تبليغاتX
DaisypathAnniversary Years Ticker مونی
سلام دوست جونا ،

 

شادی هاتون به بلندی امشب و غمهاتون به کوتاهی امروز

                                                                                  یلدا مبارک !

دوست جونا پیشاپیش عید قربون و یلداتون مبارک . شاد باشین و در زیر سایه خدا و خونواده لحظات پر از خوبی رو بگذرونین .

مونی هنوز خیلی اوضاع روبراهی نداره ، درونش غوغاست و زبونس هنوز سکوت داره .حس می کنم تو این آشفتگی ذهن نمی تونم کلمات رو کنار هم بچینم و براتون بنویسم .

یه جورایی نوشتن حتی روزمرگی هم واسم سخت شده . به قول شایلین جونم واسه همه پیش میاد و می گذره . ایشالا که زود زود بگذره .

از همتون هم ممنون و مرسی که تو آف لاین اتون ، اس ام اس هاتون ، کامنتای خصوصیتون منو شرمنده کردین . حس می کنم آدمای این دنیای مجازی خیلی حساشون واقعی تر از آدمای دنیای حقیقیمونه !

هیچ موقع فکر نمی کردم اینقده دوست دور خودم جمع کنم و همشونو دوست داشته باشم .

 البته می دونم که نوشته هام و کارام به مذاق بعضی ها خوش نمیاد ، اما من بر اصول مبتنی بر دلم به راهم ادامه می دم ! نظر همه دوستان هم برام محترمه ، اونایی هم که از نوشته های من حرص می خورن لطف کنن اصلا به اینجا مراجعه نکنن و بعد تو کامنتاشون افاضه فضل کنن !

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت   توسط مونی | 
تو دلم یه دنیا حرف دارم اما .....

سکوت سرشار از ناگفته هاست........

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت   توسط مونی | 
سلام دوستای جونای خوب و گلم !

بازم باید از همتون واسه پیغامای دلجویی و نگرانیاتون برای مونی تشکر کنم . خیلی خوب و گلین همتون . مرسی که واسم پیغامای دلجویی گذاشتینو اس ام اس زدین و کامنت خصوصی گذاشتین .

الان خیلی بهترم ، اما لحظات نسبتاً دشواری رو درون خودم گذروندم که با دعاهای شما به خصوص الهام عزیزم خیلی بهترم !

لازمه برخی تغییرات رو درون خودم احساس می کنم اما برای به اجرا در اومدنشون کمی زمان نیاز دارم .

اومدم فعلا بنویسم که حالم بد نیست . حتما حتما بر اساس اون اصلی که نباید تاریخ دچار نقصان بشه میامو براتون می نویسم . می دونین تاریخ از کی عقبه ؟ از پنج شنبه تا حالا ....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت   توسط مونی | 
هر چی آرزوی خوبه ماله تو

هر چی که خاطره داریم مال من

اون روزای عاشقونه مال تو

این شبای بی قراری مال من

منم و حسرت با تو ما شدن

توئی و بدون من رها شدن

آخر غربت دنیاست مگه نه

اول دو راهی آشنا شدن

تو نگاه آخر تو آسمون خونه نشین بود

دلتو شکسته بودن همه قصه همین بود

می تونستم با تو باشم مثه سایه مثه رویا

اما بیدارم و بی تو مثه تو تنهای تنهام

دلم سکوت و تنهایی می خواد ، همین

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت   توسط مونی | 
دوشنبه با مریم جونم رفتیم قنادی مجلسی و دوتامون بادست پر از شیرینی از اونجا اومدیم بیرون ! من رفتم پیش بسوی علی جون و مریم رفت برای خرید ادامه خورده ریزهای جهیزیه اش !

از اونجا فهمیدم که علی جونم یه کم از کاراش مونده وباید برگرده اداره اش !منم تو ماشین نشستم و حدوداً ۶۰ دقیقه چشم به راه بودم تا اومد ، گفتم خوب دیگه ایشالا همه چیز اوکی شده و می ریم خونه ، چون علی جونم ناهار نخورده بود از شیرینی هایی که براش خریده بودم خورد ، نزدیکای خونه کمی خرید کردیم ، رسیدیم خونه دیدیم که اوضاع پارکینگ شیر تو شیر   علی جونم هم که عوض هئیت مدیره کلی قاط زده و نشون به اون نشون که تا ساعت ۱۰ شب گیر افتاد تو پارکینگ و به جر و بحث با همسایه ها پرداخت ، منم اون بالا ( منظورم خونه علی جونه ) تند تند دوتا تیکه مرغ سوخاری برای شامش درست کردم و آژانس زنگ زدم که برم خونه که دیدم علی جون از پای آیفون تصویری قیافه اش خیلی وحشتناک شده و می خواد انگار منو بزنه و می گه که بیا پائین تا خودم برسونمت ! اما نمی شد آژانس رو کرد واسه همین وقتی رفتم پائین یه کم بداخلاقی کرد ، اما من خسته تر از اون بودم که بخوام جر و بحثی کنم !

صبح سه شنبه هم رامو کشیدمو رفتم اداره ، بعد از ظهر باز مونی موند و بد قولی علی جون که سبب شد حدود ۱ ساعت خیابون گردی کنم و کوچه های اطراف محل کارشو تقریبا وجب کردم و دیگه متراژ دقیقش دستمه !

تصمیم گرفتم که به خاطر دیر کردش وقتی می رسیم اونجا شامی براشس درست نکنم تا بفهمه که خو رنگرزی نیست . ( یه چیزی بگم ، نمیخوام از خودم تعریف کنم ، اما من دستم تند تو کار کردن وعلی تقریبا به این موضوع عادت کرده واسه همین فکر می کنه که همه چیز آسونه ، واسه همین ته خیالش از انجام کارا راحته ! ) اما باز دل واموندم طاقت نیورد وقتی یه کوچولو خستگی ام در رفت چون تو راه بیلبورد های تبلیغ تک ماکارون رو دیده بود باز بر اساس اون قاعده سرعت ! ماکارونی با سس مرغ براش درست کردم که کمتر از نیم ساعت طول کشید .

صبح چهار شنبه هم رفتم پیش علی جونمو یه کوچولو خوابیدم بعدش چون دیگه خیالم از طرح علی جون راحت بود یه کم مرتب کاری کردمو و علی جونم منو تا نزدیکای اداره رسوند .

حدودای ظهر برای احوال پرسی به مامان علی جونم زنگ زدم که گفت کلی دلش برام تنگ شده و یاد کارایی افتاده که من برای علی جونم ، انجام می دم و بنده خدا می گفت دستت درد نکنه ، زحمتای علی همه رو دوشه توئه ! منم اینجوری شدم

بعد از ظهر هم همون پروسه دانشگاه و بعد هم خونه ، شام هم جاتون خالی در حدود نیم ساعت خورشت بادمجون با کته درست کردم ، البته بگم که از قبل بادمجون ها رو سرخ کرده بودم و تو یخچال گذاشته بودم !

جای همه خالی خوشمزه شده بود . صبح هم رفتم پیش علی جون و کمی درباره بحثی که دو، سه روزه بینمون پیش اومده باهاش حرف زدم !

خیلی دلم نمی خواد موضوع رو باز کنم چون به نظرم اونقدر اهمیت نداره اما یه کم در حال حاضر ذهن منو مشغول کرده و حساس شدم روش که فکر کنم خیلی زود حل شه و گرنشه باید یه فکر اساسی بکنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت   توسط مونی | 
سلام دوست جونا ، خوبین ؟

همونجور که از تیتر این پست معلومه مونی خیلی حالش خوب نبوده ، اما الان خدا رو شکر خوبم

شنبه بعد از ظهر رفتیم تا کفش علی جون رو که خواهرش از انگلیس فرستاده و کمی برای پاش اندازه نبود رو عوض کنیم . در حالی که هنوز علی جون نیومده بود و من داشتم تو خیابون سلانه سلانه قدم می زدم صدای دلنواز زنگ موبایل به گوش رسید که دیدم خواهر بزرگه علی جونه که می گه علی کجاسسسسسسس؟ ( دقیقا همینجوری گفت ) کفتم سر کار ، گفت که یه کاری پیش اومده واسم باید خودشو زود برسونه ، بعد گفت که کلید تو در گیر کرده ! آی حرصم گرفته بود حرصم گرفته بود !

آخه میخوام ببینم یعنی نباید اصلا شرایط و موقعیت علی سنجیده بشه و خورده فرمایشای مختلف ازش بشه ؟! درسته که تنها برادرشونه اما آیا اونا هم به همین اندازه در مواقع لزوم به داد علی جون من می رسن ؟ حالا مادرش یه چیزی ولی این خواهر بزرگه فقط طلب داره و می خواد همه آب دستشونه بذارن زمین باین کارای خانوم رو انجام بدن ! خیلی بدم از این شرایط ! وقتی با خواهر خودم مقایسه می کنم می بینم بابا اون کلی مرده واسه خودش . تا حالا ندیدم تو کاری احساس نیاز به کسی داشته باشه ، واسه همین فکر می کنم همه دخترای همسن و سالش باید اینجور یباشن اما با دیدن این خواهر علی جون فرضیه ام باطل شد !

خلاصه بعد از انجام دادن کارای خودمون ، علی رفت و در رو برای خواهرش باز کرد حالا غافل از اینکه خانم خودش تشریف برده مهمونی ، که باز حرص من در اومد !

شب هم با علی جونم کمی خرید کردیم و رفتیم خونه ، این بار علی خودشو لوس کرد برای باز کردن در . میوه هایی که خریده بودیم رو گذاشت روی زمین و خودش سرپا نشست و شروع کرد به خوردن موز حالا هی می گم علی پاشو در رو باز کن می گه نمیشه !  خلاصه در رو باز کردم و رفتیم تو ، اما یه دفعه از کوره در رفتم ( اون سیاست رو بی خیال شده بودم ) گفتم در رو باز نمی کنی ؟ برو بردگی واسه خواهرت کن ! اونا واسه همین تورو می خوان اصلا .

بعدش واسه علی جونم به روش ساندویچی ها با کوکتل و ژامبون و پنیر ساندویچ درست کردمو یه کم با هم خوردیم . شب هم رفتم خونه دیدم خاله بزرگم اونجاست ، از این فرصت استفاده کرده و آمپول های ویتامین ب رو که دکتر تجویز کرده بود دادم خاله ام برام زد !

صبح هم به علت خواب موندن زودی رونه محل کار شدم و از ظهر داستان مونی بی حال شروع شد .

یه سردردی گرفتم یه سر دردی گرفتم که امونمو بریده بود راس ساعت اداری اتمام کار زدم بیرون و روی تختخواب علی جون بیهوش شدم ، با صدای زنگ موبال بیدار شدم که علی جون می پرسید ، کجایی ؟ حدود ۱ ساعت بعدش علی جونم اومد و بعد از اینکه یه کم سر به سر من گذاشت به خاطر حال بدم نشستیم چای و کیک خوردیم ! و در حال خوردن چایی من سر اینکه علی با یکی از دخترای همکارش حرف زده بود حرصی شدم و اوقات تلخی کردم !

شب هم از باقی مانده غذاهای یخچال خوردیم بماند که  علی جون نشسته بود درس می خوند و من روی پاش دراز کشیده بودم و چنددقیقه یه بار به خاطر قرص هایی که خورده بودم بیهوش می شدم .

شب هم رفتم خونه بعد از مشاوره خانوادگی به مامانم یه دوش گرفتم و دوباره

صبح هم زودی اومدم سر کار ، بعد از ظهر هم می خوام برم واسه طرح علی جون یه شیرینی کوچولوی دوتایی بخرم و برم دم دانشگاه دنبالش !

خیلی خوبه که این طرح درست شده کلی انرژی دوتاییمون به خاطر بی ماشینی و تو خیابون موندن گرفته می شد

همتونو دوست دارم ، مراقب خودتون باشین

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت   توسط مونی | 
پنج شنبه بعد از ظهر با علی جونم راهی خونه شدیم ، توی راه علی جونم کلی درباره نحوه برخورد با افراد کار دومم راهنمائیم کرد که خدای نکرده حق و حقوقم ضایع نشه !

وقتی رسیدیم یه کمی سر باز کردن در حفاظ آپارتمان سر به سر هم گذاشتیم و خندیدم ، بعد هم برای علی جونم سبزی پلو ( با اون سبزی های معروفی که دو روز وقت منو گرفته بود ) با سیر درست کردم و قرار شد با تن ماهی بخوریم ، بماند که همین ۱ ساعت وقت برد ، بعد از شام هم دیگه یه کم صحبت کردیم و بعد من رفتم خونه .

از نیمه های شب با صدای بارون از خواب بیدار شدم ، همش بی تاب بودم یه جورایی همیشه تو هوای ابری و بارونی دوست دارم پیش علی جونم باشم ، از روی ساعت موبایل ساعت شماری می کردم تا صبح بشه و من برم پیش علی جونم .

صبح هم از فرصت استفاده کردم ، خواهرم باید می رفت سر کار و وقتی راننده اومد دنبالش خواستم که منو تا جایی برسونن ، اما چشمتون روز بد نینه ، خواهرم که در این اندیشه بود که من هم سر کار می رم از یه مسیری راننده رو راهنمایی کرد که اینجانب مونی خانوم نیم ساعت طول کشید به علی جونم برسم عوض ۱۰ دقیقه !!!

بعد هم که رسیدم لباس تو خونه هامو پوشیدم و تخت خوابیدم کنار علی جونم ، بعد هم بااجازتون ( چون می دونم بازم همتون دعوام می کنین ، اما سانسوی نمی کنم و می گم ) چون نمی تونم بیکار بشینم یه کم اشپزخونه علی جون رو مرتب کردم و اون هم چون باید ریموتی مشکل محل کارش رو حل می کرد پشت لب تابش نشسته بود و من اگه بیکار می موندم دق می کردم .

علی جونم مجبور شد که برای اصلاح اشتباهی که پیش اومده بره محل کارش و من حدود ۲ ساعت تنها بودم بعد که زنگیدم دیدم با خواهرش داره میاد سمت خونه ، اولش خیلی عصبانی شدم که هماهنگ نکرده ، البته اومدن خواهرش رو می دونستم اما مطمئن نبودم ، واسه همین انتظار داشتم از توی راه بهم خبر اوکی رو بده . اما دیدم وقت خوبی برای اوقات تلخی نیست ، ترجیح دادم که دوتایی که شدیم در این باره صحبت کنیم .

خواهر علی جونم هم غذا اورده بود بالاخره غذا رو کنار هم گذاشتیم و میز رنگینی شد با ۳ غذا . منم با دال عدس ، عدسی درست کرده بودم !

بعد هم یه کم گپ زدیم و من برای عصری کیک درست کردم و علی جون زحمت تزئین رو کشیدن !

جای همگی خالی بعد از ظهر جمعه بارونی با علی جون و خواهرش قهوه و کیک رو خوردیم و لذتشو بردیم . سهم مامان علی رو هم تو ظرف ناهارشون کنار گذاشتم . ( مونی شکلات )

شب هم علی جونم منو رسوند و بعد رفتن خونه مامانش . شب هم یه کم تلفنی صحبت کردیم که اگرچه کوتاه بود اما چسبید !

صبح امروز هم برای علی جونم یه شیشه ترشی لبو که مامانم درست کرده بود بردم و منو رسوند تا یه جاهایی . بماند که دوباره سر بستن در حفاظ ماجرایی داشتیم ! آخه ما قرار گذاشتیم هر کی دیرتر از خونه میاد بیرون در رو ببنده ، واسه همین علی جون وایساده بود جلو در نمی ذاشت من برم ، منم کفشامو زدم زیر بغلم پریدم بیرون و تو راهرو کفش می پوشیدم تا علی جونم در رو ببنده

بعد از ظهر هم شاید بریم علی جونم کفش بخره !

عزت زیاد ، خوشتون باشه !

راستی الهام جونم هم یه قدم دیگه به عروس شدن نزدیک شد که خیلی خیلی از این بابت خوشحالم ، دعا کنین خوشبخت بشه !

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت   توسط مونی | 
سلام مونی عصبانی از دست این بلاگفا رو بپذیرید ! آخه یعنی چی که وقتی آدم یه خروار مطلب می نویسه یهو همش بپره . بابا جون یه سیستم امنیتی و ذخیره بذارین که از این اتفاقا نیوفته ! بلد نیستین بگم علی جونم آستین بالا زده و وارد میدون بشه

بار قبل کلی مطلب درباره رویکردهای جدید مونی در رابطه باعلی جون نوشته شده بود که درنهایت تاسف و تاثر همگی به ملکوت اعلی پیوستند .

حال با ذکر این مقال به بیان روزمرگی های مونی خانوم می رسیم تا مثه بار قبل صدای فلفلی جونم در نیومده !

سه شنبه به علت مشغله زیاد علی جونم خودم تنهایی راهی میرداماد شدم و خریدم رو انجام دادم . دیگه داشتم همینجوری الکی مغازه ها رو نگاه می کردم که علی جونم زنگید و خبر داد که رسیده محسنی و منم فشنگی خودمو رسوندم بهش . از اونجایی که باید تو جلسه ساختمون مامانش شرکت می کرد من ازش خواستم که جلوی خونه مامانش اینا ازش جدا شم اما با این حال علی جونم منو تا نزدیکای خونه رسوند . وقتی هم رفتم یه دوش مشتی گرفتم و کلی خستگی ام در اومد و دوباره طبق معمول شروع به شکوائیه از مسئولین محل کارم کردم !

صبح چهارشنبه هم زودی رفتم سر کار و پس از اتفاقایی که یکشنبه شب افتاد دیگه تماسای تلفنی رو با علی جونم کمکردم حتی اس ام اس هم خیلی کم می فرستم ! اینجوری خیلی بهتره و فاصله لازم حفظ میشه ( رویکرد جدید مونی ) حدودای ظهر اس ام اس دلتنگی علی جون رسید و جواب در رابطه رو دریافت کرد .

بعداز ظهر هم رفتم دکتر ! دکتر بعد از اینکه دوباره فشار خونم رو گرفت گفت که باید از کار کاسته و بر استراحت و به خصوص خواب بیفزایم !

یه کمی هم توصیههای غذایی کردن که باید بکار گیرم از جمله منع مصرف شکلات و پنیر !از اونجا هم رفتم دم دانشگاه هعلی جون و بعد پارکینگ مترو و بعد از ۱ ساعت اومدن علی جون و خونه ، ساندویچ پنیر و شکستن ساندویچ میکر علی جون ! اینا خلاصه اقدامات بود!

هر چی به علی جون گفتم که ساندویچ میکر رو با مال خودم عوض می کنم علی جونم گفت که خجالت بکش ، وسیله مصرفی همینه دیگه !

بعد هم خونه و بعد از کمی نصایح تغذیه ای مامانم اینجوری شدم .

صبح هم با نون بربری پیش علی جون بودم و بعد از یه چرت مرغی ، صبحونه خوردیم و راه افتادیم . علی جون هم در حال صبحونه خوردن خیلی با محبت و مهربونانه نگاه می کرد . می گفت موش خوشگل من

فکر کنم اون سیاست فاصله لازمه داره کار خودشو می کنه .

آخر هفته خوبی داشته باشین . بوس بوس

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت   توسط مونی | 
سلام دوست جونا ، خوبین ؟

منم بد نیستم . یکشنبه بعد از ظهر با مریم جون رفتیم برای خرید مقادیری جهیزیه برای ایشون ! کلی جای همه خالی ! رفتیم سید خندان و دیگه مریم جون کلی به بازار حال داد با خریداش !

 بعد هم پیاده رفتیم و مونی کدبانو با مریم جون رفت گوشت چرخ کرده بخره تا شب واسه علی جون کتکلت درست کنم ، اما چشمتون روز بد نبینه بس که بی تجربه ام تو این چیزا گوشت راسته که همه می خرن برای کباب من گفتم آقا بی زحمت چرخش کنین برام ! قصابه هم بی انصاف نکرد بگه خانم شما چقدر لرد هستین که راسته چرخ می کنین !

خلاصه از مریم جون جدا شدم و رفتم خونه علی جونم . بساط کتلکت رو راه انداختم تو همون اثنا هم چند بار بهش زنگ زدم که فقط یه بار جواب داد و گفت که داره راه میفته ، زمان گذشت و دیدم که اومدن علی جونم داره طولانی میشه ، اخبار تلویزیون هم از تصادف دو خودرو در اتوبانهای تهران خبر داد و مونی دلشوره ای دیگه آروم نداشت هی زنگ هی بی جواب ، هی زنگ هی بی جواب .

دیگه دیس کتلکت ها رو آماده کردمو و نشستم پای تلویزیون ، یه کم بعدش علی جون اومد و چشمتون روز بد نبینه یه دفعه خونه شد دشت کربلا و علی جونم هی داد و بیداد می کرد ، هول شده بودم ، فقط هی می گفتم : علی جونم ، حالت خوبه ؟ اما اون همونجوری ادامه میداد . دیگه نتونستم جلوی اشکامو بگیرم .....

بعد هم گفت که دیگه جواب موبایل نمی دم ، وقتی یه بار جواب نمی دم یعنی نمی تونم و تو بی ملاحظه به کارت ادامه میدی . خلاصه بعد از یه ربع سعی کردم تا آرومش کنم و کم کم کرد به اصرار من شروع به غذا خوردن کرد .خیلی حالم بد بود و خودمو خونه رسوندم و هیچ زنگ و اس ام اسی هم نزدم تا صبح .

صبح دوشنبه نون بربری تازه خریدمو رفتم پیش علی جون و بر اساس توصیه های مریجون اصلا به روی خودم نیوردم و این بار علی بود که اومد جلو و پیشونی و گونه های منو بوسید و گفت : برای همه اتفاقای دیشب ببخشید "

منم سکوت کردم و هیچی نگفتم ! بعد هم من رسوند اداره . بعد از ظهر دوباره با مریم جون راهی خرید بخش دیگری از جهاز شدیم و همچنین خرید کادوی ماشین و روز دانشجو برای علی جونم

هر چی گشتیم جا سوئیچی که می خواستم رو پیدا نکردیم ، و بعد رفتیم سراغ عروسک ها و یک عدد موش خوشگل خریدیم ، بعد هم یه خروار جهیزیه مریم جون که خودش براتون می نویسه ! از اونجا هم با علی جونم قرار گذاشتم و از اونجایی که ایشون هم سه ، چهار شغل دارن باید به یکی از محلهای کاریش مراجعه می کرد و بنده حدود ۱ ساعت منتظر در ایستگاه مترو ایستادم ! خلاصه بعد از یه کم غر و لند سوار ماشین شدیم و موش رو دادم به علی جونم !

خیلی موشه با مزه اس ! عین بچه می مونه آدم دوسش داره

یه کم ایرادای بنی اسرائیلی گرفت مثلا اینکه گرون خریدیش و من راضی نیستم ، در حالیکه قیمت بالایی نداشت اما من خیلی دوسش دارم !

با موشه رفتیم خونه و جاتون خالی من بی اعتنا به تهدید شب قبلم برای علی جونم یه قابلمه کوچولو کته گذاشتم و خورشت قورمه سبزی که فریز کرده بودم خوردیم ! و علی جون هی می گفت آخیش سیر شدم خدا بار و بنه ام رو چمع کردم و رفتم خونه و بعد از یه ساعت اینجوری شدم

صبح هم باز پیش علی جون ، اداره ، کار و کار و کار ..... شنیدم که جایی که شغل دومم شده پیغام دادن که می خوان منو کلن ببرن اونجا ! اما فعلا خیلی راضی نیستم . گل بود به سبزه نیز آراسته شد . هنوز اوضاع اینجا رو سر و سامون ندادم و از تغییر احتمالی جای اول قطعی نشده اونا هم واسن علم شدن ! ای خدااااااااااااااا

از طرفی هم حرص مال دنیا برم داشته و می خوام تا فرصت دارم ، موارد کاری خوب رو رد نکنم

امروز همش سعی دارم علی جون رو ببرم میرداماد و دوتا بلوز گرم " گپ " که واسه زیر مانتو نشون کردم رو بخرم . حالا تا چقدر شرایط مهیا بشه نمی دونم

خوش باشین ، مراقب خودتون و این ویروس سرماخوردگی جدید باشین دوست جونا ! آب میوه و پوشیدن لباسای گرم فراموش نشه

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت   توسط مونی | 
روز پائیزی و بارونی همه دوست جونا به خیر ! آخ که چه حالی میده لباس و کفش مناسب این هوا رو بپوشی و با اونکه از همه بیشتر تو این دنیا دوسش داری بری زیر بارون رو قدم بزنی و فقط حرفای خوب خوب بزنی و هی بالای سرت اینجوری بشه

اما حیف که مجبوریم تو محیط سر بسته اداره بشینیم و هی بکوبیم به این کیبورد لعنتییییاینجور مواقع خیلی بخوای مثبت فکر کنی باید بگی خوب ، خدا رو شکر که من یه شغلی دارم

از این صحبتا گذشته باید یه فکری هم به حال تاریخ بکنیم که انگار از پریروز دچار نقصان شده  !

جمعه علی جونم در حالی که خونه مامانشس بود اس ام اس زد که بیا اینجا ، اما یه کم کار نیمه کاره داشتم که از اون فرصت استفاده کردم تا سر و سامونشون بدم !

 اما برای ظهر قرار شد با دوست علی جون که تازه نامزد کرده و تا رسیده به پای سفره عقد کلی خان باید رد کنه به مناسبت شیرینی ماشین علی جون ناهار بریم بیرون ! خلاصه ایستگاه مترو قرار گذاشتیمو و من به جمع سه نفره اونها ملحق شدم و بعد از کلی پیچ و تاب خوردن تو خیابون از بوف جام جم سر در آوردیم ! من و علی جون که چند هفته پیش هم از بوف پیتزا گرفته و ناراضی بودیم بالاجبار باز هم رفتیم اونجا .

بعد از ناهار هم خواستیم بریم سینما که به علت هماهنگ نکردن با سانسهای سینما منصرف شدیم و به یه دور زدن تو خانه هنرمندان بسنده کردیم .

اونجا هم به مناسبت سالگرد فوت بابک بیات برنامه داشتن .

حدودای ساعت ۶ از دوست علی جون و نامزدش جدا شدیم و رفتیم خونه ! علی جونم بعد از اینکه نفس تازه کرد بساط درس و مشقش رو پهن کرد و مثه بچه های تخص و درسخون جزوه می نوشت و تمرین حل می کرد . منم هر دفعه از جلوی اتاق رد می شدم اینجوری می شدم

علی جونم به علت پر خوری ظهر به شام نون با حلوا ارده اکتفا کرد ! بعد هم رفتم خونه و یه راست خیلی اینجور مواقع ناراحت می شم و فکر می کنم که خونواده چقدر نجابت به خرج میدن که ملاحظه منو می کنن ! البته اونا چون علی جونو دیدن و اطمینان دارن بهش فقط تو موارد نادر بدخلقی می کنن باهام . همش هم می گم خدا کنه که علی جون منو سر بلند کنه پیششون و من خجالت زدشون نشم

صبح شنبه هم هفته رو با دیدن علی جون شروع کردم با این نیت که تا آخر هفته ، روزای خوب و پر علی رو پیش رو داشته باشم

بعد از ظهر دیروز هم با خواهر بزرگه علی جونم قرار گذاشتیم ، اوال رفتیم خونه اش تا لباسشو عوض کنه که بریم خرید . تو اون اثنا من رفتم واحد مامانش و یه سری اونجا زدم و بعد از حال و احوال با مامان و بابای گوگولی علی جونم و پذیرایی مامانش که خیلی دوسش دارم عازم خیابون شدیم و رفتیم میرداماد و ماحصل خرید من دوتا شال و یه مانتو بود کلی از این دستبندای سنگی هم دیدم و خوشم اومد اما این خواهر علی جون همش عجله داشت و زودی برگشتیم .

بعد هم چون دیگه داشت دیر می شد و علی جون هنوز نیومده بود من از خواهر علی جون جدا شدم و رفتم خونه .

اونجا هم سر یه مشئله کاری که برام پیش اومده کلی دلمو خالی کردم و خواهرم هی سعی می کرد که برام توضیح بده شرایط رو و آرومم کنه . همش سعی می کرد که متقاعدم کنه شرایط احتمالی بعدی که برام پیش میاد بیشتر به نفعمه و راه پیشرفتش هموارتره ، اما من نمی دونم چرا تو کتم نمی ره و مرغم یه پا داره . باباجون به کی یگم نمی خوام شرایطمو تغییر بدم و پیشرفت کنم ؟؟؟؟

صبح هم بعد از تماس های بی جواب از علی جون طلسم شکسته شد و رفتم آزمایش تست تنفس رو انجام دادم ، که همون موقع هم خانم دکتر جوابشو دادن و حالا باید فردا ببرم پیش دکتر !

از آزمایشگاه هم یه بحث تلفنی کوچیک با علی جونم داشتیم و وقتی اومدم بیرون دیدم که انگار از آسمون شلنگ گرفتن ! شر شر بارون بود ، اما من باید در کوتاهترین زمان ممکن خودمو به اداره می رسوندم . من تهنا زیر بارون !

دوست جونا از این هوا لذت ببرین و کلی خوش بگذرونین . بوس بوس

اضافه شده در دقایقی پیش : طرح علی جون درست شددددددددددددددددهورااااااااااا

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت   توسط مونی | 
سلام دوست جونای خودم ! خوبین ؟ چه خبرا ؟ تعطیلات خوش می گذره که ایشالا . باز دیدم که انگار تاریخ داره کمی دچار نقصان می شه ، واسه همین اومدم که جلوی این فاجعه گرفته شه !

چون الان یه کم کار سرم ریخته و اشاره نکته ای به روزمرگی هام می کنم !

دوشنبه بعد از ظهر می خواستم برم برای علی جون کادو بخرم اما انقدر درگیر سر و سامان دادن به این کار دومه شدم که از تایمی که در نظر گرفته بودم گذشت و واسه همین در حالی که می رفتم دم دانشگاه دنبالش یه سری هم به انتشارات چشمه زدم و یه دور زدم و اونجا و با یکی دوتا آقای خارجی همزبونم دوست شدم !!!

بعد از اومدن علی جونم عازم خونه شدیم و من برای علی جونم تند تند غذا گرم کردمو خودم پریدم پای لب تاپ ! در حالی که علی جونم پشتش به من بود و غذا می خورد داشتم کامنتامو چک می کردم که از کامنت پریسا جونم خنده ام گرفت و با صدای بلند خندیدم ، علی جونم هم کنجکاو شد ، اومد جلو که ببینه چیه اما من صفحه رو مینیمایز کردم ! که در نهایت این امر به کمی ناراحتی و دلخوری علی جونم منجر شد و من به توضیح شفاهی به منظور ابهام زدایی این مسئله تن در دادم !

سه شنبه صبح نمی دونم چرا به یکباره سر علی جونم آوار اومد و خلاصه پس از اینکه دیدم علی جونم کمی کسله ، یه کم باهاش سر و کله زدم و خلاصه علی جونم شد اینجوری

البته بماند که موقع صرف صبحانه کمی باهم سر یه موضوع بیخودی و خاله زنکی جر و بحث کردیم و من که خیلی قضیه رو جدی گرفته بودم با بیانیه های مختلف علی رو محکوم می کردم !

بعد از ظهر هم با علی جونم رفتیم شهروند و نشون به اون نشون که تا ساعت ۱۰ ما اونجا بودیم و پس از کلی خرید از اونجا اومدیم بیرون . اونجا یه کیف زنونه های چرمی خوشگل داشت که علی جونم اصرار پشت اصرار که برای من یکیشون برداره اما من به نظرم قیمتش خیلی بیشتر از اون چیزی که باید ، بود واسه همین دلم نمی یومد که علی جونم پول زیادی بیخودی بده

صبح چهارشنبه هم رفتم پیش علی جونم اول چون خیلی خیلی خوابم می یومد بر عکس روزای دیگه که هی سر و صدا می کنم اونجا آروم پیشش خوابیدم و علی جون که به شلوغی من عادت کرده ، نمی دونم فکر می کرد نه که من مریضم یا چی که هی نگاه نگاه می کرد و هیچی نمی گفت ! بعد می گه چقدر امروز خوبی ، اصلا سر و صدا نمی کنی مونی !

بعد از ظهر هم همون برنامه دانشگاه و خونه . وقتی رسیدم برای علی جونم سالاد الویه درست کردم که یه عالمه جوانه ماش ریخت روش و از مزه انداختش !

بعد چون مهمون داشتیم گفتم که علی جون من امشب زود می رم خونمون ! بعد علی جون این شکلی شد نکته جالبش اینجا بود که برای اینکه منو نگه داره اونجا هی خودش به دل درد و امراض مختلف دیگه ای چون پا درد ، سر درد می زد هی می گفت اگه تو بری من داره خوابم می بره چون تنهام از روی مبل میفتم و صورتم زمین می خوره و من میمرم ! پس باید بمونی مواظبم باشی

جاتون خالی شب هم با دایی بزرگم تا ساعت ۲ صبح نشستیم به حرف زدن و دیگه من اینجوری بودم که رفتم خوابیدم

صبح پنج شنبه هم در مسیر رفتن به اداره اینجوری بودم از شدت خواب .

بعد از ظهر هم با علی جون قرار گذاشتم و سر راه مقادیری شیرینی و گاتا و نون تست خریدم و رفتیم خونه . انگار که زندون بودیم علی جون رو تخت بیهوش شد و من روی زمین پتو کشیدم رو سرم که از شدت وول وول کردنم علی جونو بیدار نکنم ! ( آخه من خیلی وول می کنم حتی تو خواب )

بعد هم یه کم جمع آوری کردم ، علی جونم منو رسون و خودش رفت خونه مامانش اینا ! الان هم که در خدمتتونم هنوز اونجاس و هی منو دعوت به اونجا می کنه ، اما من کار دارم و فعلاً نمی تونم برم اونجا !

صبح هم رفتیم با خونواده زیارت اهل قبور ، مردیم از سرمای بهشت زهرا سر هر مزار ۲ دقیقه بیشتر نمی شد وایساد .

خدا روح همه مامان بزرگا و پدربزرگای از دنیا رفته رو شاد کنه

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت   توسط مونی | 
سلام دوست جونا ، خوبین ؟

منم بد نیستم و شکر خدا فعلا اوضاع عادیه !

شنبه بعد از ظهر در جهت ارائه پروژه برای کار دوم کمی دیرتر از حد معمول به خونه علی جونم رسیدم ،چون زمان زیادی برای هنرنمایی نداشتم به کته و خورشت آماده مائده از نوع فسنجونش اکتفا کردم که علی جونم خیلی دوست داره !

تو فاصله آماده شدن کته هم دوش گرفتم و هم یه کم اینترنتی بازی کردم ! علی جونم هم در یه تماس تلفنی از گرسنگی شدیدش خبر داد !

وقتی رسید ، دیدم به نایلون دستشه ، دست زدم دیدم نرم و یه کم هم گرمه ! ازش پرسیدم چیه ؟ میگه جوجه مرغ خریدم ، دیگه داشتم می ترسیدم و بهش اخطار می دادم که با جوجه اش بره بیرون که ناگهان دیدم تو کیسه پر از لبو هست !

بعد از شام یه کم با علی جونم گپ زدیمو و رونه خونه شدم .

صبح دیروز هم رفتم پیش علی جون اما حس کردم کمی کسالت روحی داره که در نهایت به یه بحث کوچولو بینمون منجر شد ،اما این دلخوری طول نینجامید که به آشتی ختم شد

بعد از ظهر هم با محل اون کار دوم کمی تلفنی صحبت کردم که دیدم بعله کلی برام خوابای خوب خوب دیدن و خدا به خیر کنه ! البته شکایتی ندارم اما فکر کنم خیلی باید تلاش کنم تا کارام اونی بشه که دلم می خواد و به قول خواهرم شایسته چهره حرفه ایم باشه !

حدودای ساعت ۵/۴ رسیدم خونه علی جون و جای همه دوستا خالی یک قابلمه خورشت قورمه سبزی با حال و جاافتاده درست کردم با برنج آبکش که ته دیگ ته چین داشت !

علی جون وقتی اومد اول صورتشو چسبونده به صورت من و میگه ببین چه سرده ، صبحها میایی خودتو می چشبونی به من یخ می کنم ! کف من هم کم نیوردم و گفتم تا دلت بخواد یه دختر خوشگل اول صبح میاد بهت سر میزنه !

سر شام هم یکی از حرفای خواهر علی رو درباره شخص زندگی گذشته علی جونم نقل قول کردم در رابطه با اینکه اون داره ازدواج می کنه ، علی یه کم تو فکر رفت . البته علی خودش در جریان هست و نکته جدیدی رو من نگفتم ، فکر کنم از واکنش خانواده اون نسبت به این کار ناراحت شده بود و بهش بر خورده بود . خلاصه بعد از شام و یه کم خنده و تعریف من اومدم خونه دیدم جاتون خالی خواهرم از هانی چلوکباب و سبزی پلو ماهی خریده که الحق نمی شد چشم پوشی کرد و باید یه انگولکی می کردم ( کی می گه من چاقم اصلاً )

بعد هم یه کم مشاوره دادم به مادرم در امور ساختمون و همسایه ها و بعد از طلب اجرت مشاوره رهسپار رختخواب شدم .

صبح هم زورم می یومد کمی برم پیش علی ترجیح دادم یه کم تو رختخواب غلط بزنم ، بعد از اونم سر اینکه علی جونم موبالشو جواب نمی داد کمی قاط زدم اما بعد که اومدم سرکار همه چیز یادم رفت !

در تماس دوباره ای که با محل دوم کارم داشتم بازم دیدم به به فکرای دیروزم خوب بوده یه نقشه های کاری برام کشیدن که نگو و نپرس . لال بشه زبونم که لو دادم یه کم کار بلدم تا فکر کنن که از اون تیم کار من جلوترم و برام تدارک کارای بیشتر ببینن !

می خوام اگه بشه بعد از ظهر برم خ-میرزای شیرازی یه جاسوئیچی ۲۰۶ برای علی جونم بخرم به عنوان کادوی ماشینش ! نمی دونم حالا برسم یا نه !

فعلاً عزت زیاد خوش باشین و از این هوای پائیزی لذت ببرین

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت   توسط مونی | 
دوست جونای دنیای مجازی سلام با تاخیر منو پذیرا باشین !

اول از همه بگم خوبم و خدا رو شکر جواب سری اول آزمایشامو به دکتر نشون دادم که تشخیص دادن مورد مشکوکی در آزمایش نیست و همه چیز اوکی هست

خیلی خیلی از پیغام های دلگرم کننده تون ممنونم ، اونایی که کامنت خصوصی گذاشتن ، اونایی آف لاین و اس ام اس زدن برام خیلی خیلی شرمنده کردن منو !دوست جونا مرسی ایشالا همیشه تندرست و شاد باشین

روزمرگی هام تلنبار شدن از چهارشنبه بعد از ظهر تا حالا ! و تاریخ ممکنه که دچار نقصان بشه !

چهارشنبه بعد از ظهر از اداره رفتم دکتر آزمایشها رو نشون دادم و از اونجا رفتم آرایشگاه و بعد هم اومدم خونه علی جونم ، اما چون خیلی از خودش و برنامه اش خبر نداد منم شامی آماده نکردم چون حدس زدم شاید بخواد بره خونه مامانش . فقط کاری که نیمه تمام بود و باید حتما انجام می دادم رو ردیف کردم ( یه عالمه نخود لوبیا برای آش خیس کرده بودم که باید می پختم )

در حال دیدن سریال بیداری بودم که دیدم علی جونم در رو باز کرد و اومد تو . یه راست رفت تو آشپزخونه ، فهمیدم که خیلی گرسنه اس اما غذایی نبود در یخچال رو باز کرد و تخم مرغ اورد بیرون و هر چی خواستم براش درست کنم نذاشت . بعد هم سر یه شوخی من عکس العمل نشون داد که سعی کردم از دلش در آوردم . بعد خودش از حرکتش ناراحت شده بود هی لقمه درست می کرد می داد که از دلم در بیاره .

صبح پنج شنبه هم رفتم پیش علی جون و جاتون خالی رفتن اونجا همانا و نرفتن به اداره همانا

تا ساعت ۱۰ با علی جون تخت خوابیدیم بعد هم شال و کلاه کردیم رفتیم بیرون برای خرید و سرویس ماشین علی جون .

بعد از خرید بعد از مدتها با علی جونم یه ناهار دو نفره بیرون خوردیم که خیلی به دوتامون چسبید و بعد از هر لقمه ای که می خوردیم دوتامون این نکته رو متذکر می شدیم

موقع خوردن غذا هم یه کم درباره واکنش خونوادهامون نسبت به رابطمون صحبت کردیم ، بعد هم یه دور تو پاساژ زدیم و برگشتیم با یه عالمه خرید خوراکی و سبزی !

علی رفت کارواش و منم سبزی ها رو شستمو پهن کردم در اقصی نقاط خونه ! شب هم که علی جونم اومد یه دفعه بحث به زندگی گذشته علی جون کشیده شد و یه سری از خاطرات خوب و بدش رو تعریف کرد .

شب هم منو رسوند و رفت خونه مامانش .

صبح من برای جمع آوری سبزی ها مجبور بودم که بیام خونه علی جون ، اما خودش یه کم دیر اومد که من کلی از تنهائیم شاکی شدم . تو اثنایی که سبزی ها رو با دستگاه خرد می کردم آش هم بار گذاشتم و یه ظرف هم برای کارگر ساختمون که اومده بود نظافت کنار گذاشتم .آش تو هوای بارونی خیلی خیلی مزه میده

بعد از ظهر علی جون دوباره باید می رفت به یکی از شرکت هایی که باهاشون کار میکنه سر بزنه و باز مونی تهنا شد ! نشستم یه کم اینترنت بازی و بعد دیدم که علی جونم زنگید که آماده باش دارم میام بیا بریم بیرون یه بستنی چیزی بخوریم ، کلی ذوقیدم آماده شدم تا زنگ زد رفتم پائین . جاتون خالی رفتیم بکسین رابینز پاسداران  و دیگه ....خیلی آب و هوام عوض شد . هوا خیلی خوب و باحال شده بود و کنار علی بودن تو هوا خیلی بهم چسبید .

از اونجا هم دوباره برگشتیم خونه علی جون ، من که از قبل کوکو سبزی درست کرده بودم تند تند غذا رو کشیدم و علی جون با هر لقمه ای که می خورد می گفت چقدر خوشمزه اس

بعد هم منو رسوند و منم بعد از یه گپ خونوادگی رفتم تو رختخواب و

تا اینجا رو داشته باشین الان علی جون گشنه اومد شام میخواد ! میام دوباره مینویسم

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت   توسط مونی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
دلم می خواد اینجا از روزمرگی ها،شادی ها ، دلتنگی ها و دل مشغولی هام بگم.یه جای امن برای دردل های شخصی خودم.

پیوندهای روزانه
جواهرات
پینگر
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
دی 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
پیوندها
میژون
مطبخ خاله خانم
زندگی،عشق،من و تو
آلما
کفشدوزک بدون کفش
قصه عشق من و تو
حس زندگی
روی میز آشپزخانه
ولنتاین
قصه من
عشق ابدی
حیاط خلوت
بغض مهتاب
دو کبوتر
شکلات تلخ
آیرینا
کدبانو
یادداشتهای من
زندگی نیروانا
آسمون خانوم
مد لباس و آرایش
بلند فکر می کنم
اقلیم عشق
جیک جیک مستون
دو کبوتر
عاشقانه های من
از دل تا قلم
بیسکوئیت
مریم بانو
روزانه های مریم
آسمان آبی
عشق ابدی-لاله جونم
ماجراهای هلو خانم
خونه نارنجدونه
رونالی
زندگی شیرین من
روزهای عاشقی
زندگی از یه راه تازه
صدا کن مرا
مطبخ شیما
در پناه دستات
فلفل بانو
پشت لحظه ها
رز سفيد
تنبل خونه شاه عباسي
سفره خونه
ميزغذا
ماجراهای الیو و ملوان زبل
زندگی یعنی همین
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان