تبليغاتX
DaisypathAnniversary Years Ticker مونی
سلام دوست جونا ،

خوبین ؟ ای منم بد نیستم اما خیلی هم هنوز روبراه نیستم .

راستش روز پنج شنبه تولدمه و به همین خاطر می خوام خواهرای علی جون ، خواهر خودم و دوست علی و خانمش رو برای شام بیرون دعوت کنم .

یکی ، دو جا رو هم در نظر گرفتم که یکیش عروس لبنانه ! حالا باید باز با علی جونم در این باره مشورت کنم تا یه جای مناسب از نظر مسافت و موقعیت پیدا کنیم .

اگه شما هم پیشنهادی داشتین ، خوشحال می شم بشنوم  .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت   توسط مونی | 
هنوز ته دلم از یاد آوری اون اتفاق می گیره . هنوز کوچکترین تلنگوری ستون محکم اعتمادم را به لرزه در میاره ، اما لحظاتی مثل دیشب در حال برگشت به خونه در حالی مدام سعی می کردم با موبایلم باهاش ارتباط برقرار کنم ، و مدام صدای اپراتور که می گفت " شماره مورد نظر در شبکه موجود نمی باشد " به شناختی که تو این مدت نه چندان کم پیدا کرده بودم فکر می کردم .

فکر می کردم که به جای پر و بال دادن به افکار منفی و تقویت شک و گمان در ذهنم به نکات مثبتی که ازش شناختم فکر کنم .

به مواقعی که حتی با علم بر اینکه می دونست من از حرکت یا عملی ازش دلگیر می شم اما چون می خواست چیز مخفی ازم نداشته باشه برام تعریف می کرد .

به زمانهایی که صداقتش برام ثابت می شد . نمی شه شیطنت های ریز و تو هیچ مردی منکر شد ، اما بیان اونا و برخورد طرف مقابل تو این میون خیلی تاثیر داره .

پنج شنبه ای رو که درست بعد از یک هفته از اون اتفاق چشم تو چشم من ماجرا رو برام تعریف کرد از دیگر لحظاتی است که هیچ وقت فراموشش نمی کنم .

درسته تو اون لحظه خیلی درونم آشفته و بهم ریخته شد ، اما بعد از چند لحظه ، چندساعت و چند روز وقتی به اون روز فکر می کردم تو دلم یه آرامشی خونه می کرد .

حالا هم می خوام تا جایی که می شه و اونی که بالای سر هممونه مقدر کرده کنار همون علی جونی باشم که نقطه قوتاش از ضعفاش برام بیشترن . می خوام دوباره اون حس اعتماد ۱۰۰٪ رو درون خودم تقویت کنم .

نمی خوام رابطه ای رو که ۳ سال براش زحمت کشیدیم، هم من و هم اون ، بی دلیل از دست بدم . تو این ۳ سال هم من از همه وجودم مایه گذاشتم و هم اون ، حالا بنا به شرایط زن و مرد بودن یا موقعیت های مختلف ممکنه که تو یه طرف این قضیه بیشتر بوده و تو یکی کمتر ، اما مهم اینه که این حالت تو دو طرف بوده .

 نمی خوام همه خوبی هاشو ندید بگیرم . زندگی خیلی پیچیده اس لااقل تو این مدت فهمیدم که خیلی سخته درست زندگی کردن .

به این فکر کردم که پدر و مادرهای ما چه آدمای هنرمندی بودن که ۳۰ و ۴۰سال یا کمتر بیشتر با هم زندگی رو چرخوندن .

یاد گرفتم زندگی پر از فراز و نشیبه ، پر از غم و شادی ، پر از شکست و موفقیت ، پر از لحظات خوب و بد ، مهم برخورد با تمام این لحظاته .

مراقب خودتون باشین و از اینکه نگران منید ممنون .

فعلا عزت زیاد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت   توسط مونی | 
سلام به همه دوست جونای خودم !

والا چند تا دلیل باعث شد تا نوشتنم کمی به تاخیر بیفته . از اینکه دوستای خوبی مثه شماها نگران اوضاع و احوالم بودین خیلی خیلی ممنونم و شرمنده که برای رفع این مهم دیر دست به کار شدم .

 اوضاع الان خیلی بد نیست . روز پنج شنبه صبح کلی با علی جونم صحبت کردیم و یه کم آروم شدم و بعد از ظهر هم ساعات خوشی رو کنار هم گذروندیم ، اما اون ته ته های دلم یه کم گرفته بود و این باعث شد که کمی تو خلوتم تو خونه علی جونم بغضم بترکه و کمی گریه کنم .

جمعه هم روز خوبی بود کنار علی جونم ، هم به خیابون گردی رسیدیم ، هم غذای خوشمزه درست کردیم و خوردیم و هم استراحت مبسوطی به عمل اوردیم .

از شنبه به این ور هم گاهی دچار طوفانهای روحی می شم اما خیلی زود سعی می کنم که این حالتا رو از خودم دور کنم .

من که به علی بیشتر از دو چشمم اعتماد داشتم توقع حرکت روز پنج شنبه رو  نداشتم و اون ۵ روزی که بینمون فاصله افتاد خیلی فکر کردم که تا حرفای علی رو نشنوم نمی تونم خط بطلان به همه اعتمادم نسبت به اون بکشم . که تا اندازه ای هم این اتفاق افتاد و با شنیدن حرفاش تا حدی متقاعد شدم اما باید گذر زمان و انجام برخی اعمال و حرکات از سوی علی جونم احوالاتم به روز اول برگرده .

خلاصه که اوضاع و احوال ما به این ترتیبه !

ایشالا هر وقت بتونم یه آپ مبسوط به عمل خواهم آورد .

مراقب خودتون باشین

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط مونی | 
سلام دوست جونا ،

اومدم فقط چند جمله جهت اطلاع بنویسم و برم . فعلا یه کم آرومم اما ذهنم پر از سوال ، شک و تردیده !

بعد از ۵ روز بالاخره شرایط جوری شد که دیروز با علی جونم تونستم کمی حرف بزنم . ظاهراً برای اون یه سوءتفاهماتی وجود داره و البته برای من هم سوالات متعدد .

تا درست و حسابی نشینیم حرف نزنیم ، نه سوء تفاهمات اون از بین می ره نه سوالای من .

باید تو شرایط آروم با هم به اصطلاح سنگامونو وا بکنیم ، بالاخره یا رومی روم ، یا زنگی زنگ !

تا اون هم بعید می تونم دل و دماغ نوشتن درست و حسابی پیدا کنم ! اما باز از همه اون دوست جونایی که نگرانم بودن ممنونم .

مراقب خودتون باشین . شفاف سازی ها که صورت گرفت حتما حتما میامو می نویسم .

بازم برام دعا کنین .

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط مونی | 
خیلی حالم بده از هر چی که تصورشو بکنین فراتر .

چه حالی می شین وقتی با تمام وجود از دل برای کسی مایه بذارین و اون بخواد با برنامه از پیش تعیین شده و برنامه ریزی شده شما رو یه دور گنده بزنده ؟!!!

جلوی چشمتون خودشو خوش تیپ کنه جوری که شما تو دلتون قربون صدقه اش برین و بعد حدستون به یقین تیدبل شه که شما قرار نیست حظ این خوش تیپی رو ببرین . این همه تلاش برای جلب توجه یکی دیگه اس که دیگران براش لقمه گرفتن .

آخه چرا من ؟؟؟؟؟

خیلی برام دعا کنین .

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت   توسط مونی | 

 

یه دل میگه نشم عاشق کس . یه دل میگه میمیرم بی نفس
یه دل میگه برمو و یه دلم میگه خو کن به قفس
یه دل میگه پر رنگ و ریاست . یه دل میگه این رویای ماست
یه دل میگه بگمو و یه دلم میگه فردا بمان
یه دل میگه پر از عشقم هنوز یه دل میگه که بساز و بسوز

سرکن بی فروغ خو کن به دروغ

 این عمر دو روز  یه دل میگه پر از عشقم هنوز
یه دل میگه که بساز و بسوز سرکن بی فروغ خوکن به دروغ این عمر دو روز

یک بوم دو هوا خسته ام به خدا

نیمخوام و میخوام بشم از تو جدا
رویای عزیز تردید و گریز

 بی عشق نمیتونم به خدا
یک بوم دو هوا خسته ام به خدا

 نیمخوام و میخوام بشم از تو جدا
رویای عزیز تردید و گریز

 بی عشق نمیتونم به خدا


سلطان قلبم بی تو سرابم

 آلوده ی فکر ناجور و تردید
برگرد و از من عشقی بنا کن کانون روحم به عشق تو لرزید

یه دل میگه نشم عاشق کس  یه دل میگه میمیرم بی نفس
یه دل میگه برمو و یه دلم میگه خو کن به قفس
یه دل میگه پر رنگ و ریاست . یه دل میگه این رویای ماست
یه دل میگه بگمو و یه دلم میگه فردا به ما
یه دل میگه پر از عشقم هنوز
یه دل میگه که بساز و بسوز سرکن

بی فروغ خو کن به دروغ این عمر دو روز
یه دل میگه پر از عشقم هنوز
یه دل میگه که بساز و بسوز سرکن

 بی فروغ خوکن به دروغ این عمر دو روز

 

چند روز پیش توی ماشین علی جونم این آهنگ رضا صادقی رو گوش دادم که خیلی حظ بردم . من اون اوایلی که این خواننده شروع به کار کرده بود خیلی کاراشو نمی پسندیدم اما الان از اکثر آهنگاش خوشم میاد مثه این و اون شعر بالایی که هنوز لینکشو نتونستم پیدا کنم .

اگه شما ها داشتین خبرم کنین . مرسی


+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت   توسط مونی | 
سلام بر همه دوست جونای خوبم !

به علت ذیق وقت اومدم که تند تند از احوالات این چند وقت بگم . اتفاقای نسبتاً خوبی تو این ایام افتاده که حالا براتون تعریف می کنم .

مسئولین اون محل کار دومه یه صحبتهایی با من کردن درباره نقل و انتقال احتمالی اینجانب به آن محل .

که البته باید تو جلسه مدیران و مسئولین باز این مورد مطرح بشه و اگه با شروطی که من هم گفتم موافقت بشه در نهایت این اتفاق بیفته ، چون برای من به غیر از اون شرایطی که گفتم صرف نداره که جامو تغییر بدم .

امیدوارم هر چی خیره همون پیش بیاد و خدا بهترین رو برام رقم بزنه .

دیگه اینکه دیروز با من و علی جونم با مامانامون و خواهر من و البته یکی از دوستای صمیمی علی جونم رفتیم کرج و کلی خوش گذروندیم . البته بماند که انقدر ورجه وورجه کردم شب از بدن درد نمی تونستم بخوابم .

علی جونم هم زحمت جوجه کباب رو کشید که انصافاً خیلی خوشمزه شده بود

در کل روز خوبی بود . برای آشنایی و فتح باب رفت و آمدهای خونوادگی به نظرم خوب بود .

 منم روز قبل ( پنج شنبه ) به مامان علی جونم زنگیدمو و خودم شکلات کردم کلی . ازشون دعوت کردم که ما رو همراهی کنن ، البته با این دلیل که به علت مراقبت های ویژه از بابای علی جونم ایشون نتونسته بودن از تعطیلات عید حظی ببرن و من خواستم که بیان و یه آب و هوایی عوض کنیم .

که بعد متوجه شدم تونستم به خوبی نقش شکلات رو بازی کنم و ایشون تو بازگویی حرفای من به علی این نکته رو متذکر شده بودن !

خلاصه دیروز جای همه خالی خوش گذشت البته فاکتور از گله گذاری های بی دلیلی و مورد اون خواهر بزرگه علی جونم .

آخه موقعی که ما رفتیم در خونه مامان علی جونم ، اون پریده پائین که مثلآً تعارف کنه ما بریم چند دقیقه بالا ، اما به جای تعارف تند تند گلایه می کنه که چرا منو دعوت نکردین ؟ چرا منو نمی برین ؟

آخه بگو مگه تو با دوستات سفر و گردش میری به ما تعارف می کنی ؟ عجب حرفیه ها ! کسی که این توقع ها رو داره خودش هم یه بار لااقل بانی جمع کردن آدما و گذاشتن یه برنامه تفریحی میشه .

خلاصه که من نمی خوام اصلا به این موضوع اهمیت بدم چون واقعاً اهمیت چندانی هم برام نداره . اونی که خیلی برام مهمه علی جون و مامانشه . چون به نظر من اصل کار اونا هستن .

خوب دیگه دوست جونا ، من با اجازه برم .

مراقب خودتون باشین و از روزای بهاری لذت ببرین

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت   توسط مونی | 
مرور علامت های سوال در ذهنم به شدت آزارم می ده . نمی دونم برای پیدا کردن حداقل توجیه جواب این سوالها آستین بالا بزنم یا زمان بدم تا شاید مرور زمان جوابمو بده .

می دونم ممکنه این همه ای که تحمل می کنم و تو خودم می ریزم یه روزی ، یه جایی مثه یه دمل چرکی سر باز کنه ، اما بااین همه ترجیح می دم که شرایط رو با دست خودم متشنج نکنم .

حال و روزم خوبه ، هنوز علی جون رو دوست دارم ، هنوز از شنیدن صداش لذت می برم ، هنوز وقتی صبحها می رم پیشش و داره چرت مرغی می زنه و به زور خودش رو از رختخواب جدا می کنه ، دلم براش غش و ضعف می ره .

هنوز دغدغه فراهم کردن دوست داشتنی هاش رو دارم ، اگر چه خیلی جاها ترمز دستی خودمو می کشمو کاری نمی کنم .

می خوام برای فرار از فکر و خیال یه کم خودمو سرگرم کنم . در حال حاضر هم کلاس رانندگی مد نظرمه . البته من چند سالی میشه که گواهی نامه گرفتم اما چون پشت ماشین نشستم دیگه جای ترمز و کلاج رو فراموش کردم .

برای همین هم چون کسی رو ندارم که باهام بیاد مجبورم مربی خانم بردارم که هنوز هم نتونستم جایی رو پیدا کنم که مربی خانم با ماشین پژو داشته باشه . هر جا زنگ می زنم که یه جورایی به محدوده ام می خوره جواب منفی می شنوم .

اینم از اوضاع و احوال اینجانب .

ار روزای بهاری لذت ببرید

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت   توسط مونی | 
در حال حاضر هیچ انگیزه ، حس و رمقی برای نوشتن حتی روزمرگی ندارم .

ایشالا بعد ازاینکه به جواب علامت سوالای ذهنم رسیدم ، میام و دوباره نوشتن رو از سر می گیرم .

البته اگه در خلال این روند هم حوصله ای برای نوشتن پیدا کنم حتما میامو می نویسم .

مراقب خودتون باشین و از ایام زیبای بهاری لذت ببرید .

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت   توسط مونی | 
سلام دوست جونا !

چند روزه هی می خوام بیام بنویسم اما فرصت نمیشه . الان دیگه فرصت رو غنیمت دونستم اومدم تا یه چند جمله ای بنویسم . البته اکثر بچه های وبلاگی انگار که مشغول عید دیدنی هستن و فرصتی برای نوشتن هنوز پیدا نکردن . بعضی هاشون هم که یا تازه عروس شدن یا در شرف هستن مثه پریسا جون .

امسال هر جوری بود مثه سال اولی که با علی جونم بودم سال تحویل رو کنار هم بودیم ، البته یه دلم هم خونه بود و تو دلم آرزو می کردم که کاش همه دور هم بودیم و اینجوری شاید بیشتر به دلم می چسبید .

برای امسال می خوام یه برنامه ریزی برای خودم بنویسم و چیزهایی که انجام دادنشون برام مهم هستن رو بنویسم تا همه تلاشمو برای محقق شدنشون به کار ببندم . یکی از اونا تغییر احتمالی محل کارم هست که سعی دارم بعد از ایام تعطیلات تحقیقاتمو کامل کنم و اگه همه چی میسر شد این کار رو انجام بدم . گرچه علقه خاصی به این محیط کاریم دارم اما دلم نمی خواد برای مسائل حاشیه ای و از روی احساسات پیش برم و جلوی ترقی خودمو بگیرم .

خوب من دیگه باید برم اگه فرصت بشه میام و مفصل از حال و احوالات درونی ام هم می نویسم . نمی دونم چرا دوباره با حسای عجیب و غریب درگیرم .

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت   توسط مونی | 
                                                      عید همه مبارک !

ایشالا که سال ۸۷ برای همه سالی سرشار از سلامتی ، موفقیت ، کامیابی و پیروزی باشه .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت   توسط مونی | 
شاید این پست آخری باشه که امسال می نویسم ، نمی دونم ؟ اگه فرصت بشه که حتما میامو دوباره اینجا می نویسم .

از اوضاع و احوال الانم اگه بخوام بگم ، باید بگم که حالم گرفته اس . می پرسین چرا ؟

از دست یه آدمایی که موقع اس ام اس زدن حواسون رو جمع نمی کنن و همین جوری یا علی مدد اس ام اس می زنن . بعد میاد به گوشی منو و چون من نمی شناسمشون باید یه دادگاه خانواده با علی جونم برم .

اونم که با توجه شرایطی که تو زندگی سابقش داشته کلاً شکاک شده و حس بی اعتمادی به همه داره ، دیگه نور علی نور شده !

هی می گم علی جونم به خدا نمی دونم کیه ؟ میگه نه یه ریگی به کارته !

آخه یکی نیست بگه علی جون من ، تو که از صبح تا شب منو خبر داری چی کار می کنم ، این چه حرفیه ؟ 

می دونم که باید بهش حس اعتماد بدم تا روحیه اشو که خدا نیامرز تخریب کرده اصلاح کنم ، اما آخه گناه من چیه تو این میون ؟

صبح رفتم بهش می گم این موبایل من برای تو تا هر موقع که می خوای تا ثابت شه که از ریگ خبری نیست ، میگه حالا که هماهنگی هاتو کردی ؟

آخه یعنی چی ؟  یعنی من می رم به یکی دیگه می گم : ببخشید عزیزم ! اون یکی دوست پسرم داره از وجود تو با خبر میشه لطف کن دیگه با من تماس نگیر ؟ اصلا یه همچین چیزی امکان پذیره ؟

ای خدا من چی کار کنم تا این عینک بد بینی علی جونو از چشمش بر دارم ؟ خدایا کمکم کن . الان بیشتر از ناراحتی خودم به علی جونم فکر می کنم که باید چی کار کنم تا از این وضع در بیاد ؟

صبح توی راه که داشتم می رفتم پیشش ، تو دلم می گفتم آخه علی جون مگه من ...هستم که بخوام به غیر تو با کش دیگه ای باشم و اینقدر از دل و جون برایت از خودم و احساسم مایه بذارم ؟ اصلا آخه مگه می شه ؟ ای خداااااااااااااااااا

دارم دیونه می شم بس که از دیشب به این موضوع فکر کردم !

*راستی فکر کنم برای علی جونم عیدی یه آبمیوه گیری بخرم ! آخه خیلی آب هویج دوست داره ! می خوام یه چیزی بخرم که دوست داشته باشه . با خودشم در میون گذاشتم و استقبال کرده !

* دیروز به رسم جمعه آخر سال با خونواده رفتیم بهشت زهرا ، اما از شدت شلوغی نتونستیم به قطعه مادر بزرگ و پدر بزرگ مادری ام سر بزنیم . ایشالا روز اول عید می رسیم خدومتشون !

* دیروز وقتی به بهشت زهرا رسیدیم از اون همه شوری که اونجا بود و همه به یاد امواتشون خودشون رو پیش از پایان سال به اونجا رسونده بودن بغضم گرفت . اولا بگم که خیلی مردم خوب و با احساسی داریم دیگه اینکه خدا همه رفتگانو بیامرزه . ایشالا دعای خیرشون بدرقه راهمون باشه .

* دو ، ۳ ساله که از عید و تعطیلی هاش بیزارم . از اینکه کمتر می تونم باعلی جونم باشم حالم بد میشه . ( بعد اون میگه ریگ به کفشمه ! ای خدا باز یادم اومد )

* یه کم خورده کاری هام مونده که باید تو این دو روز انجام بدم . چون ۲۷ و ۲۸ اسفند رو می خوام تخت پیش علی جونم استراحت کنم اگه قسمت بشه و نخوان ازش که بره پرده نصب کنه !

* خیلی مراقب خودتون باشین .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت   توسط مونی | 
سلام دوست جونا !

خیلی سرم شلوغه . اومدم که بگم حالم خوبه و مشغول بدو بدوهای آخر سال هستم . یه پست هم چند روز پیش نوشتم اما پرید ، بعد هم دیگه نه حال داشتم و نه وقت که دوباره از سر بنویسم .

اتفاقای مهمی که تو این چند روز افتاده ، خرید یه بخشی از کادوهای عیدی است . 

*برای خواهرم و دوتا خواهرای علی مانند سالهای قبل عیدی های کوچولویی خریداری کردم . حالا مونده مامان و بابام و علی جونم .

کمک کنید دوست جونا نمی دونم برای علی جونم چی بخرم ؟! غیر از ادکلن و لباس یه چیزای دیگه پیشنهاد بدین !

*دیگه اینکه یه عکسی رو علی جونم از دوره کودکی ام و یه عکس جدیدمو خیلی وقت پیش تلفیق کرده بود و یه چیز نازی در اومده . دادم برای چاپ روی شاسی که قراره امروز برم بگیرم !

* امروز هم که وقت آرایشگاه داشتم و بعد از دوماه یه حالی به ابروهای نازنین دادمو کلی پاکسازی انجام دادم !

* مریم جونم دعوت کرده فردا برم خونه اش . اما دلم می خواد یه دفعه تنها برم . نه تو جمع خونوادگیش . اونجوری احساس راحتی بیشتر می کنم !

* خواهر بزرگه علی جونم ( همون که چند بار با هم بحثمون شد ) از مسافرت خارجه برام سوغاتی های خوکشلی آورده !

* همچنان با مامی گرامی در امر خطیر خونه تکونی ادامه می دم که نمونه آخر اون دیشب تا ساعت ۱۲ روی نردبان آویز لوستر تمیز می کردم !

دیگه همین .

خیلی مراقب خودتون باشین . خیلی دوستون دارم !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت   توسط مونی | 
روز جمعه شما به خیر ! خوبین ؟ خوشین ؟

اول از همه روز جهانی زن رو به همه دوست جونا تبریک می گم . باشد که بزودی همه زنان به خواسته ها و آنچه که لایق آن هستند ، دست پیدا کنند .

منم بد نیستم . این روزا همش بدو بدو دارم بااینکه نمی خوام کار خاصی برای عید انجام بدم یعنی نمی خوام خرید کنم باز نمیشه .

چهارشنبه ای که وسط روز مرخصی گرفتمو با اهل خونه راهی خیابون سعدی شدیم و کلی وسائل حوم و دستشویی خوشگل مشگل برای خونه جدید خریدیم . بعد من از اونا جدا شدمو و اونا با وسائل رفتم منزل نو !

تا قبل از این خیلی علاقه ای به این جابجایی نداشتم اما الان حس می کنم خیلی برای روحیه ام خوبه و اینکه هی ییلاق ، قشلاق کنم خوبه و ممکنه کلی حالم سر جاش بیاد !

بعد از ظهر هم پس از ساعتها انتظار برای اتمام کلاس علی جونم قرار گذاشتیم و روانه خیابون جمهوری شدیم . که ماحصل خریدمون شد : یه گوشی نوکیا ۶۳۰۰ برای مونی خانم گل و گلاب !

از اونجا علی جون منو رسوند و خودش رفت خونه .

صبح پنج شنبه هم تصمیم داشتم که سر کار نرم اما دیدم که بهتره برم و مرخصی ام ذخیره کنم برای روزهای پایانی سال ! یه کم پیش علی جونم خوابیدم و بعد اون راهی دانشگاه شد و من کمی دیرتر از حد معمول به اداره رفتم .

بعد از ظهر هم نمی دونم چرا یه دفعه خلق علی جونم تنگ شد ، اما علی رغم اون و اینکه می خواست خونه مامانش بره رفتیم برای تعویض اون پیراهنی که براش خریده بودم و یه سایز بزرگ بود که آقای فروشنده گفت سایز کوچیکتر رو نداره و پولمو پس داد .

بعد هم رفتیم پیش یکی از دوستای علی جونم که تولیدی داره و من یه تاپ و شلوار برای خونه و یه شلوار برای اداره خریدم !

بعد علی جون منو رسوند تا یه مسیریو و رفت خونه مامانش .

وقتی میره اونجا دل من می گیره . نه اینکه دوست نداشته باشم که بره ها ، بالاخره تنها پسر اون خونواده اس و باید خیلی بیشتر از این هم به اونا سر بزنه و کمک حال مادرش باشه که یه تنه جور همه رو می کشه ، اما فکر میکنم تو یه جایی اسیر میشه که من دسترسی ندارم بهش و این خیلی اذیتم می کنه .

از یه طرف می خوام ( به خصوص بعد از اون ماجراهایی که اون خواهره شاهکارش درست کرد ) وقتی اونجاست کم بهش زنگ بزنم از یه طرف دلم طاقت نداره . اس ام اس می زنم اما علی جونم خدای تنبلی تو جواب اس ام اس . وقتی گلایه هم می کنم می گه تو که چیزی نپرسیدی که من بخوام جواب بدم

و اما ...

دیشب یه قلم از اون کارایی که تو پست قبلی نوشتم رو انجام دادم . یعنی کمد آقای ووپی ، الان به یه کمد مرتب و منظم و چیده شده تبدیل شده . برای بهتر مرتب شدن هم باید یه دونه دیگه از اون کیفای پنبه دوزی شده که قبلاً گرفته بودم رو بخرم که ایشالا بعد از این مناسبتا که مغازه ها باز کنن ، تهیه می کنم .

کمی هم به نایلون کاغذام حال دادم . نمی دونم چه جوری نگهشون دارم . خیلی جام تنگه و کاغذام زیادن . شاید اگه زوم برسه علی جونو گول بزنم که اونایی که برام مثه آرشیو اطلاعاتی می مونن رو اسکن کنه و بریزنه برام روی سی دی . اینجوری هم سهل الوصول تر میشه ، هم جای کمتری اشغال می کنه !

الانم علی جونم خونه مامانشه و من سر کارم ! در آستانه روز جهانی زن این واقعاً انصافه ؟!!!

تعطیلی خوبی داشته باشین

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت   توسط مونی | 
امروز هم همش خواب آلودم . می دونم کی خستگی هام بر طرف میشه .

کلی هم خورده کاری دارم که باید بر اساس یه برنامه ریزی زمانبندی شده انجامشون بدم از جمله :

- رفتن با آرایشگاه
- خرید عیدی برای اهالی خونه ، علی جون و چندتا از اطرافیان
- سفارش خیاطی برای دوختن شلوار
- مرتب کردن کمد و کتابخونه ام
- خرید ظروف سفالی برای ۷ سین
- انجام ته تمه خونه تکونی مامانم
-.....یادم نمیاد دیگه !

و اما امروز یه جمله تونست کمی حالمو تغییر بده و اونم از طرف مریم جونم بود ! وقتی برای پیگیری کارایی که باید انجام می داد بهش زنگ زدم ! ( نمی گم چون می خوام خودش براتون تعریف کنه ! اونجوری مزه اش بیشتره ! ) آخر حرفا برگشت گفت که مونی چقدر مایه دلگرمی هستی ، مرسی که زنگیدی!

خیلی دلم یه جوری شد ! آخه همش دلم می خواد به مریم جون و بقیه دوستام کمک کنم و به همه مهربونی کنم . با اینکه هنوز فرصت نکردم برم خونه اشو ببینم اما همش تصور می کنم که الان داره کجای خونه چی کار می کنه !

و باز هم و اما ...

رزی جونم منو به یه بازی دعوت کرده ، قضیه آهنگای مورد علاقه و مورد تنفر !

شنیدن آهنگای قشنگ زیادی منو به وجد اورده و سراسر وجودم سرشار از احساسای خوب میکنه ، اما ظاهراً اینجا فقط باید به ۷ مورد اشاره کنم !

آهنگهای مورد علاقه :

- ناجی .......رضا روح پور ( یه دنیا خاطره از اولین سی دی که علی جونم بهم داد )
- ای که رفته با خود ......الهه
- آخرین آلبوم مهستی ! ( خاطره آشنایی من با علی جونم )
- شام مهتاب ....داریوش
- کویر ....شهرام صولتی
-عسل بانو ....سیاوش قمیشی
- وقتی میایی صدای پات ....هایده

آهنگهایی که همه احساسای بد میان به سراغم :

- گیتار ....شماعی زاده
- اکثر آهنگهای شهرام کاشانی
- همه آهنگهای شهرزاد سپانلو
- همه آهنگهای عباس قادری
- همه آهنگهای تارا
- همه آهنگهای شراره

حالا من این دوست جونا رو دعوت می کنم :

مریم جونم ، پریسا جون ، الهام جون ،نیلوفر جون ، نیروانا جون ، بیسکوئیت جون و سارا جون ! بقیه دوستا هم اگه شرکت کنن خیلی خوب میشه . اینجوری به سلیقه موسیقیایی همدیگه هم آشنا میشیم !

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت   توسط مونی | 
الان یه مونی خواب آلوی پشت چشم ورم کرده داره از روزمرگی هاش می نویسه تا لحظات شادی رو که این چند روز با علی جون داشته فراموش نشه .

نمی دونم چی شده که خیلی بیشتر از قبل سعی می کنم به تندی ناشی از خستگی ام تو برخورد با علی جونم غلبه کنم .

یه جورایی حس می کنم که اگه می گم علی جونو دوست دارم پس باید تو زمانایی که از همه طرف روش فشار کاری می یارم و با توجه به روزهای آخر سال باید به چند جا جوابگو باشه کمتر ازش متوقع باشم . البته اینو هم بگما که من اصلاً آدم متوقعی نیستم . تو خونواده خودم هم تا به حال یاد ندارم که از کودکی خواسته ای از پدر یا مادرم داشته باشم .

نمی دونم این اخلاق خوبه یا نه ، اما همیشه به داشته هام قانع ام و هیچ وقت غبطه شرایط و وضعیت هیچ کس رو نخوردم .

خلاصه جونم براتون بگه که امروز هم با وجود مشغله زیاد علی جونم قراره که بگیریم برای من گوشی موبایل بخریم . حالا تا چه اندازه میسر بشه نمی دونم .

اگه بخوام روده درازی نکنم و بطور تلگرافی از روزمرگی های این چند روزم بگم باید اینجوری شروع کنم که شنبه ای با مریم جون عروس گل و گلاب رفتیم ونک تا من از اونجا به محل کار دومم هم سر بزنم و مطالباتم رو وصول کنم .

با اینکه به علت فشار زیاد کار سر درد گرفته بودم اما باز راهی شدم .تا بعد از ظهر هم با مریم جون کلی گشتیمو مغازه های جورواجوری رو دیدیم که کلی حظشو بردیم .

بعد هم از اونجا راهی خونه علی جونم شدم . در حالی که مانتو ، مقنعه و شلوارمو با لباسای مشکی علی جون تو ماشین لباسشویی زدم . در حالی که هنوز چند دقیقه مونده بود کار ماشین تموم بشه علی جون زنگ زد که برای شام بریم بیرون و تا ۱۰ دقیقه دیگه آماده باشم. منم اینجوری شدم هم دلم می خواست برم هم اینکه نمی دونستم چی کار کنم با اون لباسا که یه دفعه یادم افتاد از قبل فکر مواقع اضطرار رو کردم و یه دست مانتو و شلوار تو کمد علی جونم گذاشتم .

خلاصه پوشیدمو راه افتادم . شب خوبی بود و علی جون کلی سر سفارش دادن من بهم خندید و گفت که پیتزا اندازه قد خودت سفارش دادی ! آخه من به آقاهه گفتم یه بزرگ اونم نامردی نکردو بزرگترین سایز و برای ما آماده کرد !

یکشنبه هم صبح پروسه پیش عل جون بودنو ، سر کار و بعد هم رفتم خرید ظرف پیرکس !

تا فاصله اومدن علی جون اتاق خوابشو که کن فیکون شده بوداز سر ماجرایی که کاگر اومده بود خونه ! به بهترین شکل ممکن چیدمش . خیلی خودم خوشم اومد و اینکه تعجب کردم که چرا چیدمان این مدلی تا حالا به ذهنم نرسیده بود !

شب هم در حالی که فکرمی کردم علی جونم دیر میاد داشتم می رفتم که دیدم یه دفعه ماشینش پیچید تو کوچه کلی دلم گرفت و واسش دست تکون دادم . حالا اونم میگه پیاده شو و آژانس رو کنسل کن !

شب هم که رفتم خونه رمق نداشتم تا کمدمو که مثه کمد آقای وپی شده مرتب کنم ! وقتی بهش فکرمی کنم ضعف اعصاب می گیرم !

دوشنبه صبح هم باز اینجوری رفتم بالای سر علی جونم . وای یه خوابی هم کردم اونجا که نگو و نپرس ! نمی دونم چرا اینقدر احساس خستگی دارم . فکر می کنم اگه یه روز هم کامل بخوابم شاید خواب آلودگی ام برطرف نشه !

بعد از ظهر هم رفتیم باعلی جونم خرید و من یه مولتی کوئیک براون برای مامانم خریدم و علی جونم هم یه کفش شیک مجلسی خرید .

شب هم از فرط گشنگی نمی دونستیم چی کار کنیم که در نهایت علی جونم زحمت خرید کباب رو کشید و منم پوست کردن پیاز ! جاتون خالی کباب و نون سنگک رو زدیم تو رگ !

صبح هم کلی جرثقیل انداختم زیر علی جونو بیدارش کردم ! اونم طفلی اینقدر سرش این روزا شلوغه  که همش خسته اس .

فردا هم قراره برم با خواهرم وسائل حموم و دستشویی برای خونه جدید بخریم . آخه من کلی حاصبنظرم باید برم ! البته یه کم سختمه ، اما چون بعد از مدتها خواهرم ازم چزی خواسته روم نمی شه بهش نه بگم و با کمال میل می رم که کمکش کنم

این روزا نمی دونم چرا پر می شم از حسای مختلف . همیشه روزای آخر سال همین جور میشم . همش تو ذهنم اتفاقای خوب و بد یکساله رو مرور می کنم . فرصت های از دست رفته ، فرصت های استفاده شده ، .....

ایشالا که امسال برای همه خوب باشه . سالی پر از سلامتی ، شادی ، کامیابی ، سرشار از عشق بودن ، و خلاصه همه بهترین ها .

پ. ن : داشتم تو بلاگ رزی جون دنبال آهنگهای سنتوری می گشتم که دیدم من به یه بازی دعوت کرده بوده و من بر حسب اتفاق با این هر روز نوشته هاشو می خونم اما اون پست رو جا انداخته بودم . رزی جونم ببخشید ! حتما تو اولین فرصت این بازی رو انجام می دم !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت   توسط مونی | 
سلام به همه دوست جونام

از این چند روز که آپ نکردم دو روزش به علت خونه تکونی علی جونم به نت دسترسی نداشتم . یعنی اینقدر دور و برمون به هم ریخته و در هم برهم بود که اصلا فرصتی نشد حتی ایمیلمو که منتظر یه نامه خیلی مهم بودم چک کنم .

اوضاع روحیم بعد از ماجرایی که تو پست قبلی نوشتم هنوز خیلی خوب نشده . مدام تو لحظه های بیکاری و تنهایی به این مسئله و عمق فاجعه اش فکر می کنم .

اینقدر شبا دچار بی خوابی و بدخوابی می شم که ترجیح می دم اینقدرخودمو خسته کنم تا تو رختخواب بیهوش شم .

که البته همین موضوع هم خستگی مفرط روحی رو برام در پی داشته . نمی دونم دلم می خواد یه جوری از این فضا خودمو بکشم بیرون اما نمی دونم چه جوری ؟ خرید و این جور چیزا هم نتونسته خیلی روم تاثیر بذاره . یه چیزیه که باید به مرور زمان حل بشه .

چهارشنبه ای عزممو جزم کردمو و راهی ونک شدم برای انجام چندتا خرید . بین راه هم یه سری به میدون ولی عصر زدم و خیابونا بعد جوری از مردمی که در حال خریدن پر شده .

این حال و هوا همیشه منو تو خودم می بره . همیشه روزای آخر سال دچار درگیری با احساسات جورواجور می شم که منشا دقیقشم حتی نمی دونم حدس بزنم .

هم دلم تغییر و تنوع سال جدید رو می خواد هم غوطه ور شدن به عملکرد یکساله ام .

هر سال تصمیم می گیرم که تو یه دفترچه یادداشت علاوه بر روزمرگی که تو تقویم روزانه ام می نویسم لحظات ، اتفاقات و رویدادهای خوب و بد رو هم درج کنم . اما تا حالانشده . روزای اول سال تنبلی کردم ، بعد هم به کل ماجرا رو فراموش کردم ، اما اگه خدا بخواد امسال قراره ۲تا دفترچه دیگه به یادداشتهای روزانه ای که مکتوب می کنم اعم از نکات آموزشی یا روزمرگی اضافه کنم . یکی مربط به کارم میشه و یکی هم که توضیحشو در بالا دادم .

دیگه از جمله اتفاقایی که تو این چند روز افتاده اینه که من گزارشی که رو که باید برای کار دومم آماده می کردم و کلی رنج و مرارت بابتش تحمل کردم ، باعث شد که به دوستام کمتر سر بزنم ، سبب مشغله بیشتر ذهنی ام شد ، منجر به سردردهای ممتد به علت کار زیاد با کامپیوتر شد رو بالاخره تموم کردم .

به افتخار مونی ، یه کف مرتب !

یه کم خورده کاری مربوط به آخر سال دارم که باید انجام بدم ، اعم از خرید عیدی ، خرید خورده ریز برای خودم که امیدوارم با کمک مریم جونم بتونم همشو انجام بدم

راستی تصمیم دارم یه سری ظرفای سفالی برای درست کردن هفت سین بخرم اما رنگ کردنشو بلد نیستم

خونه علی جون بعد از خونه تکونی که البته هنوز اندکی باقی مونده مثه اولش نو نو شد ، به همین خاطر می خوام براش هفت سین جدید هم درست کنم .

خیلی پراکنده و تیکه تیکه نوشتم ، ببخشید . قول تو اولین فرصت یه پست مرتب و درست حسابی به رشته تحریر در بیارم

خوب دوست جونا مراقب خودتون باشین و روزای آخر سال خوبی داشته باشین .

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت   توسط مونی | 
این روزها حال خوبی برای نوشتن ندارم . فوت ناگهانی یه همکار به شدت روحیه ام رو خراب کرده.

مشاهده صحنه فوتش مدام مثه فیلم میاد جلوی چشمم .

برای لحظاتی بی اونکه متوجه اطرافم باشم به جایی خیره می مونم و بعد به خودم میام .

فکر می کنم به راستی زندگی چیست ؟ بین بودن و نبودن تنها لحظه ای و دمی فاصله است .

دیروز از خودم جمله های ادبی در می کردم و تو مسنجر برای علی جون می فرستادم : روزها با شتاب ما رو به پایان سال و آغاز سالی دیگر نزدیک می کنند و غافل از اینکه برخی گوی سبقت را از زمان ربوده و در رفتن ابدی عجله دارند .

به این فکرمیکنم که همه انسانها همانطور که یه روز اومده اند ، یه روز هم رفتنی هستند اما چگونه بودن و چگونه رفتن مهمترین مسئله ای است که باید به آن پرداخته شود .

دیشب انقدر تو بد خوابی دندونهامو روی هم فشار داده بودم که صبح همه دهنم درد می کرد . همش به فکر مادر و همسر این آقا هستم که فوت شده .

می گن روح آدمایی که خودکشی می کنن تا زمانی که خدا براشون عمر مقدر کرده تو برزخ می مونه و تازه بعد از اون مدت مثه بقیه اموات می شن . نمیدونم فقط از خدا می خوام که روح این بنده اش رو مورد لطف خودش قرار بده .

این روزا همش فکرم به خوب بودنه و به ندیدن بدیها . به اینکه اینقدر خوب و مهربون باشم که بعد رفتنم به خوبی ازم یاد بشه . نمی خوام به این فکر کنم که دیگران خوبی ها و مهربونی های منو حماقت فرض میکنن یا هر چیز دیگه ، می خوام خوب باشم اون چیزی که دلم به خوبی گواهی می ده عمل کنم .

خدایا کمک کن که بتونم به بدیهایی که احتمال داره از وجودم سر بزنه غلبه کنم .

خدایا به همه بنده ها یاد بده که برای همیشه خوب بودن اهمیتی به حرف اطرافیان ندن .

خدایا خودت راه بهتر بودن و خوب بودن همیشگی رو سر راهمون قرار بده .

دوست جونا مراقب خودتون باشین

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت   توسط مونی | 
دوشنبه ای بعد از ظهر با علی جونم راهی خونه شدیم و تصمیم گرفتیم که برای شام کوکو سیب زمینی بخوریم . بعد از اینکه یه کم اختلاط کردیم ، من راهی خونه شدم .

از اونجایی که ماه اسفند آدم دوست داره همش تمیز کاری انجام بده کمی وسائلمو مرتب کردم تا یه جورایی خونه تکونی رو شروع کرده باشم . صبح سه شنبه هم رفتم پیش علی جون ، بعد از ظهر هم می خواست ماشین یکی از همکاراش رو ببره درست کنه ، واسه همین با هم رفتیم و توی راه مونی ویار املت کرد .واسه همین توی راه نون بربری تازه خریدیمو و تا آقای تعمیرکار هم داشت ماشین را درست می کرد من رفتم تخم مرغ خریدم .

وقتی رسیدیم خونه جنگی رفتم که ویارونمو آماده کنم ! می ترسیدم که اگه املت نخورم چشمای بچم لوچ بشه ! بعد هم با هم کمی تلویزیون دیدیمو گفتمان کاری داشتیم . و باز در برگشت من به خونه همون پروسه خونه تکونی صورت گرفت .

 چهارشنبه صبح هم با چشمای نیمه باز رفتم پیش علی جونو و وای چشمتون روز بد نبینه پیش علی جون خوابم برد و یهم پریدم ، ساعتو که نگاه کردم ، دیدم که ای دل غافل بازم اداره ام دیر شد .

تند تند حاضر شدمو علی جونم منو تا یه جاهایی رسوند . توی راه هم از یه تماس تلفنی صحبت کرد !بعد از ظهر هم علی جون دانشگاه داشت و من با مریم جون رفتیم خیابون منوچهری تا من برای مامانم کادوی تولد بخرم .

که ماحصل خریدم شد : ۱ کرم دور چشم ایوروشه و ۱ کرم نرم کننده ایوروشه ! خیلی محصولات با حالی داره . حالا می خوام کاتالوگشو بخونم برم برای خودم خرید کنم !

بعد هم رفتم خونه علی جون و یه ته چین خیلی خیلی خوشمزه درست کردم .

وقتی علی جون اومد شیرجه رفت روش و هی گفت که انصافا از همیشه خوشمزه تره ! البته راست هم می گفت این دفعه خیلی با دقت بیشتری درست کرده بودم ! علی جون که ماشاالله دو سوم ته چین رو خورد و دیگه نمی تونست تکون بخوره !

دم رفتنم یه چایی نبات ، عرق نعنای معروف مونی هم بهش دادم و رفتم !

صبح پنج شنبه هم قرار بود که کارگری که قبلاً رزرو کرده بودم بره خونه ، واسه همین ابراز مورد نیاز رو آماده کردمو رفتم پیش علی جون و بعد هم سر کار !

مدام هم زنگ می زدم خونه و آمار می گرفتم . ظاهراً برعکس سالهای پیش این کارگره خیلی خوب و سریع کارشو انجام داده بود .

بعد از ظهر هم با علی جون رفتیم انقلاب و یه دوری تو کتاب فروشی ها زدیم . وای چه کتابای گوگولی اومده ، سری کاملشو که قیمت کردم ، آقای فروشنده گفت ۳۸۵ هزار تومن .

همیشه دوست دارم یه اتاف داشته باشم که دورتادورش کتابخونه باشه و همه کتابایی که دوشت دارمو توش بچینم .

بعد از اینکه برای مامانم کیک خریدم یه سری هم خونه مامان علی جون زدم و بعد از کی آژانس گرفتمو رفتم خونه .

بعد از مراسم تولد بازی ! پاشدم و مقادیر متنابهی خونه تکونی و گرد گیری وسائل شخصی ام رو انجام دادم .

امروز صبح هم رفتم پش علی جونم و کلی خوابیدیمو دلی از عزا در آوردیم ! حدود ظهر هم من رونه محل کار شدم !

این هم از آپ آخر هفته !

ایشالا هفته خوبی پیش رو داشته باشین

+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت   توسط مونی | 
سلامون علیکم !

اینقدر این چند روزه سرم شلوغ بوده که حتی نتونستم بیام اینجا یه چند خطی بنویسم . تا جایی هم که امکان داشت اومدم به بچه ها سر زدم و یه خبری ازشون گرفتم .

این چند روزه اتفاق خاصی نیفتاد ! روز جمعه با علی جون رفتیم خونه اون دستش که گفتم نی نی دار شده بودن ! منم اون بلوزی که علی جون از خارجه برام اورده بود با دامنی که تابستون خواهر کوچیکه علی باز هم از خارجه برام اورده بود و خیلی خوشگله پوشیدم !

وای که بچه خیلی خواستنی و خوشمزه . وقتی بغلش می کردی با اون دستای کوچولوش دست آدمو سفت می چسبید و بعد از چند دقیقه شروع می کرد به خاروندن دست آدم !

خیلی خواستنی بود ، علی هم همش باهاش بازی می کرد ، چند تا عکس هم باهاش انداختیم . علی جون اینقدر ازش خوشش اومده بود که شنبه هی می گفت دلم برام بچه تنگ شده !

بعد از ظهر شنبه هم از فرط خستگی و کار زیاد دچار سر دردی شدم که نگو و نپرس ! به خاطر همین تنهایی رفتم خونه و وقتی علی جون اس ام اس داد که با هم بریم گفتم من اینقدر حالم بد بوده که ترجیح دادم زود خودمو خونه برسونم ، علی جون هم رفت خونه مامانش .

یکشنبه ای هم صبح رفتم پیش علی جونم و دیدم که از اداره اش از بوته های رزماری کنده و اورده ! عجالتاً گذاشتم توی یه ظرف پنیر تا ریم گلدون بخریم براش ! بعد هم هی دو دل بودم که برم سر کار یا نه اما در نهایت رفتم . می خواستم مرخصی بگیرم و برم اون محل کار دومی و یه کم خورده کاری که دارم انجام بدم ، اما رفتم سر کار و دیگه نشد .

امروز هم وسط کار مرخصی ساعتی گرفتم و رفتم آرایشگاه و موهامو مرتب کردم ! آرایشگاه غلغله بود و کلی معطل شدم . تازه پیش خودم می گفتم چون صبح هست باید کمی خلوت تر باشه اما وای نمی دونین چه خبر بود !!!

یه تیکه از موهامو گذاشتم اونجا برای امتحان باز کردن رنگ که اگه بخوام مش کنم . اما موهام بعد از حدود ۲ ساعت رنگ باز کرده . دوستام هم می گن که از مش کردن صرف نظر کنم چون اینجوری موهام می سوزه .

حالا دیگه نمی دونم !

اینم از روزمرگی هام که تند تند وسط یه عالمه کار نوشتم .

از همه دوست جونایی هم که حالمو می پرسن ممنون و برای اون آدم مریض ( اونکه به اسم من کامنتای بد می ذاشت ) از خدا طلب شفای عاجل دارم !

می بوسمتون . مراقب خودتون باشین !

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت   توسط مونی | 
دوست جونا اومدم فقط بگم که یه آدم مریض داره از طرف من و به اسم مونی برای یه سری از وبلاگا کامنتهای ناجور می ذاره . امیدوارم برای کسی سوء تفاهم یش نیاد .

مراقب خودتون باشین . سر فرصت میام و از این چند روز براتون تعریف می کنم .

بوس بوس

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت   توسط مونی | 
سلام مونی را بعد از گذشت چهار روز پذیرا باشید !

این چند روز خدا رو شکر خوب بود و اتفاق خاصی نیفتاد . روز دوشنبه صبح با علی جونم بود و بعد زحمت کشید و من روبه محل کار دومم رسوند که انصافاً اگه منو نمی برد عمراً خودم می رفتم . چون خیلی مسیرش طولانیه و تنبلی ام میاد برم .

این دو دفعه هم که رفتم علی جونم زحمت کشیده و منو رسونده .

بعدش علی جونم رفت خونه مامانش و وقتی کار من اونجا تموم شد اومد دنبالم و بعد هم چون به تئاتر دعوت شده بودیم اومد دنبالم و راهی محل نمایش شدیم .

تئاتر هم سنتی بود و قشنگ !

از اونجا هم راهی خونه شدیم و اولش با علی جون کلی گفتیم و خندیدیم ؛،اما یه دفعه خستگی بهش مستولی شد و از حال رفت .منم اینجوری شدم !

سه شنبه هم پروسه اراده طی شد و بعد از ظهر با میرژون رفتیم خرید و باز من یه حالی به کیف پولمو و جیب مغازه دار ها دادم ! گفته بودم که یه لیستی برای خرید آخر سال تهیه کردم ! جالبه که هر چی اون روز خریدم تو اون لیست نبود و اون هنوز به قوت خودش باقیه !

بعد هم رفتم خونه علی جون و با یه علی جون چشم قرمز ، سر دردی روبرو شدم ! چون از قبل می دونستم حالت سرماخوردگی داره ، پیش از اومدنش سوپ درست کردم و وقتی اومد یه لیوان آب میوه و قرص هم بهش دادم که بعد از چند دقیقه کلی بهتر شد .

وقتی خریدامو بهش نشون می دادم ، و لابلاش براش خوراکی می یوردم هی می گفت که من همش زحمتم برات . وقتی اینجوری می گه دلم هوری می ریزه !

دیروز هم وسط کار مرخصی ساعتی گرفتمو رفتم میرزای شیرازی برای علی جونم کادوی ولنتاین خریدم !

وای نمی دونین چه خبر بود همین جوری مغازه ها پر می شد ، خالی می شد ! شانس آوردم صبح رفتم ، اگه بعد ازظهر می خواستم برم که دیگه هیچی !

کادوی علی جون یه سگ قرمز کوچولو با چند تا قلب کوچولو بود که تو یه جعبه کادویی قلب جا گرفته بود !

علی جون خیلی از سگه خوشش اومد و کلی تشکر کرد !

بعد هم اومدم دوباره اداره و تا بعد ازظهر کارامو انجام دادم و بعد رفتم خونه علی جون ! من نمی دونم چرا بهمن که میشه همش دلم می خواد خونه تکونی کنم !

خلاصه یه حالی به آشپزخونه علی جون دادم ! که البته نصفه مونده و باید بقیه اشو تو یه فرصت دیگه انجام بدم .

تو خونه خودمون هم باید کمدمو یه تکون اساسی بدم و لباسامو مرتب کنم ! خودم هم که هنوز تو نوبت تکون ، خونه تکونی ام !

امروز هم شاید یه گریز بیرون بزنم و یه کم کارامو انجام بدم ! فردا هم قراره با علی جون و دوستاش بریم خونه یکی دیگه از دوستاش که چند ماهه بابا شده ! خیلی دلم می خواد نی نی رو ببینم .

آخر هفته خوبی داشته باشین !

                                              " ولنتاین همه تون هم مبارک "

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت   توسط مونی | 
سلام دوست جونا !

چند روزه هی می خوام بیام بنویسم ، تا کار پیش میاد و نمی شه یا تو اون لحظه حرفامو نمی تونم جمع و جور کنم یا اینکه اصلاً حوصله نوشتنم نمی یاد .

نمی دونم چرا ؟ اما الان دیگه تصمیم گرفتم که یه حالی به تاریخ بدم !

 باید بگم که تو این چند روزه از چهارشنبه تا حالا اتفاقای جور و واجوری افتاد و دوباره یه بالا و پائینی تو رابطه من و علی جونم ایجاد شد ، اما اونچه که مهمه اینه که بالاخره موضوع این چند روز ختم به خیر شد .

این چند روزه سخت درگیر اون کار دومه هستم . خیلی ازم انرژی می گیره اما فکر می کنم که ارزششو داره چون احتمالاً تو آینده به دردم می خوره.

از خودمم بگم که هنوز مونی تنبله نرفته موهاشو کوتاه کنه ! اگر خدا بخواد بی حرف پیش تا آخر هفته کلکشو می کنم !

واسه اوایل اسفند هم برم برای مش . حس می کنم اگه یه کم تغییر و تحول تو خودم بدم روحیه ام بهتر میشه . ابروهامم فاجعه شده که باید سر فرصت بهش یه حالی بدم .

دیگه اینکه یه لیستی از کارای آخر سال نوشتم اعم از خرید کردنی ها ، انجام دادنی ها و .... امیدوارم به همشون برسم . برم که علی جون منتظرمه !

فعلاً بای

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت   توسط مونی | 
سلام بر دوست جونای عزیز !

والا نمی دونم از کجا شروع کنم ؟ اما بهتر همین ابتدا در پاسخ یه سری از دوستایی که علت غذا درست کردن من برای علی رو پرسیده بودن بگم که ؛ من که یه باره نمی تونم همه چی رو تعطیل کنم . یه بار دیگه هم فکر کنم که اینو گفته بودم .

دوشنبه ای به علت اینکه علی جون میخواست بره خونه مامانش من نتونستم بعد از کار ببینمش !

سه شنبه صبح هم خیلی زود با مریم جونم راهی محل کار شدیم ! بین روز یهو تصمیم گرفتم که مرخصی ساعتی بگیرمو و برم موهامو کمی کوتاه کنم تا اگه خواستم خدای نکرده برم مش کنم مقدمات لازم رو انجام داده باشم ، اما موقعیتش جور نشد و حالا فکر کنم که شنبه برم که خلوت تره .

دوست جونا ! دارم دنبال یه آرایشگاه می گردم واسه مش ، یه چند تایی هم پیدا کردم اما هنوز تصمیم نهایی رو نگرفتم . لطفاً اگه اطلاعاتی در این زمینه دارین راهنمایی ام کنید .

دیگه اینکه خلاصه دیروز هم به علت مشکلی که در محل کار علی جون روی داده بود باز نتونستم ببینمش . البته رفتم یه سر خونه اش ، یه دوشی گرفتم و نمی دونم چی شد که یه دفعه دیدم ای دل غافل مونی خانم چند ساعته که بیهوش خوابیده تو رختخواب علی جون !

چون دلم برای علی جون تنگ شده بود ، واسه همین بر عکس همیشه که روی کاناپه تو هال می خوابم این بار رفتم تو رختوابش که بوشو حس کنم !

بعد که از خواب پریدم دیدم هنوز علی جون نیومده و تند تند رفتم خونه خودمون !

علی جونم خیلی دیر وقت اومده بود خونه ! وقتی صبح ماجرای خواب موندنمو براش تعریف کردم ، کلی خندید که اگه جا مونده بودی چی می شد !!!

فعلاً همین !

راستی با این اوضاع بلاگرد نمی تونم از نوشته های دوست جونام با خبر بشم . بی زحمت تو مسنجر یه خبری از آپ جدیدتون بدین .

پیوست دوست جونا:

این روزا خیلی به مریم جون ( روزانه های مریم ) فکر می کنم . امیدوارم که حالش خوب باشه .
به پریسا جونم از همین جا تبریک می گم که مقدمات ازدواج رو داره فراهم می کنه .
از آسمون خانوم هم بابت زحمتی که بهش دادم تشکر می کنم .
مریم جونم هم امیدوارم زود زود دستش خوب بشه و بتونه چیدن وسائلشو شروع کنه !
واسه رزی جونم هم از خدا یه بغل آرامش می خوام !
آلما جونم ایشالا تا حالا اوضاع روحی اش خوب خوب شده باشه !
سایه جونم هم در کنار عشقش خوش بگذرونه !/
امیدوارم الهام جونم هم خودشو پیدا کرده باشه و زود زود بیاد از شادی هاش بنویسه !

خلاصه اینکه واسه همه دوست جونا همه همشون خوبی و شادی از خدا می خوام !

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت   توسط مونی | 
سلام مونی ورزشکار را بپذیرید !

شنبه ای بعد از اینکه کلی تو آرایشگاه منتظر شدم یهو چشمم به خانوم آرایشگری افتاد که قبلاً می رفتم پیشش و مدتی به خاطر مشکلاتش نمی یومد . سریع وقتمو انتقال دادمو کارم که انجام شد راه افتادم به سمت اداره .

بین راه هم کمی مغازه ها رو چشم انداختم ! مردم کم کم خریدای عید رو شروع کردن ، تو این حال و هوا اگه آدم چیزی هم احتیاج نداشته باشه باز دلش خرید کردن می خواد من که اینجوریم !

بعد از ظهر هم چشمتون روز بد نبینه اینقدر کار داشتم و باید یه سری کارها رو برای اون کار دومی ردیف می کردم که وقتی سرمو بلند کردم دیدم ساعت حدودای ۷ بعد از ظهر !

شب هم توی خونه برای خونواده یه غذای خوشمزه درست کردم که حتما دستورشو می ذارم که لذتشو ببرین .

یه خبر فوت هم شنیدم که خیلی متاسف شدم !

دیروز هم بعد از یه روز نسبتاً آروم کاری با علی جونم راهی شدم . تو فاصله ای که باید خودمو به علی جون می رسیدم اصلاً تاکسی ها سوار نمی کردن و همینجور ویراژ می دادن از جلوی آدم رد می شدن . خیلی حرصم گرفته بود و از سرما داشتم می مردم .

توی راه هم کلی از دست همکارای گرامی ام برای علی جون غر غر کردم . وقتی رسیدیم خونه کمی سر ماجراهایی که علی جون از دوره بچه گی اش تعریف کرد خندیدیم !

بعد هم علی جون رفت سراغ درس و مشقش .

برای شام هم برای علی جون و خودم یه عدس پلوی مشتی گذاشتم ، علی جون گفت کشمش نریز اما بعدش فهمید که اگه کشمش بود خوشمزه تر میشد ! منم با کشمش دوست دارم .

شب هم کمی زودتر از همیشه از علی جونم جدا شدم و اومدم خونه .

صبح هم مونی با اراده پس از کمی کلنجار تو رختخواب برای خوابیدن یا بیدار شدن از جا بلند شد و با وجود سر درد خفیفی که ناشی از سرما خوردگی می شد راهی باشگاه ورزشی شد !

من از صبح بعد از چند ماه وقفه ورزش رو دوباره شروع کردم ! خیلی خوب بود از اون طرف هم سر وقت رسیدم اداره البته ۵ دقیقه زودتر ورزش رو تعطیل کردمو و راهی محل کار شدم !

از امروز می خوام سعی کنم یه کم تو تغذیه ام هم ملاحظه کنم تا ورزش اثر کنه و زود لاغر شم . یه کم هم تا عید لاغر شم راضیم بقیه اشو بعد عید ردیف می کنم .

اگه بشه می خوام بعد از ظهر هم برم کمی خرید کنم !


فعلاً عزت زیاد !

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت   توسط مونی | 
امروز از صبح که بیدار شدم همش سعی کردم که به خودم انرژی مثبت بدم .همش تو دلم می گم مونی این هفته رو باید خوب شروع کنی تا آخرش هم برات خوب پیش بره .

صبح که بیدار شدم ، تصمیم گرفتم تو اولین گام برای خوب بودن تو این هفته یه کم کارای عقب مونده امو سر و سامون بدم چون وقتی کارام