تبليغاتX
DaisypathAnniversary Years Ticker مونی

چهارشنبه بعد از ظهر رفتم که بساط افطاری رو آماده کنم تا با علی جونم با هم باشیم از یه طرف هم  سر یه  حرفی از من ناراحت شده بود و بعد از رد و بدل کردن چند اس ام اس دیدم که ناگهان علی جونم پشت در !

 

بعد از افطار هم بی دلیل پریدم به علی جونم و چت کردن با خواهرشو بهونه کردم که چرا تا من اونجام داره این کار رو می کنه که بعد فهمیدم کار خیلی خوبی نکردم !

 

پنج شنبه صبح هم دلم طاقت نیورو و رفتم پیشش . اما ترکش کار دیروزم بعدازظهرش معلوم شد و علی طی یک اقدام محیرالعقول گفت که حوصله رابطه اینجوری با منو نداره !

 

خلاصه با کلی اینور و اونور کردن قرار شد که بعد از ظهر همدیگرو ببینیم . من هم تا اون موقع رفتم یه کم خرید کنم . شدیدا هوس زولبیا بامیه کرده بودم !

 

موقع افطار هم تو خیابون بودم و با صدای اذان بغضم ترکید اما خیلی زود خودمو جمع و جور کردم تو خیابون . وقتی علی جونم اومد سر قرار برام یه ظرف حلیم برام اورده بود تا برای افطاری بخورم ! بین راه هم اصلا حرف نزدم . علی جونم هم به علت تنها بودن باباش مجبور شد که بره اونوری .

 

منم اومدم خونه و تا شب یکی دوبار با هم تلفنی صحبت کردیم و چون موبایلش باتری نداشت نمی تونستم اس ام اس بزنم براش .

 

صبح هم در حین کمک به مامانم متوجه شدم که مامانم یه لیستی واسه مهمونی افطاری آماده کده که خونواده علی جونم هم جزوشونه ! بعد از صحبت در این مورد رونه محل کار شدم .

 

 تا ظهر هم از علی خبر نداشتم و نمی خواستم خونه مامانش زنگ بزنم ، اما دیگه حدودای ساعت 1 بود که زنگیدم ولی علی نمی تونست صحبت کنه چون داشت برای افطاری جوجه کباب آماده می کرد .

 

بعد خودعلی جونم زنگ زد و گفت که تو هم برای افطار بیا اینجا ، اما دلم نمی خواست برم هم به اطر بثهای روز قبل و هم اینکه معنی نداره که هر روز هر روز من برم اونجا و مامانش تو زحمت بیفته .

 

اما علی دو سه بار دیگه هم زنگ زد و گفت که منم برم اونجا می دونستم جوجه کباب تنهایی از گلوش پائین نمی ره ! همیشه همین چره تنها خور نیست ! رفتم و یه جعبه زولبیا خریدم و رفتم اونجا .

 

مامانش و علی و باباش بودن . مامانش خیلی از زولبیا تشکر کرد و گفت که خیلی خوشمزس ! علی جونم هم نذاشت که من خیلی نون و پنیر بخورم که بتونم از جوجه کبابش بخورم !

 

خلاصه پاشدیم و با هم درستش کردیم و نشستیم دو لپی خوردیم . بعد هم یه کم اختلاط کردیم و رونه خونه شدم !

 

از جمعه شب بگم که برای خونوادم به اندازه یک قرن گذشت . خدا خیلی خیلی بهمون رحم کرد و خطر بزرگی رو از سرمون رد کرد .

 

خیلی نمی خوام توضیح بدم چون با نوشتنش صحنه ماجرا جلوی چشمم میاد و به شدت حالم بد میشه . فقط اینقدر بگم که خطر جانی از سر مادرم گذشت و من از این بابت میلیونها بار خدا را شکر می کنم . خیلی خیلی خدا به ما لطف کرد و این همه به خاطر صدقات و خیراتی است که مادرم می ده و جز این نمی تونه باشه .

 

خدایا به بزرگواریت شکر . اگر چه اصلا بنده خوبی برات نبودم و نتونستم به شایستگی فرمانبرداری ات رو بکنم ، اما دیشب با همه وجود محبت و توجهتو دیدم . دیدم که به رسم خدایی حتی بنده نافرمانت رو هم از محبتت فراموش نمی کنی .

 

واسه همه الطافت شکر و به خاطر همه نافرمانی ها شرمنده . تو این شبای عزیز برای مادرم دعا کنین !

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت   توسط مونی | 
بله ! درست خوندین ، ضرب و شتم مونی مظلومه !!! متهم ردیف اول در ماجرای مذکور کسی نیست به جز علی جون ! حتما تعجب می کنید که چرا هنوز می گم " علی جون " ؟!!!

علت کاملا واضح و مبرهن است ، علی جون دوشنبه شب به علت قلنبه شدن محبت بالش ارغوانی رنگی را که از سفر فرنگ آورده بود مدام به سمت من پرتاب می کرد و هر بار با جیغ و ویغ من مواجه می شد .

و حالا تشخیص آقای دکتر کلینیک چشم پزشکی نگاه هم همین بود که ضربه ای هر چند کوچک باعث پاره گی مویرگی در چشم شده است . البته به گفته پزشک متخصص اوضاع وخیم نبوده و با گذشت ۴ یا ۵ روز خون جمع شده در چشم جذب خواهد شد .

و اما اندر ماجراهای دکتر رفتن مونی و علی !

دیروز که علی جونم همش نگران بود ، بعد با هم روبروی کلینیک قرار گذاشتیم اما به علت ضعف اینجانب در مسائل مروبط به جغرافیای شهری کمی لقمه را دور سر پیچانده و دیر سر قرار حاضر شدم . علی جونم هی زنگ می زد که کوشی ؟ دیر شد !

وقتی رفتیم پیش دکتر و توضحیات خوانده شده در بالا را مرقوم فرمودن ، منو  علی جون یه نفس راحت کشیدیم و وقتی بیرون اومدیم من طلب دیه کردم اونم به مقدار میلیمیترهای خون جمع شده در چشمم !

از اونجا هم که علی جون مادرشون را مطلع کرده بودند از ماجرا منو با خودش برد اونجا و جاتون خالی افطاری رو اونجا به اتفاق خاندان علی جونم خوردم ! بعد هم همه علی جونو دعوا کردن و خواهرش گفت که باید برام کادو بخره !

بعد از شام هم بستنی که من خریده بودم رو خوردیم و مامان علی جونم کلی تعرف و تمجید کردن که بستنی هایی که شما هر دفعه می خری خیلی خوشمزس !

بعد هم رهسپار خونه شدم و یه کم خودمو به عنوان بچه ته تغاری خونه لوس کردم و خوابیدم ! صبح علی الطلوع هم اومدم سر کار و قراره برای افطار هم با علی جونم باشیم ! اگر خدا بخواد و براش کاری پیش نیاد !

راستی یادم رفت بگم که مریم جونم قبل از اینکه من برم دکتر منو اینترنتی ویزیت کرد ! تشخیصش هم درست بود بدوناینکه پول ویزیت بدم !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت   توسط مونی | 
امروز صبح که رفتم پیش علی جونم بعد از اینکه کلی از سر و کولش بالارفتم تا بیدارش کنم که بیاییم بیرون ، در حال حرف زدن بودیم که یه دفعه علی جونم گفت این خون چیه تو چشات ؟ اولش فکر کردم که می خواد سر به سرم بذاره بعد آینه رو آورد جلوی صورتم دیدم بعلههههه! یک عدد جوی خون در گوشه چشمان مونی خانم جاری است . خیلی وحشت کردم مثه لخته خون می مونه . البته علی جونم هم  هول شد ، اما برای اینکه من بیشتر نترسم از اون موقع تا حالا نسخه های مختلف می پیچیه اعم از اینکه مال خستگیه ، ساید چیزی به سرت خورده ، شاید سرماخوردی ، شاید کم خوابیدی .....

اما نگرانی رو از تو چشاش و قیافش می خونم . از صبح هم ذکر گرفته که وقت دکتر بگیر ، نگرانم ! حالا تا نیم ساعت پیش منو دلداری می داد که چیزی نیست اما از دهنش می پره که نگرانم !

همش هم می گه من چشاتو دوست دارم ، برق می زنه ، مثه یه چشم نو می مونه ( از خودش بپرسین که چشم کهنه چیه ؟!!! )

راستشو بخواین خودم هم چشامو دوست دارم ، چون یه جورایی تو سکوت زبونم حرفای دل و قلبم رو می گه و آدمایی که بهم نزدیکن کاملاً متوجه می شن ، مثه علی جونم !

