تبليغاتX
DaisypathAnniversary Years Ticker مونی
اول بگم که همونجور که عنوان این پست رو می خونین می خوام غر بزنم ، نه خبری از غذاهای خوشمزه اس و نه از فعالیتهایی که از انرژی و عشق سرشارن .

خوب منم یه آدمم مثه همه ، با یه ظرفیت خاص که ممکنه یک کمی نشون از صبر زیاد داشته باشه اما بالاخره یه روز و یه جا به تنگ میاد .

شاکیم از همه چیز و همه کس شاکیم ، از تنهاییم از دل تنهام از اینکه همیشه تو هر مرحله از زندگی که مشکلی برام پیش اومده تنها بودم . شاید واسه همینه که بیش از اندازه به همراه زندگیم توجه می کنم تا اون احساس منو نداشته باشه .

شاکیم از اینکه یه هفته اس با این همه کاری که تو اداره ریخته سرم باید مدام تو اینترنت سرچ بیمارستان و آزمایشگاه بدم و هی گوشی تلفن رو بردارم به اینور اونور زنگ بزنم . خسته شدم از اینکه حس همراهی رو در کنارم نمی بینم .

الانم که نشستم دوباره دارم سرچ می دم می بینم که آزمایش نایابی که جناب دکتر برام مرقوم فرمون یه جورایی برای تست سرطان معده اس .

همین کافیه که بهم بریزم تا یادم بره که صبح با علی سر دلجویی ازش برای اینکه ببینم برای چی تو لاک خودش رفته حرفم شده و اون یه حرف نامربوط از دهنش بیرون اومده .

می دونم که خیلی قاط زدم و از کوره به در رفتم اما بالاخره اینجا رو برای همین درست کردم دیگه .

عزت زیاد ! شاید بیامو پی نوشت بدم باز در ادامه غرنامه ام .

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت   توسط مونی | 
سلامون علیکم و رحمه الله و برکاه !

اول بگم که دیشب یه پست بلند بالا نوشتم اما یه دفعه پرید و دیگه حال نوشتن نداشتم . از صبح هم یه خروار کار ریخته سرم و نتونستم بیام بنویسم . حالا باید هفته مرگی مونی رو بخونین به جای روزمرگی . زوری هم هست باید بخونین و گرنه دلخور می شم

حالا بدون چک و چونه می ریم سر هفته مرگی !باز مجبورم واسه اینکه تاریخ لطمه نخوره روزا رو مجزا کنم ، تا هم خودم چیزی یادم نره ، هم وقتی می خوام تو اون تقویم دستی روزانه هامو وارد کنم به مشکل برنخورم !

پنج شنبه بعد از ظهر : هر چی منتظر علی جونم وایسادم تا بیاد با هم بریم نشد ، یعنی اینقدر کار لب تاپ دوستش طول کشید که مجبور محل کارش بمونه . منم تهنای تهنا بعله تهنا نه تنها رفتم خونه علی جونم . یه کم ور رفتم و بعد نشستم به وبلاگ بازی ، لج هم کرده بودم دلم نمی خواست کاری انجام بدم . ساعت حدودای ۸ بود که علی جونم اومد و بعد از چند دقیقه باهم آشتی شدیم و علی جونم گفت که دلش غذای خوب می خواد و مونی در عرض کمتر از یک ساعت ( تایم گرفتم ، مگه چیه ) یه دیس زرشک پلوی خوشگل و خوش طعم تحویل علی جونم دادم که اینجوری شد

بعد هم شام با هم خوردیمو بعد از یه گپ کوچولو درباره اوضاع کاریمونو خودمون من عازم خونه شدم و به علی جون گفتم که صبح زود میام

شب هم که رفتم خونه یه دوش حسابی گرفتمو بعد از لوسیون کاری و کرم دور چشم و کف پا و ... شیرجه رفتم تو رختخواب و

جمعه هم برنامه بهشت زهرا رفتنمون به خاطر سرماخوردگی شدید خواهرم کنسل شد . منم بعد از صرف یه صبحونه خانوادگی رفتم پیش بسوی علی جونم

وقتی رسیدم و در آپارتمان رو باز کردم دیدم علی جونم روی کاناپه توی نشیمن دراز کشیده و صدای آهسته یه خانوم از داره میاد ، داشتم سکته می کردم ، نفسم بند اومده بود وقتی یکی دو قدم رفتم جلو دیدم که تلفن رو اسپیکره و علی جونم داره با خواهر بزرگه حرف می زنه

بعد دیدم که برنامه اینجوری شده که خواهر بزرگه علی جونم و باباش قرار شده برای ظهر بیان اونجا و مامانش اینا برن پرده بخرن . علی جونم هم گفت که نمی خواد تو کاری برای ناهار بکنی ، از بیرون غذا می گیریم .

پس از صرف صبحونه نیمه مفصلی که برای علی جونم آماده کردم دوتامون شدیم " بی بی تمیزک "
 یعنی افتادیم به نظافت و جمع آوری خونه ! علی جونم پاچه های شلوارشو زد بالا و رفت که سرویسهای بهداشتی رو تمیز کنه و منم آشپزخونه رو کمی مرتب کردم . علی جونم بعد از تمیز کردن حموم دوش گرفت و این همان شد که دوتایی بیهوش خوابیدیم وای که وقتی برای تنها چند دقیقه کنار علی جونم خوابم می بره انگار که آرامش دنیا رو بهم دادن . این روزا خیلی سعی دارم که قدر روزای باهم بودنمون رو بدونم و از لذت ببرم و بیخودی  اعصاب خوردی درست نکنم .

حدودای ظهر هم باعلی جونم حاضر شدیم و من اون ژاکت جدید رو پوشیدمو و یه رژ لب همرنگش زدمو رفتیم دنبال خواهر علی جون و غذا گرفتیمو و امدیم خونه و

بعد از ظهر هم علی جونم رفت که کمی به ماشینش سر بزنه و منو خواهر علی جون نشستیم به حرف زدن . البته من خیلی اظهار نظر نمی کردم که فردا یه حرفی ازش در نیاد ! سعی می کردم که بیشتر شنونده باشم تا گوینده بعد هم با کیک نسکافه ای درست کردیم و من تو دستگاه قهوه درست کردم و جاتون خالی خیلی خوب شده بود و زدیم تو رگ

از اونجایی که علی جون و مامانش برای انجام یه کار اداری باید یه سفر یه روزه انجام می دادن ، من تندتند خونه رو جمع آوری کردمو علی جون اول منو رسوند ، بعد رفتن خونه مامانش اینا . منم که زودتر از شبای قبل رسیده بودم کلی به مامانم خدمات رسانی کردم ، شام آماده کردم و ظرف شستمو و شدم مونی کدبانوی مادر

یه کم با علی جونم اس ام اس بازی کردمو خوابیدم . صبح شنبه هم اول وقت سر کار حاضر شدم و از طریق اس ام اس و زنگ علی جونم رو در سفر ردیابی می کردم که ببینم کجاست . با اینکه می دونستم تا شب بر می گرده همش فکر می کردم که شهر خالی شده بدون علی جونم

ساعت دور و بر ۳ بود که علی جونم اس ام اس زد که برای اینکه به شب نخورن برای ناهار اونجا نمی مونن و بر می گردن . منم بهش گفتم که می رم براشون غذا درست می کنم و بیان اونجا .

اما مامان علی جونم بعد از کلی تشکر و سپاس گفت که نمی تونه بیشتر از این باباشو تنها بزاره و باید بره خونه . از اون طرف هم خواهر بزرگه علی جون هی زنگ پشت زنگ که بیا اینجا تا برای اینا غذا درست کنیم ، بعد از هماهنگی با علی جونم رفتم اونجا . راستش هم برای اینکه زودی غذا آماده کنم چون علی جونم تحمل گرسنگی نداره و دیگه اینکه علی جونمو ببنیم .

