تبليغاتX
DaisypathAnniversary Years Ticker مونی
دیدین آدم تا زمانی که درد یا ناراحتی رو تو بدنش احساس نکرده قدر لحظات سلامتی رو نمی دونه  ؟ این قضیه برای هر کدوم از ما در طول روز ُ هفته یا سال پیش میاد و هیچ کدوممون هم مستثنی نیستیم !

دیروز بعد از تموم شدن کارام با همون سر دردی که داشتم با علی جونم تو مترو قرار گذاشتیم تا با هم بریم . همین جور که روی صندلی های قرمز رنگ مترو نشسته بودم ( توجه کنید قرمر رنگ چون من هر دفعه باعلی جونم تو مترو قرار داریم نمی رم قسمت خانوما ! ) چشمم به سه تا دختر تو سن و سالای خودم یا شاید کوچیکتر افتاد که به نظر می رسید دانشجو باشن . یه لحظه توجه منو به خودشون جلب کردن و دیدم که با زبان اشاره با هم صحبت می کنن .

یه لحظه خیلی تو فکر فرو رفتم دیدم چقدر گاهی اوقات از داشتن نعمت صحبت کردن غافل هستیم و خودمون خبر نداریم .

اینکه می تونیم با اطرافیانمون صحبت کنیم بهشون ابراز عشق و محبت کنیم و با آواهای مختلف خطابشون کنیم چقدر نعمت بزرگیه .

چقدر خوب می شد که همه آدما از این نعمت به بهترین شکلش استفاده کنن . ممکنه گاهی سکوت هم برای خودش دنیای بزرگی داشته باشه اما از قدیم گفتن : تنها صداست که می ماند .

کاش از حس گویاییمون برای بیان زیباییها ٬ خوبی ها ابراز عشق و محبت و بالاتر از همه برای سپاس از خدا بهره بگیریم .

اگه تنها یه لحظه به نداشتن این حس فکر کنیم خواهیم فهمید که داشتنش چقدر مقدس و با ارزشه .

پس دوستای گلم با صدای بلند می گم که دوستون دارم و برای همتون آرزوی خوشبختی می کنم !

کاش خدا به هممون زبان عشق ٬صداقت و محبت بده به جای بدگویی٬  ناشکری و لجاجت ! خدایا یه بار دیگه به خاطر همه مواهب و نعماتت شکر . خیلی چاکریم !

دیروز بعد از تفکر درباره مسائل بالا بالاخره علی جونم اومد و رفتیم خونه . حالا بماند که دوباره مراسم شکار داشتیم و خنده !

برای علی جونم کوکتل به شکل گل درست کردم و علی رغم سر دردم یه ژانگولر بازی دراوردم تو تزئین و بشقاب غذا رو گذاشتم جلوش . علی جونم هم هی می گفت بیا بشین رنگ و روت پریده  اما اینجور مواقع هم دلم نمی یاد بیکار بچرخم .

بعد رفتم خونه دیدم خاله و پسر خاله ام با اون پسر گوگولی و شیطونش اومدن اونجا . وای که چقدر گوگولی بود . همش می خندید  و می رقصید و چار دست و پا می رفت اینور و اونور

اونا هم که رفتن یه دوش گرفتم که خستگیم در بره و یه انگولگ به رنگینکی که خاله ام برامون اورده بود زدمو رفتم پیش به سوی خواب

صبح هم دوباره طبق معمول بعضی روزا آوار اومد رو سر علی جون و تلافی این چند روز بیخوابی رو در آوردم !

علی هم می گفت چقدر خوابت می یومد که مثه همیشه از سر و کول من بالا نرفتی  ! آخه صبحها نمی ذارم بخوابه !

از اونجا هم رونه سر کارهامون شدیم . می خواستم امروز تنهایی برم کفش بخرم آخه هیچکی باهام نمی یاد ٬ که علی جونم گفت صبر کن خودم باهات میام امیدوارم نذاره دقیقه ۹۰ ٬ آخه من حرص و جوشی و اون خونسرد

دوست جونا روز خوبی داشته باشین

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت   توسط مونی | 
دوست جونا سلام ! آخر هفته خوبی داشتین ؟

بنا به توصیه رها اومدم تا دیر نشده آپ کنم که مطالبم طولانی نشه!  

پنج شنبه که رفتم دنبال علی جونم و بعد از دیدن مغازه های تو راه سر از ساندویچی هایدا سر مطهری در اوردیم و نشستیم جاتون خالی یه دلی از عزا در آوردیم . مدتها بود که اون موقع از روز بنا به مشغله زیاد علی جونم با هم بیرون نرفته بودیم .

بعد از اونجا هم تاکسی سوار شدیم و یه راست خونه علی جون و پس از نوشیدن یک لیوان شربت آلبالو از شدت خستگی بیهوش شدیم ! کلی خستگی هفته ام در رفت .

برای شب هم یه کوچولو استانبولی پلو درست کردیم و زدیم تو رگ . وقتی هم که من رفتم خونه کمد لباسامو طبق معمول پنج شنبه ها مرتب کردم ! یه کم با علی تلفنی حرف زدیم و خوابیدم .

صبح جمعه هم پس از دوش گرفتن و مرتب کردن خونه و یه کم کمک کردن به مامانم رفتم پیش علی جونم . البته بین راه کمی خرید کردم .

وقتی رسیدم دیدم که علی جونم هنوز صبحانه نخورده ، من تند تند بساط ناهار رو ردیف کردم و علی جون صبحانه رو !

در خلال درست کردن ناهار برای علی جونم یه شیشه خیار شور و یه شیشه کلم ترشی درست کردم که خیلی دوست داره تا برای زمستون آماده بشن !

بعد از ناهار علی جونم رفت سر لپ تاپ و منم رفتم یه کم دراز بکشم ولی نتونستم خیلی بخوابم .

حدودای عصر هم یه سمبوسه کوچولو درست کردیم و خوردیم . یه موضوعی هم پیش اومد که خیلی منو به فکر برد . چیزی که تموم امروز و حتی الان پر از علامت سوالم ! تازه دارم پی می برم که روابط آدما به خیلی چیزا بستگی داره و همه چیز در ظاهر خلاصه نمی شه .

خلاصه که امروز پر از ابهام و تو ذهنم دنبال جواب سوالام می گردم . ایشالا که درست میشه

امروز هم که از صبح سر کار و در ضمن درباره مسئله پیش اومده دیروز کمی با علی جونم صحبت کردیم و اونم نظراتشو گفت . اگرچه من همشو قبول نداشتم اما تصمیم دارم درموردش فکر کنم .

الانم که دارم این پستو می نویسم دارم از سر درد می میرم . دو تا آدلت کلد خوردم اما انگار نه انگار .

راستی برای انجام یه کار نیمه وقت دیگه هم امروز رایزنی هایی رو انجام دادم ، دعا کنین که درست بشه . شایه یه کم تنوع روحی بشه برام !

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت   توسط مونی | 
هی می خوام یه برنامه بذارم تا یه روز در میون آپ کنم ، اما نمی دونم چرا نمی شه ؟ اینجوری نوشته هام طولانی می شه ولی چون م یخوام اینا برای روزی که نوشته هامو مرور می کنم بمونه باید اصطلاحاً روده درازی کنم !

حالا مجبورم روزانه هامو تفکیک کنم ! یه بار گفتم من چند سالیه که تو تقویم کوچیکی که تو کیفم می ذارم خلاصه ای از روزمرگی هامو می نویسم . البته نه خیلی مفصل بلکه گاهی اوقات با نوشتن یه کلمه کلیدی تمام ماجرایی که اون روز اتفاق افتاده مثه یه فیلم جلوی چشمم می آید. حالا از وقتی اینجا رو درست کردم تو نوشتن تقویمیم هم اختلال ایجاد شده و گاهی برای جلوگیری از فراموشی روزام و به این علت که به نت هم نمی شه خیلی اطمینان داشت از روی اینجا تو تقویمم کپی می کنم البته گاهی با کمی اضافات . چون علی رغم خواسته درونی ام باز هم خیلی راحت اینجا نمی نویسم !

راستی دوست جونام حتما متوجه شدین که مدتی کامنتدونی رو تائیدی کردم . اینجوری خیلی آرامش بیشتری دارم ، اما در جواب کامنتهای تائید نشده هم باید بگم که زندگی خصوصی هر کسی به خودش ارتباط داره و تصمیم گیرنده نهایی خود آدمه !

خیلی ها اعتراض می کنن که چرا اینقدر از علی جونم می نویسم ! تمام زندگی من علی جونم نیست ، اما به اندازه یه دنیا دوسش دارم . بخش زیادی از شبانه روز رو هم با علی جونم می گذرونم. هم خوبی هاشو و هم بدی هاشو می شناسم . علی ذاتا مرد بسیار خوبیه ، مهربون ، پر از احساسات درونی ، قابل اعتماد و تکیه ، با هوش ، با درایت و عاقل . بچه نیستم که بدی هاشو نبینم اگه علی جونم انتخاب کردم و تا حالا خواستم یا خواستیم که کنار هم بمونیم با خوبی ها و بدی هاش انتخابش کردم ، هیچ آدمی بی ایراد نیست و خوب مطلق وجود ندارد . حتما منم یه بدی هایی دارم که علی جونم باهاشون کنار اومده . بالاخره هیچ رابطه ای عالی مطلق نیست و همه دارای فراز و نشیبن. تو همه نوشته هام هم از اغراق یا حذف ناراحتی ها و بدی ها خودداری کردم چون دلیلی برای این کار نمی بینم . بازم می گم خوب مطلق وجود نداره و تنها ذات الهی است که گل بی عیبه !

من اگه اینجا رو برای نوشتن انتخاب کردم اول از همه برای خالی کردن ذهنم بوده و در کنار اون پیدا کردن دوستای خوب که البته تونستم تو این مدت کم دوستای زیاد و خوبی پیدا کنم که گاهی گفتگوهای روزانه و ایمیل هاشون یه دنیا آرامش بهم داده و تو مواقع لزوم راهنمایی های ارزشمندی بهم ارائه دادن که از همین جا از همشون تشکر می کنم . تمام دوستایی که لینکشون کنار صفحه ام وجود داره دوستایی هستن که اسمشون تو قلبم حک شده و به نوعی خواستم که همیشه جلوی چشمم باشن .

همشون رو دوست دارم و به قول رها جونم گاهی با زندگی هاشون زندگی کردم ( امیدوارم جمله رو درست نقل کرده باشم ، البته مفهومی فکر کنم درسته !)

خیلی اوقات از دوستای دنیای مجازیم یه تصویر خیالی تو ذهنم ساختم و باخوندن نوشته هاشون یا حتی کامنتهاشون صورتهای خوشگلشون رو تو ذهنم تصور کردم . باورتون میشه تو دفترچه ای که کارای روزانه ام رو یادداشت می کنم تا یادم نره یه لیستی از این دوستام نوشتم ، اسمشون ، سنشون ، رشته تحصیلیشون ، و یا هر اطلاعات دیگه ای که ازشون دارم !

رها ، رزی ، ثمین ، الهام ، مریم جونها ، پریسا ، نیلوفر ، گیلاسی ، صنم ، فلفلی ، آزی ، هستی ، دنیا ، مهتاب ، سارا ، یاسی ، لاله ، ملوسی ، ساینا ، مرمر ، آیرینا ، نگین و همه دوست جونای دیگه ای که وقت می ذارین و نوشته های منو می خونین و نظرای قابل احترامتون رو برام می نویسین همتونو دوست دارم و امیدوارم شرایطی بشه که همه این دوستا یه روز تو یه کافی شاپ ، توی یه پارک یا هر جای دیگه دور هم جمع بشیم و گل بگیم و گل بخندیم !

خوب هنوز روزانه هامو ننوشتم ، اما مدتها بود که می خواستم درباره دوستای وبلاگی یه چند خطی بنویسم که امیدوارم دینمو تا حد کمی نسبت به محبتای همشون ادا کرده باشم !

و حالا اندر احوالات مونی خانم از دوشنبه تا پنج شنبه !

دوشنبه :صبح مثه آوار خراب شدم روی سر علی جونم . بعد تند تند رونه سر کارهامون شدیم . علی جونم از دانشگاه اس ام اس زد که می ره انقلاب واسه خرید کتاب و من که همیشه هولم زودتر از اون خودمو رسوندم اونجا ، اما علی جونم یه دفعه مجبور میشه که بره به محل کار سومش سر بزنه ! و من که فشار خونم بالا رفته بود بعد از خرید کتاب بهش زنگ زدم و دیدم که می خواد قرار بذاریم و با هم بر گردیم اما من نا نداشتم که تو اون ترافیک و شلوغلی انقلاب خودمو بهعلی جونم برسونم واسه همین بهش گفتم که نمی یام . وقتی هم رسیدم خونه از خستگی ولو شدم ! شب هم فقط یکی دوتا اس ام اس رد و بدل کردیم !

سه شنبه : علی جونم صبح از خونه مامانش به نمایندگی ایران خودرو سر زدهبود برای خرید ماشین که جواب منفی شنیده بود . حدودای ظهر بعد از اینکه کلی جیغ های مریم جونو شنیدم روانه خیابون مهران و برلن شدیم واسه خرید و من دیگه مفلس مفلس شدم . چند تا تیکه بیشتر خرید نکردما اما کلی پول بابتشون دادم !

بعد هم از اونجا با علی جونم قرار گذاشتیم و سر راه با اونم کمی خرید کردیم و رفتیم خونه .منم تند تند یه غذای حاضری و رژیمی براش درست کردم .خریدامم بهش نشون دادم و کلی مانور دادم باهاشون !

علی جونم اون روز خیلی خسته شده بود و چشاش از شدت خستگی بی حال و قرمز شده بود ، منم زود رفتم که اون زودتر استراحت کنه !

چهارشنبه : صبح دویاره نمی دونم چرا آوار اومد رو سر علی جونم و یه عدد مونی بیهوش روی تختخواب علی جون یافت شد !

بعد از ظهر خواستیم با علی جونم بریم سینما ،رفتم نزدیکیای کلاسش ، وقتی اومد تو تاریکی خیابون می گه چرا اینقدر قیافت موش شده قربونت بشم ؟ منم نزدیک بود وسط خیابون بپرم یه ماچگنده بکنم ازش از شدت دلتنگی که مراعات موازین شرعی رو کردم یه دفعه تصمیم گرفتیم بریم جمهوری ! اما در نهایت هیج جا نرفتیم و رونه خونه شدیم . تا رسیدیم شروع کردیم به خرمالو خوردن و علی جونم لب تاپشو باز کرد و نرسیده شروع کرد به انجام دادن کار ! هی بهش گفتم لااقل یه کم دراز بکش خستگی ات در بره اما گوش نداد ، منم تو همون اثتا براش یه سبزی پلوی کوچولو گذاشتم و با فیله ماهی کنسرو شده خواستیم بخوریم . علی جونم هم هی می گفت : به به چه خونه ای که توش بوی سبزی پلو پیچیده  

مدتیه می خوام ازتون یه سوالی بپرسم ! جایی رو سراغ ندارین که صورت آدمو بیمه کنن ؟! از دست علی جون باید به بیمه های مختلف پناه ببرم ! از بینی گرفته تا سر شونه و .... فکرتون جای بد نره !

دیگه صبحیه بهش میگم دستام کبوده ، دماغم داره دفرمه میشه ، گونه هام داره سوراخ میشه ! بسه دیگه . بر گشته می گه یه بچه اینجوری بیار که من دیگه با تو کاری نداشته باشم میگم عجب رویی داری می گه همینه که هست !

خلاصه دیشب بعد از غذا ، البته علی جونم از ماهیه خوشش نیومد چون پز از سس خردل بود و منم هی می گفتم این محصولی است از ژرمنی ! اما بدم نیومد و خوردم !  ماشین گرفتم و رفتم خونه و علی جونم دوباره بیهوش شد .

پنج شنبه :  امروز هم با یه عدد علی سر دردی روبرو شدم که با یه بشقاب فرنی و چند لقمه نون و پنیر و گردو و یک لیوان چایی عسل رونه دانشگاهش کردم !

ایشالا تعطیلات آخر هفته خوبی باشه و هم به شماها و هم به منو علی جونم خوش بگذره !

دوستون دارم و مرسی از اونایی که این نوشته خیلی طولانی رو حوصله کردن و خوندن

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت   توسط مونی | 
خوب عید فطر هم که اومد و بساط ماه رمضون تا یک سال دیگه جمع شد . معلوم نیست تا سال دیگه ماه رمضون چه اتفاقایی بیفته . ایشالا که واسه همه سال خوبی رقم خورده شده باشه تو شبهای قدر

جمعه از سر کار چند بار به علی جونم اس ام اس دادم اما جوابی نیومد وقتی که زنگ زدم خواهرش گفت که از شدت سر درد خوابیده . خیلی بد بود چون واقعا از راه دور نمی شد کاری کنم و مدام نگرانش بودم .

بعداز ظهر هم مامان یکی از دوستام بهم زنگ زد که برای افطار تنهاست و برم پیشش . نمی خواستم چون روز آخر ماه رمضون بود برم اما با اصرار ایشون مجبور شدم . جاتون خالی واسم غذای جنوبی درست کرده بود و خیلی چسبید .

از اونجا با علی جونم تلفنی صحبت کردم و پشتش اس ام اس زد که دلش واسم یه ذره شده -دیگه دلم ضعف رفت !

شب هم از خونه صحبت کردیم و من سریالهای جالب و دیدنی تلویزیون خوابم برد .

صبح عید هم بعد از نظافت و تمیز کردن خونه به علت اومدن مهمونای احتمالی وسائلمو برداشتم و ٫یش به سوی علی جونم . قرار بود که شنبه خونه مامانش اینا هم برم تا به هوای دیدن عید فطر کادوی خواهرش رو هم بهش بدم .

وقتی رسیدم علی جون هنوز نیومده بود .وقتی اومد انگار ۱۰۰ بود ندیده بودمش پریدم تو بغلش و هی بوس بوس

ظهر هم اتاق علی جونمو که مثه اتاق آقای ووپی شده بود تمیز کردیم و یاد پارسال افتاده بودیم که عید فطر علی جونم به بهانه خونه خریدنش همه رو ناهار برد بیرون . چه زود یک سال گذشت .

خلاصه بعد از کلی صحبت و گفتگو حدودای ساعت ۷ خواهر علی جونم اومد دنبال ما ، سر راه یک کیک خوشگل هم خریدم  و رفتیم خونه مامان علی جونم .

این رفتنم با دفعات قبل واسم فرق داشت . چون این دفعه خونواده در جریان بودن کمی احساس سبکی می کردم اما دفعات پیش یه جورایی انگار گوشه ذهنم مشغول بود .

همیشه می گم اگه یه روز قرار باشه که برای همیشه با علی جونم بمونم حتما تو یه جلسه اعتراف همه این چیزا رو برای مامانم اعتراف می کنم چون در غیر این صورت از عذاب وجدان می میرم

اونجا هم خیلی خوش گذشت و مامان علی جون بااینکه خودشون اول شب غذا خورده بودن برای من و علی شام آماده کردن . خواهر علی جونم هم از گلیمی که گفته بودم براش خریدم خیلی خیلی خوشش اومد و هزار بار اینور و اونور و نگاهش می کرد

گردنبند خواهر بزرگه رو هم بهش دادم خیلی غافلگیر شد . منو بوسید و اونم ۱۰۰ بار تشکر کرد

از اونجا هم وسط سریال حاج فتوحی آژانس گرفتم و رونه خونه شدم . سوغاتی هامو نشون دادم و خوابیدم !

یکشنبه صبح علی الطلوع هم سر کار بودم به هوای اینکه ظهر بتونم زودتر برم ! ظهر من که رفتم خواستم بین راه برای علی جونم پیراهن یا جلیقه بخرم اما متاسفانه چیز به درد بخوری پیدا نکردم !

وقتی هم رسیدم خونش کلی خورده کاری بود که باید انجام می شد ، یکی یکی بهشون رسیدم و برای شام پوره سیب زمینی ، مرغ سوخاری و کوکوی سیب زمینی آماده کردم و جاتون خالی وقتی که علی جونم برخلاف انتظارم  زودتر از همیشه رسید خونه با هم زدیم تو رگ .

البته بماند که چند روزیه به علت خط دار شدن موبایل علی جونم ، کمی دچار افسردگی شده آخه اینجور وسائلش به جونش بسته اس !

شب هم کمی گپ زدیم و خندیدم از اتفاقاتی که سر کاراهامون پیش اومده بود !

این روزا یه سری خرید باید انجام بدم که باید یه برنامه ریزی اساسی بکنم . خدا کنه که به همشون برسم . البته خریدای خورده ریز هستن اما برای هر کدوم باید برم یه جا !

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت   توسط مونی | 
خوب یادمه براتون تا چهارشنبه حدودای ظهر نوشتم . از اونجا به بعد روبخونین حالا !

علی جونم کلاس داشت و این بار دیگه باید دور غیبت کردن یه خط قرمز بزرگ می کشید . منم بهش گفتم آخرای کلاسش می رم اون دور و بر تا با هم بریم .

حدودای ساعت ۵/۴ همدیگرو تو ولیعصر دیدیم،ُ علی جونم خیلی خیلی حالش بد بود . تب داشت و سرماخوردگی بدجور ، هر چی ازش خواستم بریم دکتر قبول نکرد و خواست که بره خونه مامانش . از یه طرف دلم می خواست بره خونه خودش تا خودم بهش برسم و از یه طرف هم نگران زمانی بودم که نمی تونستم پیشش باشم .

خلاصه رفت خونه مامانش . بماند که تو راه کلی سر به سر هم گذاشتیم و خندیدیم و خرید کردیم !

یه جایی از مسیر همین جوری و بدون هیچ زمینه قبلی یه دفعه به علی جونم گفتم : " من کیم ؟" و علی جونم بدون تامل و مکث گفت : تو عشق منی !

اشک تو چشام جمع شد و تو دلم گفتم نمی دونی که تو هم همه دنیای منی !

خیلی سخت بود ازش جدا شدم ، دلم طاقت نداشت با اون بی حالی ولش کنم ، اما چاره ای نبود حتما مامانش و خواهراش هم خوب بهش می رسن .

سر راه رفتن به خونه یه عالمه پسته تازه خریدم و جاتون خالی وقتی رسیدم خونه با مامانم نشستیم سرشو یه دلی از عزا در آوردیم !

شب هم چند بار اس ام اس زدم به علی جونم تا از حالش با خبر شم .

صبح پنج شنبه هم از اونجایی که حدس می زدم کار و تعطیل کنه کمی دیر بهش زنگ زدم و دیدم بعلههه . تخت خوابیده خونه مامانش .

ظاهرا نمی تونستم اونروز ببینمش . چون نمی خواستم حتی برای عیادتش خونه مامانش برم . دوباره وضعیت به حالت قبل بر می گرده که مثه ستاره هالی اونجا ظاهر شم !

یه کم اس ام اس بازی کردیم تا شب ! شب زنگیدم اما به یه علی به حال و خواب آلو روبرو شدم . علی جونم هنوز خوب نشده بود .

صبح جمعه هم که بیدار شدم از کمدم گرفته تا آشپزخونه یه کم مرتب کردم و یه حالی بهشون دادم ! بعد از اونجا هم راهی سر کار شدم .

حالا یه کم از حرفای دلم بگم !

اول اینکه نظر همه دوستایی که برام کامنت می ذارم محترمه ، اما باید درباره وقایع اتفاقیه اخیر یعنی تو پست قبلی باید بگه که من از تلفن همسر سابق علی از اون جهت که علی جونمو به هم ریخته ناراحت شدم اما از یه جنبه دیگه خوشحالم شدم !

حالا علت خوشحالیم ! اون آدم تو تماسای پراکنده اش باعلی جونم خیلی از من بدگویی کرده بود و صفتهای زشت و ناروایی رو به من نسبت داده بود. علی جونم اصولا حرفی رو از من مخفی نگه نمی داره و منو در جریان می ذاره ، حالا ممکنه یه کم طول بکشه ، اما بالاخره می گه ! و من این خصلتشو خیلی دوست می دارم  من تو تمام اون مدت که اون صفتها رو می شنیدم که به من نسبت داده می شه ، دلم می شکست ، بغض می کردم و ناراحتیمو تو دلم نگه می داشتم ! اما بالاخره جواب صبر و سکوتم رو با تماس همون زن و حرفایی که خودش به زبون آورده بود، گرفتم . وقتی تو خلال حرف زدنش چیزایی که به من نسبت داده بود در مورد خودش صدق می کرد از ته دل خوشحال می شدم !

خدا رو واسه اینکه من از امتحان پیش علی جونم سر بلند بیرون اومده بودم ، شکر کردم و یه بار دیگه فهمیدم که خدا به راستی که جای حق نشسته !

خدایا واسه همه محبتات سپاس ، واسه صبری که بهم دادی تا تو اون دوران اون تهمت ها رو تحمل کنم تشکر ، واسه اینکه چهره واقعی آدما رو اگره چه دیر تو طول زمان نشون می دی ، ممنون ، واسه اینکه سربلندم کردی لااقل پیش خودم و علی جونم قدردانت هستم .

خدایا یه بار دیگه بزرگیت رو به من نشون دادی ، کمک کن تا بتونم دوباره بنده فرمانبرداری برات بشم .

راستی دوستای گلم پیشاپیش عیدتون مبارک

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت   توسط مونی | 
شنبه : از اونجایی که علی جونم رفته بود جمهوری و من عصبانی بودم نشستم و کمی وبلاگ گردی کردم ، بعد از افطار هم بدون اینکه دست به سیاه و سفید بزنم سریالهای ماه رمضون رو دیدم و بعدش هم رفتم خونه ! شب که به علی جونم زنگ زدم ، دیدم که فکر کرده وقتی من فهمیدم رفته جمهوری نموندم و رفتم واسه همین هم دیر اومده خونه ! راستی سر راه رفتن به خوه علی جونم کادوی خواهرش رو هم خریدم . یک گلیم کوک صنایع دستی برای اتاقش گرفتم . امیدوارم خوشش بیاد .

یکشنبه : صبح رفتم پیش علی جونم و طبق معمول بیهوش . از اونجایی که بعد ازظهر مهمونی دعوت بودیم باید زود از سر کار بر می گشتم و علاوه بر لباسای خودم لباسای علی جونم آماده کنم . طبق معمول که با خونسردی کاراشو می کنه دیر رسید و یه پروسه ای طی کردیم تا ماشین مامانش رو بگیریم و زیر اون بارون شدید بریم مهمونی . اونجا هم خیلی خوش گذشت و هم از سرما قندیل بستیم .

راستی نکته قابل توجه اون مهمونی هم حضور " محمدرضا گلزار " بود . من خیلی دوست میدارمش . چهره اش خیلی خوش استیله !بعد از مهمونی هم اومدیم خونه علی تا من باقی وسائلمو بردارم و برم .قبل از رفتن هم یه قهوه خوردیم با هم تا یه کم قندیلهامون باز بشه !

دوشنبه : صبح دوباره سر از اتاق علی در آوردم و این دفعه با اجازه آنچنان خواب موندیم که بعد از بیدار شدن تمام بدن من می لرزید ! تند تند آژانس گرفتیم و رونه سر کاهامون شدیم ! بعد از ظهر هم یه دفعه به سرم زد که برای خرید کیف برم بازار رضا ، نزدیکی بازار بزرگ تهران ! بعد از اینکه کلی اونجا گشتم و مقادیر خرید انجام دادم و در نهایت دیدن الهام جون نقطه عطف اون روز بود . خیلی برام جالب بود که یه دوستی که همیشه از پشت کامپیوتر و موبایل باهاش در ارتباط بودم و حتی یکبار هم صداشو نشنیده بودم حالا از نزدیک می بینمش و صورتشو می بوسم ! از اونجا هم راهی خونه شدم و خریدامو در معرض دید خانواده گذاشتم !علی جونم هم شب رفت خونه مامانش اینا . البته قبلش وسوسه شدیم بریم عروس لبنان اما نشد !

سه شنبه : بعد از کار خواستم که برای افطاری یه برنامه مشترک با علی جونم بذارم . قرار شد که غذا از بیرون سفارش بدیم . زود رفتم خونه و یه کم از کارا رو خودم انجام دادم مثه سرخ کردن سیب زمینی ، درست کردن سوپ ، آماده کردن چای و افطاری مختصر و بعد هم سفارش دوتا پیتزا ، نان سیر دار ، سالاد کلم و بدون نوشابه !

وقتی علی جونم اومد دیدم که قیافش گرفتس ! دیگه نوع گرفتگی چهره اش رو بعد این مدت تشخیص می دم ! حدس زدم که از آدم قبلی زندگیش خبری شده ! اما این بار علی از حرف زدن طفره می رفت و می گفت : بگم که مثه هر بار بهم طعنه و کنایه بیایی ؟! منم خیلی مثه همیشه اصرار نکردم . همین قدر که صحت حدسم رو متوجه شده بودم برام کافی بود !

با این وجود بر عکس موارد قبل خیلی با علی جونم تو سر و کله هم زدیم و علی جونم قربون صدقه من می رفت ! واسم خیلی جالب بود این مرتبه !!!

علی یه دفعه گفت که کمی آروم باش تا من یه چرت کوچولو بزنم ، اما من هی نمی ذاشتم که چشماشو ببنده و می گفتم بذار هر وقت من رفتم تو بخواب ! که تو این میون وقتی داشتم دست روی موهاش می کشیدم با صدای جیغ علی پریدم بالا ، به سقف خوردم و اومدم پائین ! خیلی ناراحت شدم .بی صدا پا شدم و یواشکی به آژانس زنگ زدم و قبل از رسیدن ماشین رفتم پائین و علی جونم اصلا متوجه رفتن من نشد ! شب هم از یه طرف خیلی ناراحت بودم و از یه طرف خیلی خسته ، اما ته دلم این بار خیلی قرص بود . چون مدتهاست که تو ذهنم مشغول سبک و سنگین کردن بعضی چیزام و دیگه مثه همیشه حوصله تنش و ناراحتی ندارم . ترجیح می دم یه چیز اصلا نباشه تا بخوام سر داشتنش خودمو حرص بدم . کی جواب عمر جوونی از دست رفته منو می ده ؟ کی توان جوونیمو به من بر می گردونه ؟ هیچ کس مثه خودم نمی تونه به فکر خودم باشه . مدتهاست که به این چیزا فکر می کنم اما تا حالا دربارش با کسی حرف نزدم ! دیشب هم از اون شبا بود به جای اینکه بخوام به خودم بیخوابی بدوم و انواع و اقسام فکرا رو بکنم ، سعی کردم ذهنمو خالی کنم و مثه سنگ افتادم تو رختخواب تا صبح . وقتی بیدار شدم حس کردم کمی از خستگی های روز گذشته ام از بین رفته !

چهارشنبه : موبالیمو نگاه کردم دیدم علی آخر شب اس ام اس زده که حالش بده و دنبال قرص می گرده ! رفتم که ببینم چش شده ! بیحال افتاده بود روی تخت . بیدارش کردم و یه کم حالشو پرسیدم ، اما امون از وقتی که پرستار کنار مریض بیهوش بشه !  ازش خواستم که اگه  نیاز به داروی مجدد داره روزه اش رو بشکنه اما امتناع کرد .

توی راه خواستم که سر حرفو باهاش درباره ناراحتی دیشب باز کنم دیدم که انگار منتظر تلنگور من بود . با چشمای پر از اشک بخش بیشتری از مکالماتی که بینشون رد و بدل شده بود رو برام تعریف کرد . به خدا یه موقع تو وقاحت اون به اصطلاح زن می مونم !

وای اینقدر بی شرم که تو با پول علی در حال تشکیل یه زندگی جدید باشی و از روابط احساسیت با کمال وقاحت بای علی تعریف کنی و علی هم در عین بی فکری به حرفایش گوش بده ! وای وای ...

اوضاع روحی علی دوباره به هم ریخته . همه زندگی اش ، گذشته اش و احساسشو برباد رفته می بینه . هنوز نتونسته از زیر اون بار دردبار کمر راست کنه . می گه اون خیلی به من ضربه زد و من بی اندازه کوتاه اومدم .

من که دیگه تصمصم گرفتم سر ماجراهای گذشته باهاش بحث نکنم فقط به یه جمله بسنده کردم که نذار بهت بی احترامی کنه بیش از پیش !

خیلی بی شرمی می خواد که بشینی به همسر سابقت که از پدرت بیشتر برات پدری کرده و تو آبرو ، حیثیت و احترامشو از بین بردی از مراسم بله برون و تعیین مهریه ات تو شب نیمه شعبان تعریف کنی !!

خدا ایشالا هم به من و هم به علی کمک کنه . نمی دونم واقعا باید چی کار کنم تو این وضعیت ؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت   توسط مونی | 
خوب بعد از مقادیر زیادی وبلاگ خونی برم سر روزمرگی هام ! الان که تک و تنها نشستم خونه علی جونم ُ همه جا تاریکه و من حال چراغ روشن کردن ندارم !

علی جونم رفته جمهوری و منم کلی شاکیم که برای چندمین بار تنهایی رفته ! اصلا هم نمی خوام دست به سیاه و سفید بزنم و برای جلوگیری از وسوسه شیطان نشستم پای لب تاپ تا انرم سر کوه دماوند لباسای علی جونم که وسط اتاق خواب اومده بالا !!!

جونم براتون بگه که پنج شنبه صبح رفتم سر کار توی راه برای اینکه علی جون که خونه مامانش بود از دانشگاه جا نمونه مدام بهش زنگیدم و اس ام اس دادم . آخه یه نموره خوابش سنگینه !

ظهر هم قرار شد که وقتی کار من و علی تموم میشه همدیگرو ببنیم ! نزدیکی جای قرارمون یه نون فانتزی فروشی بود که رفتم توش و کلی دل از عزا در اوردم ! مدتها بود که دنبال خمیر پیتزا در سایز مینی بودم ولی پیدا نمی کردم وقتی چشمم به آخرین بسته اش افتاد شیرجه رفتم روش که کشس زودتر از من اونو نقاپه !

بعد هم با یه سری از همکارا و دوستای علی جونم روبرو شدم که کلی مارو دست انداختن و اینکه ما داشتیم می یومدیم خونه علی جونم سر به سر ما گذاشتن !!!

اومدیم و جاتون خالی برای افطاری ماهی درست کردم و برای سحری علی جونم ماکارونی ،اما موقع خوردن جای این دوتا غذا عوض شد !!!

بعد از افطار هم سر یه مشکل کاری که برای من پیش اومده شروع کردیم با علی جون به حرف زدن اما انگار یه جایی نمی تونستیم منظور همدیگرو متوجه شیم واسه همین ادامه بحث و کات کردیم تا تو یه فرصت بهتر ادامه بدیم !

شب که رفتم خونه دیدیم قراره که خاله ام اینا بیان خونمون و با خواهرم برن احیا منزل یکی از دوستای مامان جون خدا بیامرزم ! شنیدم که خانم صاحبخونه سرطان لب گرفته از اون روز تا حالا تصویرش از جلوی چشمم کنار نمی ره و مدام براش دعا می کنم . گرچه بنده نافرمانی هستم ، اما از خدا شفای این خانوم رو خواستم .

تند تند غذای سحری رو آماده کردم و در حین انجام این کارا با مامانم اختلاط می کردم اما داشتم از شدت خستگی و خواب شهید می شدم .

سحری دشته جمعی خوردن هم که صفایی دارد بس عظیم . تو کل این ماه رمضونی من اون شب خیلی حال کردم . تا موقعی که مامان جون خدا بیامرزم  بود شبای 19 ماه رمضون احیا می گرفت و قبل اون یه افطاری مفصل می داد و بعدش هم یه سحری توپ ! خدا بیامرزتش این سومین ماه رمضونی که بین ما نیست .

صبح کورمال کورمال اومدم پیش علی . کنارش دراز کشیدم و کلی از این ور و تونور حرف زدیم . روزه داری دیگه داره اذیتش می کنه و دیگه به زبون اورد که نمی تونه ادامه بده اما دلش هم نمی یاد که روزه نگیره . خلاصه ناگهان از جمع آوری لباسای تابستونی و پائیزی که در بالا هم کمی ذکر خیرشو کردم رسیدیم به تغییر دکوراسیون خونه به مدل زمستانه .

خیلی خونه بزرگتر و بهتر جلوه داد وقتی جای میز تلویزیون و مبل ها و میز وسط مبلها را تغییر دادیم .

حالا تو این گیر و دار یکی از دوستای علی جونم و خانومش که من خیلی ازشون رودر بایستی دارم زنگ زدن و یه جورایی خودشونو برای افطار انداختن اینجا !

حالا فرض کنین تو این اوضاع که علی همیشه با کلی خواهش و تمنا کار خونه انجام می داد ( به غیر از کارای فنی که سریع انجام می ده ) تند تند جارو برقی می کشید . تی می زد ، مبل تمیز می کرد و دسشتویی می شست . منم بساط آش رشته رو آماده کردم با کتلک .

البته وقتی مهمونا اومدن دیدیم با یه قابلمه کله پاچه اومدن . دیگه جای همگی خالی افطاری رو خوردیم و جمع کریدم و خانم دوست علی بنده خدا تند تند کمک می کرد و نمی ذاشت که من یه قاشق بشورم . در ضمن این خانواده همونا بودن که یه دفعه باهاشون رفتیم للواساون و پسر کوچولوشون به من گیر داده بود . حالا دیشب هم می گفت : شما اینجا می خوابین یا علی آقا ؟ پس شما کجای می خوابین ؟ اگه میرین خونتون پس علی آقا چی ؟

خلاصه منو علی از خنده روده بر شده بودیم ! شب هم منو رسوندن تا در خونه و رفتن . از شدت خستگی حتی خوابم نمی برد .

امروز صبح هم که اودم پیش علی دیدم بد جوری سرماخورده و به زور رفت سر کار . اما الان پای تلفن بهش گفتم پس حالت خوب شده که سر از جمهوری در آوردی و دیگه نگرانی لازم نیست . اونم پر رو پر رو می گه می خواستی انتخابم نکنی منم همینم که هستم . با رفتن خیاباون جمهوی همه ناراحتیاش و دردراش فراموش می شه . دوست کامپیوتری داشتن هم مصیبت عظماس . خدا ایشالا بهم صبر بده تا بتونم رقیب جدیدم که همانا خیابون جمهوری است و تحمل کنم !

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت   توسط مونی | 
از الهام جونم شنیدم که بلاگم باز نمی شه ! واسه همین هیچ کامنتی دریافت نشده ! اما اینا دلیل نمی شه که من نوشتن رو متوقف کنم !

روز سه شنبه که کلی از دست علی جونمحرص خوردم و خودمو برای تموم کردن همه چیز باهاش آماده کردم ! حتما تو دلتون می پرسین ، چرا ؟ الان براتون می گم !

نوشته بودم که کیبورد موبایلم خراب شده ! علی جونم اونو ازم گرفت تا ببره جمهوری تعمیرش کنن . حالا بماند که کلی عکس و اس ام اس تو موبالیم داشتم که خیلی برام عزیز بودن ، به علی جونم گفتم که اول اونا رو خالی کنه بعد گوشی رو ببره ! اما رفته بود جمهوری و وسط کار واسم اس ام اس زد که ای وای گوشیتو خالی نکردی ؟ همه چیز پرید !!!

از اونجا بود که مونی قاط زد . انقدر حالم بد شد که همش اشک تو چشام جمع می شد اما خودمو تو اداره کنترل می کردم که گریه نکنم ! وای قاط زدم اونم از نوع بد . بهش گفتم تو برای اینکه من یادگاری از دوره های قبل با تو نداشته باشم مخصوصا گوشی منو پاک نکردی و این فیلمته که می گی حواست نبوده !

آخ آخ خیلی قاطی پاتی بودم ، آخه هر کدوم از اون اس ام اس ها یادآور یه لحظات خاشی با علی جونم برام بود و اینکه حالا سر بی توجهی نداشته باشمشون تو باورم نمی گنجید ، یعنی اصلا نمی خواستم بپذیرم یه همچین چیزی رو !

وقتی هم که از جمهوری برگشت گفت که گوشی تا شنبه باید اونجا بمونه و ۳۰ هزار تومن هزینه اشه . حالا هزینه اش به جهنم محتویاتشو چه خاکی بکنم تو سرم ؟!

خلاصه دل تو دلم نبود تا بعد از افطار که علی جونمو دیدم . وقتی می خواست گوشی جدیدشو که خریده بود نشونم بده اشتباهی گوشی منو از تو جیبش در آورد !!!

فوری رو هوا قاپیدم و دیدیم که همه چی سر جاشه ! چیزی پاک شده و کیبوردش هم درست شده . کلی ذوقیدم . حالا می خوام تو اولین فرصت شماره هامو ، اس ام اس هامو و عکسامو یه جا سیو کنم که در امان بمونه !

شب هم علی جون منو رسوند و رفت خونه مامانش . از اونجا هم یه کم تلفنی صحبت کردیم و مامان علی جونم هم با مامنم تلفنی صحبت کردن که احوالشونو بپرسن !

صبح چهارشنبه هم بعد از اینکه بیدار شدم یه حالی به کمد لباسام دادم که مثه کمد آقای ووپی شده بود ، کتابخونه رو مرتب کردم و کلی خانوم شده بودم واسه مامانم ! بعد هم اسبمو زین کردم به سمت محل کار ! وقتی متوجه شدم که علی جونم رفته خونه اش لحظه ای درنگ نکردم و رفتم اونجا ! افتادم پیش علی جون . بعد از بحث و گفتگو درباره پاره ای مسائل فلسفی ، دنیوی و اخروی ، علی جونم گفت که هوس شیرین پلو کرده ، منم که تا حالا نپخته بودم ، تمرکز کردم رو اون شیرین پلویی که مامانش پخته بود و سعی کردم که مثه اون دربیارم ! در ضمن یه کمی سوپ شیر هم آماده کردم !

حدود ساعت ۴ بود که خواهر تازه از فرنگ برگشتش که من همیشه با زبون و اخلاقش مشکل دارم زنگید که ببینه ما برای افطار می ریم اونجا یا نه ؟

نمی دونم چرا یه دفعه به کله علی جونم زد که غذامون ببریم اونجا !

غذا که آماده شده تو دیس کشیدم ، روشو تزئین کردم و از روغن کرمانشاهی که علی جونم خریده بود لابلای برنج زدم که خوشبو شه ! بار و بنه رو جمع کردیم و رفتیم و یه کم بعد از افطار رسیدیم اونجا ! خیلی از دیس برنج و تزئینش خوششون اومده بود و کلی تعریف کردن !

تا اینجای قضیه خوب بود اما قسمت ناراحت کننده از اینجا شروع می شه ! چیزی که باعث شد من تمام دیشب بی خوابی بکشم و کلی بغض و گریه کنم !

وقتی یه کم نون و پنیر خوردیم ! خواستیم که غذا بخوریم ، وقتی سلفون روشو برداشتن همه یه کم کشیدن و شروع به خوردن کردن ! به نظر من و علی که همه چیز خوب بود ، اما خواهرش ( که در بالا ذکر خیرش شد ) اول مرغاشو زد کنار بعد همه رو گذاشت کنار بشقابش و به مامانش گفت که نمی خوره ! بعد شروع کرد از روغنش ایراد گرفتن که بو می ده و مونده و ....

دیگه داشتم قاط می زدم ! بابا من که روغن رو درست نکرده بودم !

خیلی رفتارش بهم برخورد مخصوصا کنایه هایی که موقع جمع کردن میز می پروند . حالا جالبه که مامانش اصلا چیزی نمی گفت و آخر سر هم از من تشکر کرد . اما رفتار بی ادبانه خواهرش که ادعاش تا آسمون هفتم می ره خیلی بهم برخورد ، همش بغض داشتم و می خواستم که زود از اونجا بیام بیرون و برم خونه ! علی هم اشاره می کرد که چی شده اما کلافه تر از این حرفا بودم  !

بارها شده که منم از چیزی خوشم نیومده اما به احترام زحمتی که برای تهیه اش کشیده شده خوردم و حتی تعریف هم کردم ، اما اون بی ادب خستگی رو به تن من گذاشت !

اونجا بود که فرق خودمو با آمای متظاهر به تجدد فهمیدم ! نمی خوام بگم خیلی خوبم قطعا منم خیلی عیوب دارم که خودم متوجه نیستم اما این یکی رو لااقل ندارم که زحمت دیگری رو زیر سوال ببرم و بی احترامی کنم ! فقط یه جمله به علی جونم گفتم ، گفتم که آدم نمی تونه با بی احترام کردن دیگری خودشو بالا ببره و این اتفاقا نکته منفی اون آدم به حساب میاد !

وقتی که اومدم خونه دنبال یه جای خلوت می گشتم که بزنم زیر گریه اما علی جونم اس ام اس داد که نباید حرفای هر کسی برات اهمیت داشته باشه ، گفت که اصلا مهم نیست و این چیزی از تو کم نیم کنه ، در ضمن به این نکته هم اشاره کرد که مامانش اونا رو دعوا کرده !

حرفای علی یه کم آرومم کرد ، اما ته دلم نمی تونم و نتونستم که قضیه رو حل کنم . همش به این فکر می کنم که درسته که علی جونم و مامانش از همه برام مهمترن و اونا اصل قضیه هستن ، اما در صورت آینده احتمالی با علی جون نمیتونم این رفتارو تحمل کنم و به طور قطع برخورد شدیدی باهاش می کنم .

این آدم باید معنای بی احترامی رو بفهمه تا دیگه از فاز بی احترامی کردن بیاد بیرون . باید ادب شه ! اما با سیاست . حالا هم تصمیم دارم که کادوی چشم روشنی شو خیلی زود ببرم و دیگه تا اطلاع ثانوی پامو اونجا نذارم.

 علی میگه بذار برای عید فطر ، اما نمی خوام این کارو بکنم ،به آدمی که این قدر بی ادبه نباید احترام گذاشت و برای عید رفت دیدنش . این هفته کادوشو می برم تا زیر دینش نباشم تا بعد ببینم باید چه سیاستی در پیش بگیرم !

شایدم تشدید رفتاراش به خاطر اینکه فکر می کنه من چیزی برای دیدنش نبردم ! نمی دونم !

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت   توسط مونی | 
اینقدر از بی تابی براتون نوشتم که نشد از روزمرگی هام بگم ! یادمه تا روز چهارشنبه براتون نوشته بودم ، حالا از پنج شنبه و جمعه بگم !

 پنج شنبه شنبه صبح رفتم پیش علی جونم و از غذای شب قبل که پخش کرده بودیم براش بردم ، کنارش دراز کشیدم! و از شدت خستگی خوابم برد . وقتی که بیدار شدم دیدم واسه سر کار رفتن دیر شده و بی خیال اداره شدم .

 بعد همین جور که داشتیم با هم حرف می زدیم ، بحث کشیده شد به اون پست قبلی ! یه کم حرفامونو جمع و جور کردیم و برای خرید رفتیم بیرون ! قرار شد مامانش اینا برای افطار بیان اونجا . خلاصه کلی خرید کردیم و اومدیم خونه . تا من بساط شله زرد رو ردیف میکردم علی جونم هم خریدا رو جا به جا کرد .

 واسه شام هم علی جون می خواست کباب درست کنه و گفت که من فقط برنج آماده کنم !واسه همین هم به خواهراش گفت که کمی از تجهیزات کباب درست کردن رو بیارن . خلاصه جاتون خالی سفره رنگینی برای افطار آماده کردیم ! از یه طرف هم دلم شور مامانو می زد که خونه تنها مونده بود و می خواستم زود خودمو برسونم اونجا .

همه چیزو آماده کردم و برنج رو هم دم کردم ، می خواستم جمع و جور کنم بیام که دیدم اینا تو سیخ کردن کباب مشکل دارن . هیچی دیگه مونی خانم آستین بالا زد و گوشت ها رو به سیخ کشید . این کار و از مادربزرگ پدری ام یاد گرفته بودم . خدا بیامرز کباب کوبیده های فوق العاده خوشمزه ای درست می کرد .

علی جونم که این جور مواقع نمی ذاره غذا نخورده بیام ، خلاصه یه کم خوردمو و قرار شد علی جونم منو برسونه و از اونور بره مامانشو که جایی مهمونی دعوت بود بیاره ! موقع رفتن خواهرش که از مسافرت اومده بود سوغاتی هاموم بهم داد ، یه بلوز دامن خیلی خیلی خوشگل که البته از مارک های خوب بودن و بسیار ناز و گوگولی ! تشکر کردم و راه افتادم خونه ! تو خونه هم یه کم به مامانم رسیدم و باهاش صحبت کردم و جلوی سریالهای تلویزیون خوابم برد !

 صبح هم پا شدم و رونه خونه علی جونم شد ! یه کم از مهمونی دیشب نا مرتب بود که با کمک علی جونم مرتب شد ! بعد هم که دوباره بحث و حدیثهای پست قبلی که کلی دربارش اون دفعه نوشتم ! بعد از این بحثها هم علی جونم گفت که اصلا این کارا رو می کنم که بیشتر دوسم داشته باشی. و من کاملا به این خصلتش پی بردم اما درستیشو خیلی قبول ندارم !

علی جونم یه زنگی به مامانم زد و باهاش احوال پرسی کرد و کلی هم چغولی منو کرد ! برای بعد از ظهر هم قرار شد که بریم خونه همکار علی جون برای افطار که البته یه کم شک و دودلی سر رفتن یا نرفتن پیش اومد ، اما بالاخره رفتیم . شله زردی که می خواستیم ببریم هم چون من درشو گذاشته بودم آب انداخت ونشد که ببریم ! اونجا هم خیلی بهمون خوش گذشت و کلی همه سر به سرمون گذاشتن .

علی جونم منو شب رسوند خونه و خودش رفت . صبح شنبه باز دلم طاقت نیورد و رفتم پیشش بعداز ظهر هم قرار شد که برای تعمیر موبالم بریم جمهوری که نشد و کلی از دست هم دلخور شدیم .

یکشنبه بعد از اداره هم با مریم جون رفتیم قنادی مجلسی و زولبیا بامیه ای که سفارش داده بودیمو گرفتیم ! علی جونم هم می خواست که واسه افطار بیاد خونه من زود رفتمو و سفره افطار رو چیدم ولی جونم یه کم دیر اومد ، اما وقتی چشمش به میز افتاد گفت : به به چه میزی ! بعد از افطار چون میخواست بره احیا رفت که بخوابه و منم بعد از آماده کردن سحری برای علی جون اومدم خونمون ! نیمه شب فهمیدم که آقا کار خوابو گرفته و بی خیال احیا شده !

 صبح هم به گمان اینکه ساعت کاری 10 شده تا 9/5 پیش علی جونم خوابیدم و با آژانس سریع اومدم اداره ، اما وقتی رسیدم متوجه شدم ساعت کاری 9 بوده ! بعد از ظهر هم دیدم که علی جونممیخواد بره خونه مامانش و ممکنه که مثه اونروز نشه با هم بریم ، زود رفتم خونه و یه شامی درست کردم که اهل خونه انگشتاشونو .....نه نه نخوردن ! امروز همه چیز تا حالا آروم بوده ، اما هنوز ذهنم مشغوله !

 راستی باید برای دیدن خواهرش یه کادو بخرم ، علی جونم می گه یه کیک بخرم اما میگم کمه ! دلم می خواد از گلیم کوچولو ها بخرم که یادگاری بمونه واسش ! شما چی پیشنهاد می دین ؟

 وای خسته شدم از نوشتن ! کی می خواد این همه نوشته رو بخونه ؟!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت   توسط مونی | 
اصلا حال و حوصله درست و حسابی برای نوشتن ندارم . نمی دونم چرا تو هر لحظه از زندگیم که خواستم حواسم و توانم رو روی مسئله جدیدی متمرکز کنم گند خورده به همه چیز . نمی دونم سرانجام داستان منو علی جونم چی می شه و خداوند چه قسمتی رو برای ما رقم می زنه ، اما آنچه که همیشه در تصور ذهنی خودم پروروندم این بوده که همیشه ایام کنار علی جونم باشم . مدتها است که اهل خونه هم می خوان تکلیف این رابطه معلوم بشه ، اما من تنها مقابلشون سکوت کرده و تو دلم همه چیز رو واگذار به خدا کردم . نمی دونم کجای راه رو اشتباه و یا بی سیاستی کردم که باید شاهد این روزا و بی قراری هاش باشم . نمی دونم چرا تو زمانایی که احساس آرامش کردم یهو یه طوفان دریای زندگیمو مواج کرده . دوباره شبهای بی خوابی و بی تابی می یاد سراغ مونی و معلق شدن میان احساس و منطق امونش نمی ده . نمی دونم راه چاره رو باید از کجا و چه جوری جستجو کنم ؟ از درون خودم ، از حرفای علی ، از احساسم ، از منطقم ، از احساس علی ، از اشک چشماش ، از بغض خودم ، از ..... خلاصه که تو شرایطی قرار گرفتم که اصلا درونم آروم نیست . با وجود همه بی حوصله گی و کلافه گیم اومدم اینجا بنویسم که این لحظه هامو فراموش نکنم و تو مرحله گذر از این دوره بدونم که چه چیزایی رو پشت سر گذاشتم . تو تمام مدت رابطه با علی جونم امید و دلهره سایه به سایه هم اومدن جلو و هیچ کدوم نتونستن اون یکی رو شکست بدن و این مبارزه برابر فقط منو از دورن فرسوده کرده . خیلی موقع ها اگرچه بی خیال جلوه کردم ، اما درونم همیشه غوغایی بوده که منو بی تاب خودش کرده . خیلی روزها ظاهر شادی رو از خودم برای همه به نمایش گذاشتم غافل از اینکه غم پنهان همیشه گذر تنفسم رو تنگ کرده . وقتی علی جونم بر می گرده و میگه هنوز به ازدواج و آینده داشتن با تو اطمینان کامل ندارم دست و پام یخ می کنه و دلیل پنهون شدنم زیر پتو رو هوای سرد و غافلگیر کننده پائیز بهونه می کنم . نمی دونم تو تمام لحظاتی که ازم خواست تا باهم خیلی جدی درباره رابطمون صحبت کنیم تونست به عمق دوست داشتن من فکر کنه و اونو مدنظر قرار بده ؟ نمی دونم تو تمام لحظاتی که باهام حرف می زد و می خواست تا تو چشماش نگاه کنم می تونست دزدیدن نگاهمو متوجه بشه ؟ خیلی دلم گرفته ؛ خیلی . تو تمام اون لحظه ها باز هم به گوشش خوندم که گوشت و خون مونی با محبت سرشته شده ، حتی تو بدترین لحظات با آدمای دور و برش شعارش این بوده که مونی تو خوب باش . گذر زمان یه روز ، یه جا خوب بودنت رو به همه ثابت می کنه . می گه از کجا معلوم که تو تمام آینده احتمالی مشترکمون همین جور خوب بمونی ، همین قدر با محبت ؟!! جواب مونی این بود که تو تمام مدت این رابطه لحظاتی بوده که دلم از حرکتی ، رفتاری ، حرفی ، چیزی از طرف تو رنجیده و حتی شکسته اما با این وجود نخواستم این ناراحتی رو مهربونی من سایه بندازه . به محبتای خودم ادامه دادم و یقین دونستم که نامهری جواب محبت بر آمده از دل نیست. موقعی که دلایل به اصطلاح خودش منطقی رو برای کم شدن احتمال آینده مشترک بر می شمرد تو دلم برای هرکدومش یه مثنوی جواب داشتم که زبونم از بیان همه اونا قاصر بود . تنها جوابی که تونستم در قالب چند جمله بیان کنم این بود که آدما باید یه جایی از زندگیشون به قناعت درونی برسن تا از همون نقطه بتونن آینده دراز مدتی رو برای خودشون بسازن . بلند پروازی بیش از مردان در وجود هر زنی نهفته است و همه دخترا منتظر سوار بر اسب سفیدن ، اما اگه همونا یه کم منطقی به قضیه نگاه کنن متوجه می شن که اسب سفیدی نوجود نداره چه رسد بر آن که سواری هم داشته باشه . همه برای خودشون بالاترین نقطه های اوج و پیشرفت رو می خوان ، اما باید شرایط خودشونو هم برآورد کنن و ببینن که خواسته هاشون منطقی هست یا نه ؟ من معتقدم که آدما تا درونشون به قناعت نرسن نمی تونن سالهای سال روی مدار ثبات در زندگی قدم بردارن و مدام از این شاخه به اون شاخه خواهند پرید . منظورم از همه این حرفا به هیچ وجه درجا زدن نیست چون در این صورت زندگی به مردابی تبدیل می شه که هر لحظه امکان فرورفتگی درونش بیشتر می شه . این دوتا موضوع کاملا با هم فرق دارن . اما در حین همه این حرفا وقتی به چشای قرمز و پر از اشکش نگاه می کردم ته قلب و دلم می لرزید . اشک در چشمانم حلقه زد و تنها با این جمله خودمو آروم می کردم که حتما تو شرایط بد روحی قرار گرفته . بوسه ای بر گونه هایش زدم و به این جمله اکتفا کردم که قربون اشکات بشم ! ناگهان سیل اشک از چشمان خودن رونه شد . نمی دونم تقاص چه چیزی رو دارم با عذاب کشیدن برای رسیدن به عشقم پس می دم ؟ ، اما هر چه که هست درون خودم عشقی قوی رو سراغ دارم که برای بدست آوردنش تلاشم رو مضاعف می کنم . دلم می خواد به خودم یاد بدم که از پس از هر سختی و ناملایمتی زود عقب نشینی نکنم و تا آخرین حد توانم برای بدست اوردن چیزی که آرزومه و مدام بهش فکر می کنم تلاش کنم . نمی دونم تا کجای راه دووم می یارم ، اما نا امید نیستم . می دونم اینقدر محبت کردم و هنوز انقدر مهربونی درون خودم سراغ دارم که می تونم جواب هر دشواری رو بدم . دلم می خواست تو تمام اون لحظات همه سلولهای بدنم یکصدا فریاد بزنن که علی دوست دارم ، برای فراموشی غمهای گذشتت تلاش کرده و می کنم ، برای دیدن روزهای پر از شادی و کامیابیت می خوام همراهت بشم . می خوام بهت ثابت کنم که همه چیز زندگی سیاه نیست ، جواب هر عشقی خیانت نیست ، می خوام بفهمی که داشته هات از نداشته هات برام بیشتره ، می دونم که گوهر وجودیت انسانیه و خودت گاهی ازش غافل می شی . کسی که نمی تونه حتی فکر کردنش رو درباره یه موضوع سطحی از مونی مخفی کنه یعنی روح صادقی داره یعنی در اوج خواستن ها و نخواستن ها نمی خواد به دروغ و نیرنگ متوسل بشه و همه اینها واسه مونی میشه یه دنیا ! دوستای عزیز و مجازی ام خیلی برام دعا کنین و اگه راهنمایی به ذهنتون رسید دریغ نکنین ! یه موقع هایی حس می کنم از خونوادم هم بهم نزدیکترین ، آخه هیچ کدوم از این حرفا رو برای هیچ کس به زبون نمی یارم . این نوشته ها یه کم آرومم می کنه .
+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت   توسط مونی | 
روزمرگی هامو تا دوشنبه نوشتم ! دوشنبه بعد از ظهر با کلی بار و بندیل آژانس گرفتمو رفتم خونه علی جونم ! بعد از اینکه یه کم جمع آوری کردم ، رفتم که برای علی جونم تدارک باقالی پلو و مرغ ببینم ! یه کمی باقالیش زیاد شد که البته بعد علی جونم تذکر داد !!!

 علی جونم بعد از افطار اومد و برای من حلیم خوشمزه اورده بود . نشستیم یه کم از این ور و اونور گپ زدیم و اختلاط کردیم . شب هم کمی قبل از رسیدن مامان اینا از مهمونی رسیدم خونه و اونا متوجه دیر اومدن من نشدن !!!

 دیروز هم صبح رفتم یه سر پیش علی جونم و کلی تو سر و کله هم زدیم تا بالاخره علی جونم از رختخوابش جدا شد !!!

یه بحث کوچولویی هم کردیم که اصلا ارزش نداشت بیخودی خونمونو کثیف کنیم ، اما کردیم !!! بعداز ظهر هم موبایلم خراب شد و منکه جونم به این گوشی وابستس کلی حالم بد بود ، اما علی جونم نمی رسید که برای تعمیر و حتی اگه من تو اون لحظه ها جو گیر می شدم برای تعویض گوشی برای خرید باهام بیاد جمهوری . در ضمن مامانش برای شام هم دعوتش کرده بود !

خلاصه که نتونسیم تا یه مسیری رو با هم بریم و من خیلی دلخور شدم .

چند وقته که از این کیفای پنبه دوزی شده می خوام تا خرت و پرتامو بریزم توش ، بالاخره طلسم شکسته شد و در بین راه خونه رفتم دوتا خریدم که هم خوب بود و هم قیمتش مناسب ! شب هم که رفتم خونه دیدم که خونواده محترم در جهت رفع خطری که از مامانم شده در نظر دارند که غذا درست کنن و بیرون پخش کنن . بابام کلی خریدای لازم رو انجام داده بود و ما هم کمی زمینه های کار رو آماده کردیم .

 امروز صبح هم قرار بود که خاله کوچیکم برای پخت برنج بره خونمون و مونی خانوم خیلی سر کار اومده!

حالا بماند که امروز صبح علی جونم یه هول و تکون وحشتناکی به جونم انداخت با یه خبر و اونکه پدرش که مدتیه کمی فراموشی گرفته از خونه رفته بیرون و اینا همه نگران و دلواپس کوچه های اطراف رو می گشتن . خیلی ناراحت شدم آخه باباش خیلی گوگولیه ، دوسش دارم تازه چند وقت پیشا گفته بوده که بگین مونی بیاد خونمون بشینه تا ما نگاش کنیم ! به علی جونم می گم بفرما بابات که یه آدم جا افتاده اس متوجه خوبی من شده ! ها ها ها خلاصه به خیر گذشت و نیم ساعت بعد از اولین زنگ علی جونم اس ام اس زد که پیداش کردیم . طفلی علی جونم خیلی هول کرده بود و می گفت که حالش بده !

 امرز هم رفتم آرایشگاه و یه حالی به ابروهام دادم ! بعد برم خونه . آخه فردا خونه خاله بزرگه دعوتیم و جمعه هم خونه یکی از همکارای علی جونم !

 بالاخره مونی خانوم باید مرتب و منظم باشه دیگه !!! اینم از روزمرگی های این چند روز . یه مقدار کار عقب افتاده دارم و نوشتنی که باید وقت بذارم تا از دلشوره انجامشون در بیام . این روزا یه چیزایی می شنوم که بیش از پیش پی به قدرت و بزرگی خدا می برم .

خدایا به ما آن ده که آن به !

اضافه شده در شب : برنامه امشب به خوبی انجام شد . بعدازظهر که ماجرای مامان رو برای خواهر علی جونم تعریف کردم گریه اش گرفت و ۱۰۰ بار خدا رو شکر کرد !

الانم دارم از شدت خواب مب یمرم می خوابم برم تو رختخواب . روز خوبی داشته باشین و آخر هفته خوشی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت   توسط مونی | 
اول از همه از مادرم بگم که خدا رو شکر یه کم بهتر شده ، اما هنوز احتیاج به استراحت و مراقبت داره . وای که هر دفعه یاد جمعه شب می افتم تنم می لرزه و از ته قلب شکرگذار خدا می شم . خدا یه جورایی مامانمو دوباره به ما برگردوند .

دیروز هم که اول مهر بود و شروع پائیز . بهترین خاطره پائیزی من مال سال ۷۹ و دوره دانشجوئیه ، یادش به خیر چقدر به ما خوش گذشت اون سال . بهترین خاطرات منو دوستام از دوره دانشگاه مال پائیز ۷۹ بود . هوای ابریش ، حال و هوای افطاری های ماه رمضونش و کله پاچه خورون دسته جمعی سر خیابون فرشته ، بعدازظهرهای بارونی اش ، پیاده روی های زعفرانیه تا ونک ، امامزاده صالح رفتناشو و نمکهای نذری دوستم ( نغمه ) رو پخش کردن ، ..... وای که دیگه تکرار نشدنی هستن . همون موقع هم می دونستیم که اون روزا دیگه تکرار نمی شه واسه همین سعی می کردیم واقعا از هر لحظه اش لذت ببریم و همش برنامه ای تدارک ببینیم که دور هم باشیم . یادش به خیر !

حالا یه کم از روزمرگی هام بگم . علی جونم شنبه شب رفت خونه مامانش تا نیمه شب برن فرودگاه و خواهرش رو که از مسافرت بر می گشت بیارن خونه . منم رفتم و کمی به مامانم رسیدگی کردم . راستش از اون روز همش می خوام یه جوری بهش برسم مثه قبلنا که خیلی خیلی کمک حالش بودم . الان بچه بدی شدم !

 دیروز هم فقط یه کوچولو علیمو دیدم ، حدس می زدم که باز بخواد بره خونه مامانش تا خواهرشو ببینه که همونم شد ! منم بعدش رفتم تا یه کم به خودم روحیه بدم و این امر طبق معمول با خرید صورت می گیره ! رفتم و دوتا دامن خوشگل لنگی بلند خریدیم ! خودم هم که خیلی خوشم اومد ، اما با این چاقیم نمی دونم باید چی کار کنم ؟!

بعد از ظهر هم علی جونم فقط یه اس ام اس زد که واسه افطار می ره خونه مامانش و منم در جواب گفتم که سر افطار خیلی دعا کنه !

دیگه هیچ خبری ازش نداشتم ، نه اون اس ام اس و زنگ زد و نه من . انگار منتظر یه قدم از اون بودم و دست خودم به این کار نمی رفت . تو خونه همش نگام به موبایلم بود اما هیچ خبری نشد !

پیش خودم هم می گفتم که یا به خاطر بیخوابی شب قبل خوابیده یا با خواهرش مشغول تعریف هستن و زنگ زدن من تو این میون معنی نداره ! ( حالا چه جوری یه دفعه روشنفکر شدم خودمم نمی دونم که هی گیر تلفنی ، اس ام اسی ندادم ! )

صبح علی الطلوع  که اومدم اداره طی تماسی از ماجراهای دیشب مطلع شدم  ! بعد یه کم آروم شدم وقتی فهمیدم که علی جونم تمام دیشب برای احیای حقوق خونوادش مجبور شده با یکی دوتا از همسایه های ساختمون درگیر شه . نمی دونم علی جونم چقدر باید با همه سر و کله بزنه ؟!!!

امروز هم خونه پسر خاله ام که یه پسر گوگولی خوشگل داره دعوتیم اما راستش من حوصله ندارم برم اگره دلم میخواد برم بچه اشو بچلونم ! ایشالا تو یه برنامه خانوادگی دیگه که پنج شنبه داریم تلافی امشبم در میارم . خوب چی کارکنم ؟ خیلی بچه دوست دارم خیلی

دو روزه که بوی علی جونم بهم نخورده ! ایشالا امشب ببینمش .

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت   توسط مونی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
دلم می خواد اینجا از روزمرگی ها،شادی ها ، دلتنگی ها و دل مشغولی هام بگم.یه جای امن برای دردل های شخصی خودم.

پیوندهای روزانه
جواهرات
پینگر
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
دی 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
پیوندها
میژون
مطبخ خاله خانم
زندگی،عشق،من و تو
آلما
کفشدوزک بدون کفش
قصه عشق من و تو
حس زندگی
روی میز آشپزخانه
ولنتاین
قصه من
عشق ابدی
حیاط خلوت
بغض مهتاب
دو کبوتر
شکلات تلخ
آیرینا
کدبانو
یادداشتهای من
زندگی نیروانا
آسمون خانوم
مد لباس و آرایش
بلند فکر می کنم
اقلیم عشق
جیک جیک مستون
دو کبوتر
عاشقانه های من
از دل تا قلم
بیسکوئیت
مریم بانو
روزانه های مریم
آسمان آبی
عشق ابدی-لاله جونم
ماجراهای هلو خانم
خونه نارنجدونه
رونالی
زندگی شیرین من
روزهای عاشقی
زندگی از یه راه تازه
صدا کن مرا
مطبخ شیما
در پناه دستات
فلفل بانو
پشت لحظه ها
رز سفيد
تنبل خونه شاه عباسي
سفره خونه
ميزغذا
ماجراهای الیو و ملوان زبل
زندگی یعنی همین
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان