![]() |
![]() |
|
|
بعد از ظهر چهارشنبه با مریم جونم بعد از اینکه کلی دنبال یه عابر بانک فعال گشتیم راهی آرایشگاه شدیم . و کلی به خودمون صفا دادیم چشمتون روز بد نبینه تا ساعت 7:15 بعد از ظهر چرخ به دست از این سالن به اون سالن می رفتم و از رو لیست از پیش نوشته شده خریدهای لازم را انجام می دادم . البته اینم بگم ها خیلی خرید کردنو دوست دارم مخصوصا وقتی می دونم چی باید تهیه کنم . از اونجا اومدم که یه ماشین دربست بگیرم تا خونه علی . از اونجایی هم که علی جونم چهارشنبه ها کلاس داره همش حواسم به اون بود که حالا من با ماشین دربست می رم تا خونه و اون مجبوره با تاکسی و مترو بیاد . بی ماشینی خیلی علی جونمو اذیت می کنه !ایشالا زودتر یه ماشین می خره ! منطقم می گفت که زودتر برم خونه علی و حتی اگه بتونم تا فاصله اومدنش یه لیوان خاکشیر نبات خنک براش درست کنم کلی بهش کمک شده . تا رسیدم لباسامو عوض کردم و پریدم تو آشپزخونه . ساعت حدودای 8 بود و تنها غذایی که به ذهنم می رسد علی چند وقته نخورده و تو اونزمان محدود زود آماده می شه رشته پلو بود ! جاتون خالی یه رشته پلو با تخم مرغ و خرما براش درست کرم تا علی جونم رسید یعنی حدودای ساعت 8:30 غذای من هم آماده شده بود و تمام خریدها جا به جا شده بود . دیدم علی جونم یه کم تو خودشه ، تا قیافشو اینجوری می بینم شصتم خبردار می شه که یه اتفاقی درباره زندگی گذشتش اتفاق افتاده یا تماسی برقرار شده یا پیغام پسغامی به گوشش رسیده . انقدر خسته بودم که حال بحث و جدل در این زمینه رو نداشتم فقط پرسیده چی شده ؟ گفت که اوضاع روحیم خیلی خوب نیست . گفتم چه طور ؟ گفت هیچی درباره زندگی گذشتم !!! ( حدسم درست بود ) این بار سعی کردم مدیریت بحران داشته باشم و برعکس دفعات پیش از جر و بحث درباره زندگی گذشتش پرهیز کنم . این تصمیم هم چندتا دلیل داره ، یکی اینکه علی رو اینجوری از خودم می رنجونم ، بعد اینکه اصلا من در حد و اندازه اون دختره نیستم که بخوام دربارش بحث کنم ، چون وقتی اسمشو بیارم یعنی آدم دونستمش که دربارش حرف بزنم درحالی که اصلا اینجوری نیست . کسی که حرمت یه زندگی زناشویی رو نتونه نگه دار لای جرز دیوار بودن هم براش زیاده به نظرم زن .... شرف داره به اینجور آدما . خلاصه پنج شنبه صبح هم رفتم پیش علی جونم و یه کم خوابیدم و بعد تخته گاز اودیم از خونه بیرون تا علی به کاراش برسه و من به کلاسم . از کلاسمون هم بگم که درباره کارمونه و من عاشقه استادش شدم . آدم سرشناسیه تو این حرفه و برای همه قابل احترام . منم که دیگه ..... بعد از ظهر زنگ زدم که ببینم برنامش چیه ، دیدم صداش یه جوریه . گفتم چیه ؟ گفت :هموم مشکل همیشم !!! گفتم چی شده دوباره کی بهت زنگ زده ؟کی ؟ گفت چند روز پیش !!! بازم اونجا شصتم خبردار شد که احتمالا قضیه به روز دوشنبه و اون جدال های بی مورد سر کلید و پشت در موندن بر می گرده . اصلا حال و حوصله بحث بی مورد در این رابطه رو نداشتم بازم به همون دلیل که در حد من نیست . این جمله من خیلی ها رو اذیت می کنه ! ولی واقعا در حد من نیست !!! در عین ناباوری علی جونم بعد ازظهر منو برای خرید همراهی کرد اومدن علی برای خرید باهام با وجود خستگی های چند روزه کاریش خیلی برام با ارزش بود . جاتون خالی از اون بستنی های بسکین رابینز خوشمزه هم زدیم تو رگ ! خیلی چسبید . علی از اونجا رفت خونه مامانش و من راهی خونه شدم تو راه رفتم کفشی که چند روز پیش نشون کرده بودمو بخرم اما از بخت و اقبال بسیار بلندم شماره پای منو تموم کرده بود . خیلی حالم گرفته شد و کلی غر زدم به علی که من شانس ندارم ...... علی جونم شب با دوستش رفت خونه خودش و من خوشحال شدم که می تونم صبح برم پیشش . صبح جمعه بعد از اینکه بیدار شدم با توجه به اینکه مامان و بابا برای امر خطیر جهاز برون دخترخالم راهی کاشان شدند تا هم یه هوایی عوض کنن هم باصطلاح به عنوان بزرگتر اونجا باشن ، من و خواهرم تنها خونه بودم و من مجبور شدم در غیان باغبون خونه یعنی مامانم همه شونصدتا گدونی که تو راهروی خونه از بالا تا پائین چیده رو آب بدم . یه زمانایی خیلی از این کارا تو خونه می کردم اما الان مدتهاست که به قول مامانم خونه حکم هتل رو برام پیدا کرده !!! خیلی سریع و تخته گاز رفتم پیش به سوی علی جونم . در رو که باز کردم دیدم باز قیافش کجه ، حالم گرفته شد اما چون می خواستم بعد مدتها روز خوبی رو کنار همه داشته باشیم همش زدم به در شوخی و خنده اما باز یه جایی از کوره به در شدم و این بار علی جونم مدیریت بحران کرد و با سکوت قائله رو ختم به خیر کرد . فکر کنم گوش شیطونه کر تازه داریم می فهمیم موقع عصبانیت هم سر موضوعات گذشته علی چه واکنشایی نشون بدیم . ایشالا همیشه اینجوری باشه !!!! خلاصه که حالی به هولی ، علی هم تو این فاصله به تعمیر و سرو سامان دادن به کولر خونه پرداخت . خیلی از این اخلاقش خوشم می آد وقتی تو خونس به تعمیر و بازسازی وسائل خونه می رسه . کلی حال می کنم و تو دلم قربون صدقش می رم ، اما هیچی نمی گم !!! جای همگی خالی خیلی خوشمزه شده بود و من خوشحال بودم که علی جونم خوشش اومده . بعد از ناهار هم علی جونم رفت که بخوابه و منم یه کم جمع آوری کردمو بعد از شستن ظرفها و خرد کردن لوبیا برای فریزر رفتم پیشش خوابیدم . نمی دونم چرا هر موقع پیشش دراز می کشم انگار 100 ساله نخوابیدم و بیهوش می شم تا بعد از ظهر کلی با هم صفا کردیم ، گفتیم و خندیدیم و به خاطر موفقیت بزرگی که علی جونم تو کارش پیدا کرده بود خوشحالی کردیم . خیلی از خنده های ته دلش ، خوشحالیش و موفقیتهاش خوشحال می شم . انگار همه اون اتفاق ا واسه خودم افتاده ! شب هم با هم شامو خوردیم و من روانه خونه شدم و علی تازه باید می رفت پای کامپیوتر سر کارش !!!!!! خدایا واسه همه خوبیها و خوشحالی هایی که تو این روز بهم دادی ممنونت هستم ایشالا تلافی کنم خدا جونم ! ایشالا خدا جونم خنده رو از رو لبه هیچ کس نگیره . خیلی طولانی نوشتم . هیچ کس حوصله نمی کنه اینهمه حرفای منو بخونه . می دونم و ببخشید ! |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام تیر 1386ساعت توسط مونی |
|
|
از بعد از ظهر و شب دوشنبه براتون بگم تا باور کنین که فاصله شادی و غم مونی حتی از یه نفس هم کمتره!
دوشنبه صبح با تموم احساس اون قطعه ادبی رو نوشتم و تابعداز ظهر هم همون احساس قشنگ رو یدک کشیدم . اما امون از وقتی که قراره حال ادم گرفته شه . بعد ازظهر دوشنبه یه دفعه دچار یاس فلسفی شدم و یکباره غم ، ناراحتی ، افسردگی و دلگیری تو بند بند وجودم رخنه کرد . هر چی هم فکر می کردم نمی تونستم منشا این حالتو پیدا کنم . نمی دونستم چی می خوام یا انجام چه کاری حالمو خوب می کنه . هر چقدر هم به علی جون گفتم که بیا بریم بیرون چون کار داشت نتونست بیاد . خیلی حال بدی داشتم ، بغض تموم حنجرمو فشار می داد و آماده تلنگور بودم تا یه دفعه منفجر شم . دیدم هیچ جا مثه خونه علی جونم آرومم نمی کنه . نمی دونم یه جوری چهاردیواریش بهم آرامش می ده .
حتی مواقعی که ازش ناراحتم دلم می خواد برم اونجا تنها باشم . درونم اینجوری حس می کنم که چون بوش تو همه اون خونه پیچیده آروم می شم . حال اینکه با تاکسی و مترو تا اونجا برم رو نداشتم و علی رغم اینکه آخر ماهه و جیب آدم رو به بی پولی می ره اما با آژانس رفتم اونجا . توی راه هم دلی از عزا در آوردم و یه دل سیر گریه کردم ، اصلا نمی دونستم علت این همه گریه و اشک چی بود ، اما خوب اشکه دیگه همینجور مثه سیل می اومد وقت زیادی هم نداشتم باید می رفتم خونه خودمون . ساعت دور و بر 10 بود که دیدم زنگ مخصوص علی جونم روی موبایل به صدا در اومد . پریدم گوشی رو برداشتم . پرسید : کجایی ؟ گفتم : خونمون . گفت :حالا من چی کار کنم که پشت در موندم ؟ گفتم : وا ، من خودم صبح کلید و ریموت رو گذاشتم تو کیفت . نگو آقا کیفشو محل کار جا گذاشته ! خیلی دلواپس شدم . گفتم با این همه خستگی اومده حالا پشت در مونده هر چی زنگ می زدم قطع می کرد . اس ام اس می زدم جواب نمی داد . نمی دونستم چه جوری از وضعیتش با خبر شم . برای خواهرش اس ام اس زدم اما طبق معمول جوابی نیومد. یه باره دیدم علی اس ام اس زده و شروع کرده به محاکمه من که تقصیر توئه که من پشت در موندم و حاضر نیستم که جواب تلفنو بدم چون درگیر می شم باهات . گیج و منگ شدم چون اصلا نمی دونستم تقصیر من تو این میون چیه ؟ کلیدای خودشو قبلا خونه مامانش جا گذاشته بود و من کلید یدک تو کیفش گذاشته بودم که اونم سرکار جا گذاشته بود . حالا پیدا کنید پرتقال فروش را ؟!!! هی گفتم علی جونم آروم باش ، من چه تقصیری دارم که بهتر جوابای علی رو سانسور کنم ...... خیلی ازش ناراحت شدم ، آخه واقعا من مقصر نبودم . صبح سه شنبه هم دلم می خواست بهش زنگ بزنم هم دستم به تلفن نمی رفت . نزدیکای ظهر اس ام اس زد که ببخشید من دیشب خیلی عصبانی بودم . دلم غش رفت واسش ! بعد از ظهر هم هی نشستم منتظر تا کار علی جونم تموم شه بریم خرید اما بازم نشد . رفتم یه کوچولو خرید کردم و یه شام رژیمی واسه علی جونم درست کردم اما دیگه داشتم از خستگی وا می رفتم . دوباره شب هم که اومده خونه رفته پای کامپیوتر کار کنه . نمی گم کار نکنه اما خوب منم آدمم ! اه خلاصه اینکه این روزا نمی دونم چرا اینقدر احساس خستگی دارم دلم یه تنوع می خواد از نوع اساسی . چی کار کنم خدایااااااااا ؟!!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت توسط مونی |
|
|
از بچگی علاقه خاصی به شعر و ادبیات داشتم تا یه شعر قشنگ پیدا می کردم
در این میون در بخش شعر نو علاقه زیادی به شعرای سهراب سپهری ، سیمین بهبهانی ، فریدون مشیری ، هوشنگ ابتهاج پیدا کردم . حافظ و سعدی هم که در جایگاه اسطوره های ادبیات ایران همیشه برام محترم بودن . یه مدتی شروع به حفظ کردن دیوان حافظ کردم . اشعار رو بعد از گزینش در دفترچه یادداشتی می نوشتم و از هر فرصتی برای حفظ کردن اونا استفاده می کردم . اما دانشگاه و بعد از اون کار یه کم منو از این وادی ها دور کرد . خیلی کمتر فرصت شعر خوندن پیدا می کردم . یه موقع شبها قبل از خواب چند صفحه از شعرای فریدون مشیری رو می خوندم . اما حالا که دیگه ....... خیلی وقته که ننشستم با فراغ خاطر و سر حوصله یه بیت شعر بخونم و ازش لذت ببرم ، اما این امر نه تنها از علاقم به این مقوله نکاسته بلکه بر آن شدم تا از راه اینترنت شعر بخونم . همین شد که سرچ دادم و چندتا از دیوانهایی رو که می خواستم پیدا کردم . حالا دیگه بین کارای اداره برای تنوع و تلطیف روحیه یکی از اون سایتها رو باز می کنم و یکی دوتا از قطعه شعراشو می خونم امروز حس خوبی رو درون خودم تجربه کردم بود عمری به دلم با تو که تنها بِنِشینم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت توسط مونی |
|
|
بعد از ظهر جمعه مجبور به انجام مقادیر زیادی هفت تیر گردی شدم . دوستم می خواست مانتو بخره ، از من خواست تا باهاش برم از اون طرف هم فکر می کردم کار علی جونم تا 6 و 7 بعد از ظهر تموم می شه یا با هم می ریم خرید تا خونه ، اما نشد و دوباره گیر افتاد تا 8 شب . منم از دوستم جدا شدم و رفتم خونه علی جونم و از اونجایی که نا من نه علی جونم ناهار نخورده بودیم و با توجه به محدودیت زمانی که داشتم زنگ زدم از بیرون سفارش غذا دادم . وقتی علی جونم از راه رسید خستگی تو صورتش موج می زد دلم می خواست بشینم و پاهاشو که این همه از صبح رو پا وایساده ماساژ بدم جا تون خالی شامه خیلی چسبید . شب هم یه کوچولو با علی جونم تلفنی صحبت کردم و رفتم پیش به سوی خواب . صبح علی الطلوع هم رفتم سر کار . یه اس ام اس اشتباه یه کمی رابطه منو و علی جونمو تا بعد از ظهر شکر آب کرد و من تازه بعد از ظهر علت بدخلقی علی جونمو فهمیدم ! وای ببخشششییییید ! دلم می خواست بعد از ظهر برم خرید اما تو اداره گیر افتادم و فرصت خرید رو از دست دادم . به خاطر همین برای اینکه تنوعی بشه تو مسیرم که می رم دم کلاس علی جون راهمو ازمیدون ولی عصر کج کردم و یه کم مغازه های کیف و کفش رو نگاه انداختم . قدرت خدا هیچ چیز قشنگی که برای محیط کار هم مناسب باشه به چشم نمی خوره انگار باید مث لباس آدم کفششم بده بدوزن تا اونی بشه که می خوای ! رسیدم دم کلاس علی ، اینقدر دلم براش تنگ شده بود که وقتی دانشجوها می اومدن بیرون قلبم تالاپ تالاپ می زد . علی جونم از اونجا رفت فوتبال و منم راهی خونه شدم ، البته دوباره یکی دوتا مغازه کفش فروشی که تو راهم بود رو نگاه کردم . 2 تا کفش هم پسندیدم که عکسشو گرفتم تا به علی نشون بدم تا درصورت ضیق وقت ایشان خودم برای خرید اقدام کنم . شب هم پیرو مسائلی که تو محیط کار برام پیش اومده مقادیری اس ام اس رد و بدل کردیم . خدا انشاالله که به خیر بگذرونه . راستی اینو یادم رفت بگم .دیروز که بلاگفا قطع شده بود کلی قاط زدم ، چون فکر می کردم از همه دوستام بی خبر موندم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت توسط مونی |
|
|
بعد از ماجراهای رفتن به خونه مامان علی جونم اینگار که یه دنیا سبک شدم چهارشنبه زنگ زدم که از مامان علی جونم بابت پذیرایی گرم و خوبشون تشکر کنم . ایشون هم کلی از بابت سبد گل و میوه ها خواستن از مامانم تشکر کنم ! چند بار تو مدت چند دقیقه ای صحبتمون از سبد گل تعریف و تمجید کردن . انصافا هم خوشگل بود !!! بعد از ظهر چهارشنبه هم یه سر به آرایشگاه آشنای یکی از دوستام زدم برای رنگ مو . آخه ممکنه یه عروسی تو فامیل در پیش داشته باشیم و من می خوام یک تغییر اساسی به سر و شکلم بدم . از مش بدم نمی آد خیلی هم به من می آد اما از اون قسمت که باید مدام ریشه های مو رو در حالی که سه رنگ شده رنگساژ کنی متنفرم . به قول مریم جون ، منم که حساس !!! تصمیم گرفتم با مشورت چند تا از دوستام موهامو زیتونی کنم . از اونجایی که رنگ پوستم برنزه اس دوستام می گن که خیلی بهم می آد . اصولا رنگ سبز زیتونی و مغز پسته ای که خیلی به من می آد ! اما چشمتون روز بد نبینه ، خانم آرایشگر زد تو حالم و گفت که اصلا به من نمی آد و بهتره که مش کنم ! منم تا جایی که بشه نمی خوام زیر بار مش کردن برم . حالا موندم چی کار کنم . دوستای عزیزم به کمکم بشتابید ! از اونجا هم رفتم دنبال علی جونم دم کلاس و رفتیم خونه تا یه شام کوچولو سر هم کنم واسش رفت تو جلسه ساختمون . اول قرار بود یک ربع طول بکشه اما شد 1 ساعت و ربع . منم که مثه رزی در آستانه تغییرات تقویم زنونه بودم از کوره در رفتم ! علی جونم هم ناراحت شد از دستم . دوباره مونی ناخواسته علیشو رنجوند . ببخشید علی جونم ! پنج شنبه صبح با این که کلاس داشتم اما رفتم یه سر پیش علی جونم تا هم حال معدشو که درد می کرد بپرسم هم ناراحتی که شب پیش واسش درست کردمو از دلش در بیارم ! تا بعداز ظهر هم کلی مثه .... کار کردم تو اداره . از اونجایی که علی باز کار واسش پیش اومد قرار شهروند رفتنمون کنسل شد . حالا کی چلش شکسته شه ما بریم خرید خدا می دونه . منم رفتم یه کوچولو خونه علی و اون قرار شد بره خونه مامانش اما این کار لعنتیش تا 11:30 گیرش انداخت . صبح امروز هم رفتم که برم پیششش اما دیدم نیست ، آخه فکر می کردم چون کارش دیر وقت تموم شده اومده خونه و نرفته خونه مامانش . منم برگشتم و یه کم از اون آلبالوهای معروف برای یکی از دوستای خودم و مامانم بردم . بقیه امروز هم نمی دونم چی پیش بیاد ..... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت توسط مونی |
|
|
همش تو دلم می گفتم بابا جون مرگ یه بار شیون هم یه بار ، آخرش که چی ؟ اگه زودتراز اینا دل رو به دریا زده بودم این همه کدورت پیش نمی یومد تا به پای خونواده بیچاره از همه جا بی خبرم نوشته بشه !
گر چه الان حرف الکی می زنم چون با وجود اون خواهرش که الان در مسافرته هیچ گونه امنیت اطلاعاتی نداشتم ! اما این یکی ، نه می شه تو بعضی چیزا روش حساب باز کرد ! خلاصه قرار شد من برم خونه تا لباس عوض کنم و با مامان میوه ها رو بر داریم بریم و از اون طرف هم خواهرم بره سبد گل بخره و یه جا همدیگرو ببینیم و بریم خونه مامان علی جون . داشتم با طمانینه تمام جلوی آینه خط چشم می کشیدم که یه دفعه دیدم خواهرم زنگ زد و گفت رفتم گل فروشی " نفس " ( خ تخت طاووس ) اما گلهای سبد گلاش پلاسیده هر چی به فروشنده مغازه هم اصرار می کنم که با سلیقه خودم یه سبد درست کنه، قبول نمی کنه . گفتم عیب نداره بیا با هم می ریم میدون محسنی اونجا یه گل فروشی معرکس از اونجا گل می خریم و می ریم ! حالا که اینقدر دارم توضیح و تفسیر می دم چون یه کم حالم جا اومده اما دیروز در جریان این اتفاقا همش تپش قلب داشتم کخ نکنه بد شه ، نکنه گل خوب گیر نیاد تو این وقت کم که ما داریم . خلاصه به اول پاسداران رسیدیم دیدم یه گل فروشیه که گلهای بدی نداره پیاده شدم و رفتم تو گل فروشی . چشمتون روز بد نبینه پدر گل فروش رو در آوردم بس گفتم اینجوری کن ، اونجوری کن . این گل رو وردار اینو بذار . آقاهه هم در کمال خونسردی و مهربونی به حرفای من گوش می داد و می گفت ماشالا چه زبونی داری . تو همین بین هم یه خانم میانسال اومده بود گل بخره که گفت خوشبخت شی دخترم با این طرز برخوردت ، ماشالا خیلی مردمداری و روابط عمومیت خوبه . ( حالا این خانوم تو چند دقیقه اینارو چیه جوری تشخیص داد من نمی دونم ؟!!!) خلاصه که با یه سبد گل خوشگل لی لی یوم از گل فروشی اومدم بیرون و رفتیم پیش به سوی خونه مامان علی جونم ! همین که رسیدیم جلوی خونه علی زنگید که کجائید ؟ ( بعد فهمیدم که این تلفن از پیگیری مامانش بوده نه خودش ) رفتیم بالا و من باز صدای قلبمو می شنیدم با این که می دونستم وقتی سپردم خواهرش و مامانش هوامو دارن اما باز نگران بودم . تو این اضطراب یه دفعه متوجه شدم که بابای علی جونم که خیلی پیر و گوگولیه می خواد بره تو حیاط کنار باغچه بشینه و یه هوایی تازه کنه . مونی هم که شکلات ! با اصرار خواستم که ایشون کمک کنم تا تو حیاط ببرم ! به علی هم از تو آسانسور زنگیدم اما گفت که به شدت مشغول کاره ! دیگه بحث دو طرف باز شد و از اینور و اونور و همه جا و همه چیز صحبت کردن و من کم کم آروم شدم و با صدای بلند تو بحثا شرکت می کردم . مامان علی جون هم تند تند پذیرایی می کرد. مامانشو دوست دارم واسه همین نمی دونم چرا وقتی حتی می فهمم ازم گلایه کرده باز ازشون دلگیر نمی شم ! کلا دوسشون دارم و نمی دونم چرا نمی تونم ازشون ناراحت شم ؟ وقتی مامانمو از دور نگاه می کردم ، دیدم چه مامان خوشگلی دارم تو لحظه ای که داشت صحبت می کرد و من تو این فکرا بودم حتی خواهر علی هم به صدا در اومد و به من گفت ماشالا مامان چه خوب شدن ! البته یه چیزی بگما همه می گن چهره من جوونی مامانمو به یادشوم می آره ، اما علی و خواهرم و بابام می گن نههههههههههههههه!( چون می خوان حرص منو در بیارن !!!!) یه دفعه ساعت و نگاه کردیم دیدیم شده ۹:۱۵ ! دیگه پاشدیم راه افتادیم و اومدیم خونه . تو راه حس کردم چقدر آروم شدم و انگار یه باری از ری دوشم برداشته شده . می خواستم این بار یه داد از سر سبکی و آرامش بزنم . خداجون واسه همه چی ممنون ، خیلی شرمنده کردی ، چاکرتم ! از همه دوستایی هم که به یادم بودن تو این دو روز ممنون . رها جونم (2 ) مریم جونم ، ساندی جونم ، نیلوفر جونم ، ملوسی جونم ، لاله جونم ، دنیا جونم ، رزی جونم مرسی از محبتاتون ! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت توسط مونی |
|
|
وای خدا دارم از دلشوره می میرم . دیروز بعد از تماس تلفنی با مامان علی جونم اینقدر فکر و خیالای مختلف از ذهنم گذشت که بعد از ظهر دچار سردرد و حالت تهوع شدید شدم . انگار دنیا دور سرم می چرخید . یه کم الکی سر کارموندم تا وقت بگذره بعد هم رفتم یه کم قدم زدم و رفتم خونه علی جونم .
تو این اثنا هم به خواهرش زنگ زدم و گفتم که فردا هوای منو داشته باشه ، خندید و گفت باشه اینقد حرف واسه گفتن هست که به آمار دادن از تو نمی رسه . اما در ضمن تیکش هم رو انداخت و گفت بهتر بود که از اول مادرتو در جریان می ذاشتی ! خیلی این حرفش بهم برخورد و احساس بدی بهم دست داد ، تو دلم گفتم علی باید تو این میون هوای منو میداشت و به خونوادش یه چیزایی رو متذکر می شد تا من خودم مجبور نشم اقدام کنم و حرف بشنوم . خیلی بابت این مسئله از علی دلگیر شدم ، انگار تمام سعی و انرژی خودشو تو یه دوره از زندگیش صرف کرده و دیگه حالا نای کاری نداره در برابر خونوادش . شاید حق داشته باشه چون بدجور جواب محبتاش و مقاومت هاشو در برابر خونوادش از طرف قبلی گرفته . بگذریم ، با گذشت زمان هی حالم بدتر می شد تا اینکه با اس ام اس به علی خبر دادم که می رم خونه . توی راه بودم که علی زنگید و حالمو پرسید ، تو خونه هم که رسیدم کمی باهم تلفنی صحبت کردیم خیلی با احساس و محبت باهم حرف زد نمی دونم فهمیده بود که فشارای این هفته به علاوه ناراحتی هایی که از سر کار برام پیش اومده بود حال و روزمو اینجوری کرده یا ..... صبح هم گفت که خیلی فشار عصبی به خودت وارد کردی که به این حال افتادی . نگران نباش . اما هر چی به زمان رفتن ما به خونه مامانش می رسه اضطراب و نگرانی منم بیشتر و بیشتر می شه . با اینکه دوستام دلداری دادن تو کامنتاشون اما باز دلهره دارم . به دعاهاتون ادامه بدین تا شب ! مرسییییییییی ! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت توسط مونی |
|
|
تو این دو روزه که نبودم یه چیزایی از ناراحتی علی دستم اومد . یعنی تقریبا فهمیدم که گیر کار کجاست ؟ و خودشو خونوادش چرا ناراحتن . ماجرا از این قراره که علی و یکی از خواهراش ومادرش روز 12 فروردین اومدن خونه ما . به عنوان عید اول مادرم ، چون پدربزرگم دی ماه فوت کرده بود و نوروز اولین عید خونواده ما بود . اون همه چیز ختم به خیر شد . اینکه می گم ختم به خیر برای اینکه خونواده من از رفت و آمد من به خونه علی و خونه مامانش خبر ندارن و تو تمام این مدت هم مامانم منو از این کار منع می کرد ، اون روز من می ترسیدم که یکی از دهنش بپره و من برم زیر تیغ مامانم !!! با کلی نذر ، نیاز و صلوات اون روز به خیر گذشت ، اما مونده بود بازدید ما ! تو این مدت خونواده من با چند تا مشکل روبرو شد یکی اینکه پدرم چشمشو عمل کرد ، یکی دو هفته هم مادرم به خاطر ضعف باید مدام استراحت می کرد . همه اینها باعث شد که کمی تاخیر تو بازدید بیفته ، یک دفعه هم که ما هماهنگ کردیم متوجه شدیم که مادر علی وقت دندونپزشکی داره و این بار هم نشد . حالا تا اینجا رو داشته باشین ، اون شب که علی باهام حرف تموم کردن رابطه رو زد یه جورایی حدس زدم که خیلی تو خوانداش سر نرفتن ما به خونشون حرف و حدیث شده . انصافا هم به خاطر ترس و تن لرزه من از موضوعی که گفتم ناشی می شد . از اونجایی که ما یه باغ نقلی اطراف تهران داریم با کلی درخت آلبالو ، مامان اینا دیروز هم برای انجام یه کار اداری و هم چیدن کمی میوه به اونجا سر زدن . شب هم با کلی آلبالو و سیب و آلو اومدن خونه . مامانم اول سهم علی رو کنار گذاشت و گفت که برای مادرش هم آلبالو اورده . مامانم صبح گفت که همین میوه ها رو بر می داریم و فردا می ریم خونشون . صبح به علی گفتم ، یه کم قیافشو توهم کشید و گفت مامانم آلبالو نمی خواد . اما من نمی دونستم که به مامانم چی بگم . وقتی آدم یه دروغی میگه همش توش می مونه ( قضیه خونه مامان علی رفتنو می گم که مامانم نمی دونه ) دوباره برزخی شدم و گیرکردم ، یه کمی هم با علی چتیدیم و گفت کار با این چیزا درست نمی شه . بهش گفتم که تو منو دوست داری ، گفت اره اما تو پاسوز عملکرد خونوادت شدی . آخه علی جونم این انصافه اونا مقصر نیستن من مقصرم که می خواستم کارمو از اونا پنهون نگه دارم و فکر می کردم این راهشه . اه خلاصه تو شیش و بش بودم که تصمیم گرفتم گوشی تلفن رو بردارم و خودم کارو تموم کنم . زنگ زدم به مامانش و کلی تعارف و تمجید کردم و بعد قرار فردا بعد از ظهر رو گذاشتیم که بریم خونشون . خیلی دلم شور می زنه ولی می خوام به خواهر بزرگش بسپارم که هوای منو داشته باشه ، خیلی اضطراب دارو و دلم شور می زنه . لطفا هر کدوم ازدوستام که این وب رو می خونن منو دعا کنن که این بار هم ختم به خیر بشه . صدای قلبمو می شنوم ! وای تا فردا سکته می کنم ! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت توسط مونی |
|
|
هنوز نتونستم آرامش درونی خودمو پیدا کنم . مدام حرفای مختلف ، سوالای جورواجور از ذهنم می گذره که یه ساعتایی کلافه می شم ، لحظاتی دچار یاس و دقایقی امیدوار به آینده . نمی دونم واقعا درون علی چه اتفاقی افتاده که اینجوری منو مشوش کرده . خیلی سعی می کنم که ظاهر آرومی از خودم به اطرافیانم نشون بدم ، حتی علی هم فکر می کنه که عین خیالم نیست ، اما خدا خودش می دونه که چه دل آشفته ای دارم . ای کاش علی دلایلشو بهم می گفت و منو از کلافگی در می آورد خیلی شرایط بدی دارم . به خصوص لحظاتی که خونه هستم خیلی باید خودمو اوکی و خوب جلوه بدم تا نکنه ناراحتی و حال بد من به اونا منتقل شه . این بخش از همه چیز سخت تره ، یعنی ساعتایی باید نقشی رو بازی کنم که اصلا به روحیاتم نمی خوره . باید مثه همیشه شر و شورم تو خونه بپیچه ! خلاصه که تو این چند روزه که حرف ایجاد فاصله و کم شدن رابطه شده به یه نتیجه هایی درون خودم رسیدم .
وقتی منطقی به ماجرا نگاه می کنم ، می بینم شاید نزدیکی بیش از حد سبب پیش اومدن اوضاع کنونی شده که الان می فهمم باید چه جوری قضایا رو تو دست می گرفتم و اینقدر احساساتی برخورد نمی کردم . الان متوجه می شم که اگه هراز گاهی تو این دو سال این فاصله چند روزه بوجود می اومد شاید خیلی چیزا عادی نمی شد و حکم وظیفه رو پیدا نمی کرد . شاید اینجوری خونوادشم اینقدر با خیال راحت نمی کشیدن کنار به امید من و حالا خودشونو با مخالفتهای احتمالی و سنگ اندازی به علی نشون بدن که بفهمه خونواده داره . اون موقع که دو روز دو روز علی زیر سرم بود و من از سر کار مرخصی می گرفتم تا بهش برسم نبودن ، همشون دنبال کارای خودشون بودن که از برنامه هاشون عقب نیفتن . من که همه اون کارا رو از سر محبت و بی هیچ منتی برای علی جونم انجام دادم . همونایی که از دست بر می اومد و در بضاعتم بود ، کردم . بابت کم و کسری ها هم ازش معذرت می خوام . من همه زندگیم متعلق به کسی که دیوانه وار دوسش دارم ، اما حساب من با خونوادش فرق می کنه . کار من جدا ، نقش اونا به عنوان خونواده جدا . آیا باید علاقشونو به علی با شستشوی مغزی اون نشون بدن ؟ راه دیگه ای برای اثبات خودشون به عنوان خونواده علی به ذهنشون نمی رسه ؟ ایشالا که یه روز حقایق هم برای من و هم برای اونا معلوم شه ولی خیلی دلم می خواد بگم که من علی رو مثه پاره تن خودم می دونم و حاضرم حرف همه چیزو به خاطر رابطه باهاش به جونم بخرم و اصلا پشیزی واسه هیچ کدوم اونا ارزش قائل نیستم .
خدایا اگه حدسم درباره فشارای خونوادش و مخالفت اونا اشتباهه بهم نشون بده تا ذهنیتی که برام پیش اومده برطرف کنم . مونی هنوز امید به خدا داره و تو این میون هم از کمک دوستای وبلاگیش ممنونه . چون واقعا نمی خوام و نمی تونم یکی از این حرفا رو به آدمای دور و برم بزنم . از اینکه دوستای این دنیای مجازی دلتنگی هامو می خونن ، وقت می ذارن و تا حد توان کمکم می کنن یه دنیا ممنون . ایشالا همیشه شاد باشن . و در آخر اینکه از خدا می خوام بازم به من تحمل پذیرش شرایط و آنچه برایم مقدر شده را بده و امیدوارم خیلی زود منو به ساحل امن آرامش برسونه . خدایا تنها تکیه گاهم تویی تو این شرایط ! |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت توسط مونی |
|
|
دوست عزیز ، نیلو فر جون
مرسی از کامنتت ، میشه یه آدرس از خودت برام بذاری ؟ ممنون
|
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت توسط مونی |
|
|
اول، مرسی از تموم دوستایی که نگران حالم شدن و با کامنتها و ایمیل هاشون با من همدردی کردم . خیلی ممنون ازاینکه به من سر زدین و سعی کردیم که آرومم کنین . بعد از یه وقفه دو روزه اومدم تا از آنچه که تو این مدت برام گذشته بنویسم . چهارشنبه از صبح هیچ خبری از علی نداشتم تا بعد از ظهر که دیدمش . دستمو خیلی زود تو دستش گرفت و درست مثه روزای اول آشنایی مون یه حس عجیبی دورنم ریشه دوند . خیلی گرمتر از همیشه نگاهم می کرد و محبت از چشمانش سرشار بود .
می گفت چرا چشات اینقدر ورم کرده ؟ چقدر گریه کردی تو این دو روز ؟ یه جورایی احساس و خاطرات گذشته از جلوی چشام می گذشت ، اما وسطاش یادم می افتاد که قراره یه تصمیمای دیگه بگیریم . نمی دونم اگه قراره که تموم کنیم چرا برام کادو خرید حتی برای مامانم ؟ آخه اینا که ضد و نقیض هستن ، خودمونو که نمی خواییم گول بزنیم . خلاصه که شب باید به جایی سر می زد در نتیجه از هم جدا شدیم .
شب تقریبا از ساعت ۲ از خواب پریدم و تا ساعت ۵:۳۰ نتونستم چشم رو هم بذارم . همش کابوس ، همش نگرانی ، همش مرور خاطرات .....
وای که دوباره از اون شبایی بود که برای خواب التماس خدا می کردم و می گفتم یه کاری کن که خوابم ببره .
دیروز ( پنج شنبه ) هم یه جورایی خواست همدیگرو ببنیم ، هم دلم غنج می زد هم می خواستم از شکستن فاصله ای که قراره بینمون باشه پرهیز کنم . طبق معمول احساس بر عقلم غلبه کرد و دیدمش . نمی دونم کار درستی کردم یا نه ؟ اول سعی کرد تا یه سوء تفاهمی که درباره یه مسئله که حدود چند روزی تو محیط کار پیش اومده بود برام رو برطرف کنه . این کار خیلی از علی بعید بود که برای همچین مسئله ای وقت بذاره تا حرف بزنه منم خیلی دیگه اون مسئله رو جدی نگرفتم . فقط تو دلم گفتم ما چه جور دختری هستیم و دخترای جقله الان چه جور که حد و مرز نداره کاراشون و به یه نفر قانع نیستن ! تو چندتا جمله ای که درباره روابط خودم و خودش حرف زد فهمیدم که بخش اصلی مشکل به کجا بر میگرده ، بله جایی که من اصلا حدسشو نمی زدم بسکه همه آدما رو مثبت می بینم و فکر می کنم که هیچ سوء نیتی به من ندارن . بله ، اینجوری فهمیدم که خونوادش یه جورایی تو تخریب ذهن علی موثر بودن . حالا اینکه چی گفتن و چه دلایلی کنار هم چیدن الله و الاعلم ! علی هم که یه باز زخم خورده حرف نشنوی از خونوادش ایندفعه دیگه بچه سر به راهی شده و نمی خواد رو خواسته اونا پا بذاره ( اینجوری که من بر داشت کردم ) خیلی دوست دارم که یه روز دلیلشو بدونم . البته چهارشنبه شب هم که با هم صحبت کردیم ، گفت که یه روزی از دلم خبر دار می شی که چرا این تصمیم رو گرفتم . گفتم خوب بگو بدونم چیه ؟ اشکال کارم کجاست که نباید بدونم . خوب این حقه منه که از ایرادم مطلع شم . اما علی گفت که خیلی سوال نکن ، چون نمی گم . خدا کنه یه روز بفهمم که دلایل علی واسه این تصمیم چیه . البته خودم جز خونوادش یکی دوتا حدس دیگه هم می زنم که نمی دونم درسته یا نه . اما امیدوارم یه روز نه چندان دور واقعیت ماجرا رو بفهمم چون اینجوری هضم قضایا برام راحت تره . روزای برزخی ام هنوز ادامه داره ، به امید پایانش .....
راستی از مریم جون ، رها جون و آنی جون ، لاله جون و .... که خیلی بهم محبت کردن ممنون . بازم برام دعا کنین تا روزای آروم رو ببینم . مرسی از همتون ! |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت توسط مونی |
|
|
این نوشته از دومین پست وبلاگ علی جونم بود که احتمالا به خاطر مشغله زیاد ادامش نداد . ای روزا دارم به کمک خدا بیش از پیش معتقد می شم . شاید خدا: ...به من نگفته بودی چه شد خودم فهمیدم! میدانم هر از گاهی دلهاتان تنگ میشود.همان دلهای بزرگی که جای من در ان است انقدر تنگ میشود که حتی یادت میرود من انجایم.دلتنگیهایت را از خودت بپرس. نگران هیچ چیز نباش! هنوز من هستم.هنوز خدایت همان خداست!هنوز روحت از جنس من است! اما من نمیخواهم تو همان باشی! نگران شکستن نباش! شیشه برای این شیشه است چون قرار است بشکند.اما جنسش عوض نمیشود... چون من شکست نا پذیر هستم... چون مرا داری... چون هر وقت گریه میکنی دستان مهربانم چشمانت را مینوازد... چون هر گاه تنها شدی تازه مرا یافتی... چون هر گاه بغضت نگذاشت صدای لرزان و استوارت را بشنوم صدای خرد شدن دیوار بین خودم و تو را شنیدم. درست است مرا فراموش کردی اما من حتی سر انگشتانت را از یاد نبردم! دلم نمیخواهد غمت را ببینم ...میخوهم شاد باشی.. این را من میخواهم...تو هم میتوانی این را بخواهی. من گفتم و جعلنا نومکم سباتا( ما خواب را مایه ارامش شما قرار دادیم)........و من هر شب که میخوابی روحت را نگاه میدارم تا تازه شود... نگران نباش!دستان مهربانم قلبت را میفشارد. شبها که خوابت نمیبرد فکر می کنی تنهایی؟من هم دل به دلت بیدارم! فقط کافیست خوب گوش بسپاری! پروردگارت.... با عشق. |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت توسط مونی |
|
|
این روزا لحظات سختی رو می گذرونم . یه جورایی تو برزخم ، نمی دونم بازم با علی خواهم بود یا نه ؟ پریشب چندتا اس ام اس فرستاد ، اما به هیچ کدوم اونا جواب ندادم . دیروز ظهر هم اس ام اس داد : ترجیح می دی دیگه حرف نزنیم ؟ تو جوابش نوشتم که من دارم به خواسته تو عمل میکنم ، اونم فوری زد که حق با تو اما این فاصله برای هر دوی ما لازمه ! یکی دو ساعت بعد هم زد که نمی گم اشتباه کردم ، اما دلم برایت تنگ شده . این بار هم من هیچ جوابی نفرستادم . واقعا نمی دونستم باید چی کارکنم ، از طرفی دلم براش پر می زد اما وقتی یاد حرفای اون شب پای تلفن می افتادم یه جور دلشکستگی احساس می کردم . حس می کردم چقدر راحت منو تو قالب چند تا جمله شکسته و له کرده . خودمو مستحق و سزاوار شنیدن اون حرفا نمی دونستم . دیشب داشتم کم کم آماده خواب می شدم که دیدم موبایلم با صدای زنگ علی به صدا در اومد ، چواب ندادم بازم نمی دونستم باید چی کارکنم ، چی بگم ؟ دوباره زنگ زد ، قلبم به تپش افتاده بود . بعد از اون شروع کرد به اس ام اس دادن که من بفهمم حالش بده . اون فکر می کرد که من خوبم ، اما این جوری نبود . در جوابش زدم که از کجا می دونی من خوبم ؟ دیگه شروع کرد به اس ام اس دادن . می فهمم یه جورایی درون خودش از این وضعیت ناراحته ، اما مگه من نیستم ؟ مگه خودش نخواست که همه چیز تموم شه ، پس تقصیر من چیه ؟ من که بهش گفتم علی من طاقت دوریتو ندارم ، اما اون باور نکرد . خیلی دلم می خواد که بهم زنگ بزنه یا من بهش زنگ بزنم اما می گم باید جلوی خودمو بگیرم چون شاید واقعا این فاصله به درد دوتامون بخوره . دلم برای شنیدن صداش غنج می زنه ، یعنی اونم تو فکر منه ؟ اصلا دلش برای من تنگ می شه ؟ یاد من می افته یا به کل بی خیال شده ؟ وای که مرور این سوالا اعصابمو خورد می کنه . کاش می شد از راه دور فکر آدما رو خوند ! خدا کنه این روزا زود بگذرن . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت توسط مونی |
|
|
این مسئله حالا درباره مونی صدق پیدا کرده ، مونی در حالی که خودشو در آستانه ورود به سومین سال رابطه با علی می دید ، یکدفعه تمام کاخ آرزوهاش فرو ریخت . مونی دور و برای ساعت 11 شب یکشنبه 10 تیر فهمید که باید برای همیشه از علی جونش جدا بشه ، اما نه خواست خودش که به خواست علی . صدای ضربان تند قلبمو می شنیدم ، به وضوح . هر ضربان قلبم مانند یه پتک صدا می داد و دلهرم با شنیدن صدای قلبم دوچندان می شد . لرزش تمام بدنم بهم امون نمی داد تا گوشی تلفنو برای اینکه از دستم نیفته به شدت بچسبم ، مات و مبهوت حرفای علی بودم .
مونی تا خود صبح چشم رو هم نذاشت و از شدت گریه و هق هق وقتی که رفت جلوی آینه دید که چشاش شده مثه کیسه بوکس . یه عالمه ورم کرده و قرمز شده .
می گن عاشقی بد دردیه ، همینه ! اصلا دلم نمی خواست بعد از پست 9 تیر و اون همه ذوق و شوق و تجدید خاطره دیگه چیزی تو این وب بنویسم ، شاید می خواستم ناراحتی ،غم و دلشکستگی مو از همه دوستام پنهون نگه دارم تا هیچ کس نفهمه که فاصله شادی و غم مونی چقدر کوتاهه ، اما دیگه امروز طاقت نیاوردم . این چند تا دوستی که مطالبمو می خونن با اینکه تا حالا ندیدمشون و شناخت چندانی ازشون ندارم به دوستهای ذهنی ام تبدیل شدن و خیلی دوسشون دارم.همیشه هم دلم می خواد شاد و خوشبخت باشن . امروز تصمیم گرفتم برای اینکه یه کم از فشارهایی که این دو روز بهم وارد شده بنویسم تا خودمو سبک کنم . بغض نرکیده ام که دو شبه داره خفم می کنه با شروع به نوشتن این پست ترکید . خدا خودت می دونی که چه آدم صبوری هستم ، اصلا این صبر یکی از هدیه هایی بوده که تو در زندگی به من عطا کردی تا زود در مقابل مشکلات جا نزنم ، تحمل کنم ، با تامل و تعقل مسائل رو حل کنم ، خدایا واسه نعمتی که به من ارزانی داشتی تا همیشه زندگی مدیونتم . اما آدم یه جاهایی دیگه کم می یاره . آخه مگه من جز محبت ، مهربونی ، مدارا ، عطوفت چه کردم که مستحق شنیدن این جمله باشم که " مونی ، تو داری وقت منو تلف می کنی " ! غیر از این بوده که جای همه اعضای خونوادتو برات پر کردم ، ناملایماتی که از طرف تو شده به گذشته تلخت بخشیدم و ازشون عبور کردم ، اما انگار این له کردن خودم سبب شده تا به خودت این جرات رو بدی که بگی همون جوری که کم کم بهم علاقه مند شدی سعی کن که فراموشم کنی . کاش این همه دلبستت نمی شدم که اگه یه روز بوی تو بهم نخوره مثه معتادای موادمخدر حالم بد شه ، خودتم اینو فهمیدی که می گی می دونم چقدر بهم دلبسته شدی و تحمل دوری منو نداری .
اما نه ، از دوست داشتن نمی شه پشیمون شد ، اشتباه هم نکردم ، اگه هم اینجوری بوده قشنگترین اشتباهم بودی . ( وای که اینقدر حالم بده که شلم شوربا می نویسم ) لااقل وقتی این حرفا رو می زنی بهم نگو که مونی منم خیلی دوست دارم و برام سخته که ازت جدا شم ، نگو که نمی تونم به راحتی فراموشت کنم مونی . این جمله هات بیشتر آتیشم می زنه . آخه بی انصاف تو که از میزان علاقه من به خودت خبر داری و خودتم اقرار به دوست داشتن من می کنی پس چه مرضی که می خوای رابطه رو قطع کنی ؟ می خوای اذیتم کنی ؟ می خوای آزاد باشی ؟ آخه پس چی ؟؟؟؟ وای که دارم دیونه می شم ، یه خروار کار دارم ، اما دست و دلم به انجام دادن هیچ کدومشون نمی ره . دیروز تابلویی که به مناسبت سالگرد دوستیمون برات خریده بودم ، زدم رو دیوار اتاق خوابت . لحظه ای که انتخابش کردم دیدم چه آرامشی بهم می ده و شاید این آرامش هم به تو منتقل می شه و قلب کشیده شده روی ماسه های کنار ساحل تابلو خاطره اولین سفر شمال 1 روزه رو برام تداعی می کنه . یعنی تو هم وقتی به دوتا صدف کوچولوی کنار این قلب نگاه می کنی یاد اون موقعی که زیر بارون کنار دریا می گشتی تا یه صدف خوشگل پیدا کنی و به من بدی ، می افتی ؟؟؟ یاد اون روز پاییزی که با چه ترسی جاده ها رو پشت سر گذاشتیم و خودمونو زیر بارون به کنار دریا رسوندیم . هیچ کس نمی دونست ما کجاییم ! من تو تموم این مدت چی فکر می کردم و تو چه در سر می پروروندی . وای که دو روزه نتونستم یه نفس عمیق بکشم چون نایی برای نفس کشیدن ندارم ، صدام در نمی یاد و همه بر این باورند که مونی سرماخورده ، نمی دونن مونی چه غم بزرگی راه تنفسشو بسته ، داره خفش می کنه و دم در نمی یاره . دو روزه جز آب نتونستم چیزی بخورم . تنها امیدم به خداست چون می دونم که اون حتی بهتر از خودم از نیات من به علی واقفه و می دونه که با چه حسن نیتی قدم به قدم باهاش جلو اومدم . یه جوری خواستم یه تکیه گاه امن براش باشم تا بتونه به دلگرمی عشقی که بهش می دم راه زندگیشو اونجور که صلاحه پیش ببره . یه لحظه هایی می گم مونی تو اگه واقعا علی رو دوست داری بذار هر چی می خواد همون بشه . مگه راحتی اونو نمی خوای ، شاید راحتی اون در نبود تو . اما یه صدای دیگه درونم سخت به مبارزه می آد که مونی دو سال با علی زندگی کردی ، دو سال با صدای قلبش نفسش کشیدی چه جوری می خوای همه چی رو خراب کنی و بی خیال علی شی ، مگه تو می تونی تحمل دوریشو داشته باشی . ته ته ذهنم هم مدام جملاتی رو زمزمه می کنه که دیروز تو وب یکی از دوستام ( ثمین جونم ) خوندم ، جمله ای که واقعا وصف حال و روز منه :
از سرمای نگاه زمین دلم گرفته ! انگار تمام احساسم در انجماد لحظه ها یخ زده است . درین خاموشی فصل زرد ، یاد خاطرات خوش هم گرمم نمی کند . ای دل ! بگذر از این مسیر بغض آلود برو .....بگذر از من ، مثل همه ! برو .......می دانم کلبه گرم آرامش همین نزدیکی هاست ! آری همین نزدیکی ها . هر جا یاد خداست ، کلبه آرامش آنجاست !گاهی این را فراموش می کنم !
بازم از احساسای بدی که دارم می نویسم ! دوستام دعا کنن که نمیرم از این همه ناراحتی . این تیکه از ترانه چاوشی هم مدام از ذهنم می گذره : تو سختی آسونت شدم ، تو دردا درمونت شدم، ناجی پنهونت شدم، اما بازم نیومدی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت توسط مونی |
|
|
بعد از ظهر گرم 9 تیر 84 پس از یه آشنایی دورادور حدود 2 سال با علی موقعی که برای شنیدن درد دلهاش باهاش قرار گذاشتم ، نمی دونستم تو 9 تیر 86 میشه همه دنیای مونی . قصه مونی و علی از اونجایی شروع شد که خواستم به عنوان یه آشنا و یه دوست خیلی دور پای درد دلش بشینم و اون از روزهایی که یه نفر با ادعای دوست داشتن بدترین بلا رو سرش در آورده برام تعریف کنه . اول فکر می کردم شاید این درد و دل تلفنی باشه ، اما علی ازم دعوت کرد که با هم بریم بیرون و من که تو دربایستی مونده بودم قبول کردم . با کلی رودربایستی خیلی جمع و جور تو ماشینش نشستم و رفتیم تو یه کافی شاپ دنج نشستیم به تعریف شاید حدود 2 ساعت اونجا من حرفای علی رو شنیدم و تو دلم براش غصه خوردم . ازاونجایی که نمی شه تو این کافی شاپا زیاد نشست با هم رفتیم و تو یه پارک تا هم پیاده روی کنیم ، هم صحبت . خلاصه تا حدودای ساعت 9 شب باعلی بودم . بعد از اون روز دیگه تلفنای علی شروع شد و من واقعا تو این باغا نبودم . شخصیت علی رو همیشه تحسین می کردم اما هیچ موقع فکر نمی کردم که به عنوان پارتنر کنارش قرار بگیرم . انگار سرنوشت و اونکه تمام امور مارو رقم می زنه چیز دیگه ای فراتر از ذهنیات من نوشته بود . روز به روز تماسهای من و علی و مدت زمان صحبت کردنمون بیشتر و بیشتر شد . 90 % حرفامون هم به درد دل و ماجراهای علی مربوط می شد . منم سعی می کردم به عنوان یه دوست و کسی که ماجرا رو از دور می بینه بهش کمک و راهنمایی کنم . خدا می دونه که تمام اون مدت حتی برای یه لحظه فکر نمی کردم که وارد زندگی علی بشم و واقعاً چون حس احترام هیچ احساس دیگه ای هم بهش نداشتم . خیلی اوقات بعد ازظهرها رو با هم می گذروندیم و علی تخته گاز می رفت لشکرک ، تو ماشین هم مدام آلبوم آخر مهستی روگوش می دادیم و اونجا هم کلی انبه بستنی و قلیون و ماهی می زدیم تو رگ . مونی دیگه حسابی قاطی ماجراهای علی شده بود و حسابی نقش یه سنگ صبور رو براش بازی می کرد . دلش بی طاقت همه لحظه هایی بود که باید در دادگاه حاضر می شد و به جرم بی گناهی مورد سوال جواب قرار می گرفت . مونی روزایی که علی با وکیل قرار داشت کارش نذر و نیاز بود تا مشکل علی زودترحل شه و دوباره روی آرامش ببینه خیلی دلم از اون آدمی که ادعای دوست داشتن چندساله علی رو هنوز هم داره خونه ، مگه می شه آدم به کسی که دوست داره خیانت کنه . بگذریم نمی خوام تو این پست غیر از خودمو و علی از کس دیگه ای حرف بزنم . چون 9 تیر متعلق به مونی و علی است . روزهای گرم تابستون یکی پس از دیگری گذشت .آخرای تابستون بود که علی باید دنبال خونه می گشت و من همراهیش می کردم . تا بالاخره یه جای نسبتا مناسب پیدا کرد و قرار شد که اسباب کشی کنه . به اتفاق خونوادش اسبابهایی که واسش مونده بود رو برده بود و اونا یه کم مرتب کردن واسش ، اما بیشتر کار رو با هم انجام دادیم از خرید پرده گرفته تا یخچال و چیدن کمدها . واپسین روزای شهریور مونی دید که یه دل نه 100 دل علاقه مند علی شده
از اون به بعد همش بهش فکر می کردم ، دلم می خواست بیشترین وقتمو باهاش بگذرونم ( اما بازم نه به شدت الان که دیونه می شم از دوریش ) دیگه علی شد ، علی جون زندگی مونی ! اینم یه خلاصه از آشنایی من و علی جونم تو سالگرد آشناییمون!
امیدوارم ثمین این پست رو بخونه که ازم در این رابطه سوال پرسیده بود . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم تیر 1386ساعت توسط مونی |
|
|
امروز سالگرد آشنایی من با علی جونم . غروب گرم 9 تیر 84 .
حیفم اومد به تاریخ امروز چیزی ننویسم ، اما اینقدر سر کار خسته شدم که نای نوشتن ندارم . هنوز واسه علی جونم کادو نخریدم .
وای خدااااااااااااااچی بخرم ؟ علی جونم بدون مونی خیلی بیشتر از اولین باری قلبش برات تپید دوست داره ! کلام در توصیف علاقه مندی من بهت کم میاره ، دوست دارم واژه کوچکی است برای این همه عشق و محبت ! تولد عشقمون مبارک !
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم تیر 1386ساعت توسط مونی |
|
|
اول یه کم از روزمرگی های این دو روزم بگم بعد هم ازدل مشغولی هام ! تا صبح چهارشنبه رو تو پست قبلی نوشتم ، بعد از ظهر هم رفتم یه سر ولی عصر به امید اینکه بتونم یه کادوی مناسب برای علی جونم پیدا کنم . آخه امروز 9 تیر سالگرد آشنایی من و علی جونم هست . تو آشفته بازار ولی عصر نتونستم چیزی پیدا کنم ، رفتم نم نم دم کلاس علی جونم ، تو راه پیاده شدیم بریم یه جا که من آمپول بزنم اما از شانسم تعطیل بود ، منم زود پریدم بیرون و کلی ذوق کردم . خوب مگه چیه می ترسم از امپول ! بعد هم چون علی جونم هوس سوسیس کرده بودیم یه کم خرید کردیم و رفتیم خونه . تا من تند تند شام آماده می کردم علی هم لباساشو عوض کرد و نشست جلوی تلویزیون . خیلی خسته بود ، آخه یه دو هفته ای که حجم کارش سه برابر شده و دیگه نای هیچ کاری رو نداره ، اینقدر شبا دیر اومده که نتونسته تو یه هفته بره حتی به مامانش سر بزنه . صبح پنج شنبه هم من زودی رفتم سر کار به این امید که بعد از ظهر زود جیم بزنم برم پیش علی جونم ، اما علی جونم براش کار پیش اومد و از خونه رفت بیرون ، اما بعد از ظهر با یه ساعت تاخیر علی جونم با هم رفتیم خونه مامانش . آش پشت پای خواهرشو بخوریم . خیلی خوشمزه شده بود . بماند که علی جونم 2 ساعت کار فنی انجام می داد و من باید نقش وردست رو بازی می کردم ! بعد از ظهر هم که اون رعد و برق و رگبار تابستونه کلی احساسات ما رو قلقلک داد . صبح جمعه هم به اتفاق خواهر گرام رفتیم خیابون شیراز تا هم علی جونم توالت فرنگی ببینه ، بخره و خواهرم هم برای عمارت در حال ساختش سنگ برای کف سرویسها و آشپزخونه ببنیه . کلی کار خواهرم جلو افتاد چون با مشورت علی جونم سنگا رو انتخاب کردیم مونده تا متراژ دقیق رو ببریم و سفارش بدیم . علی جونم بازم مرسی که از وقت استراحتت گذاشتی تا ما رو همراهی کنی ظهر هم رفتیم ناهار از اون ساندویچهای سر پالیزی گرفتیم و خواهرمو رد کردیم رفت . منو علی جونم رفتیم خونه زیر باد کولر خوردیم . علی جونم که روز تعطیل و غیر تعطیل نداره از طرف کار پیج شد که بره ، منو تا یه جاهایی رسوند و رفت . بعد از ظهر هم که کارش تموم شد زنگید که بریم یه جا بگردیم ، اما دیر شده بود و دوباره منو به زور برد خونه مامانش و جای همه خالی یه بستنی با توت سیاه و کلی تزئین و ژانگولر بازی درست کرد که خیلی چسبید . از 100 تا کافی شاپ هم بهتر بود ! بازم مرسی علی جونم ! این پستم خیلی طولانی شد اما تونستم روز مرگی این دو روز رو بنویسم . حالا تو پست بعدی از دلمشغولی هام می گم ! |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم تیر 1386ساعت توسط مونی |
|
|
نمی دونم چرا چند روزیه که حس عجیبی به علی جونم پیدا کردم هر چی دنبال علت و دلیل این قضیه می گردم چیزی متوجه نمی شم . همش تو درون خودم حسش می کنم و تحمل تصور یه لحظه دوریشم ندارم ، پریشب که یه دفعه احساس خفگی کردم و اصلا نفسم بالا نمی اومد . نمی تونستم بهش زنگ بزنم چون تا دیر وقت سر یه پروژه کاری بود و خیلی خسته و پریشون به خونه اومده بود ، وقتی موقع رسیدنش باهاش صحبت کردم ، یه جوری که من خیلی ناراحت نشم گفت که مونی خیلی خستم و می خوام استراحت کنم . منم که اینه حسه اومده سراغم زودی تلفنو قطع کردم که علی جونم به استراحتش برسه . دیروز هم که قدرت خدا فقط 2 دقیقه دیدمش! واقعا 2 دقیقه . از صبح که تو یه همایش بود ، بعد ازظهر کم کلی کار . منم کلی کارای ادارمو جلو انداختم و تا شب به اونا رسیدم. بارون بعد از ظهر هم که کلی با احساس و روحیه ما بازی کرد . از یه طرف دوست داشتم برم زیر بارون و اون هوای تمیز قدم بزنم اما از یه طرف تنهایی خیلی بهم مزه نمیداد . 100 بار آرزو کردم که علی جونم بزنگه و بگه که استثنائاً کارش تموم شده زود و با هم بریم بیرون ، اما دریغ و صد افسوس که این اتفاق نیفتاد . نمی دونم چرا این روزا یه جور آرامش رو هم درون خودم حس می کنم با وجود همه دلمشغولی ها و هیجاناتی که به خاطر علی جونم به سراغم اومده . این قضیه رو حتی همکارام هم متوجه شدن و می گن که خیلی چهرم آروم شده ! علی جونم به قول خودش از شدت ناراحتی و استرس به خاطر گذشتش دوباره دچار کابوسهای شبانه شده که مدام در حال بغض و گریه بوده ، منم گفتم ناراحت نباش تعبیر گریه در خواب خندس ، ایشالا که خیره . خیلی دلم می خواد علی جونم یه شب بخوابه و وقتی صبح پا می شه بدیها و تلخی های گذشته رو فراموش کنه ، بدونه که اگز چه گذشته رو از دست داده اما هنوز از حال و آیندش می تونه استفاده کنه ، فردا می تونه به علی متعلق باشه به شرطی که خودش بخواد ، بخواد که از غصه گذشته رهایی پیدا کنه و از ناکامی های گذشته درس بگیره و با تکیه به همه آموزه های خود راه آینده زندگیشو باز کنه . از خدا می خوام حتی اگه من تو آینده علی جونم نبودم ، سعادتمند و پیروز باشه . علی مستحق تحقیر و نادیده گرفته شدن نیست . علی جوهره ای داره که لایق بهترین خوبی ها و ارزشهاست . اگر چه در دوره ای از زندگیش شکست خورده اما این دلیل بر این نیست که تا همیشه اوضاع اینجوری پیش بره . خلاصه که علی جونم بهترین بهترینها را برای تو تنها بهترینم آرزو دارم . و اما خودم یه چیزی به رغم تمام گفته های بالا ته ذهنمو قلقلک می ده و اون فکر به مرگه ! نمی دونم چرا همش خودمو در موقعیت مرگ می بینم ! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت توسط مونی |
|
|
دیروز بعد از ظهر یه خبر شوک زدم کرد ، برای مدتی سکوت ، تامل و بعد هم ناباوری به سراغم اومد . " مهستی بانوی آواز ایران درگذشت ." مثل همیشه خبر کوتاه اما منقلب کننده بود .صدای این زن صدای چند دهه تاریخ موسیقی ایرانه . صدای عشق ، جوونی ، تپش قلب ، انتظار ، جدایی ، فراغ ، قهر ، آشتی ....... وای ، امون از لحظه ای که نتونی مرگ کسی را برای خودت هجی و باور کنی . خیلی سخته ، خیلی ! مونی ! نمی تونه مرگ کسی رو باور کنه که صداش زمزمه آشنایی اون با علی و شروع یه رابطه دوست داشتنی شد. برای مونی سخته که فکر کنه از این پس بستر صدایی که همیشه براش یاد آور خاطره های شیرین جاده لشکرک و یه دنیا آرامش پیدا کردن کنار علی و یه عالمه صفا و عشقه زیر خروارها خاکه سرد و بی روحه ! مونی تمام دیشب بهت زده این خبر بود ، مگه می شه صدای عشق هم بمیره ؟ البته که نه . تا زمانی که ترانه های مهستی زیر لب همه طرفداراش زمزمه می شه اون زنده س ، بی شک قلب مهستی تا زمانی که هنوز ترانه هاش به تولد یه عشق کمک می کنه و نزدیکی دو قلب را به همراه می یاره ، می تپه ! هنر این زن بی بدیل و صدایش کم نظیر و چه بسا بی نظیر بود . می دونم که نسل پدرا و مادرای ما یادگارهای قشنگی با هر کدوم از ترانه های مهستی در دل دارن ! مگه می شه سپیده دم ، مسافر ایران ، آشفته ، گل گندم ، اسیر ، بنفشه ، قلب منی ، بیا بیا ، داروغه ، گله ، بیا بنویسیم ، گل می گی ، بنویس ، قسم ، دریا ، لبخند ، می ترسم ، دنیا ، و....... رو فراموش کرد ، البته که نه ! وای که هر کدوم از ترانه هاش یه دنیا احساس رو با خودش به آدم هدیه می ده . امیدوارم که خدا به تنها دخترش که بی شک باید همدردی قلب میلیونها طرفدار مادرشو در کنار خودش حس کنه صبر ، آرامش و تحمل این حقیقت تلخ و باورنکردنی رو بده . دلم می خواد تو یه فرصت بهتر ، موقعی که یه کم از این حالت شوک زده بیرون اومدم یه مطلب بهتر و قشنگتر درموردش بنویسم !
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت توسط مونی |
|
|
دیروز بعداز ظهر به طور معجزه آسایی ظرف یه ربع از اداره رفتم خونه علی جونم البته قبلش یه کم به موهام صفا دادم . با دیدن قطعی آب حالم گرفته شد ، یه کم اون دور و بر و جمع آوری کردم و دراز کشیدم ، به قول علی جونم یه چرت مرغی زدم . حدودای ساعت 7 بود که آب وصل شد و من ضرب الاجلی واسه علی جونم یه ته چین که فکر می کنم خوشمزه شده بود دست و پا کردم . وای علی جونم وقتی بوی ماست و زعفرون با هم قاطی میشه یاد اولین ته چینی می افتادم که برات درست کردم و اون واقعاً اولین ته چینی هم بود که می پختم و با اینکه الان می فهمم چقدر کم روغن و خشک بود اما تو کلی ازش تعریف کردی و به به چه چه ! خیلی روزای خوبی بود با اینکه تو خونه خودمونم آشپزی کرده بودم اما خیلی چیزا رو برای اولین بار برای تو درست کردم و تازه دستم یه کم راه افتاده . یادم نمی ره همیشه زیاد زیاد برنج درست می کردم ، وقتی بوی یخچال می گرفت تو نمی خوردی ! حالا دستم اومده که باید چقدر پیمونه کنم ! علی جونم اس ام اس زد که سر کار گیر افتاده و دیر میاد منم یه مخلفات غذا رو آماده کردمو رفتم خونمون . شب نتونستم با علی جونم حرف بزنم ، اما صبح علی الطلوع مثه آوار افتادم خراب شدم روش . نفهمیدم چه جوری تو بلغش خوابم برد ، یهو که چشم باز کردم دیدم ساعت شده 8:15 ! وای ادارم دیرشد ( به آهنگه بازم مدرسم دیر شد !!!) راستش خیلی تو بلغش آرامش گرفتم ، این آرامش کاملاً از چهرم هم معلوم بود و خودش چند بار اینو به زبون آورد . دو روز بود که اینجوری بوش نکرده بودم و خیلی دلم واسش تنگ شد بود . حتی دیشب هم اس ام اس زدم که چقدر دلم برای آغوشت تنگ شده . ( امروز دیدم که رزی هم دنبال یه جور آرامش اینجوری ، امیدوارم که اونم خیلی زود آروم شه ) از اونجایی که یه موقعهایی عجولم ، سر پرداخت تلفنی قبض موبایل با علی جونم یه کمی درگیر شدم ، آخه تا حالا این کارو خودم انجام نداده بودم اونم خوب راهنماییم نکرد ، منم از عصبانی شدم ، آخه امروز خیلی کارم زیاد بود .می دونم نباید تند می شدم اما شدم ، وای علی جونم ببخشید !
اما شاید علی جونم می خواسته اینجوری من به مشکل بخورم تا زیر و بم کارو یاد بگیرم. حس کردم آرامشی که اونم صبح پیدا کرده بود با این کل کل ازش گرفتم . اما خدا می دونه تو دلم چیزی نیست . یه اخلاقی دارم که وقتی کارام قاطی پاطی شه به کل به هم می ریزم . باید سعی کنم حالا از دلش در بیارم . ! علی جونم واسه همه آرامشی که بهم دادی ممنون و ببخشید اگه من آرامش نسبی تورو بهم زدم . یه دنیا دوست دارم ، خودتم اینوخوب می دونی !!!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت توسط مونی |
|
|
دیروز با یه دنیا نگرانی از متخصص گوش و حلق و بینی وقت گرفتم تا ببینم علت گلو دردم چیه . خیلی دوست داشتم که علی جونم هم باهام بیاد اما طبق معمول که سرش شلوغه چیزی نگفت ، منم همین طور . خدا شکر مطلب دکتر شلوغ نبود ، وقتی یه شرح کوچولو از دردم دادم و معاینه کرد ، گفت که گلوم عفونت کرده . باید یه دوره یک هفته ای دارو استفاده کنم اگر بهتر نشد باید نمونه ببرم آزمایشگاه و یه دوره درمانی دیگه رو شروع کنم که اگه اینجوری بشه به زمان بیشتری نیازه . مامان ، بابا و خواهرم هم خیلی نگران بودند و گفته بودند که بلافاصله که از مطب دکتر بیرون اومدم بهشون نتیجه رو خبر بدم . بعد از اینکه داروهامو از داروخانه گرفتم حس کردم موبایلم زنگ خورده تا از تو کیفم پیداش کردم دیدم که آره علی جونم زنگیده و میس کال افتاده سریع بهش زنگ زدم . گفتم که اومدم دکتر و چی بهم گفته . رفتم خونه دیگه نا نداشتم ، آخه چند روزی هست که خیلی خسته و کسلم ، علتش هم انجام ندادن یه سری کارای عقب موندس که باید حتما طی این یکی دو روز انجام بدم تا اعصاب بیاد سر جاش . شب هر چی به علی جونم اس ام اس می زدم جواب نمی یومد زنگ هم می زدم بر نمی داشت ، یه جوری گمش کرده بودم و این کلافگیمو تشدید می کرد . از دیشب داروهامو شروع کردم ، خدا کنه تو این یه هفته همه چیز خوب شه ، چون اصلا حوصله آزمایشگاه و صدتا چیز دیگرو ندارم . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم تیر 1386ساعت توسط مونی |
|
|
پنج شنبه بعد ازظهر رفتم که به علی جونم ملحق شم واسه خرید . پیش از اون یه دوری تو سیدخندان و پالیزی زدم ، یه معجون خوشمزه خریدم و یه گردنبند سنگه خوشگل . تا رسیدم به علی جونم اینا هوا یه کم تاریک شده بود . یه دور تو پاساژای میرداماد زدیم ، یه سر مغازه های ظفر و ساعت دیگه شد 10 و همه مغازه ها داشتن کرکر ه هاشونو پایین می کشیدن . صبح با دونستن اینکه علی جونم خونه مامانشه یه کم بیشتر از همیشه خوابیدم و تو رختخواب بودم ، یه کمی از خستگی های یه هفته کارم کم شد . بعدم پاشدم با خونواده یه صبحونه تابستونی زدیم تو رگ ! مشغول نظافت بودم که علی جونم زنگید که کجایی و چی کار میکنی و کفش می خوای یا نه و ..... بعد ازاونم خواهر بزرگش زنگ زد و قرار گذاشتیم . منم یه کوچولو به خودم رسیدم ! تا رسیدم دیدم علی جونم وایساده بیرون مغازه تا منو دید برق محبتو تو چشاش دیدم خلاصه که یه دور شمسی قمری زدیم دور تهران و کلی خرید انجام دادیم . کادوی من واسه خواهر علی خوب شد خیلی مرتب و تمیز ، خودم که حال کردم ! بعد به علی گفتم منو یه جایی برسونه تا برم سر کار کلی کار انبار شده داشتم اما منو برای ناهار بردن خونشون و از اونجایی که خدا مراد شکمو زود می ده دیدم مامان علی جونم خورشت بامیه ، بادمجون درست کرده بود . خیلی خوشمزه بود ، کلی چسبید ! بماند که همه کلی سر به سرم گذاشتن بعد از ناهار دلم می خواست ولو شم اما نمی شد ، علی جونم نامردی نکرد و افتاد رو کاناپه و خوابید البته اینو بگم که دوباره سردرد گرفته بود . ( تحمل دیدن دردشو ندارم ) بعد از ظهر هم یه کن با علی جونم اختلاط کردیم و بعد دیگه پاشدم که بیام خونه ، از بیخوابی سر درد گرفته بودم ، اما گلو دردی که حدود 10 روزه دارم دیگه داشت کلافه و نگرانم می کرد ، اون هم سردردمو تشدید کرد . تا رفتم خونه شروع کردم به آه و ناله و جیغ و فغان . مامان اینا هم که هول شده بودن می خواستن منو ببرن دکتر ، خواهرم هم مرتب خوراکی های جورواجور می اورد و بهم می رسید . بچه کوچیکه بودن هم این مزایا رو داره ! علی جونم هم آخر شب زنگید که حالمو بپرسه اما یه بروفن قوی خورده بودم و خیلی گیج بودم نتونستم باهاش حرف بزنم . وای همه تو خونه نگرانن ، اما حال دکتر رفتن ندارم ! |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم تیر 1386ساعت توسط مونی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
دلم می خواد اینجا از روزمرگی ها،شادی ها ، دلتنگی ها و دل مشغولی هام بگم.یه جای امن برای دردل های شخصی خودم.
|
| پیوندهای روزانه |
|
جواهرات پینگر آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|