![]() |
![]() |
|
|
دیروز بعد ازظهر رفتم با خواهر جونم تو انجام کاری بهش مشاوره بدم ! آخه آخر هنرم !!!!
رفتم دیدم نه وقت چندانی برای شام درست کردن برای علی جونم دارم نه مواد کافی خلاصه بر آن شدیم تا آستین بالا زده و یک عدد پیتزای مخلوط و سیب زمینی سرخ شده مثه منوی پیتزا فروشی ها برای علی جونم درست کنیم ! علی هم زودتر از حد معمول کار و تعطیل کرده بود و حالا نمی دونم به خاطر خستگی بود یا ماجرای چند شب پیش زود اومد و تا درو باز کرد گفت وای چه بوی پیتزایی پیچیده ! خوشحال شدم که خوشش اومده بود اونقدر هم خورد که آخر دل درد گرفت ! شب هم نشستیم و کلی از کاراشو از روی لپ تاب بهم یاد داد . خیلی دوست دارم کارشو یاد یگیرم و در مواقع لزوم بهش کمک کنم . حالا از اونجا رفتم خونه خودمون دیدم به به نشستن تا من برم باشون سمبوسه بپیچم و اونا زحمت سرخ کردنشو بکشن . اصلا نای کار کزدن نداشتم اما باید انجام می دادم وگرنه اهل خونه باید سر بی شام بر بالین می ذاشتن ! بعد از پیچیدن سمبوسه ها مثه پشه امشی خورده رفتم تو رختخواب و بیهوش شدم چند بار تا صبح بیدار شدم و موبایلمو نگاه کردم اما دیدم از علی جونم خبری نیست فهمیدم اونم بعد از انجام دادن کاراش بیهوش شده ! صبح هم پیش خودم گفتم که نرم پیش علی تا ۱ ساعت بیشتر بخوابه و خستگیش در بره اما مثکه نگرانم شده بود اس ام اس زد و زنگید که کوشی چرا خبر نمی دی که نمی یایی اینجا از دلشوره از خواب پریدم . تو دلم ذوقیدم که حواسش به من بوده امروز هم همش احساس خواب آلودگی دارم . راستی علی جونم درباره نفر زندگی گذشتش ( واحد شمارش شتر ! چقدر من بد جنسم !) یه چیزی رو به عنوان گلایه برای من مطرح کرد که خیلی حرصم رو در آورد و دیگه ذره ای به پر رو بودن و وقیح بودن اون شک نکردم ! بگذریم ....چون اصلا برام اهمیت نداره . یه سری نوشتنی دارم که داره سکتم می ده کم کم . نمی دونم چرا اصلا زمان مناسب برای انجام دادنشون پیدا نمی کنم ! امروز به سایتهای مختلف آشپزی سر زدم و دستورالعمل های مختلف شله زرد را مطاله کرده و اونا رو در دفترچه کوچک آشپزیم نوشتم تا همه رو جمعه به کار ببندم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت توسط مونی |
|
|
اول از همه بگم که امروز یه دفعه به سرم زد در جهت احیای روحیه تضعیف شده ام ظاهر وبلاگمو عوض کنم . خودم که خیلی از این طراحی خوشم اومد
خوب از دیروز بگم ! نخست می خوام از همه دوستای وبلاگیم که با کامنتاشون دلداریم دادن و راهنمایی های لازم را کردند تشکر کنم . خیلی دوستون دارم و از اینکه با جمله هاتون خواستین منو آروم کنین ازتون ممنونم ! دیروز حدودای ظهر بود که بالاخره علی جونم یه اس ام اس زد بعد از تموم شدن کارام یه وقت از آرایشگاه گرفتمو و دلمو زدم به دریا و رفتم برای رنگ کردن مو ! رنگ موهام خوب شد و قرارشد که همین شماره رو یه بار دیگه تکرار کنم و بار بعد یه شماره بیشتر بگیرم تا زیتونی که می خوام روی موهام نشون داده بشه ! بعد از اون علی گفت که تا حدودای شب سر کار و من در راستای امتحان در پیش رو و با توجه به شوت بودنم که جزوه ام رو خونه علی جونم جا گذاشته بودم رفتم اونجا . اما دست به سیاه و سفید نزدم حتی یه لیوان آب جوش هم آماده نکردم و اونجا رو به مقصد خونه خودمون ترک کردم . نمیدونم ته دلم از اینکه علی جونم شب خسته ، زار و نزار می اومد و باید تازه شام رو آماده می کرد می سوخت اما از یه طرف هم بی توجهی شب قبلش هم دلمو شکسته بود . شب هم که علی جونم اومد خونه خیلی کوتاه تلفنی صحبت کردیم و رفتم برای خواب آماده شدم اما علی جونم باید تازه می رفت لپ تابشو روشن می کرد و استارت کار چهارمشو می زد . صبح هم باز نتونستم جلوی خودمو بگیرم و بیشتر برای اینکه موهامو نشونش بدم رفتم پیشش دوباره مونی خوابالو پیش علی جونشش بی هوش شد ! فکرمی کنم باید ناراحتیمو از بابت این موضوع با علی جونم حل کنم چون انگار قلنبه شده تو گلوم البته الان درگیر تحویل یه پروژه اس که امروز یا فردا تموم می شه و تا اون موقع اعصاب مصاب درستی نداره که من یه بخشی از این واکنشش به همین مسئله مربوط می شه . بعد از ظهر هم باید در جهت خدمت به خانواده باید به کمک خواهرم بشتابم و از اونجا به بعد رو دیگه نمی دونم . الان که کلا با موهام و قالب جدید کیف کرده
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت توسط مونی |
|
|
اول از روزمرگی های این دو روزم بگم و بعد از حال و احوالات خودم !
شنبه ظهر دوباره از آف لاین علی جونم متوجه شدم که آدم قبلی زندگیش بهش زنگ زده ، اولش مثه همیشه خیلی عصبانی شدم و از کوره در رفتم و کلی به علی توپیدم که نتیجه اش همون ناراحتی شد که آخر پست قبلیم نوشتم . اون آدم ( اصلا نمی دونم می شه واژه آدم رو براش به کار برد یا نه ؟!) با توجه به شناختی که از علی جونم داره می دونه که من از تماساش با خبر می شم و شاید اینجوری رابطه من و علی شکرآب بشه و اون به خواسته خودش برسه . خوب می دونه که نقطه حساسای علی چیه و چه جوری و با استفاده از چه جملاتی می تونه روی مخ علی راه بره و اونو تحت تاثیر قرار بده . البته من از همه این بحثا نمی خوام علی رو از تقصیری که داره مبرا کنم و یه بار دیگه هم این نکته رو بهش متذکر شدم که خودت عامل تداوم تماس های پراکنده اون آدم هستی . نمی دونم علی از این صبر و تحمل من چی برداشت می کنه ؟ اگه خودش جای من بود می تونست چنین شرایطی رو بپذیره ؟ واقعا نمی دونم منظورش چیه ؟ اگه تمایلش برای ادامه این تماسا رها نکردن زندگی گذشتس خوب برگرده بره به همون سمتی که می خواد و اینجوری نه منو دچار مرگ تدریجی کنه و نه خودشو اذیت کنه . ( اگر چه با نبود علی زندگیم فلج می شه اما اینجوری هم دارم عذاب می کشم درون خودم و دم نمی زنم من نمی فههم ، دختره از یه طرف می گه در شرف ازدواج هستم و از یه طرف به علی زنگ می زنه و علی اینجوری استنباط می کنه اون هنوز چشمش دنبال زندگیه علی هست . انگار این آدم خیانت تو خونشه همون جور که به علی با همه خوبی هایی که بهش کرده بود از پشت خنجر زد ، داره به این آدم جدید زندگیشم با تماس گرفتن با علی خیانت می کنه . من که اصلا نمی تونم یه ذره خودمو جای این آدم با کاراش بذارم . خدا اون روز نیاره . خلاصه که از یه طرف دلم می خواد بکشم کنار و از یه طرف می گم هدف اون خراب کردن رابطه من و علی هست و خودش بهتر از هر کسی حتی علی می دونه که اون زندگی دیگه از بین رفتس و جای برگشتی نداره پس شرایط ایده آل واسش به هم زدن رابطه منو علی ، پس نباید اجازه چنین چیزی رو بهش بدم . خلاصه ، بعد ازظهر وقتی علی جونم رفت کلاس من تو ماشین نشستم و کمی درس خوندم چون یه امتحان در پیش دارم . وقتی هم که علی جونم اومد اصلا حرفی از ماجراهای ظهر نزدم . شب هم اون رفت فوتبال و من رفتم خونه خودمون . وقتی رسیدم دیدم علی زنگ زد که شامم تو یخچال نیست ! صبح یکشنبه هم رفتم پیش علی جونم ! برای اینکه خواب از سرش بپره یه نصفه لیوان آب ریختم رو سرش و اونم به تلافی اومد تو آشپزخونه و سر منو گرفت زیر شیر آب از هم جدا شدیم و تا بعدازظهر به علت مشغله زیاد علی جونم اصلا نتونستیم باهم حرف بزنیم تو چند تا تماسی که گرفتم گفت که باید ماشین مامانشو ببره پس بده بعد بیاد خونه ، دوباره گفت اگه از نظر تو ایرادی نداره من اصلا برم اونجا بمونم و صبح از اونجا برم به قرار کاریم برسم . با همه بغضی که تو گلو داشتم گفتم : برو نمی دونم یکی دو روزه خیلی دلم گرفته ، دلم یه نوازش گرم می خواد ، یه امنیت مطلق ، یه آغوش پر مهر ، یه کلام محبت آمیز ، یه نگاه صمیمی ، یه تکیه گاه ، یه استراحت بی دغدغه ، یه جای سبز با صدای بادی که لابلای برگ درختا می پیچه و صدای آب رودخونه گوش رو بنوازه ، یه خواب آسوده خدایا می دونی هیچ موقع تو زندگی آدم متوقعی نبودم اما اینا همه چیزایی که می تونه یه کم خوبم کنه ، به نظرت زیادن ؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت توسط مونی |
|
|
اول از همه بگم که مونی ترسو موهاشو رنگ نکرده هنوز !
و اما ادامه ماجرا ..... پنج شنبه بعد از ظهر رفتم خونه علی جونم و برای مادربزرگش که با فاصله چند ماه از مامان جون خودم فوت کرده بود حلوا درست کردم . می خواستم از طرف علی جونم یه خیراتی برای مادربزرگش انجام شده باشه ! بعد یه استانبولی پلو با گوجه فرنگی تازه و سیب زمینی استانبولی برای علی جونم درست کردم که بوش همه خونورو برداشته بود و چون علی جونم بر خلاف انتظار من زود اومد تونستیم دل سیر با هم شام بخوریم ! از اونجایی که همیشه می گن نباید پیش پیش حرف زد ، نقشه من واسه کنار علی جون بودن برای روز جمعه بر آب شد ! خلاصه ازش قول گرفتم که جمعه زود از خونه نزنه بیرون تا من بیام و همو ببینیم و با هم بریم بیرون ! صبح زودتر از حد معمول روزهای جمعه بیدار شدم و زودی شال و کلاه کردم رفتم پیش بسوی علی جونم . سر یه موضوع بیخودی یه کوچولو باهم جر و بحث کردیم و الان که فکرشو میکنم با خودم می گم مونی چقدر بی خودی خون خودتو علی جونو کثیف کردی ! هی می گفتم وای مامانت الان زنگ می زنه و می کشتت ، پاشو بریم ! دیگه کم کم جمع کردیم و رفتیم . خلاصه من رفتم سر کار و علی جونم رفت خونه مامانش . خیلی دلم تنگ شده بود تو اون چند ساعت واسه علی مخصوصا وقتی علی چندتا اس ام اس زد و بعضی از تیکه کلامای خودمو استفاده کرده بود فهمیدم که اونم دلش تنگ شده از اونجا هم آژانس گرفتم اومدم خونه ، شام و تلویزیون و خواب صبح شنبه هم کلی انرژی مثبت درون خودم حس کردم و ابراز امیدواری کردم که بتونم این حسو تا آخر هفته یدک بکشم . امروز تو راه اداره چندتا صحنه دیدم که باز به این نتیجه رسیدم که " تنها خوبی است که می ماند ...." اضافه شده در ظهر : علی جونمو به نداشتن چیزی متهم کرده که کلی به خاطر داشتن همون خصوصیت سختی تحمل کرده . یه ببخشید بزرگ بهش گفتم که نمی دونم قبول کرد یا نه فقط گفت که یه دفعه محبتی که تو دلم بهت دارمو پاک میکنی با این طرز حرف زدن و من در جواب بار دیگر گفتم : ببخشید ! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت توسط مونی |
|
|
سه شنبه با بعد از ظهر با خواهر علی جونم قرار آرایشگاه گذاشتیم و خودم پیش از اون باید به یه آرایشگاه دیگه می رفتم ! خلاصه رفتیم نزدیک خونه علی جونم آرایشگاه تا خواهرش موهاشو کوتاه کنه !تا در لیست منتظران نوبت نشسته بودیم من رفتمو برای علی جونم یه غذای رژیمی از نوع هویج و کدو و .... آب پز آماده کردم و دوباره خیلی زود رفتم پیش خواهر علی جونم که یه موقع فکر نکنه تنها گذاشتمش .
بعد اون رفت و من موندم علی جونمو دیدم و چون یه روز بود ندیده بودمش خیلی احساس دلتنگی می کردم . صبح چهارشنبه هم طاقت نیوردم و رفتم پیشش بعد از ظهر هم رفتم یه خرید کوچولو برای خودمو علی جونم کردم و رفتم جلوی کلاسش . بعد با هم همراه شدیم اون به سمت خونه مامانش و من خونه خودمون . من از اینکه علی می خواست بره خونه مامانش خیلی خوشحال بودم چون اونجوری امشب می ره خونه خودش و من می تونم بدون حرف پیش تمام فردا رو با علی جونم باشم ! از صبح امروز هم که کلی محل کارمونو به هم ریختن برای اعمال برخی تغییرات در دکوراسیون . کاش رزی جون می یومد و به داد ما می رسید با این طراحی که اینا در نظر گرفتن و دارن به اجرا در میارن . یه چیزی که امروز خیلی ذهنمو به خودش مشغول کرده اینه که چقدر بعضی ها بی دغدغه میارن سر کار و خیلی به بعضی چیزا اهمیت نمی دن و انگار امورات اینجور آدما هم راحت تر می گذره و کمتر درگیر بورکراسی اداری می شن ! * این روزا یه حسای عجیب و غریبی درونم احساس می کنم ! خدا به خیر بگذرونه ! *امروز اگه خدا بخواد و دلمو به دریا بزنم برنامه دارم که برم همون خانوم آرایشگر نزدیک خونه علی جونم موهامو رنگ کنه . خیلی می ترسم که بهم نیاد یا بد بشه ! *راستی یه کم از کارای عقب مونه ام رو انجام دادم ، همچنین دیشب کلی کمدمو خونه تکونی کردم و کلی جابجایی انجام دادم !یه کم خیالم راحت شده مونده یه کم نوشتنی که امیدوارم این هفته بتونم در خلال برنامه هام و کارام تمومشون کنم ! * دیگر خیالی نیست جز غم دوست ....... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت توسط مونی |
|
|
یکشنبه بعدازظهر با یکی از دوستای قدیمیم که چند وقت بود ندیده بودمش قرار گذاشتیم بریم یه کافی با هم بخوریم
* راستی یه رنگ مو هم خریدم با کمک همین دوستم که تو زمینه مسائل آرایشی هم خوش سلیقه اس هم وارد . قراره خودش برام رنگ کنه ! خداکنه که خوب بشه و بهم بیاد ! بعد از دوستم جدا شدیم و رفتیم خونه علی جونم تا به کاراش برسه ! یه شام حاضری نه چندان خوشمزه خوردیم و کمی اختلاط کردیم و من زود پریدم گل رو گذاشتم روی لپ تابش چون می دونستم بعد از اومدن من می ره سر کاراش و ممکنه اون گل یه کم موثر واقع بشه ! صبح دوشنبه هم اومدم سر کار و ظهر به منظور خرید مقادیری آذوقه غذایی برای علی جونم رفتم فروشگاه و از اونجا ماشین گرفتم و وسائل رو بردم و چون قرار بود که علی جونم شب بره خونه مامانش منم یه کم اونجا ور رفتم و بعد پیاده رونه خونه شدم ، کلی راه رفتم و از این بابت خوشحال بودم چون یکی دو هفته اس که می خوام برم دوباره کلاس ورزش ثبت نام کنم اما هم تنبلی می کنم و هم شماره باشگاه خرابه باید حضوری سر بزنم که این هم باز به مورد تنبلی بر می گرده ! شب چند بار با علی جونم درباره یه مسئله کاری علی جونم صحبت کردیم و من مشاوره های بس گرانمایه ای در اختیارش گذاشتم ! شب می خواستم کمد لباسامو مرتب کنم که کمی از کمد آقای وپی نداره ، اما واقعا حال نداشتم تمام دیروز هنگام خرید برای علی جونم و صحبتهای کاری تلفنیمون احساس خوبی داشتم ، فکر می کردم می تونم کنارش باشم و تو مواقع لازم کمک حالش! ایشالا که موفق باشه همیشه! دوباره مونی یه عالمه کار نیمه تموم داره ! منم که با یه رقم نجومی روبرو شدم ! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت توسط مونی |
|
|
چهارشنبه بعد ازظهر به منظور نگبهانی از لپ تاب علی جونم مجبور به حبس دوساعته در ماشین شدم تا علی جونم بره کلاس و برگرده . قبلش هم رفته بودم یه جعبه کوچولو شیرینی خامه ای خریده بودم که علی جونم قبل از کلاس تقویت بشه !
خلاصه کلی تو ماشین خودمو مشغول کردم دیگه نزدیکای تعطیلی کلاس علی جونم بود که از گرما به سرم زد و شروع کردم برای خودم آواز خوندم ! علی جونم اومد رفتیم وسائلشو گذاشتیم خونه و برگشتیم که اون بره خونه مامانش و من خونه خودمون . بماند که توی راه دیدم چهرش گرفته و ازش دلجویی کردم و فهمیدم که بله ، باز آدم قبلی زندگیش رفته رو اعصابش و ناراحتش کرده . نمی دونم این آدم روانی چرا نمی تونه آرامش علی جونمو ببینه و نمی ره پی کارش . ( قرار بود خونمو و دهنمو با حرف زدن درباره این آدم کثیف نکنم ! اما یه موقعها حرصم می گیره از کارای احمقانش ) پنج شنبه هم که سر کار بودم و بعد ازظهر یه کم با علی جونم سر بدقولی برای انجام یه کار جر و بحث کوچیکی کردیم ولی در نهایت ختم به خیر شد و اما صبح جمعه بعد از زیارت اهل قبور تخته گاز رفتم پیش علی جونم و تخت خوابیدم تا اون یه کم استراحت کرد منم رفتم یخچال - فریزر رو روبراه کردم ، بعد هم تا علی جونم توری پنجره آشپزخونه رو می زد منم یه ظرف لازانیا برای ناهار آماده کردم بعد از ظهر دوباره سر درد علی جونم تشدید شد و منم انواع و اقسام قرصها و نوشیدنی ها رو بهش می دادم تا بهتر شه . شب هم کمی سوپ آماده کردم و پشت بندش یه چای ، نبات و عرق نعنای مونی که کلی گرمش شد و عرق کرد . خواهش کردم کولرو روشن نکنه تا فردا صبح خوب بشه . و اما رسیدم به روز شنبه ! حالا انگار باید ریز ریز کارامو بگم ! خوب دوست دارم مگه چیه ؟!!! شنبه صبح هم رفتم پیش علی جونم و دوباره سر اندازه یه ظرف مربا خوری که براش خریده بودم ایراد گرفت و بحث کردیم منم بهم برخورد ! حالا این بر خوردن با تقویم زنانه ( به قول رزی جون ) همزمان شده بود و همین شد که شروع کردم به حرفای بی منطق زدن علی جونم از دستم ناراحت شد و رفت تو اتاقش و گفت که می خواد بره بیرون با دوست علی جونم و خواهرش هماهنگ کردیم و رفتیم برای ناهار بیرون و یه کم چرخیدیم و با دوست علی جونم اومدیم خونه! دوباره برای بعدازظهر این مونی پلید بساط پارک رو روبراه کردم و رفتیم دنبال خواهر علی جون و رفتیم یه جا بساط پهن کردیم و نشستیم ، چای و قلیون و پای موز و .... خلاصه که تو تمام اون مدتی که تو پارک نشسته بودیم نگاهمو از روی شرمندگی از علی جونم می دزدیم و از شدت خجالت وقتی باهام میخواست حرف بزنه سرمو پائین می انداختم مامان علی جونم به ما پیوست و یه چایی خورد و بعد تا خیلی دیر نشده بود راه افتادیم اومدیم ، منم خونه اطلاع دام که یه کم دیر می آم . برگشتیم خونه علی جونم و شامو آماده کردیم و با هم خوردیم انقدر خسته بودم و کمردرد داشتم که می خواستم بمیرم . آخه یکی نیست بهم بگه وقتی عصبانی می شی به هر دلیل درست یا نا بجا برای جلوگیری از درگیری از فضا دور شو و بعد تو یه زمان مناسب صحبت کن . ای خدا چقدر غم دارم که دل علی جونمو رنجوندم . کمک کن تا دوباره جفت و جور کنم همه چیزو . واسم دعا کنین . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت توسط مونی |
|
|
دیروز بعد ازظهر با مریم جونم رفتیم تا اگه یه مانتوی مناسب برای سر کار دیدیم بخریم که در نهایت من تونستم یه مانتو پیدا کنم که البته قیمتش هم خیلی خیلی اکازیون بود !
مریم تازه عروس هم یه مانتوی ژیگول بلایی خرید . از اونجا هم هوس کردیم تا به علت بد بودن ناهار محل کار بریم و به قول علی جونم یه چیز گشنگی بزنیم تو رگ . نشون به اون نشون که هیچ جا اون دور و بر نبود و مسافت زیادی رو هم با هدف پیاده روی و دیدن مغازه ها پشت سر گذاشتیم تا بعد از دیدن چند تا پاساژ و مغازه سر از خیابون قندی در آوردیم و جاتون خالی یه چیپس و پنیر زدیم به بدن . حالا نه که من خیلی لاغرم و کم از این ماجرا حرص می خورم خیلی لازم بود که اون همه پنیر هم بخورم . تو تمام طول راه بااینکه خسته بودم اما یه حس خیلی خوب داشتم . یکی اینکه بعد از مدتها با یکی از دوستام اومده بودم خرید ،دیگه اینکه کلا یه مدتی بود که خودمو ول کرده بودم و حتی یه سنجاق سر هم برای خودم نخریده بودم و هم اینکه حتی فرصتی رو برای خیابون چرخیدن و مغازه دیدن بی دغدغه برای خودم فراهم نکرده بودم . حالا دو روز پشت سر هم با اینکه خریدای کوچولو و جزیی کرده بودم یه کم سر حال شدمو و انگار کلی حال و هوام عوض شده . علی جونم بعد از ظهر گفت که شب می ره خونه مامانش و همون موقع حدس زدم که الکی می گه تا من هی زنگ نزنم بهش و مزاحم انجام مراحل پایانی پروژه اش بشم . تو راه بودم که اس ام اس مخفف داد که کار تموم شده و منم ذوق کردم که علی یه کم اعصابش می یاد سر جاش . رفتم خونه . متوجه شدم که علی جونم بعد از اتمام کارش خونه خودش رفته . بهش گفتم دیدی شناختمت ! منم صبح زود اسبمو زین کردم و رفتم پیشش ! دوباره که پیشش دراز کشیدم بیهوش شدم ! باید برای انجام چند تا کار کوچولو کمک علی جونم کنم شاید امروز برم دنبال کاراش . و اما بعد از نوشتن روزمرگی های دیروز تا امروزم می ریم سر بازی که ساندی جونم منو به اون دعوت کرده اگه قرار باشه یه فیلم از سرگذشت و زندگی شما تا این سنی که هستید بسازند : ۱- چهار اتفاق مهم زندگی که بایدحتما بهش اشاره بشه کدامند؟ ۱- تولدم اولین اتفاقی که باید بهش پرداخته شه !من یه خواهر دوقلو هم داشتم که متاسفانه بعد از سه روز فوت می کنه . ۲- قبولی در دانشگاه بعد از اون هم مشغول شدن تو یه محیط کاری که خیلی با روحیه ام سازگاره ۳- آشناییم با علی جونم و ۴- ۹ دی ۸۴ که عنوان نداره و بدون شرحه ! ۲- چهار اتفاق مهم که اگه بهشون اشاره نشه خیلی بهتره!!! ۱- رفت و آمد یواشکی من خونه علی جونم ! ۲- یه سوتی که تو کارم دادم و کلی مریض شدم به خاطرش ۳- تنبلی تو ادامه تحصیل ۴- یادم نمی یاد چیزی ! ۳- خلاصه ای از اخلاق و شخصیت که باید بهشون اشاره شه؛ خیلی مهربونم ، بیش از اندازه فکر می کنم همه آدما مثه خودم صادق هستن ، یه موقع هایی لجبازم . دلم می خواد حرف حرف خودم باشه !تو وعده و وعید گذاشتن خیلی مقیدم و باید سر ساعت انجام بشه . تو روز باید یه برنامه ای رو برای خودم تو ذهنم ترسیم کنم . همش دوست دارم پیش علی جونم باشم ، ۲۴ ساعت کمه. کارمو خیلی دوست دارم و دلم می خواد خیلی توش ترقی کنم . از بابت دوست هم شانس چندانی نیاوردم ، اونقدر که من حواسم به اوناست و هواشونو دارم اونا اینجوری نیستن . یه موقعهایی وسواسی ام و باید همه چیزو بشورم ! امون از ساعتی که ویرم بگیره جایی رو مرتب کنم ! به مناسبتای مختلفی که پیش می یاد اهمیت می دم و تا جایی که بتونم و هر کدومش به آدمای دور و برم مربوط شه براشون یه هدیه کوچولو می گیرم . دلم نمی خواد کسی از دستم ناراحت بشه ! وقتی ازم ایراد می گیرن یه کم حالم گرفته می شه ! هنرپیشه ای که برای بازی کردن نقش خودتون مناسب می بینید: واقعا نمی دونم . اما فکر کنم چهره آروم لیلا حاتمی بهم بخوره ! در ضمن اینکه خیلی این خانم رو دوست دارم و براش احترام قائل بوده و بازیش رو می پسندم .
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت توسط مونی |
|
|
امروز صبح بعد از اینکه سایتهای کاریمو باز کردم رفتم سر وقت سایتی که چند وقت پیش رزی جون لینکشو گذاشته بود و شروع کردم دنبال گشتن به آهنگ قشنگ با صدای یکی از خواننده مورد علاقه ام که از سر اینجا در آوردم نگاه قشنگ بار اول بود که این آهنگ و می شنیدم و همین جوری از روی اسمش انتخاب کردمش. نمی دونم تا الان که این پستو می نویسم چندبار این آهنگو گوش دادم ، اما اگه ده بار دیگه هم گوش بدم باز ازش لذت می برم . یه حجس عجیبی درونم ایجاد می کنه .....
مرسی از رزی جون بابت این سایت چون خیلی از مواقع ازش استفاده میکنم. و اما روزمرگی های مونی خانم !!! یادمه تا شنبه صبح براتون نوشتم و حالا ادامه ماجرا ! شنبه بعد ازظهر علی جونم گفت که به علت سفارش جدید کاری که تو دست داره نمی تونه کلاس بره و برای انجام دادن اون پروژه می ره خونه . قرار گذاشتیم و با هم رفتیم . از اونجایی که از روز گذشته کمی غذا باقی مونده بود نیازی به انجام آشپزی نبود . من که بعد از دوش گرفتن رفتم ولو شدم و علی که دلش شور کارشو می زد رفت پای لپ تاب . شب علی کمی دراز کشید و من پریدم پشت لپ تاب و تا یه کم کمکش کنم یه دفعه فهمیدم علی جونم از شدت خستگی خوابش برده بین راه از اونجایی که یه موقع هایی شانس خیلی بهم رو می کنه ماشین آژانس پنجر کرد ! وقتی هم رسیدم خونه بیهوش شدم تا صبح ! یکشنبه ( دیروز ۱۴ مرداد ) دومین سالگرد درگذشت مامان جونم بود و خاله کوچیکم براش مراسم ختم قرآن گرفته بود . تو تمام مدت روز مثه همیشه شاید دهها بار یاد مامان جونم افتادمو و هر بار فاحته ای براش خوندم . خیلی جای خالیش محسوسه دو سال پیش وقتی مامان جونم فوت کرد . علی کارشو تعطیل کرد و تو مراسم تدفین و بهشت زهرا شرکت کرد و یه تاج گل خوشگل هم روی مزار مامان جونم گذاشت . هیچ کس تو فامیل علی رو نمی شناخت بجز خونواده دایی بزرگم که خواسته بودم دامادشون هوای علی رو داشته باشه . چون من خودم حالم خیلی خیلی بد بود . علی جونم به خاطر محبتات ممنون بعد از ظهر دیروز با اینکه خیلی دلم می خواست تو مراسم ختم قرآن برای مامان جونم شرکت کنم ، اما به خاطر روبرو نشدن با بعضی از آدما از رفتن به خونه خالم منصرف شدم و با مریم رفتم خیابون منوچهری برای خرید مقادیری لوازم بهداشتی و آرایشی! با این که یه کوچولو خرید کردم اما کلی شنگول شدم ! خلاصه شب علی جونم اومد دیدم از شدت خستگی چشماش قرمز شده و کمی دل درد هم داره صبح علی الطلوع هم با دوست جونم اودیم سر کار و تا الان که در خدمت شما هستم ! امروز یه لیستی از کارایی که باید این روزا انجام بدم نوشتم امیدوارم به همشون برسم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت توسط مونی |
|
|
پست این دفعه به علت ذهن مشغولی زیاد باید طبقه بندی بشه تا همه مطالب رو گفته باشم و چیزی از قلم نیفته !
۱-قبولی علی جونم تو یک آزمون علمی ۲- صرف ناهار در کنار مامان علی جونم ۳- ماجراهای آقا یا خانم سوسکها ۴- خستگی مفرط ۱- علی جونم بعد از مدتی تونست رشته ای رو که با کارش هم مرتبط هست تو یه موسسه معتبر بطور آکادمیک بخونه که این خیلی خیلی منو و خودشو خوشحال کرد . بعداز ظهر پنج شنبه در حالی که فهمیدم از قرار و مدار با مامانش اینا برای پارک رفتن خبری نیست بساطمو جمع کردم و از محل کار زدم بیرون . تو خیابابون بودم که علی جونم زنگید که مژده ، مژده!حالا من که یه کم ازش دلخور بودم هم داشتم از فضولی می مردم و هم اینکه می خواستم ادای آدمای بی تفاوت رو بازی کنم !!! خلاصه خبر خوشحال کننده رو داد و از خوشحالی نمی دونستم چی بگم و باید چی کار کنم ؟گفت که الان از اداره می رم بیرون . منم خوشحال و خندان رفتم خونه علی جونم تا آماده شدن غذایی که چند روز بود هوسشو کرده بود لحظه شماری می کردم تا برسه ! وقتی اومد یه جور هیجان و ذوق را در چهرش می دیدم و همین خوشحالی منو مضاعف می کرد.خیلی خیلی واسش خوشحال بودم و مرتب از مراحل انجام کاراش و ثبت نامش با هم صحبت می کردیم و می خندیدیم ! شب هم با اینکه خیلی خسته بودم به زور ازش جدا شدم و اومدم خونه . خبر خوشحال کننده رو به مامانم گفتم و اونم گفت خدا رو شکر . ۲- صبح جمعه از اونجایی که علی هوس سبزی خوردن کرده بود رفتم و مقادیری خرید انجام دادمو رفتم پیش علی جونم . حدود ساعت ۱۰:۳۰ متوجه شدم که مامانش اینا می خوان بیان اونجا . جاتون خالی یه خوشت بادمجون با مرغ درست کردم که اگه از خود تعریف نباشه خیلی خوشمزه شده بود . وقتی مامان علی جونم رسید همه چیز آماده بود و میز چیده شده بود . مامانش خیلی تعریف کرد . آخه یک ژانگولر بازی در آورده بودم با تزئین روی ماست و خیار که نگو و نپرس !مامان علی جون می گفت آدم دلش نمی آد بخوره بسکه خوشگله ! بعد از ناهار هم بستنی با ژله ای که اونم به صورت ژانگولری درست شده بود و کرمی که علی زحمت درست کردنشو کشیده بود بهمون چسبید . دیگه یه خورده با مامان علی جونم و خواهرش اختلاط کردیم و من که انگار وقتی نرم تو اینترنت از همه جا بی خبرم رفتم سر وقت لپ تاب علی جونمو یه کم گشت و گذار کردم . همه چیز خوب بود خلاصه گوش شیطونه کر و چشمش کور !!! ۳- و اما چشمتون روز بد نبینه . صبح در حین انجام کارای علی جونم با پدیده کریه المنظر و چندش آوری با نام سوسک مواجه شدم که از روی وسواس مجبور به آب کشیدن همه چیز شدم ! بعد از ظهر هم بد از رفتن خونواده علی جونم دوباره با ۳ راس از این پدیده البته با صدای جیغ علی جونم روبرو شدمن که البته اولش فکر کردم دچار مار گزیدگی شده در اتاق ! خلاصه نشون به اون نشون که علی جونم دور خونه می دوید و جیغ و هوار می کرد منم باید اونا رو می کشتم ! علی از تنها حیونی که تو دنیا متنفره س و س ک هست !!! کلی اسباب کشی و جمع آوری داشتیم و حالا کلی ضدعفونی باقی مونده !من که نمی دونستم بخندم یا از شدت خستگی و کلافگی ناراحت باشم . ۴- شب بعد از قتل دو راس سوسک توسط حشره کش و اون همه کاری که از صبح انجام داده بودم خیلی احساس خستگی می کردم . وقتی رسیدم خونه یه کم با اهل خونواده اختلاط کردم و رفتم تو رختخواب انگار که ۱۰۰ ساله خوابم ! صبح هم ساعت ۷ پریدم و تند تند کارامو کردم که از خونه بزنم بیرون . تازه امروز شنبه و اول هفتس . ایشالا این هفته برای همه دوستام و خودم هفته خوبی باشه . چه از لحاظ کاری و چه از جنبه عاطفی !!!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت توسط مونی |
|
|
سه شنبه شب بازم علی جونم سر کار گیر افتاد . بعد از ظهر بعد از کار رفتم فروشگاه تا کمی خرید کنم که یکی از دوستام بهم زنگ زد و با کلی ناراحتی و بغض مشکلی که براش پیش اومده بود رو برای من تعریف کرد .
یه لحظه حس کردم که اگه خودمو بهش برسونم شاید بتونم یه کم دلداریش بدم تا آروم شه در نتیجه با یه عالمه چیزی که خریده بودم راهمو کج کردم و رفتم سمت خونه اونا . اما تا هنوز نشسته بودم دیدم آرایش کرد و پرسید که من تا کی اونجام و از خونه رفت بیرون . خیلی شوک شدم آخه من واسه خاطر اون با تموم خستگیم رفته بودم اونجا و اون .... از مامانش پرسیدم که کجار رفت ؟ گفت : والا نمی دونم . اصلا جرات نمی کنم ازش بپرسم کجا میری کی میایی ؟ منم خیلی تعجب کردم . ام این آدم تو اکثر مراحل دوستیمون یه جورایی موزمار بازی با من در آورده که هر چند وقت یه بار کلی فحش و بد و بیراه نثار خودم میکنم . اما از یه طرف دیگه هم شرایط زندگی خاصی داره که دلم براش می سوزه . یه اخلاقی دارم که تو دوستیام خیلی صاف و سادم و اصلا پی کسب منفعتی برای خوردم نیستم اما تو اکثر موارد هم بدجور ضربه هایی از بابت دوستام خوردم . این دوستمم با اینکه حدود ۱۳ و ۱۴ سال هست که همدیگرو می شناسیم و از این مدت حدود ۸ سال همزمان با ازدواجش تا جدایی از هم بی خبر بودیم اما نتونسته اونجوری که من باهاش صادق بودم با من روراست باشه و خیلی از مواقع این خصلتش منو اذیت می کنه و مجبور می شم که ازش فاصله بگیرم . مادر این دوستم خیلی خانم مهربون و خوبیه . از همون قدیم ندیما رابطش با من از دخترش بهتر بود . دوستم هنوز به مسخره می گه شما دوتا باهم جورتون بیشتر جوره !!! خلاصه که اگه این یه کم گلایه رو نمی کردم می ترکیدم . چون خیلی این رفتار بهم برخورد . انقدر مشغله و کارم زیاده که به خودم نمی رسم حالا وقتی برای یکی می خوام وقت بذارم تا آرومش کنم و اون با من این برخورد می کنه شما بگین باید چه حالی بشم ؟ بگذریم ، چهارشنبه صبح هم زود اومدم سر کار کلی کار داشتم . بعد ازظهر هم باید کتابای علی جونم با یه عملیات ژانگولر بازی بهش می رسوندم تا بره کلاس . منم تا علی جونم رفت کلاس رفتم بای خودمون دوتا یه کم خرید کردم و از خریدامم خیلی راضی بودم !!! ( چقدر من از خودم متشکرم ؟!!!) شب هم اول قرار بود با خونواده علی جونم اینا بریم پارک اما جور نشد و شاید امشب بریم ! با علی جونم شام خوردیم و من رونه خونه شدم ! علی جونم خیلی مهربون شده دوباره . مهربونی علی جونم خیلی آرومم می کنه
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت توسط مونی |
|
|
از اونجایی که دیروز صبح علی الطوع در محل کار حاضر شده بودم همش نگاهم به عقربه های ساعت بود تا راس ساعت اداره رو ترک کنم . یه راست رفتم خونه علی جونم و تو راه تصمیم گرفتم تا براش باقالی پلو درست کنم که چند وقته هوس کرده . تا رسیدم بساط باقالی پلو رو آماده کردم و در حین مراحل پخت به کارایی اعم از جارو ، گردگیری ، جمع آوری و نوشتن مطالب کاریم ، پرداختم . همش تو دلم می گفتم کاش علی جونم زود بیاد و باهم شام بخوریم که در تماس آخری که باهاش گرفتم ، گفت که دارم میام . همیشه وقتی علی جونم می یاد خونه ایفون رو که می زنم می پرم تو آشپزخونه تا نوشیدنی خنکی که براش درست کردمو از یخچال بیرون بیارم و تو همون لحظه ها هم علی وارد خونه می شه . اما دیشب پشت در ورودی انتظارشو کشیدم و صدای در آسانسور که اومد سرمو از لای در کردم بیرون دیدم علی جونم با یه دسته گل خوشگل اومد روبروم ! وقتی اومد تو خونه دسته گل رو جلوی من گرفت و گفت اینم ماله شما ! خیلی خوشحال شدم . اصلا انتظارشو نداشتم که با اون خستگی اون وقت شب بره برای من گل بخره . یه جورایی قلبم لرزید از محبتش . مثه همیشه که چند وقت یه دفعه یه جوری دوست داشتنشو نشون می ده و منو غافلگیر می کنه ، عمل کرد . بوی گل مریمش تو همه خونه پیچید ، مثه بوی عشق ، دوست داشتن ، صداقت ...... با هم شامو کشیدیم و در حالی که از کارای روزانه صحبت می کردیم باهم غذا رو خوردیم . منم که دیگه زمان زیادی نداشتم سریع آژانس گرفتم و رفتم خونه و تمام مدت راه چشمم به دسته گلم بود . علی جونم از اینکه با این خستگی های اخیر و مشغله زیاد بازم اونوقت شب خواستی توجهتو بهم نشون بدی ممنون . دوست دارم مثه اولین روزی که قلبم برات تپید . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت توسط مونی |
|
|
آخه یکی نیست به من بگه که از دست این علی جون چی کار کنم ؟ ای خدا ، ای داد ، ای بیداد ..... دیروز بعد از کار پس از مطلع کردن علی جونم رونه سید خندان شدم تا کفشی رو که تنها یه روز بعد از خریدنش پوشیده بودم و دوخت روش شکافته بود رو بدم درست کنن . فروشندهه حاضر نبود یه قرون از قیمتش کم کنه و اونوقت اینجوری دوختش پیزوری از آب در اومد . بعد از اونجا راهی یه مغازه لوازم منزل فروشی شدم که خیلی دوسش دارم تا برای علی جونم سبد نون بخرم . چند وقت پیش که رفته بودیم اونجا یه سبد پسندیده بود اما لحظه آخر سر کوچیکی و بزرگیش بحث کردیم و نخریدیمش . از شانس بدم حالا اون مدل تموم شده بود و من چون از وسواس زیاد علی جون در خرید کردن با خبرم یه مدل بیضی شکل رو انتخاب کردم و 100 تاشو کنار هم گذاشتم تا اونکه شکل و شمایل بهتری داره بردارم . از اونجا هم یه کم با دوستم قدم زدیم و با یه سری عملیات ژانگولر بازی با علی تماس گرفتم و فهمیدم که شب می ره خونه خودش . نمی دونم این چه اخلاق واموندیه که دارم ، طاقت ندارم وقتی می دونم شام درست و حسابی نداره بی خیالی طی کنم . با اینکه از خستگی داشتم می مردم رفتم تا حتی اگه شده یه غذای حاضری درست کنم . ساعت دور و برای 7:30 بود که رسیدم و یه عدسی با اون عدس قرمزای کوچولو براش گذاشتم . از اون طرف هم کمد اتاق خواب رو که شخم زده بود باید مرتب می کردم و کف آشپزخونه هم که نمی دونم چی ریخته بود رو باید تمیز میکردم . خلاصه که دیگه نایی واسم نمونده بود . بعد هم که همه چی رو مرتب کردم دیدم موبایل خراب خروب علی جونم دوباره خاموش شده و ممکنه که معطلی من برای اومدنش بی فایده باشه سریع آماده شدم و رفتم خونه . شب دیدم که زنگامو جواب نمی ده و اس ام اس زده که زنگ نزن . نیم ساعت به خونه زنگ زدم برداشت و صداش داشت وا می رفت با تلفن . دلم سوخت بس که کار می کنه . یه دفعه شروع کرد به ایراد گرفتن که غذا شور شده بود ، این چه سبد نونی که خریدی .... گفتم اوکی سبد رو می یارم خونه خودمون شامم من سعیمو کردم ، چشیدم نمکش خوب بود شاید رب زیاد غذا اونو شور کرده . خیلی دلم شکست و بهم برخورد . تلفنو بعد از چند بار سعی برای برقراری تماس قطع کردم و دیگه نه اس ام اس زدم و نه زنگ و از شدت خستگی بیهوش شدم . چند بار نصفه شب موبایلمو چک کردم ببینم ازش خبری شده ، اما دیدم نه . صبح هم کمی بیشتر از همیشه خوابیدم و راهی سرکار شدم . بین راه بودم که اس ام اس داد که قهری ؟ منم گفتم : اوهوم . دوباره گفت چی کار کنم آشتی کنی ؟ گفتم هیچی . وقتی هیچی رو می خواستم تایپ کنم 1000 جور چیز از ذهنم گذشت . 1000 تا مطلبی که می خواستم بهش بگم و نمی خواستم و نمی تونستم . بعد هم کلمه رمزمونو گفت و منم برای ختم غائله اونو تکرار کردم و این در قاموس من و علی یعنی آشتی !!! نمی دونم باید چی کار کنم تا این وسواسشو در انتخاب کردن وسائل از بین ببرم . باید یه راهی داشته باشه چون این جوری اصلا آبمون تو یه جوب نمی ره . یا باید همه خریدا رو خودش انجام بده یا باید به سلیقه و نوع خرید من احترام بذاره . می دونم تجربه اون تو خرید از من بیشتر اما منم مطمئناًٌ نیم خوام چیز بد بخرم که اونوقت اون همه ایراد بگیره ازش . این خرید کردن برای علی جونم کلی ماجرا داره ...... امروز پر از حسای عجیب و غریبم . نمی دونم چرا و به چه علت یه عالمه هیجان درون خودم احساس می کنم . خدا به خیر بگذرونه .... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت توسط مونی |
|
|
پنج شنبه صبح رفتم پیش علی جونم و همچین که دوباره بوش بهم خورد بیهوش شدم و انگار 100 ساله که خوابم . بعد از ظهر در حالی که کارای علی که حسابی یه هفته درگیرش کرده بود و به قول خوش تنهایی و بدون کمک کسی شاخ غول رو شکسته بود رو غلطک افتاد بر آن شدیم تا با یک وقفه 5 ماهه دوری از سینما با همون دوست علی جونم که یه بار قرارمون کنسل شده بود بریم سینما . رفتیم فیلم روز سوم . لازمه اینجا این رو بگم که من از سوژه اصلی فیلم خیلی خوشم اومد . اون چیزی که من از این فیلم برداشت کردم " دفاع از ناموس مملکت " بود . درسته شاید یه جاهایی کارگردان و نویسنده نتونسته بودند موضوع را بپرورونن اما موضوع جالبی رو برای کار انتخاب کرده بودند . خیلی از صحنه های فیلم اشک رو از چشمم روانه کرد و منو متاثر ساخت اما علی اصلا خوشش نیومد . نمی دونم بالاخره برداشت ها مختلفه اما چیزی که برام جالب بود اینکه کارگردان فیلم رو با یک هدف و یه شعاری که در ذهن داره می سازه و میلیونها آدمی که اونو می بینن میلیونها برداشت از اون می کنن . بعد از ظهر هم با دوست علی جونم رفتیم سر پالیزی تا علی جونم شیرینی موفقیت کاریشو با یک معجون توپ بده ! بااینکه خیلی معجون دوست دارم ولی به دلیل چاقی مفرط از خواسته شکمیم صرفنظر کردم و جاتون خالی انبه –شیر – پسته خوردم از اونجا هم علی رهسپار خونه مامانش شد و من سمت منزل روانه شدم . صبح جمعه خواهرجون باید می رفت سر کار و بابا و مامان هم که به علت عروسی یکی از بستگان در سفر بسر می برند در نتیجه مونی موند و حوضش . پا شدم اول یه جارو گرد گیری اساسی کردم خونه رو بعد کمی به امورات شخصی پرداختم و هر چی منتظر تماس علی جونم شدم برای اینکه یه جایی بریم تفریح دیدم خبری نشد که نشد . در نتیجه من هم روونه محل کار شدم . در همون اثنا علی جونم زنگید که با مامانش اینا بریم باغ ! منم از خدا خواسته زودی شال و کلاه کردم و رفتم تو مسیر منتظرشون شدم . با اینکه دیر رفتیم اما خوش گذشت یه کم میوه چیدیم و چایی خوردیم و برگشتیم . من وسط راه پیاده شدم و خواستم که خودم برم خونه چون علی جونم دیگه داشت از خستگی وا می رفت . صبح شنبه هم تا چشم باز کردم برای علی جونم اس ام اس زدم و روزشو تبریک گفتم اما طبق معمول جوابی نیومد . من اینجور مواقع شاکی می شم و می گم تو با مخابرات قرارداد داری .
همیشه ها خیلی از اسم علی خوشم می یومد بعد هم با خواهرم رفتیم مهمونی و من انگار که تو زندان بودم چون احساس دوری می کردم از علی جونم . خیلی بده اینجوری اگه زبونم لال یه اتفاقی تو رابطمون بیفته من دق می کنم . چون تحمل ندارم ازش دور باشم تا بدونم مثلا تا شب نمی بینمش دیونه می شم . ممکنه یه روز اصلا نبینمش اما اینکه امیدوارم که میشه همدیگرو ببینیم آرومم می کنه . خدا آخر عاقبتمو به خیر کنه با این وابستگی ، دلبستگی !!! بعد ازظهر در نهایت خستگی رفتم خونه علی جونم و براش یه اسپاگتی خوشمزه درست کردم . اینکه میگم خوشمزه چون علی از طعم و بوش خیلی خوشش اومد . چشمتون روز بد نبینه تا اینجا لحظات خوب ماجرا بود منم یه دفعه یاد اس ام اس پنج شنبه شبش افتادم و شروع کردم به جر و بحث که تو حق نداشتی اون اس ام اس رو برای من بزنی و کلی ماجرا بالا گرفت . بهش دوباره گفتم که لطف کن و دیگه درباره اون آدم با من حرف نزن چون اصلا خوشم نمی آد چیزی بشنوم . آدمی که حاضر نشده از دانشگاهش به خاطر تو و در جبران گذشتی که در حقش کردی بگذره اصلا عذاب وجدان می دونه چیه که تو سرش با من دعوا می کنی ؟ شبم هر چی از خونه بهش زنگ می زدم انگار که قهر کرده بود و جواب نمی داد . همیشه اینجوری می شه وقتی من شیره خوابم یه اتفاقی می افته که دیگه نمی تونم تا صبح چشم رو هم بذارم . نمی دونم کی شرایط زندگیم به حالت نرمال در می آد . صبح امروزم رفتم پیشش بادر قفل شده روبرو شدم ، انگار از حرصش درو بسته بود تا من نرم ! دوباره که رفتم پیشش دراز کشیدم خواب بر من مستولی گشت و بیهوش شدم یه نیم ساعتی اما خیلی زود پریدم
بقیه امروز نمی دونمی چی پیش می آد ؟ نمی دونم اصلا باید بشینم با علی حرف بزنم یا بذارم دوباره این طوفانی که به سراغش اومده فروکش کنه . خدا راه درست و پیش پام بذاره ایشالا . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت توسط مونی |
|
|
و اما... یه کم از کارای روزانه فارغ شدم ، کیبورد رو زین کردم آماده نوشتنم اندر احوالات مونی خانم ! امروز داشتم به این فکر می کردم که چقدر روزا سریع می گذرن ، چشم که به هم می زنی شنبه می شه جمعه و یه دفعه باید خودتو برای یه هفته جدید آماده کنی . زمان می گذره بدون توجه به اینکه آیا ما بهره لازم رو از اون بردیم یا نه ؟ عجب حرفی زدما ! یکی نیست بگه دختر عاقل خودت باید چرخه زمان رو تو دست بگیری و با مهار اون نهایت استفاده رو از لحظه ها و ثانیه هاش بکنی . بگذریم ! جون به جونم کنن این اخلاقمو نمی تونم تغییر بدم که وقتی یه کاری رو شروع می کنم باید تا آخرش اونو به بهترین شکل در حد توانم انجام بدم . این روزمرگی نویسی نیز همین حکایت رو پیدا کرده . این خونه برام یه جوری تقویم روزانه هام شده که بواسطه تشریح روزمرگی هام و گاهی دلتنگی ها ، شادی ها و غمهام هم تاریخ روزامو گم نمی کنم و برای همیشه ثبتشون می کنم همین اینکه پلی شده برای پیدا کردن دوستای جدید ، خوب و گل . تک تک شونو دوست دارم ، همه اونایی که وقتی شادم با من می خندن و وقتی دلم ابری می شه با پیگیری ها و دلگرمی دادناشون قوت قلب می گیرم . اونایی که با هم ساعتها تو مسنجر درد دل می کنیم و گرچه همدیگرو ندیدیم ولی گاهی از دوستای دور و برمون بیشتر به هم احساس نزدیکی می کنیم . همونطور که از قبل هم گفتم حتما یه پست رو به دوستایی اختصاص می دم که اینجا باهاشون آشنا شدم و به دوستیشون مباهات می ورزم . بازهم و اما .... تا جایی که یادم می آد روزمرگی هامو تا جمعه نوشتم . شنبه بعد از یه روز کاری فشرده و سنگین رفتم جلوی کلاس علی جونم تا کمی از راه رو با هم بریم . اون بره فوتبال و من برم خونه . باز دیدم که چهره اش تو هم رفته و کسله و از اونجایی که حدس زده بودم چه اتفاقی افتاده علاقه چندانی به پیگیری نداشتم اما با این وجود دلم واسه قیافه مظلوم گرفتش سوخت و جویای حالش شدم . اینجوری گفت که شخص زندگی گذشتش طی تماسهای مکرر با دلیل ازدواج مجدد خواسته تا عکسایی که از علی داره بهش برگردونه و این مسئله اونو به هم ریخته . این جور مواقع نمی دونم باید چی کار کنم اما از مدتها قبل تصمیم گرفته بودم که اصلا در این موارد هیچ اظهار نظری نکنم . حتی شب هم که تلفنی با هم صحبت کردیم هیچی نگفتم . یکشنبه صبح رفتم پیش علی جونم خیلی زود باهم رهسپار محل کار شدیم . بین راه خیلی باهاش حرف زدم ، سعی کردم که نقاط مثبت وجودیشو پر رنگ کنم تا افسوس زندگی از دست رفته گذشتشو نخوره ، اما انگار به قول یه بنده خدا " به من ربطی نداشت " صبح دوشنبه هم چون می دونستم که دیر خوابیده و رفتن من پیشش فایده ای نداره و مزاحم استراحتش می شم یه راست رفتم سر کار . بعداز ظهر برای انجام همون کارای نیمه تمامم که خیلی ذهنمو درگیر کرده رفتم خونه علی جونم . باید یه سری مطالب رو دسته بندی می کردم و بعضی از اونا رو در دفترچه یادداشتی می نوشتم برای همین احتیاج به سکوت داشتم تا کارمو با دقت انجام بدم . شب هم علی جونم خبر داد که می ره خونه مادرش و من در راستای صرفه جویی ارزی تصمیم گرفتم تا دیر نشده خودم با تاکسی برم خونه و آژانس نگیرم . بماند که ساختمان علی جون اینا دچار آسیب شده بود و من مجبور بودم به جای استفاده از آسانسور از اون همه پله بیام پائین . آخر شب فهمیدم که بنا به هموم مشکلاتی که در ساختمون پیش اومده علی نتونسته بره خونه مامانش و رفته خونه خودش . بازم صبح سه شنبه رونه اونجا شدم ، چون تمام دوشنبه ندیده بودمش .دیدم با توپ پر شروع کرد درباره زندگی گذشتش با من به حرف زدن و یه سری اتهامات بی مورد به من نسبت می داد که این بار دیگه کفرمو بالا اورده بود . ظاهرا هر چقدر سکوت کنی بیشتر در مظن اتهام قرار می گیری . دیدم نه ، اینجوری نمی شه شمشیرمو بیرون کشیدمو گفتم از این لحظه به بعد حق نداری نه از زندگی گذشتت با من حرف بزنی و نه از اون آدمی که از ... خیابونی هم برای من کمتره . این مسئله مشکل تو و خودت باید حلش کنی . حق نداری که این مسئله رو تو رابطه خودمون دخیل کنی و بذاری که سایش رابطمونو تحت الشعاع قرار بده و اوضاعمون خراب کنه . بعدازظهر هم قرار سینما داشتیم با یکی از دوستاش اما کنسلش کرد . به خاطر لج و لجبازی با من و یه خورده هم اگه نخوام بی انصافی کنم به خاطر کارای زیادی که این روزا سرش ریخته . تو تمام این لحظات فکرای جورواجوری از ذهنم می گذشت و فکر می کردم که داشتن بعضی چیزا به از دست دادن بعضی چیزای دیگه می ارزه یا نه ؟ ارزش بدست آوردنی ها چیه و ارزش از دست دادنی ها چقدر ؟کجای میدون زندگی قرار دارم و اصلا از زندگی و رابطه با علی چی می خوام ؟ چه چیزایی برام نقش مهم و کلیدی تو زندگی رو بازی می کنه و چه چیزایی تو حاشیه است ؟ خلاصه این فکرای مختلف سردردی به جونم انداخت که امونمو بریده بود حالا تو همون اثنا هم خواهرم بهم زنگیده و در حالی که متوجه صدای گرفتم شده ، می گه می خوای بیام آشتیتون بدم روز مرد نزدیکه ها .... تو دلم می گفتم ، ای خواهر هیچ کس از اون چیزی که تو دل من می گذره خبر نداره چه دل خوشی داری . بازم طبق معمول این روزا و شبا علی جونم سر کارش گیر افتاده بود و تا ساعت 2 صبح کلی با دستگاهها کلنجار رفته بود . صبح امروز هم رفتم پیشش که هم ببینمش هم با هم طی طریق کنیم تا به دوتامون سخت نگذره این راه طولانییییی. این از روزمرگی های این چند روزم . اما مونی یه تغییراتی رو درون خودش احساس کرده که مطمئناً با اتخاذ سیاستها ( به قول علی که می گه من خیلی سیاستمدارم و از روی برنامه کاری رو انجام می دم ، علی این خصلت منو خیلی خوب نمی دونه ، اما من بر عکس می گم آدم نباید تو زندگیش هالو باشه ) و تدابیر لازم رویکرد جدیدی رو در پیش خواهد گرفت . حتما دوستامو از شروع این رویکرد جدید مطلع خواهم کرد ! دوست جونام از همتون ممنون که این روزا بهم فکر کردین و خواستین تا اونجایی که از دستتون بر می آد بهم کمک کنین . از دور همتونو می بوسم !
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت توسط مونی |
|
|
خیلی خستم ، خیلی خیلی خیلی .
مونی این روزا خیلی احساس خستگی می کنه . یه عالمه فکرای جور واجور . یه عالمه کار نیمه تمام . یه عالمه دلتنگی . دل مونی ابری شده ، دلش یه بارون حسابی و بی دغدغه می خواد . مونی هزار و یه جور فکر و خیال داره که هیچ کدومشو نمی تونه به زبون و قلم بیاره . تنها شنونده زمزمه هاش خداست . دلتنگی های مونی داره اذیتش می کنه خیلی . نمی دونه اصلا چی می خواد یا باید چی کار کنه که حال روحیش خوب بشه . شاید یه جورایی دچار یاس فلسفی شده . دعا کنین زود خوب شم . دلم می خواد از روزمرگی هام بنویسم برای دوستام . دل ابری مونی بارون می خواد یه بارونه ......
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت توسط مونی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
دلم می خواد اینجا از روزمرگی ها،شادی ها ، دلتنگی ها و دل مشغولی هام بگم.یه جای امن برای دردل های شخصی خودم.
|
| پیوندهای روزانه |
|
جواهرات پینگر آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|