راستش من یه کمی جون دوستم ، اما این خون کنار چشمم خیلی نگرانم کرده . برام دعا کنین . به هر زحمتی بود برای بعد ازظهر از یه کلینیک چشم وقت گرفتم که بین مریض برم .

حالا از روزمرگی های شنبه تا حالا بگم که فکر می کنم اگه اینجا ننویسمشون تو تاریخ ثبت نمی شن ! نکه حالا خیلی کارای خارق العاده انجام می دم حتما باید بنویسم ! خوب اینم یه جورشه دیگه !!!

شنبه بعد ازظهر خیلی دلم گرفته بود و هر کاری کردم که باعلی جونم افطار با هم باشیم به علت مشغله زیادش نشد که نشد . رفتم خونه علی جونم و یه دوش گرفتمو یه کم واسه خودم بغض کردمو افطار کردم و خورشت مرغ و بادمجون درست کردم !

علی جونم هم که اومد یه کم توپی اومدم که چرا زنگ نزدی بهم ! بعد دیگه هی اومد شونه های منو بوسید و برای غذا تشکر کرد .

صبح هم رفتم پیش علی جونم و منو رسوند تا اداره . برای بعد از ظهر هم قرار شد که بریم خیابون جمهوری گوشی ببینیم . اما چشمتون روز بد نبینه بعد از افطار انقدر حالم بد شد که مرگ رو جلوی چشام دیدم . به هر حالی بود با علی جونم رفتیم جمهوری ، مدام هم می گفت که می خوای نریم ، حالت بده ، اما من چون خودم پیشنهاد داده بودم کلی مقاومت کردم تا بریم . بعد از اونجا هم که کلی گوشی دیدیم و پسندیدیم ! ( من عاشق ۶۳۰۰ نوکیا شدم ) علی جون منو رسوند تا دم خونه و رفت خونه مامانش . شب هم یک پهلو دردی گرفتم که گریه می کردم از درد .

دیروز هم که بعد از کار اداره ، رفتم یه کمی خرید کردمو ورفتم خونه علی جونم و با هم پیتزا درست کردیم که هوس کرده بود . افطاری رو با هم خوردیم . حالا بماند که سر ماجرایی که به یکی از همکارای علی مربوط بود کلی خندیدیم !

نمیدونم چرا این دردای جورواجور رو مخم تاثیر گذاشته بود و هی به پر و پاچه علی جونم می پیچیدم ! اونم هی می گفت مونی آروم باش ، من خیلی آرومم تو هم آروم باش ، اما به گوشم نمی رفت !

شب هم زودتر از همیشه از پیش علی جونم اومدم چون باید تو جلسه ساختمون شرکت می کرد که صبح برام تعریف کرد همه رو سر جاشون نشونده تا اعتراض های بی مورد به مدیریت علی جونم تو ساختمون نکنن !

واسه جوی خون جاری در چشمان مونی دعا کنین !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت   توسط مونی | 
رها جونم و مرمر جونم تو کامنتهای پست قبلی ازم دستور ته چین و آش رشته رو خواسته بودن .

من خیلی به آشپزی علاقه مندم و مدام دوست دارم غذاهای جدید یاد بگیرم . به همین خاطر اگه چیزی بلد باشم دلم می خواد به دوست جونامم یاد بدم که درست کنن و حالشو ببرن .

این دوتا دستور غذایی البته به سبک مونی هست . یعنی اونجوری که خودم تجربه کردم و خوب از آب در اومده براتون می نویسم . امیدوارم درست کنین ، با عزیزاتون بخورین و خبر بدین که غذا چی از آب در اومده !

اول بریم سراغ ته چین که رها جون در غربتم هوس کرده ! ( رها جونی خیلی دلم برات تنگ شده ها )

علی جونم هم خیلی خیلی ته چین دوست داره . ( نه ، می خوام ببینم می شه من یه پست بنویسم اسم علی جونمو نیارم ؟ نه ، خوب نمی شه !)

ته چین مرغ

مواد لازم برای ۳ نفر : ۳ پیمانه برنج - سینه مرغ درشت - ماست ۴ تا ۵ قاشق غذا خوری - زغفران سائیده ۱ قاشق چایخوری - روغن مایع به مقدار لازم ، کره - تخم مرغ ۳ عدد - نمک

مواد لازم برای تزئین : خلال بادام و پسته - زرشک - در صورت علاقه کمی خامه زده شده

ابتدا مرغ را با پیاز ، فلفل دلمه و یک هویج می پزیم . برنج را شسته و خیس می کنیم . در یک ظرف بزرگ زرده تخم مرغ ها رو که از سفیده جدا کردیم می ریزیم ، ماست و زعفران آب کرده و دم کشیده ، یک قاشق غذا خوری روغن مایع ، نمک به مقدار لازم و کمی کره برای عطر دادن به غذا را به آن اضافه کرده و خوب هم می زنیم . سپس مرغ پخته شده را به اندازه های دلخواه ( ریز یا درشت ) خرد کرده و دوباره با مایه قبلی مخلوط می کنیم .  این مایه رو کنار می گذاریم تا مرغ کاملا طعم کره و زعفران به خود بگیرد . بعد برنج را آبکش می کنیم و پس از آن درون ظرفی که مایه مرغ هست اضافه کرده و به آرامی هم می زنیم تا کملا مواد با هم مخلوط شود . اگر رنگ زغفرانی مایه کم بود باز زغفران آب کرده اضافه می کنیم . در حین هم زدن میزان روغن مواد هم برآورد می کنیم . سپس کمی روغن مایع در قابلمه ریخته و پس از داغ شدن مواد را کم کم درون قابلمه ریخته و پشت قاشق کاملا فشار داده و در قابلمه صاف می کنیم . باید خوب و با دقت این کار انجام شود تا ته چین موقع برگرداندن حالت کیک داشته و ترک برندارد .

برای تزئین ته چین هم خلال بادام و پسته رو شسته و کمی می خیسانیم . سپس شسته و گوشه قابلمه روی برنج می ریزیم و در قابلمه را می گذاریم و با شعله کم اجازه می دهیم تا برنج دم بکشد . در تابه کوچکی کمی روغن مایع ریخته و زرشک شسته شده را با شکر درون آن ریخته و بعد از اینکه کمی رنگ زرشک تغییر کرد آن را بر می داریم .

وقتی برنج دم کشید آن را درون دیس بصورت قالبی بر می گردانیم و با خلال بادام و پسته و زرشک خیلی خوشگل تزئین می کنیم . اگر مایل بودید می توانید از خامه زده شده هم برای تزئین استفاده کنید .                                    نوش جون هم دوست جونام !

رها جونم امیدوارم درست کنی و حالشو ببری . نوش جونت عزیزم . اگه می شد خودم برات درست می کردم و می فرستادم باز تاکید می کنم که این دستورهای مونی هست و ممکنه با دستورهای دیگه تفاوتهایی داشته باشه !

حالا بریم سراغ آش رشته واسه مرمر جونم که اونم تو ینگه دنیاست !

آش رشته

مواد لازم : لوبیا چیتی ، عدس ، نخود ، نصف لیوان - لوبیا قرمز و سفید روی هم نصف لیوان - ۱ تا ۵/۱کیلو سبزی آش ( اگر پر سبزی دوست دارین )- پیاز ۱ عدد بزرگ ، ۱ بوته سیر ، نمک ، زردچوبه ، زعفران و فلفل - آرد ۲ قاشق غذا خوری ، رشته آشی به مقدار لازم - نعنا خشک به مقدار دلخواه - روغن و کشک به مقدار لازم !

برای جلوگیری از نفخ حبوبات بهتر است که از ۲۴ ساعت قبل حبوبات آش را در ظرف بزرگی خیس کرده و چندبار آب آن را عوض کنید .

قابلمه بزرگی را روی اجاق گذاشته ( چون این آش به اندازه یه هئیت سینه زنی می شه !!! ) حبوبات خیس خورده را شسته و می گذاریم با مقدار آب لازم بپزد . سبزی آش را هم که پاک کرده و شسته ایم به اندازه درشت خورد می کنیم . سبزی آش نباید ریز باشد .

وقتی که از پختن حبوبات اطمینان حاصل کردیم ، سبزی آش را اضافه کرده و می گذاریم که بپزد ، کمی زردچوبه و فلفل هم می افزائیم . وقتی که سبزی پخته شد رشته آشی را خورد کرده و بسته به میزان علاقه که پر رشته یا کم رشته دوست دارید به قابلمه اضافه کنید . شعله را کم کرده تا خوب قل بزند . در یک کاسه کوچک آرد را با کمی آب سرد هم زده برای لعاب به آش اضافه می کنیم .

مدام هم می زنیم . وقتی رشته ها باز شد آش آماده است برای جا افتادن می توانیم در قابلمه را چند دقیقه بگذاریم . پیاز داغ ، سیر داغ و نعنا داغ رو هم برای روی آش آماده کرده و سپس با کشک روی ان را تزئین می کنیم . البته خیلی خوشگل و ژیگول !

مرمر جونم امیدوارم که تو هم آش رشته رو بپزی و حالشو ببری . اگه کنارش یه چند تا کتلت هم درست که دیگه نور علی نور می شه و آقای شوهر حتما یه جایزه ویژه برات در نظر می گیره . واسه افطاری هم خیلی می چسبه .

                                      نوش جون همه دوست جونام !  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت   توسط مونی | 
اول به همه دوست جونایی که روزه دارن میگم که التماس دعا و عبادتتون قبول درگاه حق ! ایشالا که تو این ماه که می گن ماه خداست همه دلها بیشتر به خدا نزدیک شه ، اگر چه من معتقدم که هر روز ، روز خدا و هر ماه ، ماه خداست ، اما گاهی وقتا برای نشون دادن اهمیت بعضی مسائل سمبل قراردادن یه چیزایی می تونه قشنگ و پر معنا باشه که ماه رمضان هم به عقیده من یکی از اون سمبلها است .

این سومین ماه رمضونی که من و علی جونم کنار هم هستیم . یه بخشهای زیادی از خاطرات خوبم با علی جونم مربوط به ماه رمضون سال اول با هم بودنمونه که بیشتر افطاری ها رو با هم بیرون می رفتیم .اگرچه اون روزا یادآور مسائل تلخ سال پیشش برای علی جونم بود که یه نفر تو همون روزهای ماه مبارک بهش خیانت کرده بود ، اما من مدام سعی می کردم با بودنم در کنارش فشارهای عصبی که روش بود رو از بین ببرم . می خواستم به عکس ماه رمضون سال ۸۳ که کسی که ادعای دوست داشتنشو داشت و بهش خیانت کرد و روزگار بد ، سیاه و سختی رو براش ساخته بود از ذهنش دور کنم .

خیلی کارم سخت بود اما همش از خدا کمک می خواستم که کم نیارم . خیلی از شبا برای افطاری می رفتیم بیرون ، حتی علی جونم از یکی از همین شبا استفاده کرد و برای معرفی من به خواهرش ما رو برای افطار برد به پیتزا پستو ! وای هم از خواهرش خجالت می کشیدم و هم هنوز با علی جونم رودربایستی داشتم .

چه روزایی بود .... شبایی که نمی خواست بره خونه مامانش می رفتم و برای سحری اش غذا آماده می کردم و اینقدر تلفن می زدم که علی جون خوشخوابم از خواب پاشه تا گرسنه نمونه !

پارسال هم بد نبود ، اینکه می گم بد نبود در قیاس با سال ۸۴ می گم ، اما اون هم در نوع خودش خوش گذشت . جز یکی دو روزش که علی یه کم به هم ریخته بود و من هم در اوج ناامیدی تو رابطه با علی جونم بودم .

امسال هم اولین افطاری رو کنار هم بودیم ! براش سفره افطاری آماده کردم ، برای سحری اش کباب تابه ای درست کردم که هوس کرده بود .

لذت اولین افطاری امسال یه دفعه منو با خودش برد به رویا . به اینکه سال آینده ماه رمضون تو چه موقعیتی با علی جونم هستم ؟ علی جونم که در حال خوردن افطاری بود فقط متوجه سکوت من شد و گفت که : چیه ؟ اما متوجه نشد که من برای چند ثانیه از کجا تا کجا سیر کردم .

از اونجایی که علی جونم هوس آش رشته کرده بود و مغازه های بیرون که تدارک روز اول ماه رو ندیده بودن آش آماده نداشتن تصمیم گرفتم تا برای جمعه افطاری خودم براش آش رشته درست کنم .

پنج شنبه بعد از افطاری و دیدن عکسا و فیلمای سفر علی جونم رفتم تو آشپزخونه و حبوبات آش رو خیس کردم . کروکی همه خوراکی هایی که باید برای سحری می خورد هم بهش نشون دادم و رفتم خونه .

خیلی دلم می خواست جمعه اول ماه رمضون رو برم بهشت زهرا ، اما هیچکی منو نبرد ! تو راه که می رفتم پیش علی جونم انگار قحطی سبزی اومده بود کلی از تاکسی پیاده و سوار شدم تا بالاخره سبزی پیدا کردم و رفتم که برای علی جونم آش رشته خونگی درست کنم !

علی جونم هم اصلا نا نداشت و مدام دراز می کشید و یه ساعتی هم من کنارش خوابیدم که خوابه گوشت شد به تنم ( اونوقت هی می گم که چاقم !!!)  خلاصه آش درست شد و دوست علی جونم هم برای دیدن علی اومد اونجا . علی هم از قبل گفت که آش رو ببریم خونه مامانش اینا !

حالا بماند که دوست علی جونم اومد و  از ماجراهای بله برونش تعریف کرد که علی از دستش قلب درد گرفت .....

آش رو برداشتیم و با دوست علی جونم رفتیم پیش بسوی خونه مامانش . بنده خدا مانش برامون کتلت داشت درست می کرد . خیلی به علی گفتم که بهشون بگه کاری انجام ندن . بنده خدا روزه بود و خوب سنی هم ازشون گذشته .

جای همگی خالی آش خوشمزه شده بود و علی جونم یه کاسه بزرگ خورد . کتلکت ها هم خوشمزه بود . علی جونم هم که قربونش بشم از شدت گرسنگی نمی دونست چی بخوره ؟ پشتش قلب درد گرفت که من کلی نگران شدم . البته بگم که از سر ماجراهای دوستش که فکر می کنم یاد برخی از مسائل گذشته خودش هم افتاده بود عصبی شده بود . آخه اون نامرد خیلی بهش بد کرده ، خیلی . ایشالا یه روزی برسه که علی جونم آلام گذشته رو کاملا از یاد ببره

دوست جونای روزه دار منو و علی جونمو از دعا فراموش نکنین . التماس دعا

اضافه شده در روز یکشنبه ظهر : بنا به علت اینکه یکی از خوانندگان وبلاگم اصرار داره که علت عدم ازدواج من و علی جونو با کامنتهای مسخره اش بدونه از این پس اینجا هم تائیدی می شه . هی یاسی جون گفت که تائیدی اش کنا من گوش ندادم ! حالا مجبور شدم !

آخه به کسی چه که چرا منو علی جونم ازدواج نمی کنیم ، نمی فهمم! حتما یه دلایلی برای خودمون داشتیم تا حالا دیگه . درسته همدیگرو خیلی خیلی زیاد دوست داریم و یا به قول ایشون به هم وابسته هستیم ، اما حتما یه موانعی سر راهمون بوده دیگه ! ایشالا این خواننده به اصطلاح واقع بین که از ترسش حتی جرات نداره اسمشو بگه جوابشو گرفته باشه ! آزادی بیان تعطیل !

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت   توسط مونی | 
خوب ، دوست جونای عزیزم خودتونو واسه خوندن یه پست طولانی آماده کنید !

تو سه روز سفر علی جونم که اصلا حال و حوصله نوشتن نداشتم ، دیروز هم که مثه آدمای پشت کوهی از تمام فنآوری های نوین بشری از جمله رایانه و اینترنت به دور بودم که حالا توضیحات بیشتر در خلال نوشته ها ذکر می شود .

با این مقدمه می پردازیم به آنچه که در این چهار روز ( جمعه تا امروز ) بر مونی خانوم گذشت . آماده این ؟

جمعه از صبح به امید حرف زدن با علی جونم همش رو خط بودم و حالا نگو علی اصلا روز جمعه به اینترنت دسترسی نداره . اینو تو اس ام اس هایی که برام می زد ، گفت . دیگه دلم همش به اس ام اس هایی بود که بینمون رد و بدل می شد و البته باید ملاحظاتی رو هم در راستای جلوگیری از افزایش هزینه های مالی در نظر می گرفتم ! اما یهو دیدم که علی جونم "آن" شد البته تنها برای چند دقیقه که کلی ذوقیدم . خیلی دلم می خواست که از لحظه لحظه بودنش اونجا لذت ببره و با توصیفاتی که تو اس ام اس هاش می کرد هم این حسم مضاعف می شد .

بعدازظهر هم مریم جونم به داد تنهاییم رسید و منو با خودش به یه جمعه بازار برد که از شیر مرغ تا جون آدمیزاد اونجا پیدا می شد . یه کم چیزای جینگول بلایی خریدیم واسه خودمون و برگشتیم خونه !

یه لحظه هایی اینقدر دلم برای علی جونم تنگ می شد که یه دفعه حس می کردم درونم خالی شده . مثه آدمایی که اعتیاد درونشون رخنه کرده و تمام بدنم یه دفعه از حس دلتنگی می لرزید .

شب هم برای انجام دادن پاره ای خدمات کمی با علی جونم تلفنی حرف زدیم ! دل و به دریا زدیم و یه ۵۰ دقیقه ای با موبایل صحبت کردیم . ته صدای علی جونم هم حس دلتنگی رو متوجه می شدم . واسه همین هم مدت زمان مکالمه رو طول می داد چون ذاتا علی به خاطر نوع کارش دیگه از هر چی تلفنه بیزار شده !

شنبه صبح هم برای برگردوندن یه امانتی از خونه علی جونم رونه اونجا شدم و دیدم که چشمتون روز بد نبینه تمام محتویات کمد وسط اتاق خوابه ! تند تند اونجا رو مرتب کردم و چون اصلا حال تنها اومدن از اونجا رو نداشتم ترجیح دادم که با آژانس برم سر کار تا سریع برسم !

علی جونم هم اس ام اس زد که نسبت به دیروز آرامش بیشتری داره ، خوشحال شدم . نزدیکای ظهر هم اومد رو خط و کلی با هم چتیدیم . می گفت خیلی اینجا جات خالیه و همش تصورت می کنم که اگه بودی اینجوری می شد ، اونجوری می شد ... دلم ضعف می رفت واسش !

می گفت خیلی دوست داشتم که بی توجه به هر چیزی صداتو بشنوم و برای همین کلی باهات صحبت کردم ! بازم ذوقیدم درون خودم . خیلی آخه دوسش دارم و از اینکه اونم مثه من حس دلتنگی داشت خوشم می یومد یه جورایی !

بعد از ظهر هم باز با مریم جون رونه امامزاده صالح شدیم و پس از روشن کردن شمع که دوتاش به نیت علی جونم بود ، رفتیم پاساژ قائم ، البته بگم که شاتوت خوردیم ، یخ در بهشت انار ، پیراشکی خوشمزه .. بعد هم رفتیم مرکز خرید تندیس و برنامه ماه رمضون اردک آبی رو دیدیم . منوی شامش خیلی بهتر و به صرفه تر بود تا منوی افطاریش !

بعد هم اومدیم خونه و کلی توی راه با مریم خندیدیم که من بعضی تغییرات خیابونها رو بعد از یک سال می دیدم ! چون اصلا مسیرم کلن شده مثلث خونه علی جونم - خونه خودمون - محل کار ! همین !!!

تو امامزاده صالح خیلی برای علی جونم دعا کردم که به سلامت بیاد آخه این روزا به این پرواز های اجق و وجق نمی شه اعتماد نکرد . همش هم اس ام اس می زدم که از حالش با خبر بشم !

یکشنبه صبح هیجان حاصی تموم وجودمو گرفته بود و برای انجام دادن مقدمات بازگشت علی جونم باید برنامه ریزی می کردم . واسه همین زودتر از حد معمول از اداره زدم بیرون . اول رفتم آرایشگاه ، بعد رفتم قنادی تینا تو سهرودی ، شیرینی خریدم . اولین بار بود که اینجا می رفتم ، اما فکر کنم از این بعد کشتری دائمیشون بشم . خیلی شیرینی های متنوع و تازه ای داره و تند تند یخچالاشون خالی و پر می شه ! بعد هم رفتم یه دسته گل خریدم و رفتم خونه علی جونم .دیگه باید وسائلمو به دندون آویزون می کردم بسکه زیاد بود ! رسیدم و ساک خرید و برداشتم رفتم یه کم میوه خریدم و اومدم ! اونا رو مرتب کردم و در خلالش هم یه شیشه پیاز ترشی واسه علی جونم درست کردم ! ایشالا که خوب بشه برای اولین بار که دارم درست می کنم !

آزانس برگشت علی جونم از فرودگاه رو هم هماهنگ کردم که معطل نشه و بره دنبالش ! چندتا اس ام اس هم درباره خرید کردن علی جونم رد و بدل شد و من مدام می گفتم که برو بگرد ، خرید برای هیچ کس لازم نیست ، اما اون کار خودشو می کرد .

رفتم خونه و مثه جنازه بودم از خستگی ، اما از هیجان فردا صبح که علی رو می دیدم خوابم نمی برد از یه طرف هم همش نگران سالم اومدنش بودم و خوابم نمی برد . ساعت شماری می کردم و واسه علی جونم اس ام اس می زدم که ۲۱ ساعت ، ۱۹ ساعت ، ۱۷ ساعت مونده تا مونی علی جونشو ببینه !!!

صبح دوشنبه بی تاب تر از این چند روز روونه خونه علی جونم شدم ! علی خواب خواب بود و گیج ! پرواز چند ساعت تاخیری کلافه و بی حالش کرده بود . پیشش خوابیدم و کار رو تعطیل اعلام کردم ! واسه ناهار هم خواستم قورمه سبزی واسش درست کنم که اوکی داد ، اما نگو تو بیهوشی جواب داده یه کم که گذشت و من بساط غذا رو آماده کردم گفت راستی واسه ناهار زرشک پلو خوبه !

منم تند تند در کنار قابلمه قورمه سبزی بساط زرشک پلو رو هو ردیف کردم ! یه کم گذشت و خواهر علی جونم زنگید که باهاش حرف بزنه که دیدم صدای علی جونم رفت آسمون که شما به این چیزا چی کار دارین ؟ به کسی مربوط نیست ، من هر کاری دلم بخواد می کنم ....

بعد معلوم شد که خواهرش گفته جلوی مونی چمدوناتو باز نکن ، بذار تا ما بیاییم ! خیلی بغض کردم و بهم برخورد . آخه من ؟ چرا ؟

من اصلا انتظار و توقع خرید یه هله پوک هم از علی جونم نداشتم . دلم می خواست سالم بره و بیاد و بهش خوش بگذره !

بغض کردم نا خواسته ، اما علی جونم گفت که حرف اون اصلا اهمیتی نداشته و من نباید خودمو ناراحت کنم !

بعد علی با دستش اشاره کرد که نایلونهای خرید رو جلوی تخت بکشم . خیلی حالش بد بود . سرمای شدید خورده بود و از شدت سر درد کلافه بود . قرص هم چاره ساز نبود . نایلونا رو که کشیدم جلو یه دفعه یه عروسک شتر از توش در اومد ! وای خیلی خوشگل بود . گذاشتمش کنار خودم و خوابیدم . دوباره خوابمون برد ! خستگی های این مدت و بی خوابی های شب قبل داشت تلافی می شد !

مامان علی جونم هم زنگید و وقتی متوجه شد من اونجام واسم سلام رسوند ! بازهم مونی ذوق می کند !

بعد یه جوری که علی جونم بیدار نشه رفتم و بساط ناهار رو ردیف کردم و غذا رو کشیدم که علی جونم گفت اینقدر خالش بده که نمی تونه بیاد بشینه سر میز . بی دلیل بهم بر خورد که الان وقتی فکرشو میکنم  می بینم نباید ناراحت می شدم چون علی خیلی مریض و بد حال بود و به استراحت بیشتر از غذا نیاز داشت .

بعد با کمی تاخیر با هم ناهار خوردیم و من لابلاش از حرف خواهرش که حرصم در اورده بود گلایه کردم که باز هم فهمیدم این کارم بی مورد بوده . چون علی می دونسته اون حرف اشتباهه و قبولش نداشته در ثانی به علی ارتباط نداشت که من دوباره با گلایم حرصش بدم !

علی جونم دوباره بعد از ناهار خوابید .

منم ظرفا رو شستم و نشستم جلوی تلویزیون با اون برنامه های شاهکار که دیدم زنگ زدن و مامان علی جونم پشت آیفون بود خیلی خوشحال شدم . چون می دونستم مامان علس جون می دونه چی به علی جونم بدیم زودتر خوب می شه ! و من خیلی تنها بودم . اومدن و مامان علی جونم با یه هندونه خنک و بزرگ که من تند تند قاچش کردم و علی جونم تا اونو خورد انگار یه کم تبش افتاد و حالش بهتر شد .

دیگه نشستیم و علی جونم از ماجراهای سفرش تعریف کرد و اینکه خیلی بهش خوش گذشته . یه مقدار از سوغاتی هاشم اورد پهن کرد و دیدیم ! البته بگما خواهرش چون علی جوابشو داده بود نیومد !

شام هم نگهشون داشتیم و من یه قابلمه کته درست کردم و جای همگی خالی با قورمه سبزی خوردیم . علی جونم هم خیلی از خورشت تعریف کرد و من همش می گفتم نوش جونت !

بعد از شام هم باز مامان علی جونم خواست که ظرفا رو بشوره اما مگه مونی شکلات می ذاشت ؟تند تند شستم و رفتم خونمون !

دوست داشتم همش پیش علی جونم بشام اما خوب نمی شد باید می رفتم

بنا به پاره ای مسائل پیش آمده قرار شد که من سه شنبه هم اداره نرم ! رفتم خونه علی جونم و شروع کردیم یه کم از سوغاتی ها رو دسته بندی کردیم برای کسایی که می دیدشون و می خواست بهشون بده .

بقیه هم پخش و پلا وسط اتاق خواب بود ! علی جونم که رفت ، شروع کردم به مرتب کاری و همه رو طبقه بندی کردم . یه دفعه نمی دونم چرا دلم گرفت . یه س رفتم بیرون و تا اومدم یه کم حالم خوب شده بود . یه دوش گرفتم و دراز کشیدنم روی کاناپه که دیدم زنگ در آپارتمان رو می زنن . فکر کردم که مامان علی جون باشه و باز من با وضع فجیع بودم ! رفتم دیدم نه علی جون خودمه !

علی جونم که اومد نشستیم یه کم میوه خوردیم و اختلاط کردیم سر کادویی که علی جونم گرفته بود . بعد هم دوباره رفتیم سر سوغاتی ها !

آخ آخ نگفتم که علی جونم چه کوله خوشگل و خوش رنگی برام گرفته بود . خیلی حال کردم باهاش . خیلی خیلی دوسش دارم !

علی جونم هی نایلونا رو باز کرد هی چیزی داد به من ، خلاصه کوله ام پر شد از عطر ، عروسک ، مام ، شکلات و خمیردندون. خیلی همشو دوست داشتم ، اما خجالت هم می کشیدم از اون همه کادو . انصافا اصلا راضی نبودم این همه تو زحمت بیوفته !تازه اینکه به تلافی گوشی مامان یه بسته شکلات مرسی اورده بود و می گفت " اینم مرس واسه مرسی از گوشی مامانت " می خواستم واسه این جملش یه ماچ گنده بکنم ازش اما می افتادم تو لیوان جایی که جلومون بود تا با شکلاتا بخوریم !

یه کم هم عکس و فیلمای اونجا رو دیدیم و من اومدم خونه با کلی از کادوهام !

مامانم با علی جونم صحبت کرد و از شکلاتش تشکر کرد

پیوست علی جون : علی جونم واسه همه محبتایی که کردی ممنون ! با تیکه تیکه کادوهایی که دادی می خواستی بگی که به یادم بودی تو هر لحظه از سفرت ، خیلی واسم ارزش داشت وقتی گفتی که دلت می خواست تو خوشی های اونجا کنارت باشم ، ارزش یاد تو به تموم دنیا می ارزه . باز هم نشون دادی که انتخابم اشتباه نبوده . درسته یه جاهایی مسائلی پیش اومده و شاید بیاد که ناراحتمون کنه اما یه بار دیگه دلتو کنار دل خودم حس کردم و این یعنی دنیا واسه مونی .

ایشالا همیشه در سفر باشی و شاد . اینا همه هدیه قلب پاکته . تو بدترین شرایط با آدمایی که بهت بدی می کنن با صداقت رفتار می کنی و این یعنی بازرترین خصیصه مورد علاقه مونی .

می دونم خیلی جاها از هم رنجیدیم ، اما همه اونا به یکی دو جمله ای که یقین دارم از ته قلب و اعماق وجودت سر می زنه فراموش می شه . ایشالا همه روزامون آفتای باشه .

دوست جونا ببخشید طولانی شد . نمی خوام این روزا رو فراموش کنم واسه همین مفصل نوشتم . اگه حوصله نداشتید و نخوندید گله ای نیست .

واسمون دعا کنین !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت   توسط مونی | 
بالاخره مونی به اجبار از علی جونش دور شد . وای خدا که خیلی سخته !

دیروز رفتم خونه علی جونم تا چمدونشو ببندم یه سری وسائل آماده کردم و خونه رو مرتب کردم . که یه دفعه دیدم اس ام اس از علی جونم اومد که حالش بده و از من خواسته تا براش غذا درست کنم . حالا اصلا تصمیم گرفته بودم که دیشب غذا درست نکنم چون علی جون چند روز نیست و نمی خواستم غذای اضافه در یخچال بمونه . دیگه رفتم تو آشپزخونه و تند تند بساط ته چین رو برای علی جونم آماده کردم که چون می دونستم دوست داره گفتم با اشتها بخوره و حالش خوب بشه .

وقتی اومد فوری براش از اون چای نبات های مخصوص مونی براش درست کردم و فوری جلوی حال تهوع شو گرفت . از بس که برای جمع و جور کردن کارای سفرش حرص و جوش خورده بود به حالت بدی افتاده بود .

بعد از اون از شدت ناراحتی جدایی اجباری از علی جونم به شدت عصبانی بودم و با کوچکترین اختلافی درباره بردن وسائل از کوره در می رفتم و شروع می کردم به غرغر . علی جونم هم می گفت مونی مثکه خیلی خسته ای ؟ می گفتم آره آره خارج از حد تصور تو خسته ام .

اصلا نمی تونستم خودمو کنترل کنم . خواهرش هم اومد و یه کم جمع آوری کردیم و من ماشین گرفتم رفتم خونه و با همون ماشین گوشی موبایل مامانمو براش فرستادم که سر اون هم کلی تلفنی جر و بحث کردیم .

حالا مگه شب خوابم می برد همش می ترسیدم خواب بمونه . یه دفعه پریدم دیدم ساعت ۵/۳ فوری بهش زنگ زدم که دیدم تو راهه !

این جدایی از علی جون هر بدی که داشت این خوبی رو برای من داشت که فهمیدم چقدر دوسش دارم . فهمیدم که مجال زندگی و با هم بودن اینقدر کم هست که نباید سر مسائل جزیی و سطحی همدیگرو برنجونیم ، فهمیدم که چقدر بودنش به زندگیم برنامه می ده ، فهیمدم که مونی آدمی نیست که بتونه بدون عشق زندگی کنه ، فهمیدم که بهم امید زندگی می ده ، فهمیدم که طاقت دوری شو ندارم ، فهمیدم که بالاتر از هر چیزی می پرستمش ، فهمیدم که نمی تونم باید کنارش باشم تا اینکه برخی مواقع در مقابلش قرار بگیرم ، فهمیدم که عشقش خون زندگی تو قلبم و وجودم می دوونه ، فهمیدم که ....

تو چند تا تماسی که گرفتم متوجه شدم یکی از بهترین هتلهای اون شهر رو براشون رزرو کردن و جای قشنگ و خوبیه . ایشالا که بهش خوش بگذره و خستگی این مدتی که حجم کاراش خیلی زیاد بود از تنش بیرون بره .

بی صبرانه در انتظار روز دوشنبه صبح و تجدید دیدار با عزیز دلم علی جونم هستم !

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت   توسط مونی | 
اینقدر که به سفر علی جونم و دوری دو ، سه روزه فکر کردم که از صبح بیدار شدم دچار تب شدید شدم .

مدتها بود که اینجوری و برای چند روز از علی جونم جدا نشده بودم . اون اوایل آشناییمون علی جونم مدام ماموریت می رفت و من که مثه الان بهش علاقه مند خیلی اذیت نمی شدم . بعد از اون هم یه سفر سه هفته ای رفت که دلم براش تنگ شده بود ، اما حال و روزم مثه الان که هنوز سفرش شروع نشده نبود .

خلاصه که خیلی حالم بده ، البته خوشحالم این سفر رو می ره چون قراره از جایی بازدید کنه که خیلی دوست داره . به این هم معتقدم که جدایی خوبه به هر حال ، اما نمی دونم چرا این چیزا آرومم نمی کنه .

مریم جون هم که از صبح منو دیده اینجوریم می خواد باهام برنامه ریزی کنه برای این چند روز که سر من گرم باشه !

از دیروز هم بگم که بعد از کلاس علی جونم از اونجایی که می خواست بره خونه مامانش با هم رفتیم تا میرداماد و جای همگی خالی از اون بستنی های بسکین رابینز خوردیم که خیلی بهمون چسبید . تو زمانی هم که پیاده روی می کردیم من سر حرفو درباره مشکلی که برای یکی از دوستای خوبم پیش اومده بود باز کردم و به خطوط مشی علی جونم برای یک زندگی مشترک پی بردم .

 خیلی خوب بود چون تا حالا اینجوری در باره این موارد بحث نکرده بودیم و من بدین روش تونستم یکمی بیشتر پی به افکار علی جونم ببرم . من هم تا حدودی با عقایدش موافق بودم اما در برخی موارد هم نه ! یعنی نوع نگاهمون به قضیه فرق می کرد من از یه بعد می دیدم و علی جونم از یه بعد دیگه . در نهایت من از این بحث راضی بودم !

بعد از ظهر هم قراره برم چمدون علی جون رو ببندیم که البته خودش هم بعد از انجام دادن خورده کارهایی که باید در غیاب این چند روزش انجام بشه رو راست و ریست کنه و بعد به من ملحق بشه !

خدا کنه سفرش بی خطر باشه و بهش خوش بگذره !

مونی داره از تب می سوزه . داغه داغه !

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت   توسط مونی | 

شنبه بعد از ظهر طبق معمول رفتم دنبال علی جونم دم کلاس . بعد هم از اونجا علی جونم رفت فوتبال و منم رفتم خونمون .

نمی دونم چرا اینقدر احساس خستگی می کردم و اصلا روی پام بند نبودم ، اگه به خاطر علی نبود که بخوام ببینمش زود می رفتم خونه و می افتادم . از طرف دیگه هم اینقدر در طول روز از دست این همکارم که قبلا ذکر خیرشو کردم حرص خورده بودم که سر درد شدیدی گرفتم .

خلاصه رفتم خونه و یه کم مامانم بهم رسید تا حالم جا اومد بعد از یه اس ام اس بازی کوچولو با علی جونم رفتم تو رختخواب و بیهوش شدم تا صبح !

صبح علی الطلوع هم راهی سر کار شدم و بعداز ظهر از اونجایی که علی جونم هوس کوکو کرده بودم رفتم اونجا ، یه دوش گرفتم و یه کوکو سبزی براش درست کردم .

علی جونم هم شب اومد با هم شام خوردیم و یه کم اختلاط کردیم منم ماشین گرفتم اومدم خونه . صبح دوشنبه هم پاشدم رفتم پیش علی جونم و دوباره بیهوش شدم .

یه کم خورده کاری تو اداره داشتم که مدتها بود اعصابمو داغون کرده بود که خدار و شکر انجام دادم اگر چه یه کم دیر شد ، اما بالاخره خیالم راحت شد .

بعد هم رفتم خونه علی جونم و براش خورشت قیمه بادمجون درست کردم که خیلی خوشرنگ شده بود با برنجی که با روغن کرمانشاهی دم کرده بودم ! برای ناهار فردا ادارش گذاشتم و همه چی اعم از سالاد و ماست و سبزی خوردن رو هم آماده گذاشتم ، دوتا ظرف هم برای غذاهای باقی مونده گذاشتم که صبح دیدم خیلی چیزی توش نیست ! اما به علت طولانی شدن کار علی جونم نتونستم تا اومدنش صبر کنم و اومدم خونمون ! حالا بماند که یه سوتی دادم و علی جونمو عصبانی کردم و ماجرای مشروحشو امروز صبح برام تعریف کرد که خیلی شرمنده شدم . قول دادم که دیگه تکرار نشه !

صبح علی جونم خیلی احساس خستگی می کرد ، در ضمن از غذای دیشب هم خیلی تعریف کرد و گفت که اینقدر خوشمزه بوده که تا ساعت ۱۲ شب داشته غذا می خورده ! خیلی ذوقیدم !

 در ضمن اینو بگم که صبح سه شنبه به خاطر سوتی شب و اینکه از دست علی جونم ناراحت شدم نمی خواستم برم اونجا اما باز دل واموندم طاقت نیوورد ، گفتم اگه نرم غذای ظهرشو نمی یاره . این شد که رفتم اونجا بعد رفتم سر کار . بعد ازظهر هم رفتم دنبال خرید چندتا وسیله که نتونستم اونی رو که می خوام پیدا کنم از اونجا هم رفتم خونه علی جونم .

از اونجایی که علی جونم آخر هفته می ره مسافرت خارجه ! هی  بغض دارم واسه همین همش منتظرم که یکی بهم یه چیزی بگه تا شکمشو سفره کنم . ایشالا به سلامت بره و بیاد !

اینم از روزانه های این دو سه روزم !

* و اما اندر احوالات روحی مونی خانم ! دلم می خواد یه کم کارای ادارم سر و سامون پیدا کنه و یه کم از مشغله های فکریم کم بشه .

* چند وقته دلم یه شغل دوم می خواد نه اینکه حرص مال دنیا برم داشته باشه ها ، نه ! دلم می خواد یه تنوعی تو کارم ایجاد بشه تا از این یکنواختی که فکر می کنم این روزها سایه انداخته رو سرم نجات پیدا کنم !

* چاقی هم داره اذیتم می کنه . دیروز یه شلوار نو که اوایل تابستون دوخته بودم و نو مونده بود رو پوشیدم اما تنگیش بهم نشون می داد که خیلی چاق شدم . اعصابم از چاقیم بهم ریخته و طاقت لاغری دراز مدت رو ندارم ! کاش می شد که چشمم رو می بستم و باز می کردم لاغر می شدم !

* یکی از دوستام فوق قبول شده ، خیلی واسش خوشحالم چون تو وضعیت بدی گیر کرده بود و حالا با این تغییر کلی حال و هواش عوض می شه .منم حالا دلم درس می خواد ! حالا شاید برم دنبال منابع رشته ای که می خوام برای سال آینده !

* مامانم یه چند روزیه که هی بهم گیر می ده و بهونه های مختلف می یاره و  اعصابمو داغون کرده ! البته می دونم دلیلش چیه ، اما خوب چی کار کنم ، کاری از دست من بر نمی یاد . حالا باید یه سیاستهایی رو برای مقابله با حرفاش در پیش بگیرم.

* از الان غصه دو ، سه روز نبود علی جونم گرفتم .علی امروز صبح می خواست دسته کلیدمو بگیره . می گفت من این چند روز نیستم بری با خیال راحت استراحت کنی . وقتی اینجوری حرف می زنه که می فهمم متوجه کارای من می شه که واسش انجام می دم یه کم آروم می شم .

دیگه همین !

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت   توسط مونی | 
صدای آب ، وزش باد لابلای برگ درختان ، جاده های پر پیچ و خم ، جوجه کباب ، قلیون و چای دوباره حس های خوب رو درونم زنده کرد . رفتن تو دل طبیعت بعد مدتها خیلی چسبید !

این سرفصل پست بلندبالای امروزم که اگه حوصله خوندنشو داشتین بسم الله و گرنه ....

سه شنبه بعدازظهر با علی جونم قرار گذاشتیم که با هم بریم .بین راه رفتیم تا دزدگیر ماشین مامان علی جونم رو هم درست کنیم . بعد از اونجا یه کم هم از شربت و شیرینی هایی که به مناسبت نیمه شعبان پخش می کردن بی نصیب نموندیم !

بعد هم از اونجا به قنادی های سوگلی و جشنواره سر زدیم تا برای خونواده هامون شیرینی بخریم . حالا بماند که علی جونم به جای شیرینی ، فالوده خرید و بین راه می خواست با جعبه شیرینی من عوض کنه . و بعد درنهایت باز هم بر می گرده و شیرینی می خره !

خلاصه به علت کمبود تاکسی و ماشین علی جونم منو تا یه جاهایی رسوند و رفت خونه . صبح چهارشنبه هم از اونجایی که برنامه خاصی نداشتم و اضافه کار هم برام از نون شب واجب تر بود راهی محل کار شدم . نزدیکای ظهر علی جونم اس ام اس داد که مامانم برای ناهار دعوتت کرده و زود بیا اینجا ، اما هنوز یه کم از کارام مونده بود . در نهایت زنگیدم به علی جونم دیدم که تو خیابونه و با هم قرار گذاشتیم و بعد از اماده شدن ماشین رفتیم پیش بسوی شیرین پلوی مامان علی جونم !

خیلی با شیرین پلوی مامانم فرق داشت . یه جورایی راحت تر بود ! منم یاد گرفتم که برای علی جونم درست کنم چون خیلی دوست داره . تا حالا درست کردن چندتا غذا رو از رو دست مامان علی جونم یاد گرفتم . چون آقایون جون به جونشون کنن دست پخت مادرشون براشون الای بقیه اس !

بعداز ظهر هم متوجه شدیم که قرار پیک نیک فردا با دوستای علی جونم اوکی شده . حالا چون بنا بود که علی جونم میزبان باشه من باید تو کارا کمکش می کردم و وسائلو اماده می کردیم . بماند که این وسط خواهرش هم دعوت شد و کلی حرف و داستان ایجاد کرد . من که بودم تحت این شرایط خونه رو به پیک نیک ترجیح می دادم نمی دونم اون چه جوری خودشو انداخت البته علی هم بهش گفت که بیاد !

از اومدنش ناراحت نمی شدم اما اونا خودشون با دوستاشون برنامه می ذارن مگه ما هستیم ؟

تند تند خریدامونو انجام دادیم و امدیم خونه و من یه کم مرتب کردم و بقیه رو گذاشتم برای صبح پنج شنبه ! صبح زود بیدار شدم و مقادیری لاک به ناخونام زدمو و حاضرشدم ، رفتم خونه علی جونم . رسیدم دیدم که خوابه منم رفتم پیشش دراز کشیدم و یه کوچولو خوابیدم .

حدود ساعت ۱۰ پاشدیم ، تند تند بقیه چیزا رو جمع کردیم ، یه کم آرایش کردم و به خواسته علی جونم لاکمو پاک کردمو رفتیم . توی راه خریدای باقی مونده رو انجام دادیم و رفتیم دنبال خواهر علی و بعد هم پیش بسوی لواسون !

جایی که اونا انتخاب کرده بودن گرم و آفتاب بود اما چاره ای نبود باید ناهارو همونجا می خوردیم . یه چیز با مزه ! پسر دوست علی جونم به گفته خودش امسال می ره کلاس دوم تو این میون گیر داده بود به من . اولش که یه گل رز داد بهم ، بعد با بادبزن بادم می زد و آب خنک به من می داد ، آدامس می خرید برامو می گفت چیزی دیگه نمی خوای ؟ علی هم به دوستش می گفت که پسرشو جمع کنه !

از اونجا هم برای کشیدن قلیون و پهن کردن قلیون رفتیم به سمت فشم . کنار رودخونه یه جایی رو پیدا کردیم و نشستیم . منم فوری از جمع فاصله گرفتم و رفتم رو یه تخته سنگ نشستم و پاهامو کردم تو آب ! آخ که چقدر چسبید . روحم تازه شد انگار ! دیگه چایی و قلیون و بعد هم در آستانه تاریکی هوا راه افتادیم که به مشکل برنخوریم .

علی جونم منو رسوند و بعد هم رفت خونه مامانش . منم خسته و کوفته رفتم تو رختخواب و بیهوش شدم !

صبح جمعه هم با حالت خیلی بدی از خواب پریدم ، انگار که علی رو گم کرده باشم ، کلافه بودم . موهای مامانمو رنگ کردمو رفتم خونه علی جون . هنوز نیومده بود ، اس ام اس زد که میاد .

منم رفتم تو آشپزخونه یه کم مرتب کاری کردم و سوپ گذاشتم . یه دفعه دیدم که در آپارتمان رو می زنن ! مامان علی جونم بود و منم با وضع فجع ! زودی لباس عوض کردمو در باز کردم . مامانش یه کم نشست و موقعی که می خواست بره شکلات شدم و یه ظرف از سوپ دادم بردن !

بعد هم ناهار و دوش و خواب !  البته نمی ذاشتم علی جونم بخوابه ، اونم کلاف شد و پاشد نشست !)

شب هم زودی با هم شام خوردیم و یه کم علی جونم کارای فنی بهم یاد داد و من اومدم خونه !

پنج شنبه اگر چه یه کم خسته شدم ، اما خیلی بهم چسبید . بعد مدتها که علی جونم بی ماشین شده با هم پیک نیک خارج از تهران رفتیم که بهمون خیلی خوش گذشت .

این بود ماجراهای سه روز گذشته ! شماها چی کار کردین ؟

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت   توسط مونی | 
* امروز تولد رها جونمه . دوست وبلاگیم که خیلی دوسش دارم . از وقتی شنیدم می خواد بره دوباره خارج از کشور هم کلی ذوق کردم هم کلی بعض .

ذوق کردم چون دوستم داره قدم تو راهی می ذاره که پیشرفت می کنه توش و بغض چون فکر میکنم خیلی ازم دور می شه . هر چند تا حالا ندیدمش اما خیلی بهش عادت کردم . ایشالا موفق باشی راها جونی

* یه همکار دارم که یه یک هفته ای می شه که رفته رو مخم . خیلی اذیتم میکنه و از دستش حرص می خورم . من اصلا از همکار شانس نیاوردم . همش می خواد یه کاری بکنه که لج منو در بیاره . پنکه رو می ذاره یه جوری که بخوریه تو مخم . منم به باد پنکه حساسیت دارم و سر درد می گیرم . خدا هدایتش کنه . از اون دسته آدمای جانماز آبکش هم هست که دلم می خواد یه روز بهش بگم اخلاقتو درست کن عوض اینکه پیش از اذان بری سر جانماز جا بگیری .

* حوصله این سه روز تعطیلی رو ندارم . چون برنامه مشخصی واسش ندارم و اگر با علی برنامه ای نذاریم ترجیح می دم سر کار باشم . چون اصلا حوصله خونه موندن رو ندارم .

* دلم می خواد نوشتنی های عقب موندمو بنویسم که دیگه اعصاب مصاب برای من نذاشته . یه سری دسته بندی مطلب ، شماره تلفن و آدرس دارم که دیگه کلافم کرده .

*دلم یه مهمونی توپ می خواد که توش همه اونایی که دوستشون دارم حضور داشته باشن و من و علی جونم هم باشیم .

* هوس معجون کردم شدیداً

* دلم میخواد برم تو خیابونا چراغونی های نیمه شعبان رو نگاه کنم . خیلی همیشه دوست دارم و هیچ وقت هم نرفتم !

* دلم می خواد یکی از این سه روز تعطیلی رو فقط کنار علی جونم استراحت کنم ، واسه ناهار بریم بیرون و برگردیم ، واسه شام هم همینطور . هیچ کس دیگه ای هم نباشه

* با اینکه آدم پولکی نبوده و نیستم ، اما نمی دونم چرا یه دفعه هوس یه قلنبه پول کردم !

اینا مشغولیات کنونی ذهن مونی خانومهههههه !

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت   توسط مونی | 
شنبه بعد از ظهر وقتی رفتم دنبال علی جونم دم کلاس هی گولش زدم که نره فوتبال ، هی گفتم دیره ، خسته ای ....خوب دوست نداشتم بره دلم می خواست پیشش باشم که ناگهان نقشه شیطانیم گرفت و علی جونم از رفتن به فوتبال منصرف شد !

سر راه یکم خرید کردیم و رفتیم خونه . من که تو بغل علی غش کردم .........

یکشنبه صبح هم رفتم اونجا و نون بربری تازه ، خامه و مربای توت فرنگی زدیم تو رگ که خیلی چسبید بعد مدتها !

اما از بعدازظهر یکشنبه نگم بهتره ! من و علی جونم قرار بود که برای خرید ساعت ۵ بریم جایی ، اما چشمتون روز بد نبینه که ما ساعت ۸:۳۰ همدیگرو دیدیم و دیگه داشتم از خشم منفجر می شدم !

تو تمام مدتی که منتظر اومدن علی جونم تو پارک نشسته بودم به بازی بچه ها نگاه می کردم !خیلی برام جالب بود که دنیای بچه های امروز با دوره ای که ما گذروندیم چقدر فرق کرده .

علاقه مندی های بچه های امروز چقدر متفاوت شده و این تغییر فضای دو دوره رو نشون می ده!حس می کنم دوره ما خیلی همه چیز ساده تر ، بی غل و غش تر و مهربونتر بود . دنیای بچه های امروزه هم یه جوری مثه دنیای امروز ماشینی شده ! خلاصه که با یه فکر و خاطره اشک تو چشمم جمع می شد و با مرور یه صحنه دیگه می خندیدم .حتما آدمای تو پارک فکر کردن من دیونه شدم !

برای مدتی رفتم تو دنیای بچگی خودم ! خاطره هایی که دیگه تکرار نمی شن ! البته علاقه زیادی هم به برگشت به اون دوره ندارم .

خلاصه سعی کردم به جای اینکه از دیر اومدن علی حرص بخورم خودم از فضای سر سبز پارک محروم نکنم و لذتشو ببرم .

بعد از اومدن علی جونم هم تا رسیدن به مغازه های مورد نظر صحبت نکردم اونم نامردی نکرد و هیچی نگفت . اما بعد از چک و جونه زدن با مغازه دار و سوار شدن تو ماشین گفت یه قولی بهت می دم که نمی تونم عملی کنم از شدت حجم زیاد کار و حالا اینجوری سر درد گرفتم . تا شنیدم سرش درد می کنه و با دیدن چشمای قرمز و خون افتادش دلم یهو یه جوری شد .

منو رسوند خونه و خودش هم رفت خونش .

امروز خیلی احساس خستگی می کنم . دلم می خواد زودتر برم یه چرت بزنم تا سر حال بیام .وای قبض موبایلمم هنوز ندادم.

راستی با سه روز تعطیلی پیش رو چی کار می کنین ؟ من که برنامه خاصی ندارم ، علی جونم می گه شاید با خونوادش بره مسافرت . دلم می خواد بره که یه آب و هوایی عضو کنه اما دل خودمو چی کار کنم که براش تنگ می شه ؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت   توسط مونی | 
اول از همه بگم شله زرد رو درست کردم و جای همه دوستان خالی خیلی خوشمزه شد ! یه کم از حال و احوال این چند روز بگم تا دوباره برسیم به بحث شیرین شله زرد !

از اونجایی که علی جونم یه مسافرت در پیش داره و مدتیه که پاهاش درد گرفته بر آن شدیم تا چهارشنبه بعد ازظهر برای خریدکفش به یکی دوتا مغازه ای که سراغ داره و کفشای خوبی دارن بریم . بعد از کلاسش رفتیم عباس آباد ، توی تاکسی بودیم که باد و طوفان شروع شد و موقعی که داشتیم ویترین کفش فروشی ها رو می دیدیم نم نم بارون رو روی سر و صورت خودمون حس کردیم .

خیلی دوست دارم که زیر بارون با اونی که قد آسمون دوسش دارم قدم بزنم و حالا این فرصت پیش اومده بود .

علی جونم کفشی نپسندید و از اونجا کم کم پیاده رفتیم و مغازه های کابیت سازی ، گاز و هود فروشی رو از نظر گذروندیم تا رسیدیم به سر پالیزی و به علت گرسنگی مفرط از اون ساندویچهای خوشمزه خریدم و رفتیم تو پارک همون نزدیکی ها نشستیم خوردیم و کمی اختلاط کردیم .بعد هو علی جونم رفت خونه خودش و منم خونه خودمون !

صبح هم که امتحان داشتم و باید زود می اومدم . امتحان بد نبود ،فکر کنم که نمره قبولی را خواهم گفت !

بعد ازظهر پنج شنبه از اونجایی که مونی یه موقع هایی مریضی " گیر دادنش " عود می کنه ؛ علی رو تو اوج کاراش تلفن بارون کرد و اونو از کوره به در کرد .

حالا از رفتارم پشیمون شده بودم  علی هم هیج جوره راه نمی داد . تا اینکه زنگیدم داره بی انصاف تنهایی می ره . حالا می خواست بره خونه مامانش تا با هم برن خرید کنن . منم می خواستم تا نیمه های راه باهاش باشم و برم برنج شله زرد و خیس کنم واسه صبح جمعه ! به هزار دوز و کلک تو ایستگاه مترو نگهش داشتم تا ببینمش ، وقتی ناراحتش می کنم تا نبینمش آروم نمی شم . خلاصه دل واموندم که طاقت نیورود تو مترو ازش جدا شم تا دم خونه مامانش رفتم و از اونجا رفتم خونه خود علی جونم ! یه کم کارای شله زرد و انجام دادم و رفتم خونه خودمون ! مدتها بودکه اونقدر زود خونمون نرفته بودم واسه همین مامانم کلی متعجب شده بود .

شب هم یه کوچولو تلفنی صحبت کردیم و جمعه صبح قبل از اینکه از خونه بیرون بیام به علت اومدن خاله ام اینا کمی در امور نظافت خونه کمک کردمم و زدم بیرون .

یه موقع هایی خودم حیرون می مونم از این همه انرژی !!!

با ترس و لرز و کلی سلام و صلوات توی راه رسیدم خونه علی جونم ولی هنوز خودش نیومده بود . یه بسم الله گفتم و زیر قابلمه ای که قرار بود شله زرد رو بپزم روشن کردم . بار اولی بود که می خواستم شله زرد درست کنم و تا حالا حتی بالای سر کسی هم که شله زرد درست کرده وای نساده بودم واسه همین خیلی نگران بودم که خراب نشه .

با استفاده از مطالعات اینترنتی مراحل پخت را دونه دونه انجام دادم ، حالا تو این میون هی به علی جونم زنگ می زنم که پاشو بیا اما هی نشسته اونجا کلی حرص خوردم !

ظهر زنگ زده که ناهار چیزی داری ، گفتم علی دست من بند شله زرد ، اما یه چند تا پیمونه استانبولی پلو گذاشتم . دیدم کمی خرید کرده و با مامان و باباش اومد .

مونی هم یه دفعه شکلات شد !به مامان علی جونم گفتم من زیر قابلمه رو خاموش نکردم تا شما بیایین ببینین چطوری شده و چیزی کم و کسر نداشته باشه ! مامانشم تا چشید گفت : همه چیزش خوبه و به اندازه ! دستت درد نکنه ! کلی ذوقیدم !و ظرف همسایه ها رو آماده کریدم و من برای چند نفریشون که می شناختم بردم .

خدائیش خیلی خوشمزه شده بود و علی جونم هم خوشش اومد . کلی خستگی روحیم در رفت وقتی دیدم همه خوششون اومده ، اما از خستگی جسمی داشتم می مردم . کف دستم تا الان که دارم این پستو می نویسم ورم داره ، بس که با قاشق غذاخوری یه قابلمه گنده رو هم زدم ! بعد از ناهار مامان علی جونم می خواست با اصرار ظرفا رو بشوره اما عمرا اگه من می ذاشتم خلاصه بعد از شستن ظرفا دیدم دیگه نمی تونم رو پا وایسم رفتم تو اتاق علی و غش کردم روی زمین ! اونم اومد مهربونی کنه بالش گذاشت زیر سرم و پتو کشید روم که یه دفعه پریدم از خواب .

برای شام علی جونم هم از اون سالاد الویه هایی که مخصوص مونی هست و دوست داره درست کردم اما جاتون خالی وقتی خواهر علی جونم از تفریح با دوستانش اومد و موقع رفتن نصفشو برد ! خوشحال شدم که خوشش اومده و می بره اما نگران گرسنه موندن علی جونم بودم !بگذریم !!!

شب دیگه نای وایسادن رو نداشتم یه تنه شله زرد درست کرده بودم اونم برای اولین بار ، بساط ناهار و آماده کرده بودم و پذیرایی های گاه به گاه با چای و بستنی و ژله .... روز سنگینی بود برام و ماتم شنبه رو گرفته بودم که تازه اول هفتس !

خلاصه یه کم بعد از رفتن مامان اینای علی جونم ، با علی یه کم سالاد الویه خوردیم و من عازم خونمون شدم . حالا وقتی رسیدم تازه اونجا سهم کارم مونده بود و باید برای مهمونا ساندویچ درست می کردم ! اینکه می گم متعجب می شم از این همه انرژی بعد از شام هم خاله ام اینا رفتن و من مثه پشه امشی خورده رفتم تو رختخواب و خر ... پف ، خر ....پف !

 * اضافه شده در ساعات بعد از ظهر : دوستای عزیزم این رنگ فونت خوبه ؟ نوشته ها خواناتر ؟ بگین چه رنگی بذارم بهتره و چشمای خوشگلتون اذیت نمی شه

اضافه شده یکشنبه صبح : به علت پاره ای مسائل فنی دوباره از قالب قدیمی استفاده میکنم تا ببینم خدا چی می خواد !

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت   توسط مونی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
دلم می خواد اینجا از روزمرگی ها،شادی ها ، دلتنگی ها و دل مشغولی هام بگم.یه جای امن برای دردل های شخصی خودم.

پیوندهای روزانه
جواهرات
پینگر
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
دی 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
پیوندها
میژون
مطبخ خاله خانم
زندگی،عشق،من و تو
آلما
کفشدوزک بدون کفش
قصه عشق من و تو
حس زندگی
روی میز آشپزخانه
ولنتاین
قصه من
عشق ابدی
حیاط خلوت
بغض مهتاب
دو کبوتر
شکلات تلخ
آیرینا
کدبانو
یادداشتهای من
زندگی نیروانا
آسمون خانوم
مد لباس و آرایش
بلند فکر می کنم
اقلیم عشق
جیک جیک مستون
دو کبوتر
عاشقانه های من
از دل تا قلم
بیسکوئیت
مریم بانو
روزانه های مریم
آسمان آبی
عشق ابدی-لاله جونم
ماجراهای هلو خانم
خونه نارنجدونه
رونالی
زندگی شیرین من
روزهای عاشقی
زندگی از یه راه تازه
صدا کن مرا
مطبخ شیما
در پناه دستات
فلفل بانو
پشت لحظه ها
رز سفيد
تنبل خونه شاه عباسي
سفره خونه
ميزغذا
ماجراهای الیو و ملوان زبل
زندگی یعنی همین
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان