماد کرد . خلاصه از اینکه کنار چون علی جونی هستم خدا رو شکر می کنم و امیدوارم بتونم همراه خوبی براش بوده و باشم ! این پست احتمالا پی نوشت خواهد داشت . چون خیلی غیرمنتظره از سوی مستانه خبر دار شدم و خواستم زودی آپ کنم . احتمالا در وصف این رابطه ۳ ساله باز هم خواهم نوشت .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم تیر 1387ساعت توسط مونی |
|
|
اول از همه دوستایی که به نوعی با میژون ابراز همدردی کردن ممنونم
برای دوستایی که جویای حال میژون هستند باید بگم که من یا بهش سر زده و می زنم یا تلفنی از حالش خبر می گیرم . هنوز مادرش روبراه نیست و وقتی آدم صورتشو می بینه دلش ریش میشه . خدا ایشالا بهشون آرامش و صبر بده . دوما اینکه برم سر گزارش روز مادر که این چند روز به خاطر ماجرای مریم دست و دلم به نوشتن نمی رفت . از اونجایی که علی پیشتر تو حرفاش خودشو برای روز مادر خونه مادعوت کرده بود ، باید در فکرتهیه کادو می بودم که از طرف خودم و علی هم برای مامان اون و هم برای مامان خودم باشه . البته هر چی به روز موعود نزدیکتر می شد علی که بر حسب حدس خواهرم هم روش نمی شد بیاید خونه ما هی سعی می کرد که بگه نمی یاد ، از اون طرف هم سفارش غذایی رو که خواسته بود من به مامانم دادم تا براش آماده کنه . دوشنبه بعد از ظهر راهی خرید شدم و از این ظروف کریستال ایتالیایی که به شکل ماه و ستاره هست دو سری خریدم . خیلی خوشگل بودن . از اونجا هم راهی خونه میژون شدم تا بهشون تسلیت بگم . شب هم علی جون اومد دنبالمو رفتیم خونه و من هدیه ها رو کادو پیچ کردم . از اونجا هم راهی خونه خودمون شدم . صبح یه سر رفتم پیش علی جون . نزدیکای ساعت ۱۱ هم به مامانش زنگیدمو و تبریک روز مادر رو گفتم بعد از ظهر هم با علی جون رفتیم اول یه سر خونه مامانش اینا و کمی نشستیم و مامانش کادوهاشو باز کرد که خدا رو شکر خوشش اومد . بهتره این بار از حرفای اون خواهر بزرگه دیگه نگم که توقع داشت علی نقش دوست پسر یا همسر رو براش بازی کنه و کادو براش بگیره . حرص آدمو تیکه پرونی های بی عقل و منطقش در میاره ! بعد هم رفتیم خونه علی جونو و اون آماده شد و پس از اینکه مدتی در ترافیک موندیم رسیدیم خونه ما ! بابام و خواهرم به استقبال علی اومدن جلوی در و علی رو راهنمایی کردن اتاق پذیرایی . من تا برم لباسامو عوض کنم علی مثل اینکه احساس خجالت کرده بود پبش بابام ، شاکی شده بود، اما چاره نداشتم چون تو اون لباسا داشتم می مردم . خلاصه یه کم از اینور و اونور تعریف کردیم و رسیدم به بخش خوش قضیه یعنی شام . جای شما خالی مامان باقالی پلو با ماهیچه خوشمزه ای هی به علی اصرار می کردم که بخوره اما انگار روش نمی شد !!! بعد از شام رفتیم که چای و میوه بخوریم ، همینجوری که روی کاناپه روبروی علی نشسته بودم یه لحظه رفتم تو فکر . امگار برام مثه رویا بود که علی تنها بیاد خونمونو با ما شام بخوره و بشینه حرف بزنه . خیلی برام دور از انتظار بود و حالا که دست یافتنی شده بود ، شیرین شده بود . جوری که وقتی می خواست بره گفتم مهمون خوبی هستی هر شب بیا خونمون . اما از دست این مامان که سوتی می ده ، وقتی علی داشت می رفت می گه بمونین همین جا براتون جا میندازم بخوابین !!!!!!!!!!! خلاصه علی رفت و من تا صبح تو فکر بودم و هی تو باورم نمی گنجید ! خدا رو شکر که همه چیز خوب بود و به خوشی تموم شد . و اما چند خبر کوتاه ... * خواهر علی جون برای تعطیلات تابستون میاد ایران و من که تا حالا ایشون رو ندیدم کلی هیجان دارم ! * بالاخره هفته گذشته موهامو کوتاه کردم ! * هنوز مدل مانتو برای پارچه تابستونی که با میژون خریدم پیدا نکردم ! اگه بتونین کمکم کنین ممنون می شم ! *اوضاع محل کار خیلی روبراه نیست زمزمه هایی برای تغییر ساعت کاری دارن که من خیلی موافق نیستم ! مراقب خودتون باشین |
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم تیر 1387ساعت توسط مونی |
|
|
غمگینم برای مریم ،
دوستم همون میژون که همه دوسش داریم .
پ.ن : دوستم برات پایان غمها و شادی ابدی رو آرزو می کنم . انشاالله خدا به تو و مادرت صبر بده . با اینکه برادر ندارم ، اما گمان می کنم که از دست دادن برادر خیلی خیلی سخته . خدایا به میژون توانشو بده که مثه همیشه قرص و محکم تو زندگی بایسته و خم به ابرو نیاره . خدایا کمکش کن تو این مسیر همراه صبوری برای بی تابی های مادرش باشه . خدایا می دونم که مثه همیشه هوای میژون رو داری . همه چیزو به دست قدرتمند و توانای خودت می سپریم . پ.ن ۲ - دوست جونای عزیز ، اگه دوست داشتین تو بخش نظرات هر کدوم جمله ای برای تسکین میژون بنویسید . شاید خوندن اونا به آرامشش کمک کنه . این حداقل کاریه که می تونیم براش تو این وضعیت بکنیم . پ.ن ۳ - دوست های مهربون ، من دیروز رفتم میژون رو دیدم . خیلی بی تابی میکنه برای برادرش ، اوضاع مادرش هم خیلی خوب نیست . وقتی آدم چشمش به صورت میژون و مامانش می افته ناخودآگاه اشکش سرازیر میشه . من تو همه اون مدت نگاهمو از نگاه مریم می دزدیدم . اصلا نتونستم بهش جمله " تسلیت می گم " رو بگم ، نمی دونم چرا تو زبونم نمی چرخید . تنها جمله ای که برای دلداری به مادرش گفتم این بود که ایشالا خدا بهتون صبر بده . بچه ها دعا کنین مریم آروم بشه تا بتونه به مادرش آرامش بده . اون الان بیشتر از هر موقع دیگه ای به مریم نیاز داره .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم تیر 1387ساعت توسط مونی |
|
|
باز هم مثل عنوان پست قبل نوشتم که یادم نره . نوشتم که حظ بردن از شنیدن حرفای علی جونم رو برای همیشه ثبت کنم . نوشتم که یادم بمونه اون ته ته های قلبش خیلی مونی رو دوست داره ، اما یه وقتا شرایط ، موقعیت و هزار عامل خواسته و نا خواسته دیگه مسائلی رو پیش میاره که شاید به مذاق جفتمون خوش نیاد . نوشتم که مهربونی و عشق غنج زده از تو نگاهشو فراموش نکنم ، نوشتم تا آرامش نگاهشو برای همیشه به یاد داشته باشم . نوشتم برای تمام حس های خوبی که امروز هدیه گرفتم از علی جونم . هیچ وقت ، هیچ وقت ، هیچ وقت چهارشنبه ۲۹ خرداد ۸۷ رو فراموش نمی کنم . خدایا برای همه خوبی ها و حس های خوب امروز ممنون . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت توسط مونی |
|
|
حتی خودمم دلم برای روزمرگی نویسی هام تنگ شده .
وقتی یه سر به آرشیوم می زنم و روزمرگی های گذشتمو می خونم ، حس می کنم چقدر دلم برای اون روزا تنگه . روزایی که از هر فرصتی برای نوشتن کارای روزانه ام به اینجا سر می زدم . انگار یه حال و هوای دیگه داشتم . حالا خودمم به نتیجه ای می رسم که پریسا جون درباره نوشته هام به اون رسیده ، مدتیه فقط میام اهم اخبار رو می گم و میرم . گاهی به علت دیر نوشتن هم بعضی از این به اصطلاح مهم ها هم از قلم می افته . دلم یه روح آروم می خواد که بی دغدغه به روزمرگی هاش برسه . دلم یه آرامش مطلق می خواد خسته شدم از تکرار برخی مکررات و فکر کنم همین جلوی پیش رفتنمو تو زمان حال می گیره . خسته شدم از دلداری دادن های خودم ... خسته شدم ... اما................. امیدوارم به آینده ، امیدوارم به خدایی که آگاهترین به قلبم ، به رفتارام ، به حسم ..... پس ای خود خدا ، یه نگاهی ، گاهی ... یادت نره خدا جون
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت توسط مونی |
|
|
سلام !
نمی دونم چرا دلم می خواد پست هامو موردی بنویسم . فکر کم تو پست قبلی هم از بی حوصلگی برای نوشتن گله کرده بودم ! اینم گله مضاعف !!!! * در نهایت پنج شنبه شب شام تولد رو دادم . همه رو با علی جونم بردیم لواسان و شام دادیم من دوست داشتم که دسته جمعی بریم اما واقعا دیگه ظرفیت و حوصله اخلاقای این خواهر رو ندارم و دیگه بیشتر از این بعید بتونم تاب بیارم . بابا هر چیزی حد و اندازه ای داری ، هر کاری اقتضای یه سن خاصه ! ایشالا خدا مشکلشو حل کنه !!!!! که بعیده خدا بزنه پس کله کسیو و مشکل این بابارو حل کنه ! * اون شب برغم موارد بالا خیلی بهم خوش گذشت بخصوص موقعی که لابلای رزهای وحشی عکس می انداختیم . یکی از شبهای خاطره انگیز شد برام که مرورش روحمو آروم می کنم ! * خیلی از اوقات به خاطر مسائلی که این اواخر بین من و علی پیش اومد ذهنم درگیر میشه ، با اینکه سعی می کنم ذهنمو درگیر نکنم ، اما نمی دونم چرا یاد بعضی حرکتها که می افتم ا کوره در می رم . یکی از این موارد مال اون شبی که علی تند تند خودش و بزک دوزک کرد جلوی آینه و به فرمان همون خواهر.... رفت خونه مامانش اینا برای امکان سنجی ازدواج با یکی از بیوه های فامیل ! * از کارای مونده ای که لیستشون کردم باید بگم که تمرین رانندگی هنوز به قوتش خودش باقیه . خیلی دوست دارم برم ، اما از طرفی هم دلم نمی خواد پشت ماشین علی بشینم واسه همین می گم خوب این چه کاریه که برم کلاس یادآوری ؟!!! - دوختن یه مانتو و شلوار که مدتهاست پارچه اشون رو خریدم یکی دیگه از این کاراس ! - مدل دادن به موهام رو هم به این لیست اضافه کنین ! * باز مثل همیشه دلم یه بغل آرامش می خواد . فعلاً عزت زیاد تا بعد
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت توسط مونی |
|
|
سلام دوست جونا !
* نمی دونم چا مثل قدیم ندیما حال و حئصله نوشتن ندارم ؟! می خواستم برای سالگرد این خونه کوچولو یه پست مخصوص بنویسم اما نمی دونم چرا نشد و یادم رفت * دهم خرداد سال گذشته تصمیم گرفتم تا این خونه رو برای نوشتن حرفام ، روزمرگی هام و خاطراتم بسازم که همین مامن دوستای زیاد و خوبی رو هم به من هدیه داد . * یه اتفاق خیلی مهم که این مدت برام افتاد این بود که دیروز خیلی مترقبه با علی جون و مامانش و مامان من راهی کرج شدیم ! ( از پیش قرار بود که روز جمعه یه برنامه پیک نیک بذاریم ) . خیلی تند تند و هول هول من مامانم کارامونو کردیم و علی جونم اومد دنبالمون و راهی شدیم . بین راه بابام که سر کار بود ، با موبایل مامانم تماس گرفت و پرسید که کجائیم ؟ گویا چند باری با منزل تماس گرفته و ما رو پیدا نکرده بوده . مامان هم که گفت با دوستان راهی کرج هستیم . خلاصه رفتیم و قبل از هر چیز بساط ناهار رو روبراه کردیم که علی جونم زحمتشو کشیده بود بعد هم سطل و نایلون به دست رفتیم زیر درختهای آلبالو ! جلوی در ورودی باغ هم یه درخت خیلی بزرگ توت سفید هست در حال چیدن گوجه سبز بودیم که دیدیم یه نفر با صدای بلند مامانو صدا می کنه . من اینجوری شدم من که دیگه رو به سکته بودم ، چون تا حالا بابام و عل جونم به این شکل با هم روبرو نشده بودن . یکی دو بار قبل تر ها تومراسم ختم پدربزرگم دیگه نمی فهمیدم هندونه سنگینی که بابام گرفته بودو چه جوری زیر آلاچیق رسوندم خدا رو شکر اوضاع به خوبی پیش رفت و کمی از دلهره من کاسته شد ، بعد پیش خودم فکر می کردم که اگه از قبل می دونستم که بابام و علی جونم قراره روبرو شن حتماً سکته هرو زده بودم همیشه میگن اتفاقای یه دفعه ای بهتره ، اینم مثل اینکه از اون نوع بود . بعد از حدود ۱ ساعت بابام باید خودشو محل کارش می رسوند و رفت . ما هم به میوه چینی ادامه دادیم . نزدیکای غروب هوا دیگه دلپذیر شده بود و جون می داد برای یه استراحت مبسوط که ما مجبور بودیم برگردیم . خلاصه جای همگی خالی خیلی خوش گذشت . * روز سه شنبه هم هدیه تولدمو از خواهر بزرگه علی جونم گرفتم که یه شال آبی هندی با طراحی های دستی بود . خیلی نازه . میشه جای اشارپ هم استفاده کرد . * هنوز اون شام کذایی تولد رو ندادم و به شدت اعصابم دگرگیونه ! * روز یکشنبه هم با مریم جونی رفتیم خرید و کلی به خودمو و جیبم حال دادم ! یه جفت کفش ، یه روسری ابریشمی ، یه پارچه مانتویی و یه کم خورده ریز خانومانه ! ماحصل خریدام بود . شب هم که خریدامو به علی جونم نشون دادم گفت که چه عجب به خودت رسیدی ! * باز هم یه سالگی این خونه رو به خودم تبریک میگم . * صبح امروز هم بعد از دو سه روز و البته این بار کمی با عدم توجه به تاخیر در رسیدن به محل کار خواب مبسوط کنار علی جونم بهم چسبید . * بعد از این تعطیلات امتحانات دانشگاهعلی جونم شروع میشه ، انقدر که من دلم شور میزنه بعیده خودش اینجوری باشه * ایام خوب و آرومی رو پیش رو داشته باشین |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت توسط مونی |
|
|
*پرم از حس آرامش ، اما می ترسم بازم این حس موقتی باشه . نمی دونم .
* دیروز روز خوبی رو داشتم برای اولین بار بعد از مدتها علی جونم زودتر از حد معمول از اداره زد بیرون و ساعت زیادی رو در مقایسه با روزهای پر کار اخیر علی جونم با هم گذروندیم . اینقدر هم خوراکی خوردیم که در حد انفجار بودیم ! * پریشب خواب میدیدم که رفتم کربلا ، یه جایی انگار که جلوی حرم امام حسین بود ایستادمو می گم یعنی منو راه می دن که برم تو ؟ چند وقت پیش هم که یکی از همکارام رفته بود کربلا وقتی برگشت و من از روی تابلوی اعلانات متوجه سفر زیارتی این خانم شدم ، به هنگام زیارت قبولی گفت که خانوم مونی زاده دوبار صورتت تو حرم امام حسین اومد جلوی چشمم که خیلی برام تعجب آور بود ! * شدیداً برای افزایش حجم کارم تو محل کار دوم احساس انگیزه می کنم . سرعت کارم در مقایسه با هفته های اخیر افزایش پیدا کرده ! * دلم یه مسافرت آسوده می خواد . مثلاً جنگلهای شمال ، سکوت ، صدای باد و رطوبت هوا ! نیازم بیشتر از این سفر تخیلی رسیدن به آرامش فکره . دلم می خواد سرمو بشکافم ، مغزم هوا بخوره و خستگی های این مدت رو فراموش کنم . * دلم یه خرید مفصل می خواد ، اینروزای گرم انرژیمو می گیره . من تحمل گرما رو ندارم . همش می گم کاش تنبلی رو گذشاته بودم کنار با آموزش چند جلسه رانندگی برای یادآوری این کارامو با ماشین علی جون انجام می دادم . * نمی دونم این آخر هفته برنامه بیرون رفتن با خواهرای علی جونم و خودم جور میشه یا نه ؟ امیدوارم که بشه تا از دلشوره اش در بیام . * دلم می خواد این هفته برم زیارت اهل قبور ، از قبل از عید نرفتم انگار که یه چیزی گم کردم ، انگار دلم برای مامان بزرگم خیلی تنگه ! دوست جونا ببخشید اگه پراکنده گویی کردم . روزهای خوبی رو براتون آرزو می کنم ! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت توسط مونی |
|
|
سلام !
اومدم تا خیلی دیرتر از این نشده شرح ماوقع تولد براتون تعریف کنم ! از پنج شنبه بعد از ظهر شروع میکنم : حدود ساعت ۶ بود که خسته و مونده رسیدیم خونه ! علی جون به دعوت یکی از همکاراش شام دعوت بودکه همونجور که قبلاً هم گفتم نمی شد تحت هیچ شرایطی کنسل بشه ، منم همراه علی جونم دعوت کرده بودن ، اما من از رفتنم مطمئن نبودم . اما در نهایت بعد از اینکه علی یه خواب قیلوله کرد ؛ تصمیم بر این شد که منم برم . البته اینم بگم که من این جور مواقع برای همراهی کردن علی جونم معذب می شم ، نیاز دارم که اون مستقیم بهم بگه که نیا ؛ اونجوری حس راحتی بیشتری می کنم . وقتی هم راه افتادیم توی راه کمی بحث پیش اومد درباره اینکه علی می گفت چرا خونواده تو منو برای تولدت دعوت نکردن . ( در حالی که باید من توضیح بدم به شما دوست جونا که خونواده چهار نفری ما برای مراسم تولدامون جشن نمی گیریم ، معمولاً یک کیک ، یه دسته گل کوچولو و شام بستگی به این داره که مامان زحمتشو بکشه و بر اساس سلیقه اونی که تولدشه غذا درست کنه یا اینکه از بیرون تهیه میکنیم . ) خلاصه بگذریم ؛ نمی خوام وارد مسائل خاله زنکی و بی ارزش بشم . این مدت به اندازه کافی سر این قبیل مسائل حرص و جوش خوردم . وقتی رسیدم به محل قرار با دوستای علی جون و خونواده هاشون دیدم که پسر کوچولوی همکار علی که پارسال هم باهاشون بیرون رفته بودیم و مدام دور و بر من می گشت برای من و اون خانوم میزبان دوتا دسته گل خیلی خوشگل خریده بود و تو دستش بود . دلم یه جوری شد واسه این مهربونی ! بعد هم به علی گفتم ببین اگه من نمی یومدم تو با دیدن این دسته گل چقدر ناراحت می شدی ! که سرشو به نشونه تائید تکون داد . نشون به اون نشون که این جمع محترم تازه ساعت ۱۲ هوس قلیون کشیدن کردن ! از اون طرف هم من که دیگه سرمای هوای لواسان لرزه به جونم انداخته بود ، دلم می خواست که برگردیم و در نهایت حدود ساعت ۲ اینجانب در خانه نزول کردم ! صبح جمعه خیلی دوست داشتم که برای زیارت اهل قبور به خصوص مادربزرگم برم بهشت زهرا اما مامان اینا در عین ناباوری من و خواهرمو جا گذاشتن و خودشون رفتن که خیلی از این بابت حرصی شدم ! بعد هم رفتم پیش علی جون تا کیکی رو که روز قبل برام گرفته بود ، بزنیم تو رگ ! از اونجایی که مامان علی جونم رفتن مشهد علی جون به خواهراش زنگ شرد و برای ناهار قرار شد که بیان اونجا ! منم یه کم مقدمات ناهار رو آماده کردم اما قرار بود که اونه بیان و کارای آخرشو انجام بدن ! جاتون خالی آلبالو پلو با ته دیگ ته چین درست کردیم و با سالاد و ماستهای خوشگل تزئین شده مونی زدیم تو رگ ! خواهر علی جونم هم برای من یه دسته گل بزرگ خیلی خوشگل به عنوان مقدمه ای برای کادوی تولد اورده بود ، البته من اصرار کردم که من کوچولو نیستم که بخوان برام کادو بیارن ، حالا برنامه اصلی دعوت من به مناسبت چهارده سالگی !!!! افتاده به آخر این هفته اگه خدا بخواد و چیزی پیش نیاد ! عصر هنگام هم بساط قهوه رو راه انداختم و مراسم کیک برون و عکس اندازون داشتیم ! این خواهر بزرگه علی هم بعد از هر عکس می گفت : نه ، این مونی اصلا خوش عکسه !!! خلاصه خیلی خوش گذشت و جای همه خالی ! شب هم علی عکسا رو برای خواهرش که فرنگه و اونا کلی خوشحال شدن و ما هم جاشونو خالی کردیم ! بعد از اون هم یه کم همه جا رو مرتب کردمو رفتم خونه ! یه چیز ناراحتم کرد اونم این که یادم رفت با بابای علی جونم عکس بندازم ! البته موقع عکس اندازون ما ایشون خواب بودن اما بعدش هم از ذهنم رفت که این کار رو انجام بدم ! وقتی هم رفتم خونه دیدم دایی ام اومدن اونجا و جای همه خالی تا ۲ شب باز بیدار بودم ! الان با یه مونی خواب آلوی چرتی طرفین !
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم خرداد 1387ساعت توسط مونی |
|
|
امروز تولدمه !
صبح علی جونم کادوی خیلی خوشگلشو که یه " شمش " بود بهم داد . خیلی دوست دارم . برنامه بیرون رفتن دسته جمعی احتمالاً به هفته آینده موکول میشه ، چون مامان علی جونم رفتن مشهد و خواهرها باید از پدرشون مراقبت کنن . به همین علت نمیشه که قرار بیرون رو بذاریم . حالا تو این لحظه که سر کارم نمی دونم بعد از ظهر میشه با علی جون برنامه ای داشته باشیم یا نه ؟ چون از طرفی یکی از همکارهای علی جونم برای شام دعوتشون کرده که تحت هیچ شرایطی هم نمی تونه کنسلش کنه . خلاصه اینم از حال و احوال من در روز تولدم ! مریم جونم هم امروز سر ناهار تو اداره یه گردنبند خوشگل بهم هدیه داد که انقدر خوشگل بود همونجا گردنم کردم ! از صبح هم کلی از دوستام و اقوام اس ام اسی یا تلفنی تولدمو تبریک گفتن که جای تشکر داره ! ایشالا تو شادی هاشون جبران کنم پ.ن : دیشب یه دوستی برام اس ام اس تبریک داد که متنش خیلی خوشگل بود، حیفم اومد اینجا نذارمش : چه کسی می داند که تو در پیله خود تنهایی چه کسی می داند که تو در حسرت یک فردایی پیله ات را بگشا ، تو به اندازه یک دنیایی تولدت مبارک |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت توسط مونی |
|
|
اوضاع فعلا به قول یکی از دوستان سبز کمرنگه !!!
نمی دونم چرا همیشه به روزای تولدم که نزدیک میشه یه جور حسای مختلف میاد سراغم . عید که تموم میشه دلم می خواد تولدم شه ، اما بعد یاد حساب و کتاب عددای سنم که می یوفتم منصرف می شم ! دلم می خواست برای تولدم یه تغییر و تحول ظاهری به خودم بدم ، مثلاً قصد داشتم یا رنگ موهامو عوض کنم یا چند تا تیکه از اون مش کذایی که قرار بود از عید انجام بدم و نشد ، رو انجام بدم ! اما اینقدر اوضاع و احوالم از دست دست گلای علی بد بود که مجالش پیدا نشد . برای رسیدن به قله های امن آرامش هنوز باید مسیر زیادی رو طی کنم ! راستی یه مدتی قرار بود بچه های بلاگفا که نوشته های همدیگرو می خونیم با هم یه قرار و مدارهایی بذاریم و همدیگرو ببنیم ، اما نمی دونم چرا هیچ کس پیگیری نکرد ؟ فعلا عزت زیاد ، برم که کلی تلنبار شده دارم ! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت توسط مونی |
|
|
سلام دوست جونا ،
خوبین ؟ ای منم بد نیستم اما خیلی هم هنوز روبراه نیستم . راستش روز پنج شنبه تولدمه و به همین خاطر می خوام خواهرای علی جون ، خواهر خودم و دوست علی و خانمش رو برای شام بیرون دعوت کنم . یکی ، دو جا رو هم در نظر گرفتم که یکیش عروس لبنانه ! حالا باید باز با علی جونم در این باره مشورت کنم تا یه جای مناسب از نظر مسافت و موقعیت پیدا کنیم . اگه شما هم پیشنهادی داشتین ، خوشحال می شم بشنوم .
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت توسط مونی |
|
|
هنوز ته دلم از یاد آوری اون اتفاق می گیره . هنوز کوچکترین تلنگوری ستون محکم اعتمادم را به لرزه در میاره ، اما لحظاتی مثل دیشب در حال برگشت به خونه در حالی مدام سعی می کردم با موبایلم باهاش ارتباط برقرار کنم ، و مدام صدای اپراتور که می گفت " شماره مورد نظر در شبکه موجود نمی باشد " به شناختی که تو این مدت نه چندان کم پیدا کرده بودم فکر می کردم .
فکر می کردم که به جای پر و بال دادن به افکار منفی و تقویت شک و گمان در ذهنم به نکات مثبتی که ازش شناختم فکر کنم . به مواقعی که حتی با علم بر اینکه می دونست من از حرکت یا عملی ازش دلگیر می شم اما چون می خواست چیز مخفی ازم نداشته باشه برام تعریف می کرد . به زمانهایی که صداقتش برام ثابت می شد . نمی شه شیطنت های ریز و تو هیچ مردی منکر شد ، اما بیان اونا و برخورد طرف مقابل تو این میون خیلی تاثیر داره . پنج شنبه ای رو که درست بعد از یک هفته از اون اتفاق چشم تو چشم من ماجرا رو برام تعریف کرد از دیگر لحظاتی است که هیچ وقت فراموشش نمی کنم . درسته تو اون لحظه خیلی درونم آشفته و بهم ریخته شد ، اما بعد از چند لحظه ، چندساعت و چند روز وقتی به اون روز فکر می کردم تو دلم یه آرامشی خونه می کرد . حالا هم می خوام تا جایی که می شه و اونی که بالای سر هممونه مقدر کرده کنار همون علی جونی باشم که نقطه قوتاش از ضعفاش برام بیشترن . می خوام دوباره اون حس اعتماد ۱۰۰٪ رو درون خودم تقویت کنم . نمی خوام رابطه ای رو که ۳ سال براش زحمت کشیدیم، هم من و هم اون ، بی دلیل از دست بدم . تو این ۳ سال هم من از همه وجودم مایه گذاشتم و هم اون ، حالا بنا به شرایط زن و مرد بودن یا موقعیت های مختلف ممکنه که تو یه طرف این قضیه بیشتر بوده و تو یکی کمتر ، اما مهم اینه که این حالت تو دو طرف بوده . نمی خوام همه خوبی هاشو ندید بگیرم . زندگی خیلی پیچیده اس لااقل تو این مدت فهمیدم که خیلی سخته درست زندگی کردن . به این فکر کردم که پدر و مادرهای ما چه آدمای هنرمندی بودن که ۳۰ و ۴۰سال یا کمتر بیشتر با هم زندگی رو چرخوندن . یاد گرفتم زندگی پر از فراز و نشیبه ، پر از غم و شادی ، پر از شکست و موفقیت ، پر از لحظات خوب و بد ، مهم برخورد با تمام این لحظاته . مراقب خودتون باشین و از اینکه نگران منید ممنون . فعلا عزت زیاد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت توسط مونی |
|
|
سلام به همه دوست جونای خودم !
والا چند تا دلیل باعث شد تا نوشتنم کمی به تاخیر بیفته . از اینکه دوستای خوبی مثه شماها نگران اوضاع و احوالم بودین خیلی خیلی ممنونم و شرمنده که برای رفع این مهم دیر دست به کار شدم . اوضاع الان خیلی بد نیست . روز پنج شنبه صبح کلی با علی جونم صحبت کردیم و یه کم آروم شدم و بعد از ظهر هم ساعات خوشی رو کنار هم گذروندیم ، اما اون ته ته های دلم یه کم گرفته بود و این باعث شد که کمی تو خلوتم تو خونه علی جونم بغضم بترکه و کمی گریه کنم . جمعه هم روز خوبی بود کنار علی جونم ، هم به خیابون گردی رسیدیم ، هم غذای خوشمزه درست کردیم و خوردیم و هم استراحت مبسوطی به عمل اوردیم . از شنبه به این ور هم گاهی دچار طوفانهای روحی می شم اما خیلی زود سعی می کنم که این حالتا رو از خودم دور کنم . من که به علی بیشتر از دو چشمم اعتماد داشتم توقع حرکت روز پنج شنبه رو نداشتم و اون ۵ روزی که بینمون فاصله افتاد خیلی فکر کردم که تا حرفای علی رو نشنوم نمی تونم خط بطلان به همه اعتمادم نسبت به اون بکشم . که تا اندازه ای هم این اتفاق افتاد و با شنیدن حرفاش تا حدی متقاعد شدم اما باید گذر زمان و انجام برخی اعمال و حرکات از سوی علی جونم احوالاتم به روز اول برگرده . خلاصه که اوضاع و احوال ما به این ترتیبه ! ایشالا هر وقت بتونم یه آپ مبسوط به عمل خواهم آورد . مراقب خودتون باشین
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت توسط مونی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
دلم می خواد اینجا از روزمرگی ها،شادی ها ، دلتنگی ها و دل مشغولی هام بگم.یه جای امن برای دردل های شخصی خودم.
|
| پیوندهای روزانه |
|
جواهرات پینگر آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|