خلاصه جاتون خالی مونی فرزه ( به وقل خواهر علی جونم که میگفت تو یه کمی از من فرزتری و مامانش یه جورایی شیطونی بهش نگاه می کرد و من می مردم از خنده ) زودی یه دیس کتلت آماده کرد و تو همون اثنا علی جون و مامانش اومدن . مامان علی جونم در بدو ورود هنوز منو ندیده بود ، به خواهر بزرگه گفت که اگه مونی نیومده بریم دنبالش که اونم گفت که داره کتلکت سرخ می کنه تو آشپزخونه و نمی ذاره من کار کنم

بعد هم جاتون خالی شام خوردیمو مامان علی جونم کلی تعریف کرد و تشکر ! جالب اینکه بابای علی جونم که خیلی پیر و گوگولیه همش به من می گفت که من شمارو دوست دارم و من به علی می گفتم که یاد بگیر

از اونجا هم اومدیم خونه علی جونم و بعد از نوشیدن یک فنجان چای و نبات من عازم خونه شدم و علی جونم از شدت خستگی و خواب بیهوش شد .

صبح یکشنبه هم رفتم پیش علی جونم . دیدم که بیداره اما میگه خستگیم هنوز در نرفته . مونی یه دفعه شیرجه رفت پیش علی جونو و دوباره ...بعله مونی بیهوش می شود  وای که چه آرامشی داره به قول مینا جون که نوشته بود آدم احساس امنیت می کنه وقتی سرشو رو شونه کسی که از ته قلب دوسش داره میزاره .

بعد هم علی جونم منو رسوند و رفت سر کار ، بماند که فکر کنم یه پلیس بی ادب تو راه جریممون کرد

بعد از ظهر هم مونی کدبانوی زودی رفت خونه علی جون تا هم به کار دومی که برای خودم دست و پا کردم برسم هم اینکه برای علی جونم شام درست کنم . تو شیش و بش بودم که براش قورمه یا بادمجون درست کنم که وقتی رسیدم و در فریزر رو باز کردم تصمیم عوض شد و برای اولین بار خواستم که بامیه درست کنم ! از قبل بامیه خریده بودم و فریزری کرده بودم این بار خواستم که پختنشو تجربه کنم که از قضا جاتون خالی خیلی خوب شد . یه خورشت جا افتاده ( ۴ ساعت در حال پخت بود ) که اگه خواستین حتما در خدمتیم در اولین تماس آماده پذیرایی با خورشت بامیه و بادمجان هستیم !  

خیلی واسم لذت داشت که غذایی که برای اولین بار درست کرده بودم اینقدر خوب شده بود که البته مورد استقبال علی جونم نیز واقع شد ! علی جونم هم از خستگی نا نداشت حتی نتونست منو برسونه ، اولش کمی دلخور شدم که فهمید اما بعد با خودم حل کردم قضیه روچون نمی خوام بیخودی خودمو ناراحت کنم

وقتی غذا در حال پخت بود کلی باغبونی هم کردم برای علی جونم و گلدون جابجا کردم که اونم باز خوب شدم . من الان یه مونی خود شیفته هستم ! بعد از شام هم راهی خونه شدم .

صبح امروز هم بعد از انجام آخرین روز از یه سری از آزمایشایی که دکتر برام نوشته بود راهی اداره شدم . بعد از ظهر هم می رم دنبال علی جونم دانشگاه

 اون غم پنهون هم می گیره ول میکنه !

شاد باشین

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت   توسط مونی | 
اول از روزمرگی هام بگم تا تاریخ بی نصیب نمونه ، بعد برم سر غم پنهونم

سه شنبه بعد از ظهر اومدم خونه علی جونم ، یه کم مرتب کاری لازم داشت که انجام دادم و لباسهاشو ماشین کردم . از همون لوبیا پلو و نرگسی که معرف حضورتون هست مونده بود و به خاطر همین دیگه بساط شام نگرفتم .

علی جونم بعد از اینکه به خواهرش که تصادف کرده بود سر زد اومد خونه و با هم نشستیم شام خوردیم و یه کم صحبت کردیم و علی جونم می گفت که همش توی راه فکر می کردم که آیا من می تونم مثه آدم قبل زندگیم اهل خیانت باشم و به تو خیانت کنم ؟ این حرفش تو لحظه اول خیلی بهمم ریخت ، اما وقتی داشتم میومدم خونه و بعدش که با خودم فکر کردم به این نتیجه رسیدم که علی هنوز ذهنش از اون ماجراها سالم نشده و دیگه اینکه به نظر من کسی که خودش تلخی و درد این ماجرا رو حس کرده باشه دیگه خودش عامل چنین اتفاقی برای یه آدم دیگه نمی شه . حالا نمی دونم خوش باورم یا منطقی به قضیه نگاه می کنم ؟

چهارشنبه صبح هم رفتم سر کار و نزدیکای ظهر به خصوص بعد از ناهار شاهکار اداره دوباره اون سر درد لعنتی اومد به سراغم که دیگه امونمو بریده بود ، بعد از ظهر هم رفتم دنبال علی جونم .

در حالی که منتظر علی جونم بودم تا از دانشگاه بیاد چشمم به جمال دخترایی روشن شد که کم مونده بود از دستشون شاخ دربیارم . فرض کنید توی یه میدون پر رفت و آمد وسط شهر که یه عده جمعن دود سیگار دخترا ابری رو بالای سر همه مردم درست کرده بود . خیلی شرمم شد از این وضع ! درسته بعضی ها دوست دارن سیگار بکشن و این امر کاملاً شخصی و ارتباطی به کسی نداره ، اما باید یه کم فکر کنیم که تو چه جامعه ای زندگی می کنیم ؟ آیا ظرفیت چنین رفتارهایی تو خیابون های پر رفت و آمد وجود داره ؟ خیلی بده که درک درستی از محیطی که توش زندگی می کنیم نداریم و در ملا عام حرمتهای جامعه را زیر سوال می بریم .

چه مونی با اخلاقی !

خلاصه مونی سر دردی با یه علی جون سر دردی روبرو شد که با هم رونه خونه شدن . توی راه علی جونم هوس یه بشقاب شلغم داغ کرده بود ! وقتی رسیدیم خونه مونی که از قبل شلغم پخته تو یخچال گذاشته بود اونا دوباره گرم کرد و داد به علی جون که اینجوری شد

بعد هم یه شام حاضری اعم از سیب زمینی و تخم مرغ پخته خوردیم .

شب هم که رفتم خونه بعد از اینکه دوش گرفتم و لوسیون کاری های لازم رو انجام دادم بیهوش افتادم تو رختخواب .

صبح دوباره نمی دونم چرا آوار مونی بر سر علی جون خراب شد . نمی دونم چرا یه حسی داشتم که همش می خواستم به علی آرامش بدم .سعی می کردم که خیلی آروم از خواب بیدارش کنم  یه صبحونه اعم از نان بربری تازه ، پنیر خامه ای ، گردو ، شیر و زرده تخم مرغ و عسل برای علی جونم تدارک دیدم و اونم که باز اینجوری شده بود خورد و بعدش منو رسوند سر کار .

بعد از ظهر هم هر چی معطلش شدم دیدم یکی از دوستاش برای تعمیر لب تابش گیرش انداخته در نتیجه خودم طی طریق کردم و الان سر لب تابشم

راستی مریم جونم برام رب آلو و یه ظرف نمک خیلی خیلی خوشگل با یه قاشق چوبی اورده که کلی ذوقیدم . مریم جونی مرسی !ایشالا واسه عروسیت با فرژون جبران کنم خواهر .

و اما اون غم پنهون ! یه چیزایی از دل و قلب میگذره که وقتی یادشون می افتادم راه نفسم بند میاد . دعا کنین دوست جونا که این غم پنهونم از بین بره به بهترین شکل و کمک خدا .

آخر هفته خوبی داشته باشین

راستی الهام جونم و پریسا جونم در آستانه زندگی مشترک قرار گرفتن . ایشالا که دوتاشون که خیلی خیلی دوسشون دارم خوشبخت بشن

مامان رزی جونم از دعا یادتون نره بچه ها

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت   توسط مونی | 
جونم براتون بگه دوست جونا که مونی یکشنبه شب نتونست علی جونشو ببینه ! حالا تعریف می کنم :

یکشنبه بعد از اینکه متوجه شدم علی جونم کارش طول کشیده و نمی رسه زود بیاد رفتم خونه . البته غذا ها رو آماده گذاشته بودم که وقتی برسیه بکشه و بخوره .  یه ساعت بعدش که زنگ زدم با یه علی نالان و خسته از کار روبرو شدم و من که حالا بعد از یه روز می خواستم باهاش چند کلمه حرف بزنم دیدم که نایی نداره و کمی از این بابت دلخور شدم .

صبح هم کلی با خودم مقاومت کردم که نرم پیشش و این کار رو هم نکردم . چون کمی دلگیر بودم می ترسیدم که بحثی پیش بیاد و من دیگه با این جور درگیریها مخالفم و می خوام فضای آرومی بینمون حاکم باشه .

خلاصه حدودای ظهر دیگه طاقت نیوردم و بهش زنگ زدم و یه کم صحبت کردیم و بعد هم طلسم شکسته شد و من رفتم دکتر . یه آقای دکتر ارمنی و با حوصله که تو ویزیت اول خوشم اومد ازش . بر عکس خیلی از دکترا که عجله دارن فقط پول ویزیتو بگیرن و یه چیزی تجویز کنن ، این آقای دکتر میانسال با کمال صبر و حوصله منو معاینه کرد و سوالهای لازمو پرسید . در ضمن به من گفت که خیلی عجولم و واسه این به اصطلاح خودش بیماری نمی تونه دارویی واسم تجویز کنه ! از اونجا هم رامو کشیدم سمت دانشگاه علی جونم و فتیم ماشین و از پارکینگ مترو برداشتیم و سر راه از قنادی جشنواره تو شریعتی یه کیک خوشگل که چهار تا قلب کوچولو روش بود با یه گل رز کوچیک واسه مامان علی جونم خریدیم و رفتیم اونوری .

وقتی رسیدیم و به مامانش تبریک گفتم خیلی خیلی خوشحال شد ، حالا بماند که وقتی صبح دیروز برای تبریک زنگ زده بودم کلی پای تلفن تشکر کردن و تعجب از اینکه من تاریخ رو یادم مونده . خوب از قدیم به من می گفتن مونی شکلات !!!

خلاصه مامان علی جونم خیلی از شکل کیک خوششون اومد که من خیلی خوشحال شدم بعد هم چند تا عکس با کیک انداختن . بعد جاتون خالی کیک رو زدیم تو رگ .

این بار با خیال راحت خونه مامان علی جونم بودم چون این بار نیز مامانمو در جریان گذاشته بودم واسه همین خیلی آروم بودم ! بعد از شام علی جون که دیگه داشت از خستگی وا می رفت گفت که بیم تا من برسونمت ، اما امون از وقتی که شیطون می ره تو جلد مونی و من نذاشتم که علی جون منو برسونه و منو باخودش برد خونه . یه کم نشستیم حرف زدیم و چایی خوردیم و اولای مدار صفر درجه رو دیدم و بعد راهی خونه شدم .

صبح امروز هم رفتم پیش علی جونم و بعد سر کار . همش دارم سعی می کنم علی رو گول بزنم ببرمش سینما فیلم رفیق بد !

راستی مریم جونم   داره از شمال بر می گرده ، کلی واسه من چیز میز خریده ، خودش تلفنی بهم گفت !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت   توسط مونی | 
الان که دارم این پست رو می نویسم خونه علی جونم پشت لب تاپ نشستم و بساط شام رو مهیا کردم . از شما چه پنهون دارم براش لوبیا پلو و نرگسی درست می کنم که خیلی دوست داره .

تو فاصله ای که مواد بپزه اومدم دارم با الهام جون می چتم و آپ می کنم !

دیروز بر اساس تقویم زنونه از دیروز دچار سر درد شدید شدم دیگه هر چی به فکرتون برسه سر کار خودرم تا این فشار وامون بیاد بالا . اما دیگه سر درد ناشی از افت فشار امونم بریده بود انقدر که دلم می خواست یه آمپول بزنم تا ۳ سوته حالم خوب بشه . آژانس گرفتم رفتم خونه علی جونم . دلم نیومد که فقط غذای باقی مونده از شب قبل که سالاد ماکارونی بود رو بخوره واسه همین عدسی با این عدس قرمزا واسش گذاشتم که هم ساده باشه و هم وقت گیر نباشه برای مونی رو به موت !

راستی اینو بگم من فکر می کردم امروز تولد مامان علی جونه اما وقتی از خواهر کوچیکه پرسیدم فهمیدم که فرداست ! دلم می خواست منو علی جون براش یه تولد کوچولو بگیریم .

خیلی دوسش دارم آخه . حتی یه لیستی نوشتم که چیا درست کنم ، اما علی گفت شاید نیان خونه من . حالا فردا می خوام برم کیک بخرم و علی که دانشگاهش تموم شد بریم تولد بازی !

خلاصه دیشب دوتا آدلت کلد خوردمو بیهوش شدم . وقتی علی جونم اومد تند تند شام آماده کردم . اونم برام یه سری خورده ریز که دوست داشتم از نمایشگاه اورده بود که کلی ذوقیدم آخه همه چیزایی بود که لازم داشتم و می خواستم خودم تهیه کنم !

بعد هم علی جونم منو رسوند خونه . وقتی اس ام اس زدم فهمیدم تا رسیده خونه از شدت خستگی خوابیده .

منم یه کله خوابیدم و یه کم خستگیم در رفت و حالم بهتر شد .

صبح هم علی الطلوع رفتم اداره و بعد هم اومدم خونه علی جون و تا الان که در خدمتم !

راستی طی یک اقدام محیر العقول به مامانم گفتم که من خونه علی جون رفتم ! البته گفتم یه بار اونم با مامانش اینا ! دروغ نگفتم خیلی چون خیلی پیش اومده که با اونا اینجا هستم . حتی موقعی که علی جونم می خواست برای خونه اش گوسفند بکشه مامانم گفته بود اگه مامانش اینا اونجا هستن می تونی بری در غیر این صورت نه ! که البته روز گوسفند کوشون علی جونم یه ماجرایی پیش اومد که من هیچ وقت نگفتم اون روز اونجا بودم . حالا یه دفعه تعریف می کنم اونو .

اما با این اعتراف به مامانم یه کم اروم شدم آخه تا حالا یه چیزی رو اینقدر از خونوادم مخفی نگه نداشتم . وقتی هم تولد مامان علی رو گفتم ، مامانم گفت که ببرینشون بیرون و براشون یه تولد کوچیک بگیرین ! حال کردم با مامان روشنفکرم !!!

خلاصه که یه کم اضطرابم با این اعتراف کمتر شده اما هنوز بخش زیادیش مونده . دعا کنین . من از دروغ بدم میاد اما یه مدت که مجبورم مخفی کاری کنم . دعام کنین که بازم بتونم اعتراف کنم !!!!

فعلا عزت زیاد .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت   توسط مونی | 

دوست جونا سلام ! خوبین ، خوشین ، چه خبر ؟ 

جونم براتون بگه که خیلی تو این سه روز دلم می خواست بیام بنویسم اما هر روز به یه نوعی نمی شد !

 

و اما می ریم سر روز مرگی های مونی خانم !!!

 

چهارشنبه صبح برای انتقام جویی از علی جون که منو روزقبلش زندانی کرده بود ، رفتم اونجا . اما تیرم به سنگ خورد چون هی نوازشو و ... بعد هم من هی تند تند می گفتم که دوست ندارم ، آدمی رو که منو زندانی کرده دوست ندارم .... بعد هم عازم سر کارهامون شدیم و از اونجایی که علی جونم طرحشو گم کرده دو ساعت تو پارکینگ مترو دنبال جای پارک گشتیم و در نهایت موفق شدیم !

 

بعد از ظهر هم بعد از دانشگاه علی جونم و پس از تاخیر یکساعته ایشون در مترو عازم خرید شدیم . من  از قبل لیستی بر اساس نوع مواد موردنیاز تهیه کرده بودم که این یه کم به تسریع در انجام خرید کمک می کرد .

 

بعد هم رفتیم خریدها رو گذاشتیم خونه و من واسه شام علی جونم ساندویچ پنیر درست کردم و تو همین حین هم خریدا رو جابه جا کردم تو کابینتا و بعدش رفتم خونه !

 

صبح پنج شنبه هم دوباره رفتم پیش علی جونمو بعد از کلی کشتی کج گرفتن بیدارش کردم که از کلاسش  و رسوندن من جا نمونه ! حالا بماند که باتوجه به شرایط مذکور در بالا کلی ورد خوندیم و از طرح رد شدیمو و علی جونم منو رسوند و رفت !

بعد از ظهر هم از سر کار رفتم نمایشگاه و بعد از اونجا واسه یه کار سوم  نیمه وقت رایزنی های لازم و انجام دادم و این هفته باید برای تثبیتش هماهنگ کنم !

 

از اونجا هم با کلی جیمزباند بازی با علی جونم قرار گذاشتیم ، سر راه هم رفتیم خرید میوه جات و بعد هم خونه و شام هم تن ماهی درست کردمو و یه کم با علی جونم خوردم و چون دیگه داشتم از خستگی می مردم رفتم خونه .

 

صبح جمعه هم کلی واسه مامانم جارو برقی کشیدمو و گرد گیری کردمو بعد هم رونه خونه علی جونم .

 

واسه ناهار اول قرار شد با دوست علی جونم هماهنگ کنیم و بیم بیرون ، اما جفتمون تنبلیمون اومد و جاتون خالی بر اساس دستور غذایی که مریم جونم داده بود میگو و پیاز پفی درست کردم برای ناهار ، البته پش بینی شام رو هم کردم و دیدم تا سر گرم جمع آوری آشپزخونه و کابینت ها هستم بساط سالاد ماکارونی هم آماده کردمو درست کردمو گذاشتم تو یخچال .

 

یه مدتی بود که کشوهای ادویه علی جونو می خواستم مرتب کنم و شیشه های قبلی رو بازسازی کنم که بالاخره با خرید دو شیشه ادویه گراندیس ، و یه جابجایی قوطی ها تونستم شیشه قبلی ها رو اصلا دوست نداشتم بهشون دست بزنم خالی کنم ، حالا مونه یه شیشه نمک و سماق که البته مریم جونم قراره برام از شمال ظرف نمک بیاره !

 

خیلی دیروز بودن باعلی جونم بهم چسبید ، اول اینکه دو هفته ای می شد که ساعتهای زیادی رو با هم نبودیم و دیگه اینکه مدام حتی از بروز بحث های کوچیک جلوگیری میکردم که  تا به دوتامون خوش بگذره و روز تعطیلیمون بهم نخوره . اینحوری خیلی احساس آرامش بیشتری می کردم . شب هم خونه اطلاع دادم که کمی دیر می رم و باعلی جونم آخرین قسمت یانگوم رو دیدیم و علی جونم منو رسوند . ( جالب توجه آقای کامنت گذار نگران هزینه آژانس ها )

 

راستی فردا تولد مامان علی جونه ! یه برنامه هایی تو ذهنم هست ، اگه محقق شد میام براتون می نویسم !!!

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت   توسط مونی | 
امروز نشستم یه سری از دوست جونای جدید رو به لیست پیوندهای وبلاگم اضاف کردم ، با یه آمار سر انگشتی دیدم تو این ۵ ماه بلاگ نویسی حدود ۳۵ تا دوست خوب پیدا کردم که خیلی از این بابت خوشحال شدم .

با یه عده اشون تونستم خیلی نزدیک شم و خیلی از حال و روز هم خبر داریم ، یه عده اشون هم از طریق خوندن نوشته هاشون از اوضاعشون با خبر می شم . کلی تو کامنتاشون چه خصوصی و چه غیر خصوصی راهنمائیم می کنن ، بهم محبت و مهریونی می کنن و خلاصه اینکه با خوندن دست نوشته هاشون تو وبلاگم کلی عشق بهم می دن .

تو همین مدت کوتاه بوده روزهایی که از شدت خستگی روحی خواستم نوشتن روزمرگی هامو تعطیل کنم ، اما دلم نیومده که این همه دوست خوب رو که حتی از دوستای دور و برم بیشتر از حال و روزم با خبر هستن رو از دست بدم . دوستایی که بعضی هاشون مثه لاله جون ، مرمر جون ، آنی جون و رها جونم فرسنگها از اینجا دورن اما با خوندن نوشته هام و نوشتن نظراتشون اونا رو نزدیک خودم حس می کنم .

خلاصه که دوست جونا دوستون دارم

خوب حالا بریم سر روزمرگی های مونی خانمممممم ( چه غلیظ بود ) !!!

دیروز بعد از ظهر رفتم دنبال علی جونم تا با هم برم تو فاصله کمی که باید خودشو دوباره به محل کارش می رسوند من یه پلوور برای بابام بخرم ، که از این میون یه ژاکت صورتی هم نصیب من شد که علی جونم واسم انتخاب کرد و پرو کردم که خیلی ناز و گوگولی بود

بعد هم اومدیم بیرون ، علی رفت سر کارش و منم رفتم خونمون . شبم یه کم با علی جونم اس ام اس بازی کردیم و تو یکی از اس ام اس ها گفت چون رنگش تو ذوق می زنه بیار عوضش کنیم اما من دوسش دارم !

خلاصه صبح هم کلی کمدمو کاغذامو جمع آوری کردمو رفتم سر کار . بعد هم اومدم پیش علی جون سر دردی خودم و ناهار خوردیم با هم و من الان هم مثه یه زندانی خونه علی جونم هستم و اون رفته سر کار و من دارم اینترنت بازی می کنم

دیدین علی جونمو ندیدم درست و حسابی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت   توسط مونی | 
وای بچه ها جون چرا بلاگفا اینجوری شده ؟ هی آدم می نویسه هی می پره

اول از همه مرسی از بابت دعاهاتون برای سردردم ، خیلی حال می ده که آدم این همه دوست داشته باشه تا براش دعا کنن . اصلا مگه میشه خدا به حرف این همه دوست خوب گوش نده

دیروز ظهر تو شش و بش این بودم که برای بافتن ادامه شال بابام ( که می خوام فعلاً دور از انظار عمومی باشه و می دونم که باید بعدش جواب پس بدم که کجا بافتمش برم خونه علی جونم ) با آژانس برم یا با وسائل نقلیه عمومی که به این نتیجه رسیدم با اون سر دردم شاید اگه برم بیرون یه هوایی بهم بخوره و بهتر شم خودم طی طریق کردم .

وقتی هم رسیدم اونجا یه کله افتادم رو کاناپه ، اما دلم طاقت نمی اورد و شروع کردم به بافتن شال و خدا رو شکر حدود نیم متر بافتم . در همون خلال هم برای علی جونم دوتا تیکه مرغ سرخ کردم و برای خودم هی چایی می ریختم تا هم گرم بشم و هم مایعات زیاد خورده باشم .

بعد هم نشستم چارخونه رو دیدم و کلی تنهایی خندیدم و حال کردم به خصوص اون موقع که بابای فرزاد می گفت : where are saterday ?

بعد از اون با علی جونم تماس گرفتم و گفت داره میاد به سمت خونه و از من خواست تا من آماده بشم برم پائین تا منو برسونه ( جالب توجه اونایی که تو کامنتاشون نگران هزینه آژانس من هستن  نمی دونم این آدم اگه کارا و نوشته های منو قبول نداره مگه مجبوره بیان اینجا رو بخونه که یه مشت حرف بی ربط بزنه ،ُ آقا جون من که می دونم کی هستی و تا اون روی سگ منو بالا نیوردی تا پته زنتو همین جا رو اب بریزم که فکر نکنی با دختر پیغمبر وصلت کردی اونم به سختی ، بشین سر جات )

تو این فاصله هم وسائل شام علی جونو رو اپن آشپزخونه آماده کردم و یهمشت پسته براش مغز کردم تا توی راه بخوره که یه کم ته دلشو بگیره .

علی جونم که اومد دیدم چهره اش چقدر خسته اس ، خیلی این روزا حاشیه اشو شلوغ کرده و رسیدگی به هر کدوم از این کارا کلی انرژی می بره اما می دونم مثه همیشه بهتریم کارارو ارائه می ده و همه اینجوری میشن

ایشالا فردا بشه یه دل سیر علی جونم ببینم ، آخه این چند روز هم برای کاهش استرس کاری صبح های زود رفتم اداره و نرسیدم که علی جونو ببینم و نشده تا درباره مسائل این چند روز با هم صحبت کنیم .

دوست جونا مراقب خودتون باشین . بوس بوس

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت   توسط مونی | 
این سر درد لعنتی امونمو بریده ، کلافه شدم دیگه . نمی دونم از سرماخوردگی یا از فشار عصبی . به هر حال که دیگه طاقتم طاق شده .

البته به خستگی هم ممکنه برگرده ، چون دیروز خیلی کارم طول کشید ، بعدشم رفتم پیش علی جونم و تا رسیدم خونه و خوابیدم ساعت حدودای ۱۱ شده بود .

دیروز با توجه به اینکه زود رفته بودم سر کار تا موقعی که مونده بودم تونستم کلی کار انجام بدم و البته این مسئله خیلی راضیم می کرد .

شب هم که علی جونم اومد خونه یه کیک خوشمزه برام اورده بود که با چای تازه دم زدم تو رگ و یه کم از خستگی های روحیم در اومد .

ازاونجایی هم که هنوز گمشده علی جونم پیدا نشده اوضاع روحی اونم قمر در عقربه و خیلی نمیشه بهش گیر داد !

وای که چقدر شکوائیه داشتم ، اما باید می نوشتم ، چون در غیر این صورت می مردم !

بچه ها کسی دکتر متخص داخلی خوب نمی شناسه ؟ ظاهراً باید برم پیش یه دکتر داخلی .

فعلاً عزت زیاد ، دعا کنین زود خوب شم . مونی اصلا تحمل درد نداره

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت   توسط مونی | 
پنج شنبه برای اولین بار و به طور غیر منتظره علی جونم زوداز کار دست کشید ، منم زودی تا ساعت کاریم تموم شد وسائلمو جمع کردمو رفتم پیش علی جونم .

رسیدیم خونه هر دو مثه پشه امشی خورده افتادیم و خوابیدیم . بعد از ظهر هم نشستیم یه قهوه و گاتا با هم خوردیم و جاتون خالی خیلی مزه داد . علی جونم قرار بود که بره خونه مامانش اینا و میگفت که واسه جمعه برنامه خارج از تهران دارن که من بهش گفتم بهت خیلی خوش بگذره که گفت تو هم هستی و میایی با من !

حرفمون همین جا تموم شد و من که دیگه اوضاع اتاق علی اعصابمو کن فیکون کرده بود تا فهمیدم که جمعه خونه نیست ، کشوندمش تو اتاق و یه کم مرتب کردیم اونجارو . لااقل دیگه الان لازم نیست کوهنوردی دونست تا تو اتاق علی جون راه بره !

بعد هم علی جونم منو رسوند خونه و خودش رفت خونه مامانش . وقتی رسیدم خونه خواهرم گفت که می خواد پیتزا درست کنه و از من خواست که کمکش کنم و خلاصه جاتون خالی بد نشد .....

بعدشم رفتم سر کلاسورهای کاریم و کلی کاغذ ازشون حواله کیسه زباله کرده و کلی مرتب کاری کردم.

وقتی داشتم برگه ها رو دسته بندی می کردم دیدم که چه سوابق ارزشمند کاری دارم و مدتهاست که فراموششون کردم .

خلاصه دیگه ساعت  نزدیکای ۱۲ شد که دیدم دارم از خستگی می میرم که افتادم تو رختخواب و بیهوش شدم .

صبح هم که بیدار شدم دیدم  از علی جونم خبری نشده و فکر کردم که شاید برنامه اشون کنسل شده باشه ، واسه همین بعد از یه اختلاط خانوادگی راهی سر کار شدم که دیدم که علی جونم اس ام اس داد که مامانش گفته به من زنگ بزنه تا برای ناهار باهاشون برم بیرون . علی هم سر به سرم گذاشت که مونی شکلات هستم !

سر کار هم یه کم کارامو سرو سامون دادم و علی جونم اومد توی راه دنبالم و یه جا وایسادیم تا مامانش اینا هم بهمون برسن و زدیم به جاده !

انقدر جاده ها قشنگ و دیدنی شده که آدم دلش می خواست وایسه مناظرو نگاه کنه . درختا مثه تابلوی نقاشی شده بودن .

بین راه هم علی جونم یک کم درباره بحثی که با خواهرش پیش اومده بود صحبت کرد . نزدیکای شمشک رفتیم یه رستوران و جاتون خالی غذای خوشمزه ای خوردیم .

اسم رستورانش کوهستان بود و کباب های مخصوصش که من سفارش داده بودم ، حرف نداشت

بعد هم بین راه برگشت چند تا عکس هنری کنار جاده انداختیم در ژست های مختلف ! تو راه برگشت نزدیکای میگون همون دوست علی جون که رفته بودیم نامزدیش رو با مامان و خواهرش دیدیم و یه چای و قلیون و یه کم تعریف و اومدیم به سمت ولایت خودمان : تهران !

علی جون منو با خودش برد خونه مامانش و اونجا هم مامان علی جونم برام سیب و لبو اورد که خیلی خوشمزه بود و بنده خدا هی اصرار می کرد که بخورم ، اما به نام من شد و به کام علی جون و خواهراش که افتادن رو کاسه لبوها !

بعد هم باعلی جونم رفتیم خونه و من از سوپ های اماده براش گذاشتم که به عنوان یه شام سبک بخوره ! خودمم اومدم خونه و دیگه نا نداشتم ، ولو شدم و همش تو فکر اول هفته بودم و لیست کارایی که واسه این هفته پیش بینی می کردم :

کلاس ورزش ، چند تماس کاری ، خرید ،......

دوست جونا هفته خوبی داشته باشین !

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت   توسط مونی | 
سه شنبه بعد از ظهر بعد از کلی معطلی تو مترو علی جونمو دیدم ،توی راه هم یه مشکلی پیش اومد که هردوتامون عصبانی شدیم و این مسئله ناخواسته یه مقدار باعث تنش بینمون شد ، من نزدیکای خونه مامان علی جونم ازش جدا شدم و تنهایی طی طریق کردم به سمت سیدخندان !

رفتم یکی دوتا کفش فروشی اونجا رو نگاه انداختم و با اجازتون یه کفش اسپرت پسندیدم و خریدمش . خیلی دوسش داشتم ، من کلاً عاشق کیف و کفشم و خرید این دوچیز خیلی بهم حال می ده !

علی هم هی اس ام اس می زد که زود برو خونه ! وقتی هم رفتم اینقدر از دست علی جونم دلخور بودم که دوست نداشتم بهش زنگ بزنم ، اما یه دفعه دلم براش تنگ شد و چند تا اس ام اس فرستادم !

صبح چهارشنبه هم برای نمایش کفشام رفتم پیش علی جونم ، که اونم از خریدم خوشش اومد !

بعد از ظهر هم یه کم بیشتر محل کار موندم و رفتم دانشگاه دنبال علی جونم و بعد از یه معطلی دو ساعته منو رسوند خونه و رفت . حالا که رفته بود خونه تازه با یکی دوتا از همسایه ها سر مسائل ساختمون چک و چونه داشت که فعلا ختم به خیر شده .

امروز هم که علی جونم باز کلاس داره و شاید بعد از ظهر ببینمش . بهش گفتم که اگه بشه خرید بریم . چون علی روز جمعه حال خرید کردن و بیرون اومدن از خونه رو نداره . در ضمن که برای فرداش نقشه کشیدم تا اتاق خوابشو که مثه کارزار جنگ شده تمیز و مرتب کنه .

یه سری مجله آشپزی مریم جونم بهم داده ، امروز می خوام یه بررسی بکونمشون ! دیگه دفترچه تلفنمو باید عوض کنم که خیلی ذهنمو به خودش مشغول کرده چون باید چند تا تقسسیم بندی اساسی بشه واسه همین یه کم تا حالا طول کشیده

از شنبه هم می خوام برم نزدیکای محل کارم اسممو کلاس ورزش بنویسم ، بلکه یه کم لاغر شم ، ثواب داره

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت   توسط مونی | 
خبر کوتاه و باز هم تاسف بار و درد آور .

                                                  " قیصر امین پور " درگذشت .

                                             خسته ام از آرزوها، آرزوهاى شعارى
                                             شوق پرواز مجازى، بال هاى استعارى
                                             لحظه هاى کاغذى را روز و شب تکرار کردن
                                             خاطرات بایگانى، زندگى هاى ادارى
                                             روى میز خالى من، صفحه باز حوادث
                                             در ستون تسلیت ها، نامى از ما یادگارى

بد زمانه ای است ، تا کسی را در کنار خود داری قدرش را نمی دانی ، همان لحظه که از این دنیای خاکی پر می کشد آه و فغان همه بر آسمان می رود . و این بار قیصر ، قیصر شعرای شعر نوی ایران...

یادش گرامی                                      

گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟
شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟

پر می زند دلم به هوای غزل، ولی
گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟

گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟

تقویم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگهای سبِِِِزِِ سرآغاز سال کو؟

رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند
حال سؤال و حوصله قیل و قال کو؟

واقعاً حیفم اومد که از شاعری که با علاقه به سروده هاش گوش می دادم چیزی ننویسم . امروز قراره به منزلگاه ابدیش بسپرنش . جایش سبز و آرام !

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت   توسط مونی | 
یکشنبه بعد از ظهر به امید اینکه با علی جونم قرار بذاریم و بریم کفشو عوض کنیم کلی سر کار موندم ، اما موقعی که سوار ماشین شدیم بعد از اینکه کلی تو کوله لب تاپ علی جونم دنبال ضبط گشتم و پیدا نکردم سرمو بالا کردم ، دیدم کهنزدیکای خونه علی جونم هستیم !

خلاصه معلوم شد که این طرح مفقوده علاوه بر گیجی به علی جونم فراموشی هم داده ، یه کم سگرمه هامو کردم تو هم و رفتیم خونه .

جاتون خالی برای شام یه اسپاگتی درست کردم و یه ظرف انار دون کرده که خیلی مزه داد ، بعد هم یه کم با علی جونم تو سر و کله هم زدیم و من رفتم خونه !

وقتی رسیدم خونمون برای اهل خونه از اون غذایی که آشپزمدرن جونم یاد داده بود و من قبلاً یه بار خونه یکی از دوستام خورده بودم ، درست کردم ! اسمش به شیرازی یه پیاز و دو آلو هست .

خیلی آسون و خوشمزه اگه خواستین یادتون می دم !

صبح علی جونمو ندیدم ، بعد از ظهر هم خودم تنهایی عازم میرداماد شدم و کفشمو عوض کردم  یه کفش مشکی پاشنه ۵ سانتی گرفتم و بعد از اونجا به همراه یه خانمی که تو کفش فروشی باهاش آشنا شدم تا مترو رفتیم و با علی جونم اونجا قرار گذاشتیم !

می گم مثه ملا نصرالدین شدم نگین ، نه ! چون دوباره باید به مترو میرداماد بر می گشتیم که ماشین علی جونو برداریم !

خلاصه رفتیمو جاتون خالی این بار ساندویچ های من در آوردی با علی جونم درست کردیم !

یه دوش گرفتمو و ساندویچ ها رو خوردیم و من نشستم به بافتن شال بابام و علی جونم به دیدن تلویزیون

شب هم اومدم خونه و سریال مدار صفر درجه رو نگاه کردم که کلی غصه خوردم برای سرگرد فتاحی !

بعد هم یه کم لوسیون کاری کردمو یه کم شعر خوندم و خوابیدم .

یکی دو شب قبل از خواب چند صفحه شعر می خونم ، حس می کنم آرومتر می خوابم توصیه می کنم شما هم این کارو انجام بدین !

یه کمی خستگی جسمی دارم که بر می گرده به هفته قبل و هفته ای که الان توش هستیم که مدام در حال اینور اونور رفتن بودم و گم شدن طرح علی جونم که کلی انرژی گرفته از هر دومون فکر می کنم باید یه دوش آب ولرم بگیرم ، لوسیون کاریمو انجام بدم توی رختخواب گرم و نرم و تو سکوت چند ساعت با خیال راحت بخوابم تا خستگی هام در بره و دوباره بشم مونی ورجه

یه کم خورده کاری هم دارم که فکرش مثه موریانه داره مخمو می خوره ، شاید امروز بتونم استارتشو بزنم .

درباره کار دوم هم گفتگوهای لازمه انجام شده و باید در زمان مقتضی شروع کنم . چون می خوام یه کم قوی برم جلو تا تصویری که از من تو ذهن اون آدمای جدید می شینه مثبت باشه باید یه کم از سر حوصله و دقت کار کنم . واسه همین یه کم طولانی شده  

می گن پولش خوبه ! خدا کنه

چند روز پیش علی جونم چند تا تی شرت پاییزه و جلیقه آورد خونه که با هم براش انتخاب کنیم ، من یکی از جلیقه ها رو که آبی خیلی خوش رنگ بودم برداشتم تا به عنوان کادوی عید فطر با یه تاخیر دو سه هفته ای بهش بدم ! آخه خودم چیزی پیدا نکرده بودم که خوشش بیاد واسه همین از این فرصت استفاده کردم  خیلی دوست دارم تو مناسبتای مختلف حتی یه کادوی کوچولو به علی جونم بدم تا یادگاری باشه . اینجوری علاقه ام رو هم بهش نشون می دم . آخه می گن هدیه و گل محبت رو زیاد می کنه

راستی گفتم گل امروز تو روزنامه خوندم ، دوست دازم شماها هم بدونین :

معنی تعداد شاخه گل های یک دسته گل

۱-نشانه توجه
۳-نشانه احترام
۵-نشانه علاقه و محبت
۷-نشانه عشق

اینم از روزمرگی های مونی خانم !

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت   توسط مونی | 
در حال حاضر از دو گمشده منو علی جونم گمشده من پیدا شد ، اما موضوع به همین سادگی نیست . حالا می گم براتون :

دیروز در حالی که دیگه از پیدا شدن صندلم مستاصل شده بودم تصمیم گرفتم برم میرداماد به همون مغازه ای که علی جونم اونو برام خریده بود سر بزنم . مریم جونم هم ظهر بهم گفت که یه کم دست نگه دارم شاید اون پیدا بشه .

اما مونی عجوله که طاقت نمی یاره در این موارد به علت تغییر فصل و احتمال برداشته شدن صندلها از توی ویترین مغازه ها تک و تنها راهی میرداماد شدم . وقتی هم از مترو بیرون اومدم یه سری به موش متالیکه علی جونم زدم که دیدم سر جاشه !

خلاصه خودم به مغازه مورد نظر رسونده و سریع رفتم پشت ویترین مغازه که دیدم هنوز رنگای مختلفش هست . خیلی زود رفتم توی مغازه و متوجه شدم که بعضی رنگاش و شماره هاش تموم شده و من مجبور شدم که رنگ سفیدش رو بخرم ! خوشحال و خندان اومدم بیرون .

به علی جونم زنگیدم که ببینم برنامه اش چیه که خیلی تند جوابمو داد و منم دلگیر شدم . رفتم خونه علی جونم ، اما دست به هیچی نزدم . خیلی شیک نشستم رو کاناپه و شروع کردم به بافتن یه شال کرم رنگ برای پدرم . آخه میخوام کسی فعلا بافتنیمو نبینه ، مجبورم تو خونه علی جونم ببافمش .

بعد هم رفتم خونه و یه دوش حسابی گرفتم و شام خوردم یه کم لوسیون کاری کردمو وقتی می خواستم بخوابم مامان گفت که صندلمو پیدا کرده ، دهنم اینجوری شده بود !

نصفه شبم موبایلمو چک کردم که دیدم از علی جونم خبری نیست . صبح هم مجبوری رفتم که صندلهام رو بردارم تا امروز ببرم با یه کفش دیگه عوض کنم . کارام شده مثه ملا نصرالدین !

یه کمی هم خودمو برای علی جونم لوس کردمو اونم هی بغلم کرد و هی بوسم کرد و قربون صدقم رفت تا بلکه از دلم در بیاد . بعد هم منو تا مترو رسوند و خودش رفت دنبال کارش .

حالا هم می خوام برم برای تعویض کفش

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت   توسط مونی | 
این بار سومه که دارم این پست رو می نویسم و اصلا حوصله ندارم دیگه مثه دفعالت قبل با آب و تاب بنویسم .

سه شنبه : ظهر از اداره زود رفتم خونه علی جونم تا براش ته چینی که هوس کرده بود رو بپزم . در خلال آماده کردن غذا یه سری کارای عقب افتاده دیگه مثه مرتب کردن یخچال و آشپزخونه رو انجام دادم .

نزدیکای غروب متوجه شدم که برنامه علی جونم تغییر کرده و به گفته خودش ممکنه که ۱۱ و ۱۲ شب بیاد . منم با اینکه می دونم علی جونم همیشه درباره کاراش بهم توضیح  می ده اما باز تو همون لحظه ازش توضیح خواستم که این مسئله باعث بروز یه دلخوری کوچیک شد که پس از وبلاگ بازی اینجانب و تغییر روحیه ام ختم به خیر شد و متوجه شدمکه علی جونم برای دیدن ماشینی که قرار بود بخره قرار مدار گذاشته .

منم همه چیزو واسش آماده کردم و رفتم خونه . به رنگ کردم موهام و مانیکور ناخونام پرداختم تا یه کم از کارای پنج شنیه که می خواستیم بریم نامزدی رو انجام داده باشم .

صبح چهارشنبه رفتم و ماشین رو توی پارکینگ دیدم ، اما نتونستم توی اون لحظه باهاش ارتباط برقرار کنم واسه همین وقتی رفتم بالا دیدم در کمال ناباوری علی جونم زود بیدار شده و پای لب تاپ مشغول انجام دادن کاراشه ! ، هیچی نگفتم . علی جونم فکر کرد که این قضیه واسه من مهم نبوده که به زبون نیاوردم ، اما اینجوری نبود در اصل .

خلاصه بعد از اینکه نیمرو ، نون بربری تازه و چای رو زدیم تو رگ متوجه شدیم که آرم طرح ترافیک علی جونم نیست ، هر جا رو گشتیم پیدا نکردیم و من برای اینکه خیلی دیرم نشه آژانس گرفتم و رفتم اداره !

بعد از ظهر هم متوجه شدم که هنوز آرم پیدا نشده و با علی جونم از دانشگاه طی طریق کردیم به سمت خونه . علی جونم وقتی جلوی خونه مامانش رسیدیم گفت که یه سر بره به مامانش اینا بزنه ، چشمتون روز بد نبینه ۱۰ دقیقه ، ۲۰ ، ۳۰ ، ۴۰ ، ۵۰ دقیقه گذشت و از علی جونم خبری نشد دیگه بغض گلومو گرفته بود که یه دفعه دیدم که خواهر علی جونم اومد و منو به زور برد بالا و توضیح داد که علی با یکی از همسایه ها بحثش شده و یه دفعه یادش افتاده که مونی تو ماشینه !

دیگه بعد از خوردن کتلکت های دست پخت مامان علی جونم ، اونو خواهرش منو رسوندن خونه .

منم دیگه دلشوره گمشده علی جونو داشتم واسه همین پنج شنبه صبح هم وسائل مهمونی که شب می خواستیم بریم رو بردم اونجا هم یه کم دوباره با هم خونه رو گشتیم اما انگار نه انگار . رونه بیرون شدیم علی جونم به سمت بانک برای واریز پول ماشین و من به سمت محل کار .

بعد از ظهر هم سر ساعت پایان شیفت محل کار و به مقصد خونه علی جونم ترک کردم . دوش گرفتمو و نمازمو خونمو راهی آرایشگاه شدم که چشمتون روز بد نبینه تو طبقه دوم آسانسور گیر کرد و من داشتم از ترس سکته می کردم . حالا موبایل هم آنتن نمی داد ، یه دفعه چمم به زنگ خطر افتاد و انگشتمو گذاشتم روش ! بعد از چند لحظه دیدم یه نفر به در می زنه منم مثه اون زدم به در . گفتم کسی اینجاس که یه صدایی گفت صبر کن ! ۲ ، ۳دقیقه بعد در باز شد و دیدم علی جونم پشت دره وای می خواستم بیفتم تو بغلش ، آخه داشتم سکته می کردم !

رفتم آرایشگاه و وقتی اومدم دیدم علی جونم که این بار از غصه آرم سر درد گرفته قرص خورده و بیهوش افتاده . هر چی صداش کردم دیدم حال جواب دادن نداره ! منم دیگه داشتم بی خیال نامزدی می شدم که علی جونم پا شد بعد از یه کم بحث و بگو مگو سر یه چیز بی خودی حاضر شدیم و رفتیم . تازه حدود ساعت ۸:۳۰ از خونه رفتیم بیرون !

اونجا هم جاتون خالی بد نبود ، دامادا از همه بیشتر تو اون جمع خوشحال بود اصلا انگار چشماش می خندید ، آخه بیچاره راه سختی رو برای رسیدن به عروس زندگیش طی کرده بود ! تو مهمونی دوستای دوران مدرسه علی جونم رو هم دیدم !

وقتی علی جونم منو از اونجا رسوند خونه ساعت حدودای ۱ بود . لباسامو عوض کردم و بعد از مطلع شدن از رسیدن علی جونم بیهوش شدم .

صبح جمعه هم صبحونه رو کنار خونواده خوردم و رفتم پیش علی جونم . یه شیر موز براش درست کردم و یه کم دلداریش دادم بابت آرم مفقوده ، بعد هم دوتاموم افتادیم خوابیدیم . فکر کنم یه ساعتی شد که دوتامون بیهوش بودیم و با صدای زنگ موبایل علی جونم از جا پریدیم ، اما خستگیمون در رفته بود .

تا ظهر دیگه یه کم به آشپزخونه رسیدم و از همون ته چین چند روز پیش با هم خوردیم ! و علی جونم تازه بعد از ناهار یه کم حالش جا اومد . انقدر چیزی نخورده بود که بی اشتها شده بود و فشارش افتاده بود پائین !

بعد از ظهر هم رفتیم به مهمونی که دعوت شده بودیم ، خیلی خیلی بهمون خوش گذشت حتی بیشتر از نامزدی !

از اونجا هم علی جونم منو رسوند و باز رفت تا خونه مامانش اینا رو به نیت پیدا کردن گمشدش بگرده !

خیلی اعصاب جفتمون به هم ریخته . دیگه به این نتیجه رسیدیم که شاید از کیف علی جونم زده باشن !

بچه ها دعا کنین یا آرم پیدا بشه یا اینکه یه راهی باشه تا دوباره براش صادر کنن .

هفته خوبی داشته باشین

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت   توسط مونی | 
یکشنبه بعد از ظهر می خواستم برم آرایشگاه که طی یک عملیات غافلگیرانه توسط مریم جونم رفتیم خیابون منوچهری برای خرید اقلام باقی مانده از جیگول بازی های مونی خانوم !

چشمتون روز بد نبینه که دوباره در کوتاهترین زمان ممکن کیف پولم خالی شد . نمی دونم جرا اینقدر همه چیز گرون شده آخه !

از اونجا هم با علی جونم تماس گرفتم و معلوم شد که می خواد بره خونه مامان و در نتیجه ما نمی تونستیم همو ببینیم ! با مریم جونم طی طریق کردیم و با هم رفتیم .

چند بار برای علی جونم اس ام اس زدم زنگ ، اما جواب نداد . فهمیدم یا سرش شلوغه یا حال نداره موبایل رو از جیبش در بیاره

صبح دوشنبه هم رفتم سر جا کفشی تا کفشی که فکر می کردم می تونم برای نامزدی آخر هفته که با علی جونم دعوتیم بپوشم رو یه چک بکنم که متوجه مفقود شدن اون صندل کرم شدم که علی جونم برام خریده بود . دیگه هر سوراخ و سونبه ای که فکر می کردم گشتم اما انگار آب شده بود رفته تو زمین .

حدس زدم شاید تو جاکفشی خونه علی جونم باشه ، رفتم و با کمال تاسف دیدم که نیست وای نمی دونم چی کار کنم ؟ آخرین حدسم صندوق عقب ماشین مامان علی جونم که باید چک بشه . ای خدا اونجا باشه ! خیلی دوسش داشتم آخه هم اینکه علی جونم اونو برام خریده بود و هم اینکه خیلی صندل راحتی بود .

خلاصه دیگه هیچی بعد از ظهر بر اساس برنامه ای که برای انجام خورده کارهام تا پنج شنبه و روز نامزدی دوست علی جونم تنظیم کردم ، رفتم آرایشگاه و چشمتون روز بد نبینه انقدر شلوغ بود که کلی معطل شدم . بعد هم تو میدون ولی عصر علی جونمو که خسته و نالان از دانشگاه اومده بود ، دیدم و با هم رفتیم خونه .

یه دفعه علی جونم هوس هویج پلو کرد منم که تا حالا درست نکرده بودم ، یه دفعه گفتم می خوای اصلا مثه شیرین پلو برات درست کنم که یه دفعه دیدم اینجوری شد . به قول علی جونم مونی ۳ سوت طی ۵۰ دقیقه یه دیس شیرین پلو تحویل علی جون داد که باز این شکلی شد

وقتی داشتم غذا رو آماده می کردم علی جونم گفت که مامانش شب قبل سراغ منو گرفته و جویای حالم شده ، علی جون می گفت خیلی با مهربونی ازت اسم می بره بسکه خودتو شکلات کردی براشون ، آخه به من می گن مونی شکلات

علی جونم و من مدتیه که سرماخوردیم ، یعنی ویروس سرماخوردگی تو بدنومنه و با هر بار وزش باد دچار سر درد می شیم ، علی جونم دیشب اینجوری بود واسه همین دوتا قرص خورد و تا قبل از رفتن من بیهوش روی کاناپه افتاد .

صبح هم یه کم دلم شورشم می زد ، رفتم دیدم بهتره . یه صبونه کوچولو خوردیم و راه افتادیم . امون از این خیابونای شلوغ و ایستگاههای مترو که از شلوغی بیداد می کنه

علی جون مثکه غذای دیشب خیلی بهش مزه کرده می گه امشبم می خوام با ته دیگ ته چین !

الانم یه لیست کوچولو از کارام تو همون دفترچه ای که ذکر خیرش بود درباره دوستان وبلاگی نوشتم که چیزی از قلم نیوفته . از خانم آرایشگر هم برای براشینگ وت گرفتم امیدوارم که یادش نره و یه وقت نره مهمونی ! آخه خانومه تو خونه کارمی کنه .

دیگه همین . ایشالا روزهای پائیزی خوبی داشته باشین و به همتون خوش بگذره . واسه منم دعا کنین

لیک من معتقدم

 

عمر اگر پاره شود

 

تن اگر پیر شود

 

این طبیعت زمن و عشق تو دلگیرشود

 

لحظه ای من زتمنای تو غافل نشوم

 

دل زمهرت نکنم

 

جز درعشق و وصالت در دیگر نزنم

 

تویی آرامش من

 

منت و خواهش من

 

تو اگه سایه دریغم نکنی

 

مهرت از سینه من کم نکنی

 

عمر اگر رفت نگویم افسوس

 

تن اگر مرد نگویم هیهات

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت   توسط مونی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
دلم می خواد اینجا از روزمرگی ها،شادی ها ، دلتنگی ها و دل مشغولی هام بگم.یه جای امن برای دردل های شخصی خودم.

پیوندهای روزانه
جواهرات
پینگر
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
دی 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
پیوندها
میژون
مطبخ خاله خانم
زندگی،عشق،من و تو
آلما
کفشدوزک بدون کفش
قصه عشق من و تو
حس زندگی
روی میز آشپزخانه
ولنتاین
قصه من
عشق ابدی
حیاط خلوت
بغض مهتاب
دو کبوتر
شکلات تلخ
آیرینا
کدبانو
یادداشتهای من
زندگی نیروانا
آسمون خانوم
مد لباس و آرایش
بلند فکر می کنم
اقلیم عشق
جیک جیک مستون
دو کبوتر
عاشقانه های من
از دل تا قلم
بیسکوئیت
مریم بانو
روزانه های مریم
آسمان آبی
عشق ابدی-لاله جونم
ماجراهای هلو خانم
خونه نارنجدونه
رونالی
زندگی شیرین من
روزهای عاشقی
زندگی از یه راه تازه
صدا کن مرا
مطبخ شیما
در پناه دستات
فلفل بانو
پشت لحظه ها
رز سفيد
تنبل خونه شاه عباسي
سفره خونه
ميزغذا
ماجراهای الیو و ملوان زبل
زندگی یعنی همین
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان