تبليغاتX
DaisypathAnniversary Years Ticker مونی

در حالی که هنوز بین احساس و منطق گیج و ویج بودم یه گفتگو با یه دوست جدید کلی بهم روحیه داد .

 

یه کم کارای ادارمو سرو سامون دادم ، به ساعت نگاه کردم شده بود 8 شب ! علی جونم هم گفت تا اینکه خودشو برسونه خونه تو جلسه ساختمونش شرکت کنم . اولین بار بود که چنین چیزی رو تجربه می کردم مثه خیلی از چیزای دیگه که تو رابطه با علی جونم اونا رو تجربه کردم !

 

البته اینم بگم تو مدت 10 دقیقه قبل از شروع جلسه یه کم بالارو جمع آوری کردم و یه شام حاضری برای علی آماده کردم چون می دونستم بیاد دیگه نا نداره !

 

یه مشت حرف درباره زباله ، آسانسور و گربه های تو خیابون .....

 

 

بعد از اون خودمو به خونه رسوندم و بعد یه کم با هم تلفنی درباره مسائل کاری صحبت کردیم و شیرجه رفتم تو رختخواب !

 

ساعت حدود 2 بود که از خواب پریدم ، موبایل و نگاه کردم دیدم علی ساعت 1 اس ام اس شب به خیر زده !

 

همیشه یه جور تله پاتی دارم با علی جونم ، به خصوص مواقعی که حالش بد می شه ، صبح فهمیدم که همون ساعت 2 که من از خواب پریده بودم اون حالش بد شده بوده و کلی بی خوابی کشیده !

 

صبح تخته گاز رفتم پیشش و یه کم پیشش خوابیدم و صحبت کردیم و حالی به هولی ! بعدم فشنگی پریدم سر خیابونو رفتم سر کار .

 

قراره برم برای خواهرش که عازم مسافرته یه خورده خرت و پرت بخرم و برم یه سر اونجا ببینمش دیگه فرصت نیست .

 

خدایا از اینکه یه بار دیگه داری روی آرامش تو رابطه با علی جونو بهم نشون می دی ممنون . البته من که شانس ندارم الان خودمو چشم می زنم و فردا جنگ جهانی می شه !( نه ایشالا که اینجور نمی شه )

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت   توسط مونی | 

در تاریکی چشمانت را جستم

در تاریکی چشمهایت را یافتم

و شبم پر ستاره شد

تو را صدا کردم

در تاریکترین شبها دلم صدایت کرد

و تو با طنین صدای من به سوی من آمدی

با دستهایت برایم آواز خواندی

برای چشمهایم با چشمهایت

برای لبهایم با لبهایت

با تنت برای تنم آواز خواندی

من با چشمها و لبهایت

انس گرفتم

با تنت انس گرفتم

چیزی در من فروکش کرد

چیزی در من شکفت

من دوباره در گهواره کودکی خویش به خواب رفتم

و لبخند آن زمانی ام را

بازیافتم

در من شک لانه کرده بود

دستهای تو چون چشمه ای به سوی من جاری شد

و من تازه شدم ، من یقین کردم

یقین را چون عروسکی در آغوش گرفتم

و در گهواره سالهای نخستین به خواب رفتم

در دامانت که گهواره رویاهایم بود

و لبخند آن زمانی ام ، به لبهایم برگشت

با تنت برای تنم لالایی گفتی

چشمهای تو با من بود

و من چشمهایم را بستم

چرا که دستهای تو اطمینان بخش بود

بدی ، تاریکی است

شبها جنایتکارند

ای دلاویز من ای یقین ! من با بدی قهرم

و تو را بسان روزی بزرگ آواز می خوانم

صدایت می زنم گوش بده

قلبم صدایت می زند

شب گرداگردم حصار کشیده است

و من به تو نگاه می کنم

از پنجره های دلم به ستاره هایت نگاه می کنم

چرا که هر ستاره آفتابی است

من آفتاب را باور دارم

من دریا را باور دارم

و چشمهای تو سرچشمه دریاهاست

انسان سرچشمه دریاهاست

                                    

                                                                            احمد شاملو

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت   توسط مونی | 

دیروز روز سنگینی رو پشت سر گذاشتم . خیلی ذهنم مشغول بود و بین منطق و احساس در تلاطم بودم .

 

منطقم بهم می گفت که این حالتای علی جونم می تونه طبیعی باشه به خاطر همه چیزایی که سرش اومده و من نباید از خودم ضعف نشون بدم .

 

باید با ایجاد کمی فاصله یکنواختی رابطه رو از بین ببرم . چون نسبت به علاقه علی به خودم ذره ای شک ندارم . حتی بعد از ظهر نتونستم جلوی خودمو بگیرم و براش اس ام اس زدم که اندازه دوتا چشمام بهت اعتماد دارم !

 

این طبیعیه که علی هنوز هراز گاهی دچار غلیانات روحی بشه و بهم بریزه . تاثیر این امر رو رابطمون هم غیر قابل انکاره ، اما باید یاد بگیرم که در این جور مواقع چه رفتاری کنم .

 

چون من با یه آدم شکست خورده احساسی در رابطه هستم که اصل اینکه در کنارش قرار گرفتم ، کمک کردن و احیای این مرد بزرگ بود .

 

درسته که حالا رابطه با روزای اول خیلی فرق کرده یه جورایی علائق و احساسات هم دخیل شده اما نباید این مسئله منو از اصل قضیه غافل کنه . باید یاد بگیرم که بتونم مسائلو از هم تفکیک کنم . یه جاهایی سکوت و فاصله می تونه بهترین حربه برای آروم کردن طرفت باشه ، اگرچه از نظر احساسی خیلی سخته اما چاره ای نیست .

 

باید حواسمو جمع کنم و همون مونی منطقی بشم که روزای اول به دل علی جونم نشست و باعث شکل گرفتن این رابطه شد .

 

و اما احساسم که در این میون یه کمی منو سست می کنه نمی ذاره علی جونمو به حال خودش بذارم تا تو خلوت خودش درگیری ذهنی شو از بین ببره .

 

همش نگرانم ، نگران غذا ، آب ، دون ، خواب ..... ، اما من که مامانش نیستم ، به قول رزی جون پارتنر بودن با مادر بودن فرق داره .

 

فکر می کنم باید به این حسم غلبه کنم ، بابا جون اگه علی جون دو شب هم تخم مرغ بخوره به هیچ جای دنیا برنمی خورده . مونی خانم جلوی اون دل واموندتو بگیر تا بتونه تنها باشه .

 

خلاصه که دیروز برای تغییر روحیه رفتم یه صفایی به خودم دادم ! شب هم یه کم تو خونه دلخوری پیش اوردم ، همه منتظر من بودن که دور هم شام بخوریم اما من تا رسیدم رفتم حموم و یه یکساعتی اون تو بودم !!!

 

دل همه دیگه غش و ضعف می رفت !

 

صبح هم اون مانتو نو که گفته بودمو پوشیدمو و دیگه حالی به هولی ! بهم میومد و از رفتار علی جونم هم فهمیدم که اونم خوشش اومده اما چیزی نمی گه که من پر رو نشم !

 

علی جونم من نگاهتو می خونم ! صدای نفست باهام حرف می زنه خیلی وقتا !

 

امروز روز کاری خوبی هم داشتم و بعد مدتها سر کیف اومدم ! چون کارمو خیلی دوست دارم هر قدم رو به جلو بهم کلی انرژی می ده . یه جورایی غمم یادم می ره . خداجونم شکر !
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت   توسط مونی | 

وای ، چقدر الان قدر روزای نسبتا آروممو تو رابطه با علی جونم می دونم . دو ، سه روزه که یه جورایی شده و دیشب این حالت به اوج خودش رسید . اول تو خونه یه مسئله ای پیش اومد بعد هم طی چندتا اس ام اس .

 

خدایا به چه زبونی بهش بگم که دوسش دارم و اینقدر اذیتم نکنه ، اینقدر منو شکنجه رحی نده! از نگاهش می فهمم که اونم دوسم داره اما نمی دونم به خاطر ضربه سنگین گذشتشه یا چیز دیگه که یه دفعه یه جای رابطه به هم می ریزه .

 

امروز که دیگه به سیم آخر زد ، اول صبح که گفت دست از سرم بردار و از زندگی من برو بیرون ، بعد هم گفت که ما اصلا جور هم نیستیم و اصرار تو به موندن این رابطه داره بی احترامی بوجود می آره .

 

خدایا اصلا می تونه تصور کنه با گفتن این حرفاش چقدر حال من بد شد ؟ لرزش دست و یخ شدن و ....

 

وای حتما نمی دونه که نمی تونم حتی بدون اون یه روز هم سر کنم . یعنی می دونه و می خواد اذیت کنه یا ....

 

گیج شدم ، اصلا نمی تونم فکرمو متمرکز کنم و کارامو انجام بدم .

 

خدایا کمکم کن ، یه جوری به علی نشون بده که چقدر واسم عزیزه و قابل احترام .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت   توسط مونی | 

خیلی خوشحالم که یه جایی رو برای نوشتن دلتنگی هام درست کردم . اصولا آدمی نیستم که پیش کسی به درد دل بشینم چون معتقدم که تو مسائل سخت زندگی البته به غیر از بحرانهای شدید و بزرگ تنها کسی که شرایط و وضعیت آدمو می دونه خودشه . هیچ کسی نمی تونه حتی با دونستن تمام دلمشغولی های من خودشو جای من بذاره و تصمیم گیری کنه .( این به معنای بی اهمیتی به توصیه های دور و بریام نیست !)

 

من نسبت به شرایط و موقعیت خودم بیشتر از هر کس دیگه ای آگاهم و من می تونم که یا منطقی با اونا برخورد کنم یا احساسی ، اگه خوب و بد هم بشه پیش خودم می گم تصمیم خودت بود مونی خانم !

 

راستی دیروز با مشاورم یه کم تلفنی صحبت کردیم بازم درباره رابطه با علی جونم . به من می گفت اگر چه الان گذشت زمان کمی مسائل تلخ و بد گذشته رو در ذهن علی آقا کمرنگ کرده ، اما این حادثه چیزی نیست که به دست فراموشی سپرده بشه و با کوچکترین نزدیکی با فرد سابق زندگیش هم چیز براش تداعی شده و این تازه شکننده تر از دفعه گذشته خواهد بود .

 

مدام به من یاد آور می شد که اگر این اتفاق بیفته تشنجات روحی علی آقا تشدید می شه و چه بسا از فعالیتهای اجتماعی هم باز بمونه . چون می خواد مدام با شک و ظن با طرف مقابلش برخورد کنه که البته حق کامل اوست  و این بسیار بسیار آزار دهنده خواهد بود .

 

می گفت که کار من به عنوان نفر دوم زندگی علی جونم برای اعتمادسازی تو رابطه خیلی سخته و باید از تمام توانم تو این قضیه مایه بزارم .

 

البته منم گفتم که چند بار علی جونمو سر زنگ موبایل اذیت کردم ! اونم خیلی دعوام کرد . گفت ، خوبه که شرایطشو می دونستی بازم اذیتش کردی وگرنه که ... ( وای علی جونم خیلی ببخشید که لجبازی مسخره و بچگانه ای را با تو درآوردم ، نمی خواستم اذیتت کنم ، ببخشید )  

 

این آقای محترم می گفت : هیچ مردی از چنین اشتباهی نمی گذره مگر اینکه خودش هم چنین خطایی مرتکب شده باشه ( اینجای حرف بود که  من پریدم وسط و گفتم ، نه نه ! علی جون من این کاره نیست . خیلی مرده و با مرام   مشاور گفت  خوب بابا من قبول دارم حرفتو اما دیگران چنین تصوری نخواهند داشت ، حالا می ذاری ادامه بدم ، بعد گفت)  چون در این غیر این صورت چشم پوشی از این امر به نوعی کنار گذاشته شدن این آقا از مناسبات اجتماعی دور و برش نیز خواهد بود .

 

به من متذکر می شد که با محبت زیاد آلام گذشته این مرد رو تسلی بدم تا بتونه از سلامت روح و روان برخوردار بشه . ( خیلی سخته ، امیدوارم خدا کمک کنه )

 

راستی خوندن  کتابی که رزی جون سفارش کرده بود و شروع کردم یه جورایی آدمو به هم می ریزه اما دلم می خواد تا آخرش بخونم . نمی دونم با توصیه های مشاور که می گه باید به علی جونم خیلی محبت کنم ، جور در می یاد یا نه ؟ بازم باید خودم بین این دوتا مسئله تعادل ایجاد کنم . ( خدایا بازم کمک کن !)

 

و اما روزمرگی یکشنبه و دوشنبه مونی !

 

یکشنبه صبح علی الطلوع کره کره اتاق کارمونو بالا زدم ! مامان علی جونم هم برام کشک و بادمجون فرستاده بود که وای خیلی دوست دارم ! نزدیکای ظهر دوباره اون سر درد لعنتی اومد سراغم ، یه ضرب رفتم خونه علی جونمو و رفتم تو کار خواب ! چشم که باز کردم دیدم 2 ساعت تمام عین جنازه افتاده بودم !!! خیلی چسبید ، هم خستگیم در اومده بود و هم سر دردم خوب شده بود .

 

علی جونم هم طبق معمول که می چسبه به کار دیر اومد خونه و با دوستش اومده بود ! دوستش که خیلی رابطه نزدیکی با هم دارن شب پبشش موند. منم براشون هندونه ، شام و شربت خاکشیر آماده کردم .

 

دوشنبه صبح هم رفتم و دیدم وای ، خونه شده بازار شام ! تند تند مرتب کردم و از خونه زدیم بیرون !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت   توسط مونی | 

خدایا به خاطر همه مهربونی ها ، همه محبت ها ، همه نعمتهات و هر آنچه که به من ارزانی داشتی شکر !

 

خدایا به من چشمانی باز عطا کن تا بتونم از پس اون همه الطاف تورو ببینم ، به من توانی ده تا بتونم قدر همه نعمتهایی رو که بهم دادی ، بدونم .  

 

بهم یاد بده که قدر وجود عشق در زندگیمو بدونم ، اینکه شب با امید دیدن دوباره عشقم به هنگام طلوع صبح به خواب می رم و صبح با دمیدن خورشید از مشرق گرمای عشقشو دوباره در ذره ذره وجودم حس می کنم چیز کمی نیست ، بهم فهمشو بده تا بتونم با درایت و دانایی از آنچه که در اختیارم گذاشتی لذت ببرم و این لذت و شادکامی را با طرف مقابلم هم قسمت کنم .

 

پروردگارا ! بهم یاد بده که بتونم هنوز تکیه گاه محکمی برای خستگی ها و مشکلاتش باشم ، اونقدر بهم صبر بده تا بتونم از پس همه ناملایمات بر بیام .

 

خدایا ! به همه مقدسات قسمت می دم که منو بیش از پیش با خودت آشنا کن و لحظه ای منو به حال خودم و تنها وا مگذار که در این صورت ره به تباهی خواهم برد .

 

الهی ! بهم یاد بده که قدر لحظه لحظه هامو بدونم از شادی ها لذت ببرم و از غمها درس بگیرم !

 

خدایا تو خود می دانی که درونم این روزها نسبت به تو چه می گذرد ، پس همانند همیشه دست نیازم را به سوی تو یگانه معبود دراز می کنم و امیدوارم که مانند همیشه مرا دست خالی برنگردانی ....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت   توسط مونی | 

اول هفته رو منو علی جونم با درس خوندن شروع کردیم ! صبح زود رفتم پیشش و کلی طول کشید تا علی جون خواب آلوی من از خواب بیدار شه ! یه خورده با علی جونم درسا رو دوره کردیم و من دراین اثنا چند تا از پیراهنای علی جونمو اتو کردمو یه صبونه سر پایی آماده کردم.

 

همش خدا خدا می کردم که علی جونم امتحانو قبول بشه ، اگرچه دیگه به جاهای سخت درسا رسیده ! یه جورایی وقتی تو امتحانای آخر ترم این کلاس قبول می شه روحیه می گیره . می خوام یه جوری بهش ثابت شه که هنوز می تونه یه کارایی را شروع کنه هنوز واسه درس خوندن دیر نیست . هنوزم می تونه از یه کوچولو وقتی که واسه خودش می زاره استفاده کنه !

 

بعداز ظهر علی جونم رفت سر امتحان و من دل تو دلم نبود ، اما خیلی خودمو جلوش راحت نشون می دادم که استرس به اون منتقل نشه ، مدام هم می گفتم همه چی رو دوره کردی یه کم حواستو جمع کنی حتما موفق می شی !

 

منم تو این فاصله رفتمو یه مانتوی سبز واسه سر کار خریدم ، قیمتش مناسب بود و منم بعد از مدتها واسه خودم خرید کردم !یه کم هم مغازه های اون دور و اطراف رو نگاه کردم

 

یه کوچولو منتظر موندم تا علی جونم از امتحان اومد ظاهرا راضی بود . خیلی خوشحال شدم ! انگار خودم امتحان داده بودم و یه باری از روی دوشم برداشته شده بود !

 

علی جونم باید خودشو به فوتبال می رسوند ، منم تا یه جاهایی رسوند منم رفتم کتابی رو که رزی جون سفارش کرده بود بخرم .

 

یه خانم خارجی که با من همزبونه با همسرش یه کتابفروشی را اداره می کنن که خیلی همه چیز مرتب و خوبه و من دیگه ترجیح میدم به جای خیابون انقلاب از این خانم و آقا خرید کنم !

 

کتاب رو پیدا کردم و کتاب دیگرو که تموم شده بود قرار شد برام بیارن و بهم خبر بدن !!!

 

عجله داشتم که خودمو به خونه برسونم تا شروع کنم به خوندن کتاب ، اما در غیاب مامانم باید یه کم در کارای خونه کمک خواهرم میکردم !

 

شب هم یکی از بستگان تلفن زد ، ( یه خانم تحصیلکرده ، محترم ، پر احساس و انساندوسته که کلی از زندگیشو واسه عقایدش از دست داده ) خیلی صحبت کردیم و درد دل !

 

شب خیلی دلم هوای علی جونمو کرده بود همش می خواستم باهاش حرف بزنم اما باید دوباره جلوی خودمو می گرفتم چون اون خسته بود و نیاز به استراحت داشت !

 

شب در حالی که در افکار خودم غوطه ور بودم خوابم برد .

 

صبح با دوست جونم با هم اومدیم سر کار و کلی تو راه گپ زدیم ، اولین کاری که کردم نمره علی جونمو چک کردم ! وای خدای من اشتباه نمی دیدم ، قبول شده بود ! اونم با یه نمره نسبتا خوب

 

علی جونم آفرین ، یه بار دیگه نشون دادی که هنوز از هوش بالایی برخورداری و می تونی کارای بزرگتری هم انجام بدی !

 

این روزا خیلی درگیری های ذهنی شدید با خودم دارم که امیدوارم بتونم با کمی تعقل از پس همشون بر بیام !

 

یه چیز داخل پرانتز بگم و سریع ازش بگذرم ! خیلی بده که مورد یه آزاری قرار بگیری و دم هم نیاری و بعد خودت دقیقا به همون آزار متهم بشی ! خیلی سخته و شکنجه زا ، امیدوارم خدا شر آدم آزار رسونو به خودش برگردونه . من که دیگه کم اوردم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت   توسط مونی | 
تو را بر گزیده ام از میان ستاره ها

بر کرانه روشنای خوش تنت

دلم روشن می دارد آسمانش را

همه رویاهایم آویخته به طلای تو

از میان این همه ستاره

تو را بر گزیده ام

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت   توسط مونی | 
نمی دونم چرا اینجا کسی نمی تونه واسه خودش حریم شخصی داشته باشه ! احتمال داره دیگه از این به بعد چند روز یه بار وبم به روز بشه ! اینم از اون مسائل بدون شرحه !!!!

خوب باید از صبح چهار شنبه تا الان که بعد از ظهر جمعه است اینجا بنویسم ! خدا کنه چیزی یادم نره و از قلم نیفته !

صبح چهار شنبه رفتم پیش علی جونم تا یه کم باهم درس بخونیم آخه بعد از ظهر امتحان کتبی داشت ! یه کم خوندیم و از خونه اومدیم بیرون !

بعداز ظهر هم با خواهرم قرار داشتم تا بریم به عمارت در حال ساختش در یکی از مناطق غربی تهران سر بزنیم می خواست نظر منو واسه رنگه اتاقا بدونه ! با اینکه خیلی سختم بود اما رفتم ! می خواستم سر راه یه چیزی واسش بخرم اما اینقدر دیر کردم که نشد !( یکی طلبته خواهر جونم )

خونه خوبی ساخته بودن اما کار زیادی برای سکونت در اونجا باید انجام بشه که از شماره دست خارجه ُ یه ادم بیکار می خواد بیفته دنبالش تا یکی دو ماهه تموم کنه ! ایشالا که مبارکش باشه و هر چی صلاحه همون پیش بیاد منکه خیلی سختمه برم اونجا زندگی کنم چون خیلی از محل کارم و مهمتر از همه این حرفا از علی جونم دور می شم !

از اونجا نفهمیدم خودمو با چه سرعتی به دم کلاس علی جونم رسوندم ، امتحانش خیلی خوب نشده بوداما من به روش نیووردم که نا امید نشه و برای امتحان روز شنبه بشینه بخونه ! خیلی خوشحالم که این کلاسارو می ره بالاخره بعد مدتها یه قدم برای خودش بر می داره با این همه کار زیاد طاقت فرسا که انجام می ده

خیلی با علی جونم نموندیم و اون رفت که به محل کار سومش سر بزنه !منم با حال گرفته شده برگشتم خونه علی و یه شام کوچولو درست کردم ، دیر بود و نیم تونستم تا اومدنش بمونم همه چیزو آماده کردم چون می دونستم بیاد از خستگی رو پاهاش بند نیست ،آژانس گرفتم  و رفتم خونه ! کلی کار داشتم و جمع آوری برای برنامه فردا !

صبح یه سر کوچولو به علی جونم زدم و راهی محل کار شدم اونم با خواهر کوچیکه رفتن برای خرید ! ظهر از اداره تخته گاز اومدم خونه علی جونم و اونم عصری اومد . یه چیزی پیش اومد که نتونستیم بریم اون برنامه !!!

شب با مامان علی جونم رفتیم خرید میوه چون شنبه مهمون داشتن! بعد هم کلی ماشین شویی کردیم با علی جونمو و منو رسوند و رفت خونش ! شام نداشت و من مثه همیشه اینجور مواقع بی تاب بودم !

صبح هم با هم قرار گذاشتیم تا بریم دوباره به عمارت خواهرم سر بزنیم ، چون خیلی سلیقه و عقل علی جونمو قبول داریم خواستیم که همراهیمون کنه و انصافا کم نذاشت خیلی زحمت کشید که تو این گرما اومد باما تا اونجا تازه کلی دور شهر واسه پیدا کردن یه جا برای ناهار خوردن چرخیدم و در نهایت یهجا پیدا کردم من که دیگه چشام جایی رو نمی دید !!!

علی جونم مارو شرمنده کرد و پول غذاهارو حساب کرد !علی جونم خیلی مرسی !!!!

منو گذاشت خونه و رفت سر کار ! منم یه کم اینجاهارو مرتب کردم ، الانم منتظرم بیاد ، اماهنوز نرسیده !

خیلی دوست دارم علی جونم واسه محبتهای امروزت هم یه دنیا ممنون ایشالا جبران کنم برات به شادی

یه کم سر درد دارم که باید یه ذره بخوابم اما خوابم نمی بره تا علی جونم نیاد !

فعلاً عزت زیاد !!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت   توسط مونی | 

دنيا را بد ساخته اند ... کسي را که دوست داري ، تو را دوست نمي دارد ...

   کسي که تو را دوست دارد ، تو دوستش نمي داري ...

 

 اما کسي که تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد ... به

رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند ... و اين رنج است ...

 

(دکتر علي شريعتي)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت   توسط مونی | 
آخه علی جونم من چه جوری می تونم تورو ، عزیز دلمو ، تنها بهترینمو ، همدممو ، مونسمو ،....(همه صفتهای خوب و مثبت ) اذیت کنم ؟! نه اصلا می شه ؟ خدایی با عقل جور در می آد که مونی بخواد عزیز دلشو اذیت کنه ؟

کسی که همه روز و شبه مونی ! فکر و ذکرشه ، همش نگرانه راحتیشه که نکنه چیزی کم و کسر داشته باشه .... وای خدا ، علی جونم چه جوری بگم دوست دارم و پیگیری های مدامم نه از سر اذیت که از سر محبته .

شاید باید یه کم جلوی خودمو بگیرم و اگه راحتی تورو می خوام اینقدر تلفن پیچیت نکنم ، آخه همین جوری به خاطر کاری که داری مدام صدای زنگ تلفن اتاقت یا موبایلت تو گوشت می پیچه ! شاید هم حق با تو کارت تورو از وسیله ارتباطی به اسم تلفن بیزار کرده !

باشه گلم از این پس با این حسم مقابله می کنم و سعی می کنم که زنگامو به حداقل برسونم تا عزیزمو اذیت نکنم .

خلاصه اینکه می خوام بگم دوست دارم و مشغله زیاد کاری تو درک می کنم ، می فهمم که چقدر درگیری کاری روت فشار می آره و ناخواسته یه واکنش هایی نشون میدی . اگه دروغ نباشه لحظه اول که بهم می توپی ناراحت می شم اما خیلی زود از یادم می ره چون می دونم پس زمینه رفتارت به فشارهایی بر می گرده که از شش جهت روته ! قربونت بشم ، گرمای محبتمو در کنار خودت حس کنه و بدون که مونی طاقت خستگی و افسردگیتو نداره ، وقتی تو خودت می ری برای مونی یعنی حبس نفس در سینه !

خیلی دوست دارم و برات ارزش قائلم چون آدم خوش قلب و خوش ذاتی هستی ! هنوزم که کلک تو خواب نازی چون دیشب تا دیر وقت سر کار بودی !

می بوسمت از دور گلم !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت   توسط مونی | 
راستش علی جونم خیلی خیلی خیلی تو کار کامپیوتر و طراحی وب و صفحه بندی و هر چی هنر تو این زمینس وارده ، اما چی کار کنم که به خاطر مخفی نگه داشتن این دست نوشته ها نمی تونم از کمکش استفاده کنم و خودم خودمو محروم کردم !

خیلی قبولش دارم تو سلیقه و کارای مربوط به رشته اش ، یه جورایی یکی از چیزایی که منو به علی جونم جذب کرد همین قضیه بود .

همش می گم کاش می شد چشم بسته وب منو طراحی کنه ، خوشگل ، سنگین و رنگین مثه بقیه کاراش ، اما درد و دلای منو نمی خوند !

حالا تو فکر اینم که یه وب کاری هم طراحی کنم اونو دیگه حتما ریش و قیچی رو از اول می سپرم به علی جونم

علی جونم! یه دنیا کاراتو دوست دارم ! زنده باشی و مثه همیشه موفق و سربلند تو کارت بمونی !

بالاترین قله های موفقیت در کارتو برات آرزو دارم !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت   توسط مونی | 
شنبه صبح زود روانه سر کار شدم ، روز کاری آرومی رو پشت سر گذاشتم . بعد از ظهر هم طبق معمول همیشه رفتم دم کلاس علی جونم یه کم قاقالی لی هم خریدم ! بعد از اینکه اومد یه کمی گفتیم و خندیدیم و متوجه شدم که برنامه فوتبال کنسل شده و عازم خونه هستیم .

از سوپر سر خیابابون کلی خرید کردیم و تا رسیدیم خونه علی جون پرید تو حموم و من پریدم تو آشپزخونه !

تصمیم گرفته بودیم که اسپاگتی درست کنیم و به قول علی جونم از نوع فیلم سینمایی ها !

هوا خیلی گرم بود و به قول رزی جون بر اساس تقویم زنانه من دچار کمی اختلال بودم ، آماده شلیک! طبق معمول این تیر باز هم به علی جونم اصابت کرد. داستان از اینجا شروع شد که بهش گفتم اقلا بیا یه ذره کمک آدم کن ! اونم مثه تیر از کمون در رفته حمله ور شد روبه قابلمه غذا که بریزه بیرون !اما من نذاشتم و شروع کردم به جیغ جیغ !

خلاصه یه حرفایی زدم که اعتقاد چندانی به اونها نداشتم ، اما از روی عصبانیت گفتم و انصافا علی جونم هم کم نیاورد !

خلاصه که نشون به اون نشون که به جای اسپاگتی ، تخم مرغ درست کرد و ماست خورد و دست به بشقاب ماکارونی هم نزد !منم یه کم قربون صدقش رفتم که از دلش در بیارم ، اما نشد که نشد .

( درسته من حرفای بدی زدم ولی اون می تونست واکنش بهتری نشون بده تا من اینجور متزلزل نشم )

شب هم هیچ تماسی بین ما برقرار نشد ! صبح اول وقت رفتم دوباره پیشش ، معمولا وقتی بینمون یه چیزی پیش می آد طاقت نمی ارم و صبح باید حتماً ببینمش !

با سردی زیاد از طرف علی جونم روبرو شدم ، چاره ای نبود باید تحمل می کردم فضایی بود که در پیش اومدنش منم مقصر بودم .

سکوتش با این جمله که " من با تو حرفی ندارم ، خودتو سبک نکن !" شکسته شد ، آوار روی سرم خراب شد .....

بعد ازظهر هم یه جورایی منو دو در کرد و به بهانه اینکه می خواد بره خونه مامانش با من قرار نذاشت ، اما همون لحظه فهمیدم که داره دروغ می گه !

شب برای امتحان از رو گوشیم زنگ زدم خونه که دیدم برداشت ! بعد دوباره از خونه زنگیدم یه کم صحبت کردیم از اینور و انور ! از اوضاع کاریش خیلی شاکیه ، امیدوارم خیلی زود تغییرات خوبی در کارش پیش بیاد

صبح هم دیدمش ، هنوز بحران پیش اومده تموم نشده دوباره یه داستان قبلی درمورد اون زن را برام تکرار کرد . خیلی کلافم کرد که چون یه جورایی بهم بهتون می زنه ، ولی من به خدا واگذار می کنم تا اون بهشون جواب بده .

یه حرف دیگه هم زد که تا عمق درونم رو سوزوند ، امیدوارم خود خدا جواب این حرفش رو هم بهش نشون بده چون من از دفاع از خودم ناتوانم ، پشتوانه ای تو این رابطه ندارم و اگه خودخواهی نباشه باید بگم که تو این رابطه خیلی مظلوم واقع شدم !

الان هم ذهنم پر از سواله و در هم برهم ! خدا بهم کمک کنه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت   توسط مونی | 
از ظهر چهارشنبه بعد از اون ناهار ابتکاری اداره سردرد عجیبی به سراغم اومد که حتی قرص و مختصری استراحت در نمازخونه اداره هم نتونست بهم کمک کنه .

خیلی حالت بدی بود، مرگ رو جلوی چشمم می دیدیم و تازه قدر سلامتی و آرامش رو دونستم !

طبق معمول چهارشنبه ها رفتم دنبال علی جونم دم در کلاس زبان اما دیدیم حتی طاقت اومدن علی از کلاس رو هم ندارم خیلی زود خودمو به اورژانس بیمارستانی که تو اون خیابون بود رسوندم و دکتر ژس از ویزیت شروع کرد به یه عالمه نصیحت و اندرز -می خواستم بگم آقای دکتر من از شدت سر درد به شما پناه اوردم و شما اینقدر حرف می زنی که می خوام خرخره تو بگیرم !

خلاصه با نوشتن یه برگه استعلاجی به صحبتاش پایان داد !

علی جونم وقتی چشامو دید گفت وای چقدر بی حالی راست می گفت تا حالا اینقدر بد نبودم . خلاصه به عشق علی جونم هر جور خودمو باهاش کشوندم تا رسیدیم دوتا شربت آبلیمو درست کردم و یه ضرب افتادم تو رختخواب .

تا رسیدم خونه یه کم حالم جا اومد .

صبح پنج شنبه هم رفتم پیش علی جونم . شروع کرد یه عالمه حرفای نا امید کننده زد اما من بهش گفتم که تو این کاره نیستی و فقط شعار می دی ! خندید و سرشو قایم کرد فهمیدم که حدسم همون جور که شناختمش درسته !

جای دکتری که واسم استعلاجی نوشته بود خالی علی جونمو به زور فرستادم بالای نردبان برای باز کردن پرده های اتاق و از اینجا بود که یه روز پر کار کلید زده شد !

دیگه از تمیز کردن پنجره و جمع آوری وسائل اضافه گرفته تا طبخ کباب تابه ای و کشیدن جارو برقی و.....همه و همه کارهایی بود که در عین ناباوری با علی جونم با هم انجام دادیم و خونه شد مثه یه دسته گل !

شب هم تولد همسر یکی از دوستای علی جونم دعوت بودم و من بنا به دلایل شخصی نرفتم ! فقط علی جونمو در کادو خریدن همراهی کردم و با دوستش رهسپار مهمونی شدن !

منم اومدم خونه و بعد از یه شام حاضری شیرجه رفتم تو رختخواب اما علی جونم از وسط مهمونی اس ام اس می زد که کاش اومده بودی و یه بار دیگه  طاقت نیاورد و از اون کارا که خیلی کم انجام می ده انجام داد یعنی زنگ زد و شروع کرد به صحبت کردن !

صبح جمعه هم طبق سنت حسنه ما ایرانیان برای زیارت اهل قبور راهی بهشت زهرا شدیم  بین راه مدام با مامان جونم حرف می زدم آخه خیلی دوسش داشتم خدا همه رفتگان رو بیامرزه . یه جور غریبی ما به هم نزدیک بودیم و هنوز بعد از دوسال رفتنشو باور ندارم !

بعد از قرائت فاتحه برای اجداد پدری و مادری یه ضرب راهی خونه علی جونم شدم ! دوساعت تمام کنار علی تخت خوابیدم و انگار که مردم ! از بس که خسته بودم ! بعد از صبحونه کلی با هم درباره گذشته علی جونم حرف زدیم و من حرفای تازه ای از اون شنیدم که برای بعضی هاش نزدیک بود شاخ در بیارم !

خیلی دلم واسه علی جونم و تحقیرایی که شده بود گرفت ، خدا ایشالا از سر تقصیرات باعث و بانیش نگذره ( مثه خاله زنکا  )

ا ، ا، ا ، دختره پر رو نه فقط جسم بلکه روح علی جونم همچین مریض کرده که سالم شدنش سالها زمان می خواد یکی نیست بگه آخه روانی اگه مشکل داشتی چرا با علی بازی کردی که جز محبت برات کار دیگه ای نکرده بود .

دلم واسه نادیده گرفته شدن مردونگی یه مرد گرفت و در خلوتم اشکی بر چشمانم نشست

بگذریم ناهار هم خورشت کرفس درست کردم با ته دیگ ته چین اگه تعریف نباشه خوشمزه شده بود !

بعد از ظهر هم یه چیزی پیش اومد که دربارش خیلی با هم صحبت کردم البته مونده تا حرفای علی جونم واسم جا بیفته اما از اینکه یه بار دیگه تونستم ناراحتیمو نگه ندارم و دربارش با هم منطقی صحبت کنیم خیلی راضی بودم ! حس کردم رابطه مون چقدر با رابطه های دور و بر دوتامون فرق داره خیلی عاقلانه و بزرگونس !

همیشه بعد از این تعریف و تمجیدها یه وان یکاد می خونم !!!

علی جونم واسه همه توضیحاتی که بهم دادی ممنون خیلی مرسی که بازم یه فرصت ایجاد کردی تا چیزی تو دلم نمونه و بی پرده با هم حرف بزنیم ! همین چیزاته که روز به روز بیشتر منو علاقه مند می کنه که در کنارت باشم .

صراحت کلامت همیشه یکی از بهترین خصوصیت های تو بوده بازم مرسیییییییی!

شب بعد از اومدن دوست علی جونم من آژانس گرفتم و روانه خونه شدم ! رفتم دیدیم یه مهمون عزیز داریم که منو یاد مامان جونم می ندازه ، بله خاله مامانم که خیلی چهره اش شبیه شده به مامان جون خدا بیامورزم هنوز سختمه که براش از کلمه خدا بیامرز استفاده کنم چون فکر می کنم زنده اس ! حتمن که هست چون همه جا حسش می کنم !

خلاصه که روز جمعه ما خیلی روز خوبی بود !

این بود سخنرانی و انشای من از سه روز گذشته ! از باقی احساساتم اگه لابلای کارم وقت کردم می نویسم !

عزت زیاد !!!

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت   توسط مونی | 

لیک من معتقدم

 

عمر اگر پاره شود

 

تن اگر پیر شود

 

این طبیعت زمن و عشق تو دلگیرشود

 

لحظه ای من زتمنای تو غافل نشوم

 

دل زمهرت نکنم

 

جز درعشق و وصالت در دیگر نزنم

 

تویی آرامش من

 

منت و خواهش من

 

تو اگه سایه دریغم نکنی

 

مهرت از سینه من کم نکنی

 

عمر اگر رفت نگویم افسوس

 

تن اگر مرد نگویم هیهات

 

( بدون شرح ) !

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت   توسط مونی | 
راستی دیروز بعد از اینکه کارم تموم شد با علی جونم تو راه یه کم خرید کردیم و رفتیم خونه . یه کم جمع آوری کردیم و افتادیم !

یه ماشین لباسشویی پر لباس زدم ! تا اونا شسته شد یه کم آشپزخونه رو مرتب کردم و یه عصرونه کوچولو واسه علی جونم که باید یه پروژه کاری رو هر جور شده می بست آماده کردم ، جاتون خالی خیلی بهش چسبید ! ( نوش جونت عزیزم !)

در حالی که علی جونم داشت کار پروژه رو انجام می داد یه کم باهم از این ور و اونور حرف زدیم ، منم که خیلی خوابم می یومد هی غش می کردم رو تخت !

یه شام کوچولو هم واسش گذاشتم و یه کم هم اظهار نظر کردم تو کارش ! بعد هم آژانس به سمت خونه !

شب همش یه سری از حرفای مشاور جدید از ذهنم می گذشت که برام جای سوال داشت می خواتم حالا تو تماس بعدی اونا رو بپرسم تا سوالهای بی جوابم حل شه !

صبح امروز رفتم یه کوچولاو علی جونمو دیدم اما خیلی زود و خارق العاده اومدم سر کار . تلفنی با هم صحبت کردیم خیلی شارژ و خوب بود فکر کنم هنوز اثرات دیروز بود !

علی جونم به خاطر تمام دیروز بعد از ظهر ممنوم !

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت   توسط مونی | 
صبح دوشنبه بعد از بیدار شدن دیدم که ریپورت اس ام اس های دیشبم به علی جونم رسیده و این نشون می داد که موبایلشو روشن کرده !

از ترسم که نکنه بهم جواب نده یک اس ام اس زدم : "سلام " اونم جواب داد : " علیک " ! فهمیدم وضعیت سفید شده و می تونم بهش زنگ بزنم .

زنگیدم و گفت که خونوادش هنوز خوابن اونا که بیدار شن برای برنامه پیک نیک با من هماهنگ می کنه ، منم منتظر موندم . یه کم طول کشید زنگیدم اما جواب نداد . منم آماده شدم که سر کار برم ، تعجب نکنین کار ما تعطیل و غیر تعطیل نداره !

توی راه بهش زنگ زدم ، گفتم کجایی ؟ گفت : با ما مامان اینا تو جاده دماوندیم !!! وای انگار یه پارچ آب سرد ریختن رو سرم . قاط زدم از نوع بد ! آخه فرض کنین ؟ تا دوساعت پیش داره با من هماهنگ می کنه بعد همه سوار ماشین شدنو زدن رو گاز ! طبق معمول همیشه چند بار پشت سر هم شمارشو گرفتم کوتاه جواب داد و قطع کرد بعد هم خودشو از دسترس خارج کرد !

از شدت عصبانیت زنگ زدم رو گوشی خواهرش که چرا علی موبایل رو از دسترس خارج کرده ، گفت آخه نزدیک تصادف کنیم ، جاده خیلی شلوغه و ترافیک خیلی شدید .

گفتم از طرف من بهش بگین ترافیکا نوش جونت ! خیلی خوب شد که دارین بر می گردین ( که البته به خواهر گل و بلبلیش بر خورد ) !

منم یه سره رفتم پیش دوستم شهرزاد . دیگه کلی با اونو مامانش حالی به هولی !

دو ساعت بعد علی جونم اس ام اس زد که داریم بر می گردیدم ، جاده قفله و گشنه و تشنه موندیم ! از یه طرف دلم می سوخت از یه طرف هم ته دلم گفتم هر کی با من بد تا کنه خودا بد جوری می ذاره تو پاچش! چون خدایی برای هیچ کس بد نمی خوام و دوز و کلک ندارم !

یک ساعت بعد زنگ زد که ما جلوی " فارسی " هستیم ناهار می خوری برای تو هم بگیریم ؟ گفتم نه ! شهرزاد ناهار درست کرده .

۱۰ دقیقه بعد خواهر کوچیکه زنگ زد که بیا ناهار با هم باشیم ، گفتم نه ! نوش جونتون !!!

 جای همه خالی شهرزاد یک غذای محلی درست کرد و همگی زدیم تو رگ با سالاد شیرازی!

بعدم یه کمی صحبت کردیم از این ور اونور ، بعدم رفتیم تو اتاقه شهرزاد و تخت خوابیدیم ! دوباره علی جونم اس ام اس داد که بیا اینجا ، بعدش اس ام اس داد که مامانم می گه ناهار بیا اینجا ...

خیلی از موضع محکمی که گرفته بودم راضی بودم چون نمی خواستم دیگه خودمو کوچیک کنم ، مونی واسه خودش برنامه داره و آدم چوبی نیست که هر موقع می خوان منو جا بذارن و هر موقع که می خوان منو دعوت کنن !

بعدازظهر هم با شهرزاد رفتیم بیرون و بستنی خوردیم همون موقع دوباره علی اس ام اس داد که بیا اینجا بستنی بخوریم ، گفتم نمی تونم بیام ، نوش جونتون !!!

شب هم رفتم خونه خاله کوچیکم ! جاتون خالی شام خوشمزه ای درست کرده بود ، یه کم با موبایل مامانم اس ام اس واسه علی فرستادم و سر به سرش گذاشتم !

هر چی شب منتظر اس ام اس علی جونم موندم واسه برنامه سه شنبه دیدم خبری نیست که نیست !!!

 شب اونجا موندیم ، صبح هم بعد از یه صبحانه مفصل و یه کم چرت مرغی ! ( به قول علی جونم ) اومدم سر کار البته اس ام اس زدم به علی جونم که ناهار بریم درکه ، اما می گه نمی شه ناهار گرمه هوا !

هنوزم که سر کارم و نمی دونم تا شب چی می شه ! فردا گزارششو می نویسم !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت   توسط مونی | 
از صبح یکشنبه یه جور دلهره و اضطراب وجودمو فرا گرفته بود که بخش عمده ای از آن به قرار بعداز ظهر با مشاور بر می گشت !

با یه تماس کوچولو قرارو هماهنگ کردیم واسه ساعت ۵:۳۰ .

چند دقیقه ای زودتر رسیدم و برای تجدید خاطره با خ- ولی عصر که روز روزگاری بواسطه وجود ساختمان شماره ۲ دانشگاهمون زیاد از آنجا می گذشتیم سری به خشکبار فروشی " تواضع " زدم . ماشاا.. اصلا جای تکون خوردن نداشت خیلی زود یه کم از او خرماهای خرد شده ای که خیلی دوست دارم خریدم و زدم بیرون همون موقع هم مشاور زنگ زد که رسیده !

وقتی حرف شروع شد دیگه هر چی دل تنگم خواست گفتم و انصافا مشاورم  در مشاوره و راهنمایی کم نذاشت .

از حق نگذریم خیلی راهنمایی های خوبی بهم کرد و گفت که زن زندگی گذشته علی نمی تونه تهدیدی برای من باشه چرا که بازگشت علی به وضعیت قبل حکم مرگ و ویرانی را برای اون داره . که من حاضرم کور شم اما حال بد علی جونمو دیگه نبینم !

مشاور معتقده که اون زن یه بار امتحانشو تو زندگی با علی جونم پس داده پس دوباره از یه سوراخ گزیده شدن واسه علی یعنی دور از جونش زبونم لال مرگ !

می گه نباید بهش رو بده تا اینقدر وقیحانه شعور و اعتبارشو زیر سوال ببره .

می گفت من باید سیاست داشته باشم و علی رو درست هدایت کنم تا بتونه به زندگیش سر و سامون بده ، باید حساسیت بیهوده خودمو کنار بذارم و مثه روزای اول خیلی محکم کنار علی وایسم .

آخه علی جونم خیلی صدمه خورده خیلی !

منم گفتم به همون خدایی که منو علی و سر راهم گذاشت سوگند که اگه فکر می کردم حتی ۵ درصد علی با برگشت به اون زندگی می تونه خوشبخت شه خیلی بی سر و صدا پامو از این رابطه بیرون می کشیدم با همه دلبستگی ، محبت و علاقه ای که بینمون به وجود اومده !

حالا مشاورم قراره  مشاوره و درمانهایی رو براش در پیش بگیره که امیدوارم موثر واقع شه .

خلاصه که علی جونم خیلی وضعیت بدی برای خودش درست کرده که بیشتر از همه اونه که آزار می بینه .

شب که رفتم خونه به علی جونم زنگ زدم ، با یک حالت پلیسی پرسید ، کجا بودی تا حالا ؟ گفتم همین جا !

بعد از یه کم حال و احوال فهمیدم که قرار دوشنبه صبحشون برای اومدن به باغ مامانم در کرج کنسله ! یه کم دلخور شدم که یعنی خونوادش چه بهونه ای گرفتن ، اما علی جونم مثه همیشه نم پس نداد و چیزی نگفت . شاید خوب اینجوری صلاح می دونه که هر چیزی رو به من منتقل نکنه !

شب با یه کم دلخوری از دست علی جونم به رختخواب رفتم !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت   توسط مونی | 
دیروز از همون اول صبح که رفتم پیش علی جونم دچار سردر گمی در احساساتم بودم ، نمی دونستم واقعاً دوسش دارم ، ندارم ؟؟!!!

هزار بار از خودم می پرسیدم یک لحظه جوابم مثبت و لحظه بعد منفی بود .

خیلی حال بدیه آدم یه جورایی تو این وضعیت شکنجه روحی می شه ، نمی دونه باید پا رو احساسش بذاره یا رو منطق ؟

انقدر این حالت درونم تشدید شده بود که به مریم گفتم خدایا کسی رو به روز من نندازه !! تصور کنین چقدر اوضاع خیت بوده !

شب هم که رفتم خونه خواستم به مشاورم زنگ بزنم اما با قطعی تلفن به علت کابل برگردان مخابرات روبرو شدم ! با یه اس ام اس قرار رو به امروز موکول کردم !

هنوزم نمی دونم می تونم امروز سر قرار حاضر شم یا نه ؟

خدایا منو بخش اما باید یه کلکی برای علی جونم سوار کنم ، انقدر که همه ساعتا با هم بودیم و از هم با خبر که یه جیم کوچولو از هر طرف کاملاً معلومه ، حالا خوبه نمی خوام خلاف کنم می خوام برم با یه مشاور مشکل رابطمونو حل و فصل کنم .

خدا به خیر بگذرونه

این روزا باید یه حسی رو درونه خودم تقویت کنم اونم نزدیکی به خدا است امیدوارم با همت من خودشم کمکم کنه .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت   توسط مونی | 
طبق معمول روزهای جمعه صبح به هول و ولای رسیدن هر چه زودتر به علی جونم از خواب پریدم ، اما از اونجایی که مامانم مهمون داشت باید کمی در تمیز کردن خانه بهشون کمک می کردم و کما فی السابق استین بالا زده و شروع به جارو پارو کردم .

در حال نظافت بودم که علی جونم اس ام اس داد که می خوام برم سر کار ، گفتم برو کارام که تموم شد اگه رسیدم بهت با هم می ریم و گرنه من جدا می آم .

اما تو دلم خدا خدا می کردم که تا اون تنبلی می کنه واسه حاضر شدن من بهش برسم و این طور هم شد .

خلاصه من رفتم و بعد از کمی حال و احوال دیگه چشمتون روز بد نبینه ، دوباره داستان همیشمون شروع شد !

بله ، داستان همیشگی ، نفر قبلی زندگی علی ! که هنوز یه جورایی پاش وسطه و من هم علی رو مقصر محض می دونم !

خلاصه انقدر شروع کرد به انتقاد و مخالفت با من و تحسین و تمجید از اون که دیگه داشت سرم گیج می رفت . اصلا دلم نمی خواد از جمله هاش بنویسم چون عذابش برام مضاعفه !

نمی دونم من کی از دست آدمی که زندگی علی جونمو به باد داده و لحظه ای آرامش برامون نمی ذاره راحت می شم ؟!!!

دختره خودش ۱۰۰ جا سرش بنده اما دلش می خواد علی رو انگولک کنه و من معتقدم که این گستاخی رو علی بهش اجازه می ده که انجام بده .

علی جونم طبق معمول خودشو تخلیه روانی کرد ، منو سنگین و خودشو سبک ! منم گفتم که من ۵/۲  ساله که رابطه ام با ت در استرس بوده و دیگه طاقت ندارم ! از این حرفم خیلی ناراحت شد اما حقیقتو گفتم هیچ موقع خوشی ما به ۲۴ ساعت نکشیده و تنها عاملش اون دختری که نخ تنها ابرو بلکه حیثیت علی رو به باد داده و هنوز پر رو پر رو باهاش تماس می گیره !!!

نمی دونم واقعا صبرم زیاده یا دوست داشتنم نسبت به علی جونم باعث این همه تحمل ، کوتاه اومدن ، تحقیر شدن می شه یا .....

خلاصه که روز بدی را پشت سر گذاشتم ، اما این بار خودمو بیشتز از قبل در مرز جدایی دیدم .

بعد از ظهر هم به دعوت یکی از دوستای علی جونم  و دوست دخترش رفتیم چیتگر ! جا تون خالی پشت یک ترافیک سنگینی موندیم که نگو نپرس ، اما اونجا بد نبود بااین که کم نشستیم اما خوش گذشت !

این روزا خیلی به دعا احتیاج دارم ! از خدا می خوام مثه همیشه بهم کمک کنه ! آخه خیلی تنهام خیلی !

اینم از جمعه سیاه من !

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت   توسط مونی | 
چشم من بیا منو یاری بکن ، گونه هام خشکیده شد کاری بکن


غیر گریه مگه کاری می شده کرد ، کار ی از من نمی اد زاری بکن


اون که رفته دیگه هیچ وقت نمی آد تا قیامت دل من گریه می خواد

 هر چی دریا رو زمین داره خدا با تموم ابرای آسمونا

 کاشکی می داد همه رو به چشم من تا چشام گریه کنن به حال من

 اون که رفته ....

قصه گذشته های خوب من ،  خیلی زود مثل یه خواب تموم شدن

 حالا باید سر رو زانو بزارم ، تا قیامت اشک حسرت ببارم

دل هیشکی مثه من غم نداره ،  مثه من غربت و ماتم نداره

حالا که گریه دوای دردمه ، چرا چشمم اشکشو کم میاره


خورشید روشن مارو دزدیدن،  زیر اون ابرای سنگین کشیدن

 همه جا رنگ سیاه ماتمه ، فرصت موندنمون خیلی کمه


سرنوشت چشاش کوره نمی بینه ، زخم خنجرش می مونه تو سینه

 لب بسته سینه غرق به خون،  قصه موندن آدم همینه 

 اون که رفته دیگه هیچ  وقت نمیآد تا قیامت دل من گریه می خواد

این خلاصه ای از اون چیزی که روز جمعه بر مونی گذشت با یه دریا اشک ، غم و غصه . مفصل در موردش می نویسم !

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت   توسط مونی | 
پنج شنبه هراسون داشتم خودمو به علی جونم می رسوندم  که ناگهان موبایل زنگ خورد که کجایی ؟ گفتم همین نزدیکیا ، گفت : ناهار چی کار کنیم ؟ گفتم مگه چیزی نخوردی ؟ ( می دونستم ناهار نداره اما باز سوال کردم ! ) خلاصه سر راه ژامبون خریدم و رفتم یه ساندویچ با حال براش دورست کردم !

کلی هم غر غر کردم که وای چقدر هوا گرمه چقدر خستم ..... ناهار خورده و نخورده یهو علی جونم  گفت که قراره شب بریم لواسون .

گفتم : چی ؟!!! گفت همین ! بعد فهمیدم که با یه سری از دوستا و همکاراش که من تا حالا اونا را ندیدم قراره شام گذاشتن . یه کم دو دل شدم اما چاره ای نبود جز پذیرش چون علی جونم قولشو داده بود .

بالاخره حدود ساعت ۶:۳۰ راه افتادم به سمت خونه که لباسامو عوض کنم . شانس اوردم که خونه هامون خیلی از هم دور نیست .

سر راه برای اینکه دل مامانو هم بدست بیاورم که می خوام تا دیر وقت برم بیرون براش بستنی سنتی که خیلی دوست داره خریدم .

رفتمو تند تند شروع کردم به آماده شدن تا رسیدم پیش علی جون ساعت ۸ شب شده بود . از اونجایی که علی جونم چند وقته ماشینشو فروخته یکی از دوستاش اومد دنبال ما !

دور و برای ساعت ۹ و نیم بود که رسیدیم و جاتون خالی چه هوایی بود . خنک و تمیز .

یه جا رو واسه شام خوردن انتخاب کردیم و ۱۰ نفرمون اونجا مستقر شدیم ! جاتون خالی شام سفارش دادیم و از دست شوخی های یکی از همکارای آقای علی جونم انقد خندیدیم که دل درد و چونه درد گرفتیم !

بعد از شام هم رفتیم و توی یک پارک همون دور و بر نشستیم ! علی جونم که همیشه بساط قلیونش به راهه شروع کرد به آتیش کردن قلیون ! خلاصه جاتون خالی ، حالی به هولی !

ساعت ۱۲ شده بود و من نگران نگرانی مامانم بودم ! همش می خواستم بگم بابا جون پاشین بریم ۱ ساعت تو راهیم و من بیچاره ساعت ۱ می رسم خونه و مامانم تا اون موقع سکته هرو زده !

همونم شد ! نزدیکای خونه مادر گرام زنگ رد که کجایی ؟ می خواییم بخوابیم ! گفتم سر خیابون ، بعدشم زود رسیدم خونه و لباس عوض کردم و از ترس غر غر مامانم زود رفتم تو رختخواب !

از شدت خستگی تا چشمامو گذاشتم رو هم خوابم برد !

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت   توسط مونی | 
علی جونم از صبح مریض شده ، دوباره از اون سردردای لعنتی اومده سراغش . همش نگرانم و بی طاقت . بهم اس ام زد که زنگ نزنم تا بتونه استراحت کنه .

اینجور موقعها دلم می خواد واسش معجزه کنم تا سرش زود خوب بشه . الانم همه حواسم پیششه و عجله دارم تا خودمو زود بهش برسونم برم ببینمش . حتما ناهار هم نداره باید یه چیزی درست کنم و دوتایی با هم بخوریم ! جای همگی خالی !

البته کلی کار دیگه هم هست که باید تو خونه علی جونم انجام بدم ، یه عالمه وسیله باید ببرم انباری ! جاروبرقی بکشم ، گردگیری کنم ، سنگا رو تی بکشم ، آشپزخونه رو مرتب کنم و اگه علی جونم حالش خوب شد و پرده ها رو در آورد اونا رو ماشین کنم .

وای خدایا چقدر کار آخر هفته از یک خانم متاهل بیشتر !

همش نگاه می کنم ساعت ۱ بشه و من جیم بزنم برم اونجا .

خونه علی جونم خیلی بهم آرامش می ده ، نمی دونم چرا ؟ حتی وقتی تنها اونجام یه جورایی حضورشو حس می کنم و این خودش بهم یه دنیا آرامش خیال می ده .

دعا کنین این سر درد لعنتی دست از سر علی جونم بر داره تا پاشه بشینه سر کارای عقب افتاده ای که باید انجام بده

ظاهرا علی جونم هوس کیک کرده برم از قنادی مجلسی واسش بخرم و برم !

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت   توسط مونی | 
اول به نام خدا که همه چیز در دست قدرت اوست .

بعد هم سلام ! از امروز تصمیم گرفتم به جمع وبلاگ نویس ها بپیوندم . گرچه هیچ موقع اعتقادی به این کار نداشتم اما مشغله های امروز مجالی برای مکتوب کردن روزمرگی ها و دلتنگی ها را به آدم نمی ده .

 نمی دونم تا کی می تونم اینجا بنویسم اما فعلا خیلی مصمم هستم واسه نوشتن . چون از قدیم ندیما نوشتن و یه جورایی دوست داشتم و این یکی از خصوصیات خانوادگیمونه .

فعلا هم دلم نمی خواد کسی از اینجا خبر داشته باشه حتی علی جونم .

حتما تو یه فرصت مناسب از علی جونم خواهم نوشت . به اندازه دنیا که چه عرض کنم خیلی فراتر از اون دوسش دارم !!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت   توسط مونی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
دلم می خواد اینجا از روزمرگی ها،شادی ها ، دلتنگی ها و دل مشغولی هام بگم.یه جای امن برای دردل های شخصی خودم.

پیوندهای روزانه
جواهرات
پینگر
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
دی 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
پیوندها
میژون
مطبخ خاله خانم
زندگی،عشق،من و تو
آلما
کفشدوزک بدون کفش
قصه عشق من و تو
حس زندگی
روی میز آشپزخانه
ولنتاین
قصه من
عشق ابدی
حیاط خلوت
بغض مهتاب
دو کبوتر
شکلات تلخ
آیرینا
کدبانو
یادداشتهای من
زندگی نیروانا
آسمون خانوم
مد لباس و آرایش
بلند فکر می کنم
اقلیم عشق
جیک جیک مستون
دو کبوتر
عاشقانه های من
از دل تا قلم
بیسکوئیت
مریم بانو
روزانه های مریم
آسمان آبی
عشق ابدی-لاله جونم
ماجراهای هلو خانم
خونه نارنجدونه
رونالی
زندگی شیرین من
روزهای عاشقی
زندگی از یه راه تازه
صدا کن مرا
مطبخ شیما
در پناه دستات
فلفل بانو
پشت لحظه ها
رز سفيد
تنبل خونه شاه عباسي
سفره خونه
ميزغذا
ماجراهای الیو و ملوان زبل
زندگی یعنی همین
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان