تبليغاتX
DaisypathAnniversary Years Ticker مونی

سلام بر همه دوست جونای خودم !

دلم برای همتون تنگ شده بود و امروز بعد از دو روزه و نیم دوری از اینترنت قبل از هر کاری به بیشتریاتون سر زدم !

این چند روز یعنی چهارشنبه ، پنج شنبه ، جمعه و شنبه اتفاق خارق العاده ای نیفتاد . علی جون هنوز کمی کسالت داشت و همه حواس منو به خودش مشغول کرده بود دیگه هر رمز و رموزی بود برای قطع سرفه های پی در پی علی جون به کار بستم اما خیلی افاقه نمی کرد و هنوز داره سرفه می کنه .

دیگه به این نتیجه رسیدم که دوره بیماریش باید تموم بشه و کار دیگه ای نمیشه کرد .

چهارشنبه صبح رفتم پیش علی جونم و کلی بهش رسیدگی کردم ، از آب لیمو شیرین گرفته تا فرنی و چای و نون و پنیر . خلی سر درد داشت و از طرف دیگه سرفه هم امونشو بریده بود . اصرار کردم که خونه بمونه و استراحت کنه اما چون بعد از ظهرش کلاس داشت قبول نکرد .

از یه اخلاق علی جونم خیلی خوشم و کلی باهاش حال می کنم ، اونم اینه که تحت هیچ شرایطی کلاسی رو که توش ثبت نام کرده چه دانشگاه و چه غیره تعطیل نمی کنه مگر موارد خیلی خیلی خیلی خاص که نادر بوده وباید در تاریخ ثبت بشه !

بعد از ظهر تصمیم گرفتم که برم هفت تیر به مغازه ها یه سری بزنم اما نشد ، علی جون گفت که حالش خیلی خوب نیست و راس ساعت 4 می خواد کارشو تعطیل کنه ، می خواست یه سر داروهای باباشو ببره اونجا ! پیشنهاد دادم که با خواهر بزرگش هماهنگ کنیم تا اونو هم ببریم خونه ! پیش خودم گفتم گناه داره تو اون هوای سرد خودش بره وقتی مسیرمون یکیه !

بماند که کلی معطلمون کرد و علی جون حرص خورد ، وقتی هم که اومده با یه حالتی می گه به جای اینکه بهم اس ام اس بزنین ، زنگ بزنین !!!!

خلاصه رفتیم خونه مامانش و من نمی خواستم برم بالا اما باز مجبور شدم ! یه کوچولو ایستاده علی جونم با مامانش صحبت کرد و برگشتیم !

شام هم قرار شد که علی جونم کمی سوپ بخوره ! با این وجود من مرغ هم آب پز کردم که اگه گرسنه اش شد بخوره ! بعد هم برای اینکه دوباره به مشکل دسته جات عزاداری برخورد نکنم زودی آژانس گرفتم و رفتم خونه !

علی جونم گفت که پنج شنبه رو تعطیل کرده تا استراحت کنه ، واسه همین من یه راست رفتم سر کار و چند بار تلفنی باهاش صحبت کردم . از اداره هم زودی مرخصی ساعتی گرفتمو و رفتم پیش علی جون .

وقتی رسیدم یه کمی ماچ و بوسش کردمو و بعد با هم ناهار خوردیم . کمی استراحت کردیم و من شلغم گذاشتم و هی تند تند براش می اوردم تا بخور بده ! عصاره شلغم درست می کردم تا سینه اش صاف بشه ! خلاصه دیگه هزار جور خوراکی بهش دادم بخوره یه کم خوب میشد اما دوباره سرفه به سراغش می یومد .

تو فاصله ای که علی جونم رفت دوش بگیره تا یه کم سر حال بیاد کمی خونه رو مرتب کردم و براش ماهیچه و برنج گذاشتم بپزه که هم ساده باشه و هم مقوی .

تصمیم گرفتم تا یه کم دست به سر و صورت خونه بکشم تا شاید روحیه علی جون مریضم بهتر بشه و از خمودگی در بیاد ، جاروبرقی و گرد گیری خیلی زود تموم شد و علی جونم هم هی تشکر می کرد !

شب هم خودم رفتم خونه و کلی تو راه نصف العمر شدم !

رسیدم ، علی جون اس ام اس داد و به خاطر خوشمزگی غذا تشکر کرد ازم و من کلی خوشحال شدم که بعد از چند روز یه غذا بهش مزه داده .

شب تاسوعا هم طبیق سنوات گذشته پدرم گوسفندی رو تو دسته عزاداری کوچه امون قربونی کرد و من هی دلم واسه گوسفنده می سوخت آخه خیلی خوشگل بود .

از وقتی با علی جون هستم از هر چی تعطیلی بیزار شدم ! چون باید همش یه بهونه ای جور کنم تا از خونه بزنم بیرون !

صبح جمعه هم زودی قبل از اینکه دسته های عزاداری بیان تو خیابون راهی خونه علی جونم شدم و کلی با کلاه مشکلی که مامانم تازه برام بافته بود جلوش مانور دادم !

یه صبحونه با علی جون خوردیم و هی چرت زدیم و صحبت کردیم و کلی دق و دلی هامو سر زندگی گذشته اش که پاش به رابطه مون کشیده شد خالی کردم ! البته منظورم اصلا توهین به علی نبود اما از اون آدم نفهمی که زندگیشو به باد داده و نقش موش مرده رو بازی می کرد خیلی حرصم در میومد که درنهایت از اون بخشی که علی دلش رنجیده بود از من از دلش در اوردم.

 . علی جون دوس داشت بره بیرون اما از یه طرف هم نمی خواست سرما به صورتش بخوره !

من رفتم کمی خرید کردم از میدون نزدیک خونه اش . براش لبو بار گذاشتم ! و باز هم شلغم به علاوه سوپ شلغم !

ظهر هم علی جون هوس استیک کرده بود که براش درست کردم ، بماند که بعدش کلی سرفه کرد ( خوب سرخ شده بود دیگه )

بعد از ظهر هم جلوی تلویزیون خوابیده بودیم که یه دفعه دیدم خواهرش رو موبایل من زنگ زد و سراغ علی رو می گیره که چرا تلفن رو جواب نمی دین ؟؟؟ من خیلی بهم برخورد و دلگیر شدم. انگار باید ما هی برنامه مون رو اعلان جهانی کنیم !

شب هم براش کته گذاشتم و باز بهش خوراک ماهیچه دادم که باز ساده بخوره ! وقتی لبو رو خورد احساس می کرد که گلوش بهتر شده . نمی دونم واقعا مال اون موثر بود یا شلغمایی که قبل بهش داده بودم !

بعد هم منو بغل کرد و گفت هیچکدوم از حرفای بدم بهت از ته دل نبوده و همینجوری چرخش زبون بوده !

شب هم رفتم خونه و یکی دوبار جویای حالش شدم .

صبح شنبه ( عاشورا ) هم زودی خودمو بهش رسوندم ! و براش غذای نذری بردم . خیلی حال خوبی نداشت اما باید کاری رو انجام می داد . از طرفی هم خواهرش نذر شله زرد داشت ، اما چون از قبل به من نگفته بود دوست نداشتم که برم اونجا ، به علی هم گفتم که اگه می خواد بره و منو برسونه تا دم ایستگاه مترو .

علی در حین کاراش پرسید که خونه مامانم می ایی و من گفتم که نه ! بعد از یه کم بحث و حرف بر گشته میگه خونواده من از نوع رابطه منو تو خسته شدن ! منم دیگه اون روی سگم در اومد ! گفتم الان تو بهترین شرایط رو برای خونواده ات داری . هم یکی هست که دوست داره و بهت می رسه و تو مسئولیتی در قبالش احساس نمی کنی هم اینکه دربست می تونی در اختیار اونا باشی  اصلا می دونی چیه تا دوتا خواهرات ازدواج نکنن تو نمی تونی زندگی داشته باشی .

نمی دونم حرفام درست بود یا نه اما بالاخره زدم برای اینکه خیلی آستانه تحملم پر شده . مطمئنم که هیچ دختر دیگه ای اگه جای من بود اینقدر کوتاه نمی یومد و به خاطر علاقه و دوست داشتن اینقدر خودشو اذیت نمی کرد . اینقدر از احساس و وقتش برای طرفش مایه نمی ذاشت . خودخواه نیستم و نمی خوام بگم که آدم فوق العاده ای هستم ، اما همین دوست علی که تازگی ازدواج کرده کلی بلا و مصیبت از طرف دختره به سرش اومده ! اما من ......

خلاصه حدودای ساعت ۱۲ بود که علی حاضر شد و گفت لباس بپوش بریم بیرون . رفتیم یه کم تو خیابونا گشتیمو و از یه جا هم غذای نذری گرفتیم ! این اولین بار بود من از این کارا می کردم چون همیشه برای ما غذای نذری در خونه میاد .

بعد هم رفتیم خونه همون دوست علی که تازه ازدواج کرده و یکی دیگه از دوستاش هم بود که بچه داشتن . خیلی بچه هه خوشمزه بود .

حدودای ساعت 7 رفتیم شله زرد از خونه مامانش ببریم که اول اونا نبودن تا خواستیم بیاییم از اونجا بیرون دیدیم که خواهراش از مراسم شله زرد پخش کنی برگشتن !

خواهر کوچیکه خیلی برخوردش خوب بود و به عکس موارد قبلی کمی تیکه پراکنی هاش کمتر بود ، شاید به خاطر نذری اش و تاثیرش بود!!!

اما بزرگه انگار طلب داشت که چرا میخواستن برین بگردین به ما نگفتین تا بیائیم ! انگار همه دنیا باید نقش دوست پسر و شوهر احتمالی اش رو بازی کنن  ! نکه خودش خیلی حواسش به آدمای دور و برش هست ! واسه همین باید همه تو تفریح و گردشاشون ایشون رو بگنجونن !

هی به علی اشاره می کردم که می خوام برم اما می گفت نمیشه من باید خودم ببرمت و حرف حرف منه !! بشین تا پریدخت رو ببینیم و بعد بریم ! منم گفتم خدایا امشب این سریال پخش نشه که علی جون انقدر منو اذیت می کنه حالش گرفته شه ! که دست بر قضا زیر نویس داد که امشب پخش نمیشه . وای از خنده داشتم می مردم وعلی هی می گفت که می کشمت !

منم گفتم وقتی من کم میارم جلوت خدا که حواسش هست و بهم گوش می ده !

بعد دیگه کم کم با مامانش که می خواست برای سی نذری ببره راه افتادیم و علی جون منو رسوند . بین راه میگه وای خدا تو اون شب اینهمه تو این هوای سرد پیاده اومدی ؟؟؟

گفتم آره ! تو دلم می گفتم من به خاطر عشق و علاقه ا به تو دوتا خیابون که سهله تا کره ماه هم حاضرم پیاده برم !

شب هم کمی با اهل خونه اختلاط کردیم و از خستگی مفرط بیهوش شدم !

صبح امروز هم رفتم پیش علی جون اما چون براش کاری نتونست منو ببره جایی که کار داشتم ! تا الان که در خدمت شما هستم !  

هفته خوبی داشته باشین ببخشید اینقدر طولانی شد !

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت   توسط مونی | 
سلام دوست جونا خوبین ، خوشین ؟

بی مقدمه می رم سر روزمرگی هام چون الاناست که علی جون بزنگه که بیاد دنبالمو بگه که آماده شو !

یکشبنه بعد از ظهر علی جونم باز می خواست بره خونه مامانش اینا ، منو رسوند و خودش رفت . همون نیم ساعت ، ۴۵ دقیقه ای که تو ماشین بودیم کلی بهم چسبید چون خیلی دلتنگش شده بودم .

علی جونم هم می گفت که خونه خودم راحت تر استراحت می کنم ! جلوی تلویزیون برام رختخواب پهن کردی و بهم می رسی و همه چیز دم دستمه ! ( که خوب البته همین جور بود می خواستم اذیت نشه ، یه تشک اوردم تو هال و کلی بالش و پتو دورش چیدم و سرماهای اطراف رو مهار کردم )

شب هم برای یاد آوری قرصش بهش زنگ زدم که باز طبق معمول شارژ باطریش تموم شد و تلفن قطع شد . منم یه کم اینترنت بازی کردمو و بعد

صبح با توجه به خوابای آشفته ای که شب دیده بودم مثه سگ آقای پتی بل بودم و حوصله هیچ کسو نداشتم . همش خواب می دیدم که علی جون داره یه شیطونی هایی دور از چشم من می کنه که فکر می کنم که به فکر و خیالای این چند روز که ندیده بودمش بر می گشت.

حدودای ظهر نمیدونم چرا یه دفعه احساس کردم که تب کردم ، آژانس گرفتم و رفتم خونه علی جونم . چون حدس می زدم که دیگه بعد از این چند روز بیاد خونه اش . یه دوش گرفتمو و وقتی از اومدنش مطمئن شدم برای شام براش سوپ و لوبیا پلو ( چشم بلبلی ) درست کردم .

شب هم که علی جون اومد بعد از کلی اختلاط و بحث سر آسانسور خونه اش که همیشه خراب شام خوردیم .

این شبا تو خیابونای ما پر از دسته های عزاداری میشه که من شخصاً نقد خاصی بر این مسئله دارم چرا که مطمئنم امام حسین هم این نوع عزاداری رو نمی پسنده .

خلاصه آژانس گیرمان نیامد و علی جون بر آن شد تا ما روانه خانه کند نشون به اون نشون که به علت اذحام همین دستجات عزاداری مسیر ۶، ۷ دقیقه ای رو ۱ساعت تو راه بودیم و علی جونم که بیچاره ۱۲ شب رسیده بود .

صبح هم رفتم پیش علی جونو این بار با خیال کمی راحت تر چون گفته بودم که ساعت کاریمو عوض کردم . قابل توجه دوستان که ساعت کاری من کم نشده بلکه تغییر کرده یکساعت دیر می رم به جاش از اون طرف ۱ ساعت می مونم .

دوباره الانا نمی دونم چرا احساس می کنم که تب کردم !

راستی چرا علی جون نمی زنگه بگه بیا ؟! من این همه تند تند نوشتم !

راستی بچه ها می گن هفت تیر حراج کرده و پالتوی خوبی با قیمت مناسب تو مغازه ها پیدا می شه . من که خودم هنوز فرصت نکردم یه سر بزنم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت   توسط مونی | 
خوب امروز هم که خدا رو شکر مدارس باز شد و فکر می کنم که معلمان بینوا باید کارشونو دوباره از سر شروع کرده و یه هفته به مرور درس های گذشته بپردازند .چون دانش آموزا روز روزش درس نمیخونن ، وای به اینکه یه هفته تعطیل باشن !

و اما بر اساس توافقات قبلی و اینکه هیچگاه تاریخ نباید دچار نقصان شود ، به روزمرگی های مونی می پردازیم !

بعداز ظهر جمعه پس از اس ام اس علی جون سرماخورده ، تبدارم که نگران تشدید بارش برف و ماندن اینجانب مونی خانم در خیابانها بود از سر کار آژانس گرفتمو رفتم خونه !

 کمی بعد از خلع سلاح دیدم که تلفن خونه زنگ می زنه و از اونجایی که وقتی من خونه هستم باید بپرم رو تلفن، تا چشمم به آی دی کالر افتاد دیدم ، وا ! شماره خونه مامان علی جونه ! بیسیم رو قاپ زدم و دیدم بعلهههههه مامان علی جونم که برای تشکر از گوشت قربونی خونه خواهرم زنگ زده و بعد از حال و احوال بامن با مامان صحبت کردن .

من خیلی مامان علی جونو دوست دارم ، اصلا یه چیز دیگه اس تو اون خونواده . ( فکر کنم اینو ۱۰۰۰ بار تا حالا تو وبلاگم گفتم )

شنبه صبح هم اول وقت سر کار بودم و علی جونم که باید به قولش خودش از راه دور هم کارای اداره اش رو انجام بده همش رو خط بود و با هم می چتیدیم !

بعد از ظهر هم تصمیم گرفتم هر جوری شده برم عیادتش ، آخه خیلی دلم واسش تنگ شده بود .

 بعد از اتمام کارای اداره رفتم تو دستشویی اداره و کلی به خودم رسیدگی کردم که علی جون منو بعد از دو روز می بینه مرتب و خوشگل باشم ، بعد رفتم یه جعبه شیرینی دانمارکی که علی جون خیلی دوس داره خریدمو دادم کادو پیچ کردن و بعد رفتم گل فروشی و یه دسته گل کوچولوی نرگس هم آقای گل فروش برام درست کرد و با یه ربان خوشگل چشبوند روی جعبه شیرینی ! منم اینجوری شدم

خدا بده به انصاف این راننده تاکسی ها واقعاً ! فقط دربست سوار می کنن اونم به نرخ از اینجا مثلاً تا کرج !

مجبور شدم تیکه تیکه برم تا خونه مامان علی جونم . علی هم اس ام  اس داد که اگه ماشین نیست نیا و خودتو تو زحمت ننداز . اما مگه میشد مونی کاری رو اراده کنه و نتونه انجامش بده !

وقتی رسیدم اونجا خواهراش اومدن جلوی در و اون خواهر بزرگه گفت :" به به چه گلی ! این واسه مریضه ؟ ، منم تب ۸۰ درجه دارم ! چه سلیقه ای تو این سرما و چه حوصله ای ! "

یکی نبود بگه همه این کارا از دله ! از روی عشق به علی جونم

خلاصه دیدم علی جونم زار روی  نزار افتاده رو کاناپه .سریع کیسه داروهای دور و برش رو مرتب کردم و روی یه میز عسلی همه رو چیدمو کنار دستش گذاشتم . مامانش نبود و خواهرش یه کم درگیر کارای باباش شده بود . تند تند آب دستگاه بخورش رو هم عوض کردم . هی زیرلب قربون صدقه اش رفتم .

بعد دیگه مامانش اومد و یه کم صحبت از اینور و اونور که دیدم که تب علی جون دوباره رفت بالا .

چند تا لیموشیرین خورد و مامانش پاشوره اش کرد .

علی جون با اشاره هم هی به می گفت تو بمون اینجا که به من برسی . خیلی دلم یه جوری شد ، آخه خودمم دوس داشتم که پیشش باشم و پرستاریشو کنم ، اما خوب شرایط جور نیست !

علی جون به طرز پرستاری من عادت کرده هی به خواهرش می گفت واسم آلو خیس کن ، آبشو بخورم ! ( بااینکه اونا خواهرشن اما نمی دونم چرا احساس می کنم من بهتر بهش می رسم ، کاش همش خودم پیشش بودم )

دیگه کم کم از اونجا آژانس گرفتمو اومدم خونه . دیدم اوه اوه ! خواهرم چه کرده یه استیکی درس کرده بود که بیا و ببین !

از شدت گرسنگی نمی دونستم چطوری غذا بخورم ! بعد هم از شدت خستگی جلوی ساعت شنی خوابم برد تا صبح که اصلا دلم نمی خواست از جام بلند شم !

علی جون قراره امروز بره سر کار . شاید حالا بشه شب دوباره ببینمش . حالا بیشتر از روزای قبل قدر دیدن های هر روزمو می دونم

امروز هوا خوبه ! لذتشو ببرین .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت   توسط مونی | 
چند روزی است که اندوهگین از دست دادن دوستی قدیمی هستم که رفتنش را هنوز باور ندارم .

پرکشیدن او در ۳۰ سالگی غم بزرگی را در جانم ریشه دوانده ، باورم نمیشه اون آدم پر انرژی ، بشاش ، مهربون حالا جاش شده سینه خاک .

این اتفاق خیلی منو به فکر برده ، همش به مرگ فکر می کنم و اینکه تنها نا نیک است که از ما به جا می ماند .

خوبی است که تا ابد تاثیرگذار بوده و هست .

خدا به خونوادش و همکارانش صبر بده ، من که لحظه ای از یادش غافل نیستم خدا به داد دل همسر عاشقش و مادرش برسه روحش شاد و بهشت برین جایگاهش

خبر بالا روزمرگی مونی رو تحت تاثیر قرار داده . بعد از ظهر روز سه شنبه با شنیدن این خبر توسط خواهرم حالم دگرگون شد ، علی جون هم متوجه تغییر حالم شد و سعی کرد که حواس منو پرت کنه ، اما نمی شد همش قیافه اش می یومد جلوی چشمم ، صدای خنده هاش و پر تحرکی اش .

سه شنبه شب هم که رفتم خونه همش با خواهرم حرفش و زدم .

صبح چهارشنبه رفتم پیش علی جون براش فرنی درست کردم و بعد منو رسوند سر کار . بعد از ظهر هم با علی جون رفتیم دنبال خرید بخاری گازی . آخه خیلی خونه اش سرده

پس از طی مسافت زیاد بالاخره خرید رو انجام دادیم و متوجه شدیم که قحطی بخاری برقی اومده از بس که امسال هوا سرد شده .

بعد هم رفتیم خونه و راهش انداختیم که دیدیم دو شعله از بخاریه کار نمی کنه اما همون غنیمت بود . تند تند برای علی جون آبمیوه گرفتمو و شام ردیف کردم . علی قرصاشو خورد و من اومدم !

شب هم یه بار بیشتر تلفنی صحبت نکردیم .

صبح پنج شنبه هم رفتم پیشش که ببینم حالش چطوره ؟ که آقا میخواست کله پاچه بخوره ! بعد از مراسم صبحونه راه افتادیم که اون بره دانشگاه و من برم اداره . از طرفی هم دلم می خواست که تو مراسم تشیع این دوست قدیمی شرکت کنم کهبر حسب اتفاق وقتی علی جونم داشت منو می رسوند سر کار با خیلی عظیم مردم مواجه شدم و دیدم که وای ! اون دوست داره بر دوش عده ای از هم نسل های خودمون تشیع میشه .

خلاصه خودمو سریع رسوندم و یه عده از آشناها را هم دیدم .

بعد از ظهر هم علی جون خیلی حالش بد بودو به خاطر سردی خونه اش رفت خونه مامانش . منم ازش جدا شدم و رفتم خونه خودمون . یه دوش گرفتم و لوسیون کاری کردم و ناخن هامو درست کردم و اپی لیدی کردم و ... ساعت ۱۰ هم خوابیدم !

جالب بود که علی از رفتن اونجا پشمیون شده بود و اس ام اس می داد که کاش میومدی و بعد با هم می رفتیم خونه ، اما من راستش خیلی ناراحت نبودم چون کلی به کارای شخصی ام رسیدم و استراحت مبسوطی کردم . ( از ساعت ۱۰ شب تا ۹ صبح بیهوش خوابیده بود . آخه تو این مدت خیلی خسته بودم )

امروز هم علی جونم با مامانش رفته دکتر و ۲ روز بهش مرخصی استعلاجی داده ! دلم می خواد زود زود خوب بشه . دلم براش خیلی تنگ می شه . شاید فردا که خواهراش خونه نیستن برم عیادتش .

چون حوصله اونا رو ندارم اما مامان و باباش و خیلی دوست دارم .

الان هم خواهرم می گفت سوپ درست کنم براش ببر

دوست جونا مراقب خودتون باشین که موج سرما در راه است .

پ.ن : سایه جون من نمی تونم وبلاگتو باز کنم فکر کنم تو آدرس اشتباهی هست .

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت   توسط مونی | 
سلام دوست جونا ! مونی سرماخورده داره بعد از چند روز براتون می نویسه  

 وای این برف و سرماامون من یکی رو که بروند ! اگه فکر می کنین تعطیلات این دو روز خیلی به من خوش گذشته سخت در اشتباهین 

چون سرماخوردگی خودم و علی جونم رسمو کشید !!!

یکشنبه بعداز ظهر که تو اون برف و کوران داشتم می رفتم خونه علی جون که رادیو از تعطیلی دو روزه تهران خبر داد .  علی جونم هم سر کار گیر افتاده بود و من چون تکلیفشو نمی دونستم دست به هیچ کاری نزدم از طرفی هم دلم می خواست که بیاد خونه خودش تا دوشنبه رو بتونیم با هم باشیم !

خلاصه علی جون اومد و من محبور شدم به خاطر شدت برف برم ! اما صبح بعد از صبحانه خانوادگی رونه خونه علی جون شدم که گفت شاید بخواد بره بیرون ، اما وقتی رسیدم گفت که سر درد داره و افتاد بی حال روی کاناپه !

 واسه ناهار هم برای علی جونم شیرین پلو درست کردم و با هم خوردیم و مثه پشه امشی خورده خوابمون برد جلوی تلویزیون . 

بعد از ظهر هم به زور بردمش خرید میوه که یه هوایی هم بخوریم ! اومدیم خونه دیدیم که خواهر علی جون روی تلفن پیغام گذاشته و کامپیوترش خراب شده ! آی حرصم میگیره وقتی از علی جونم طلبکاری می کنن آی حرصم می گیره !

حالا زنگ زده ببینه کارش چیه ؟ هی آمار می گیره ، کجا بودی ؟ چی خریدی ؟ این رفتارا یه کم آزارم میده آخه ما توی خونه خودمون اگر اختلافی هم داشته باشیم هیچ وقت همدیگرو استنتاق نمی کنیم !

ممکنه یه موقعه مثلاً مامانم منو سین جیم کنه ، اما اون کاملاً با این اتفاق فرق می کنه .

از اینکه هی آمارشو می گیرن و قدمی براش بر نمی دارن لجم در میاد یه موقع ها نمی تونم تحمل کنم و یه چزی غرغر کنان به علی جون می گم اما یه موقع هم حرص  خودمو می خورم و دم نمی زنم

خلاصه علی جونم دوشنبه شب منو رسوند و خودش هم رفت خونه مامانش . 

تو خونه قرار بر این شد که پیش از محرم برای خونه خواهرم قربانی کنیم و کمی از وسائلشو ببریم ، علی جون هم خبر کردم که بیاد ، اما صبح که زنگ زدم دیدم حالش خیلی بده ، گفتم میخوای نیا ، اما دیدم بهش برخورده گفتم که اوکی بیا   

بماند که آقا گوسفندی که باهاش هماهنگ کرده بودیم ما رو یه جورایی قال گذاشت و زحمت تهیه گوسفند افتاد گردن علی جونم . خلاصه با وانت گوسفندی که علی جونم هماهنگ کرد رفتیم به سمت خونه خواهرم ، آخ چشمتون روز بد نبینه که اونجا تا وسط ساق پامون می رفت تو برف . من که دستام باد کرد و قرمز شد و اصلا حس لامسه نداشتم ! 

بعد از قربونی رفتیم یه سر بالا و من آخرین تغییرات رو دیدم ، علی جون هم خوشش اومد . کمی شیرینی و چای خوردیم و راه افتادیم . مامانم و خواهرم هر چی اصرار کردن که با علی جون بریم ناهار بیرون بخوریم ، اما علی جونم قبول نکرد . خیلی حالش بد بود ، می گفت باشه تو یه فرصتی که غذا به من مزه بده ، انقدر حالم بده که حد نداره 

خلاصه مامانم اینارو رسوند و من به بهونه سر کار رفتن  ، با علی جون رفتم . آخه علی جون خیلی حالش بد بود و من نمی خواستم که تنها بمونه  نشون به اون نشون که شده بودم واسه خودم یه پا فلورانس نایتینگل !

خیلی حالش بد ف تب و لرز بد جوری داشت و باز من از دست اون خواهراش حرص میخوردم که انقدر به تنها برادرشون بی محبتن ! روز برفی بلده یکیشون زنگ بزنه که بیا منو برسون اما تو وقت مریضی حتی نشونی ازش نبود .

من به خاطر شخص علی همه کارارو واسش انجام می دم ، اما این دلیل نمی شه که اونا بی خیال بشن . 

وقتی هم می خواستم برم دوست علی جون زنگ زد و تا فهمید که علی مریضه خواست که بیاد ببرتش دکتر اما علی نذاشت .

من توی راه واسه همون دوست علی جون اس ام اس زدم که هر از گاهی به علی زنگ بزنه چون نگران بالا رفتن تبش بودم .سه چهار دفعه پاشوره کرده بودمش اما باز دلهره داشتم .

که این اس ام اس من کمی علی جون رو دلخور کرد . تا صبح هم نتونستن خوب بخوابم مدام می پریدم ، به علی اس ام اس می زدم وقتی جواب می داد خوابم می برد  آما باز می پریدم .

همش هم میگفتم خدایا علی جون تنهاست حالشو خوب کن و خودش که هی می گفت انقدر رو پا وای نسا بشین یه دقیقه . آخه خودم هم کمی حال ندار بده و هستم . 

صبح هم رفتم باز یه سری بهش زدم و فرنی براش درس کردم . الان که باهاش حرف می زدم دیدم کلی صداش گرفته 

دعا کنین منو علی جون زود خوب شیم 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت   توسط مونی | 
سلام بر همه دوست جونای وبلاگی خودم ، چه اونا که تو طول روز با تلفن ، اس ام اس و چت در ارتابطم چه اونا که از طریق خوندن نوشته هاشون از حال و روزشون مطلع میشم .

ایشالا که همتون گرمترین احوالات رو تو سردترین روزای زمستونی داشته باشین .

اوضاع روحیم خیلی تفاوت چندانی نکرده اما نمی ذارم که خیلی تو روزمرگی هام و کارهای اداره ام سایه بندازه .

پنج شنبه بعد از ظهر بعد از نوشته های دو پست قبلی ! نشستم یه کم کاغذ ماغذای اداره مو مرتب کردم ، و چون نمی تونم مثه بچه آدم بشینم در یک اقدام یکی از مبلهای تک علی جون رو جا به جا کردم که خیلی تو فضای خونه تغییر ایجاد کرد .

یه جورایی به قول من بیشتر خونه شد و گرمای خاصی به خونه داد ! آخه کاناپه اش دقیق به موازات تلویزیون نبود و من اگه دو بار دیگه مدام می شستم پای تلویزیون یقینا دچار انحراف چشم می شدم ،اما با اینکار کمی به زیبایی خودم کمک کردم !

بعد هم یه دوش گرفتم و نشستم پای صحبت کارشناس برنامه " به خانه بر می گردیم " که درباره مناسبات عروس و داماد با مادر شوهر و مادر زن صحبت می کرد .

خیلی جالب بود ، می گفت که فراموش نکنین مادر شوهر ، مادر شوهره و مادر زن ، مادر زنه ! اصلاً هیچکدوم مادر خود آدم نمی شن ! همه حرفا شعاره ! ـ( البته منم معتقدم که درسته ! )

بعد هم علی جونم رسید و بر اساس عادت همیشه اومد روی مبل نزدیک در وردی کت و کیفشو بذاره که دید به به ! جا تره و بچه نیست ! بعد گفت ای ! چه خونه خوب شده !

بعد با هم کمی اختلاط کردیم ، آجیل خوردیم . بعد از اون علی جونم رفت که جلوی فایلشو مرتب کنه که کلی هم باهام سر به سر گذاشتیم و خندیدیمو و در نهایت علی جونم باز از رفتارای بدی که طرف قبلی زندگیش تو گرفتن مهریه انجام داده بود ، شکوه می کرد .

خیلی ناراحت می شم وقتی شکسته شدنشو می بینم !

منم بعد از خوردن کوکو سیب زمینی رفتم خونه و بعد از مرتب کردن وسائلمو و گفت و شنود با اهل خونه اینجوری شدم !

صبح هم رفتم یه کوچولو پیش علی جونم ،اون قرار بود با قابلمه کله . پاچه بره خونه مامانش ، بعد من خواستم که برم اداره و علی هی اصرار کرد که واسه کله پاچه برم ، اما نرفتم !

می خواستم با یکی از دوست جونای وبلاگی بریم تجریش گردی که نشد !

بعد علی جون بعد از ظهر اومد دنبالم و به زور منو برد خونه مامانش و گفت که مامانش کباب درست کردن و گفته که مونی حتما بیاد !

از اونجایی که یه کم سرماخوردگی داشتم خیلی حال مساعدی نداشتم ، علی جونم هی می گفت که داری قیافه می گیری !

بعد از شام خوشمزه مامان علی جون همراهی خونه شدم و باز

امروز هم کلی کار داشتم ، راستی قراره ساعت کاریمو عوض کنم می خوام یه ساعت دیر تر بیام !

حالا مونده نامه درخواستیمو رئیسم امضا کنه و بدم بخش اداری .

باقی بقایتان ، جانم فدایتان

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت   توسط مونی | 
حال و اوضاع روحی خوبی ندارم . نمی دونم چمه ؟ نمی دونم چرا اینقدر بی تاب و بیقرارم ؟ نمی دونم نقطه آرامشم چیه و کی می رسه  و برای رسیدن بهش باید چی کار کنم ؟ نمی دونم چرا رشته زندگی از دستم رفته و روی بعضی رفتارها و کارهام تمرکز و تسلط ندارم ؟

نمی دونم چرا هر چه بیشتر تلاش می کنم و باخودم کلنجار می رم کمتر نتیجه می بینم ، یه موقع می گم نکنه مونی از خدا فاصله گرفتی ، خدا هم داره تورو به حال خودت وا میزاره که این بدترین حالت ممکنه تو زندگی هر آدمیه !

نمی دونم تو گذر از مسیر زندگی به بیراهه زدم که به این آشفتگی درونی رسیدم ؟ نمی دونم اگه زمان به عقب بر میگشت بازم حال و اوضاع الانو داشتم یا سنجیده تر و سیاستمدارانه تر وارد بازی زندگی می شدم ؟

نمی دونم چرا یه موقع ها بی گدار به آب می زنم ؟

نمی دونم باید چی کار کنم تا حصاری که مثه پیله کرم ابریشم دورم تنیده شده رو کنار بزنم و به نور برسم ؟

آخه سهم من از زندگیه چیه ؟ زندگی پر دغدغه ؟ پر از مشغله های ذهنی ؟ بی تابی و بیقراری ؟نرسیدن به اونچه که ایده ال زندگیمه ؟

خدایا! یه موقع می گم نکنه منو فراموش کردی ؟

خدا جون ! خیلی دلم گرفته ها ! خیلی حرف تو دلم دارم که حتی تو خلوت خودم هم جاری کردن اونا روی زبونم واسم سخته .

خدا جون من ! چی کار کنم که به آرامش برسم از غوطه ور شدن تو دریای پر تلاطم زندگی خسته شدم . از اینکه باید فکر همه باشم و ..... نه خدائیش مادرم به فکرمه ، هر روز صبح نگرانی رو از چشماش می خونم و تاب نگاه کردن تو صورت گرفته و پر امید و آرزشو ندارم .

دلم می خواست یه روزی جای همه نداشته هاشو پر کنم ، اما نمی دونستم که خودم می شم دغدغه بزرگ ذهنش .

خدا جونم ، می دونم که خیلی بیشتر از اون چیزی که می دونم نافرمانیتو کردم اما منم بالاخره بنده توام و در این شکی نیست .

خدایا بی تابم ، بی تاب ..........

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت   توسط مونی | 
سلام دوست جونا ، خوبین ؟ سرما که نخوردین خدای نکرده ؟!!

اما خدائیش هوای بی نظیریه اگر چه سرده اما وقتی روی برفا پا می ذاری و حتی موقعی که روش لیز می خوری یه جور حس عجیب میاد سراغ ادم منو که یه جورایی می بره تو حال و هوای کودکی و مدرسه رفتن و ذوق تعطیلی مدارس !

یادمه دبستان همون مدرسه ای می رفتم که مامانم هم اونجا تدریس می کرد توی راه مامانم مراقب من بود و کلی مواظب بود که نکنه من سر بخورم و دست و پام بشکنه ، دوره راهنمایی هم با هم تا یه جاهایی هم مسیر بودیم اما اون موقع من باید کمک حال مامانم می بودم چون تو مدت دو سال دوتا چشمای مامانم آب مروارید گرفت و مجبور به عمل جراحی شد .

اب مروارید هم که می دونین چه جوریه انقدر باید دید طرف کم و ضعیف بشه تا موقع عمل سر برسه ، واسه همین مامانم خیلی معذب بود و هی نمی خواست که کسی متوجه کمی دید چشمش بشه . من اون روزا مخصوصا روزای برفی اش مثه الان باید هواسم شش دونگ می شد که نکنه مامانم جلوی پاشو نبینه و بخوره زمین و صدمه ببینه !

همیشه هم نگران این بود که نکنه تو مسیر آشنایی رو ببینیم که مامان به علت دید کمش متوجه اون شخص نشه و سلام و علیک نکردنش باعث بی احترامی به اون اشنا نشه . خلاصه اینکه باید نقش دوتا چشماشو بازی می کردم !

ببین یه برف ساده ادمو تا کجاها می بره !

و اما می ریم سر روزمرگی های مونی خانوم !

دیروز بعد از ظهر هر چی سعی کردم تا تموم شدن کلاس علی جونم تحمل کنم دیدم اصلا نمی تونم سرجام بند شم . از طرفی هم به اون محل کار دوم زنگ شزدم و اون آقایی که قرار بود برم باهاش درباره کارام صحبت کنم گفت که تو این برفا نیا که گیر می کنی منم اینجوری شدم

اومدم خونه علی جون و نشستم کمی از کارامو انجام دادم در خلالش هم واسه علی جونم خورش کرفس درست کردم که از چند روز پیش هوس کرده بود ، جا تون خالی خیلی خوشمزه شده بود . من معتقدم که آشپزی حوصله و وقت و یه کم ذوق می خواد . اگه همه اینا جمع شه همه غذاها خوشمزه می شن و همه کدبانو !!!

علی جونم هم اس ام اس داد که من به سمت خونه حرکت می کنم و تو آماده باش . چون برف زیاده خودم می رسونمت . منم حاضر شدمو با یه لیوان چای داغ هل دار رفتم پائین تا علی جون گرم شه !

علی جونم منو رسوند و موقع برگشت هی سفارش کردم که بااحتیاط برو که اتفاقی نیفته ! وقتی زنگ زدم ببینم رسیده دیدم که صداش پای تلفن در نمی یاد و اعتراف کرد که تو قابلمه برنج فقط ته دیگش مونده !

شب که رسیدم خونه دیدم خواهرم داره در نهایت سلیقه پیتزاهای کوچیک کوچیک درست می کنه ! نشستیم ساعت شنی رو دیدم و من کلی دچار حس های مختلف شدم دوباره .

این سریال یه جورایی منو اذیت می کنه . همش به فکر احساسی هستم که بین مهشید و اون بچه توی شکمش ایجاد می شه . همش می گم این ظلمه که این دوتا از هم جدا شن اما از یه طرف هم دلم برای اون خانمی که نمی تونه بچه دار شه می سوزه . چون خودم خیلی بچه دوستم و همیشه نگران اینم که اگه بچه دار نشم می میرم !

صبح هم علی جونم منو سر کارم رسوند و امروز از خواهرش خبری نبود

ظهر هم علی جونم زودی منو اورده خونه ، خودش رفته واسه ضبط ماشین !منم نشستم پای لب تاپ !! البته یه کمی از کارای ادارمو اوردم خونه که اگه خدا بخواد بعد از این نوشته ها برم انجامش بدم .

این روزا نمی دونم چرا به دنبال فرار از شرایط فعلی ام هستم ، یه لحظه هایی فکر می کنم که تو زندونی اسیرم که نه راه پس دارم نه راه پیش . یه موقع فکر می کنم از همه چیز راضی ام اما یه موقع عکس این .

تا حالا چند بار شده که تو زندگیم به این وضعیت رسیدم اما بعدش اوضاع همونی شده که خواستم امیدوارم این دفعه هم همینجوری بشه .

همیشه تو این احوالات تنها چیزی که خیلی ارومم می کنه کارمه ! از اونجایی که کارمو عاشقانه دوست دارم هر قدمی که رو به پیشرفت تو مسیرش بر می دارم کلی از نظر روحی اغنام می کنه و حس رضایتمندی بهم دست می ده .

حالا هم تو این شرایط این کار دومه یه جورایی حکم محرک رو برام داره بازی می کنه !

خوب خیلی سرتونو درد اوردم ببخشید ! همتونو دوست دارم ! مراقب خودتون باشین

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت   توسط مونی | 
سلام مونی را در یک روز سرد زمستونی و برفی بپذیرید !

تصمیم دارم روزمرگی هامو دوباره به رشته تحریر در بیارم آخه راستش اون تقویم تو کیفم هم دچار نقصان شده . اینجا که می نویسم با خوندن آرشیوم همه روزا و اتفاقاتشون مثه فیلم از جلوی چشمم رد میشه .

واسه همین حالا می خوام تا بیش از تاریخ دچار کم و کاست نشده دست به کار شم !

دیروز بعد از ظهر با مریم جون رفتیم خیابون منوچهری و کلی به جیبمون و مغازه دارها حال دادیم ! ماحصل خریدای من شد یه رنگ موی " اورال -۷ " - یه ریمل - یه لاک خیلی خوشگل ( که علی آقا شب پس از ملاحظه اون لاک روی ناخن بنده لاک رو به سرقت برده و مرا از استفاده منع کردند  به گفته ایشون رنگ لاک خیلی .... است و من نمی تونم بزنم  )

می م این رن موی اورال هم عجی چیزیه ها ، آدم بهش معتاد میشه . خیلی رنگ موی خوبیه ! من که می گم هر چی هم گرون شه باز نوش جونشون همه چی تمومه این رنگ !

بعد ازاونجا هم با مریم جون و مامانش تا یه مسیری اومدیم و من رفتم یه سر ویلا می خواستم یکی دوتا کادویی کوچیک واسه چند تا از دوستا که قراره ببنیمشون درنظر بگیرم که به محض دیدنشون برم بخرم !

خیابون ویلا همیشه ایام کریسمس حال و هوای خاصی داره اما امسال خبر خاصی نبود مغازه دار ها هم شاکی بودن !

بعدشم علی جونم اومد دنبالمو و رفتیم خونه . از اونجایی که ایشون به دهنشون مزه کرده که غذای اداره نخوره با خودش قابلمه غذا می بره حتی یه روز نون تست و پنیر و گوجه فرنگی برد که از شر غذای اداره در امون باشه .

اونجور که فهمیدم غذای ادارش ماهی بوده و اون از شب قبل که براش ماکارونی درست کرده بودم برده بود و حالا ویار ماهی کرده بود . خلاصه گفت که مونی بیا تن ماهی بخوریمممممم!

تا تن ماهی می جوشید منم خریدامو بهش نشون دادم و دست چپمو لاک زدم که ناگهان در حین سر زدن اینجانب به آشپزخونه شیشه لاک به سرقت رفت و اصرار و ناله و فغان مونی خانم بی ثمر موند !

بعد هم رفتم خونه و بعد از مرتب کردن وسائلم به اختلاط با اهل خونه نشستم .

صبح که بیدار شدم دیدم آسمون خدا باریده و زمین و زمان رو سفید پوش کرده . کلی احساساتی شدم و بعد از یه کش و قوس با علی جونم قرار شد که با هم بریم سر کارهامون و تو این حین و بین هم خواهر بزرگه علی جون دستور داده بودن که ایشون بره دنبالش و این قضیه خیلی حرص منو در آورد و بعد فهمیدم که علی جون هم ازاین بابت دلخوره اما تو رو دربایستی گیر کردن همانا و ۲۰ دقیقه تو ترافیک موندن همانا .

تازه خانوم وقتی اومده سوار ماشین بشه میگه بدجنسا شماها که با هم دارین می رین بعد علی می گه ترافیکه !

منم گفتم که س جون ما مسیرمون تقریبا یکیه ! علی هم به صدا اومد که ما تو مسیر هم هستیم اما برای تو باید دور شمسی قمری بزنم !

اما بر اساس اون اصل خواهر وبرادری تصمیم گرفتم که خیلی خودمو دخیل نکنم گرچه خیلی حرصم گرفته بود . چون اونا خواهر و برادرن و از گوشت و خون هم و من غریبه ! ترجیح دادم به عکس موارد قبلی خیلی جیغ ویغ نکنم !

امروز هم باید بر اساس قرار قبلی به محل کار دوم سر بزنم تا اگه خدا بخواد پول ماه قبل رو هم بگیرم ! اما با این برف می ترسم تو خیابونا بمونم

مراقب خودتون باشین تو این هوا . بوس بوس

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت   توسط مونی | 
سلام دوست جونا ! آخ که این خرابی بلاگفا داشت دیگه کلافه ام می کرد ، از اون طرف هم یوزم اشکال پیدا کرده بود که با کمک الهام جونم طبق همیشه مشکل حل شد و من الان تونستم بشینم پای بلاگم !

این بلاگفا هم مثه اینترنتی بازی عجب ...داره ها نمی شه ازش دور شد و طاقت اورد ، مخصوصا اینجا که این همه دوست مهربون و دوست داشتنی پیدا کردم که با خوشحالیم خوشحالن و با دلگرفتگیم باهام همدلی می کنن . ممنون از تک تک تون . مونی چاکر هر چی دوست خوبه !

خوب بریم سر ماجراهای این چند روزه مونی و ایشالا بعد از یه وقفه یکی دو هفته ای از فردا روزمرگی هامو بدون کم و کاست و روزانه برای شما و ثبت در تاریخ به رشته تحریر در خواهم آورد اما ماجرای این چند روز خیلی خلاصه بگم که طولانی نشه !

بعد از کنسل شدن برنامه عید غدیر خیلی از درون دچار دگرگونی شدم و یه جورایی بین احساس و منطقم تو رابطه با علی جون معلق بودم .

در نهایت به این نتیجه رسیدم که باید شیوه ای رو انتخاب کنم که بتونم تو کوتاهترین زمان ممکن تکلیف رابطمو با علی جون بدونم . بالاخره مرگ یه بار شیون یه بار . گرچه خیلی خیلی دوسش دارم و از ته دل می خوام که تا همیشه زندگی باهاش باشم اما این کش و قوسا و به قول مامان علی جون کش دادن قضیه یه جورایی از درون خسته ام کرده که باید جلوشو بگیرم .

می دونم ممکنه خیلی برام سخت باشه اما باید بتونم .

من یه خصلتی که دارم تغییر هر گونه وضعیتی برام مثه یه غول می مونه اما به محض اعمال اون تغییر و گذشتن فاصله ای از اون سریع خودم با شرایط جدید پیش اومده تطبیق می دم . نمی دونم این حسن یا نه اما مونی اینجوریه دیگه . البته مرحله گذر از یه مرحله و ورود به مرحله بعد مثه یه بحران جون کندنیه واسم اما همیشه جون سالم به در می برم .

تو این چند روز هم درباره این مسئله اصلا با علی جونم حرف نزدم چون احساس می کنم کوچیک می شم . دیگه اینکه فعلاً شرایط بین من و علی عادی و هنوز وضعیت قرمز اعلام نشده است .!!!!

دوست جونا از همتون مرسی که به یادمین و سراغمو می گیرین . من کجای دنیا و چه جوری می تونستم این همه دوست همدل دور خودم جمع کنم ؟؟؟!

همتون شاد باشین . تو این روزای سرد مراقب خودتون باشین .

یه بار دیگه هم از اینجا برای ازی جون و الهام جونم آرزوی خوشبختی می کنم . ایشالا ۱۲۰ سال با عشقاشون به خوبی زندگی کنن.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت   توسط مونی | 
دوست جونا نمی دونم حکمت خدا چیه ؟

بنا به باره ای مسائل خونوادگی (خوانواده اون )شاید اومدن علی جونم به خونمون به تعویق بیافته .

دلم می خواد یه قدم عقب نشینی کنم تو این رابطه . خیلی ذهنم مشغول و درگیره .

ایشالا به حرمت عید غدیر و امام علی هر چی خیره واسم بیش بیاد . دعام کنین خیلی از درون به هم ریخته ام .

+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت   توسط مونی | 
پر از التهاب و نگرانیم !

علی جونم قراره واسه عید غدیر بدون حرف پیش بیاد خونمون !

دارم سکته می کنم ، یه دنیا اضطراب و شادی با هم همه وجودمو گرفته .

 موقعی که علی این خبرو بهم داد داشتم ناهار می خوردم که لقمه به تمام معنی تو گلوم گیر کرد ، دستام یخ کرده و می لرزم . خوبه حالا هوا سرد میشه از این بهونه به خوبی استفاده کرد .

خیلی دعام کنین ، دوست جونا در آستانه عید غدیر خیلی واسم دعا کنین که همه چیز خوب پیش بره .

وای خدا لحظه هام پره از التهاب و .......

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت   توسط مونی | 
سلام دوست جونا ! خوبین ؟مرسی از همه ابراز محبتاتون .

این چند روز نتونستم بیام بنویسم علتش هم مشغله بسیار زیاد کاریمه ! یادتونه گفتم که کار دوم گرفتم ؟؟؟ همون کشته منو !

دعا کنین زمینه اش هموار بشه که همون کار دومه فعلی بشه کار اصلیم ! یعنی یه جورایی بتونم محیط فعلی کارمو تغییر بدم و وضعیت کاریم بهبود پیدا کنه .

محیط الانمم دوست دارم اما اون یکی مزایاش بیشتره ! واسه همین دارم همه سعیمو می کنم که خودمو نشون بدم البته شنیدم که تو محیط اونجا کلی دنبال مونی مونی زاده می گردن! و مشتاقن که بشناسنش و در ضمن یکی از مسئولین هم خواسته که من نیروی نیمه وقت ثابتشون بشم ! تا خدا چی بخواد !

اوضاع هم بعد از اون جر و بحث بیخود و بی موردی که سر گوشی موبایل با علی جونم کردم بهتره ! یه کم آروم شدیم جفتمون !

حرفای مامان علی رو هم با مامانم در میون گذاشتم . مامانم میگه ما به عنوان خونواده دختر نمی تونیم دعوت کنیم اونا باید زنگ بزنن و بخوان که بیان اینجا بعد ما شام نگهشون می داریم !

تا دوتا خونواده ساعت بیشتری رو با هم باشن و با هم بیشتر آشنا بشن . هنوز به علی جونم چیزی نگفتم چون یه کم سر اون قضیه موبایل روابط به سردی گرائیده بود . حالا تو اولین فرصتی که حس کنم فضا مناسبه حرفای مامانو به علی جونم می گم .

دیگه اینکه جمعه این هفته اولین سالگرد فوت پدربزرگمه ( پدربزرگ مادری ) . خدا بیامرزتش . یکسال شده که به خاطره ها پیوسته . جاش خالی اما کلی یادگاری های خوب خوب ازش مونده .

پدربزرگا و مادربزرگا نعمتهایی هستند که وقتی می رن تازه آدم پی به ارزش بودنشون می بره . خدا همه پدربزرگا مادربزرگای از دنیا رفته رو بیامرزه

پ.ن : دست الهام جونم هم درد نکنه که این همه وبلاگمو متحول کرد . من همش شرمنده این عروس خانوم گل می شم !

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت   توسط مونی | 
سلام دوست جونا ، خوبین ؟ یلدا خوش گذشت ؟

من که از صبح تا شب با علی جونم بودم ، خیلی هم خوش گذشت . صبح که علی جونم اومد دنبالم و رفتیم حلیم خریدم و بردیم خونه و ....سر راه هم کلی خرید میوه انجام دادیم و رفتیم

قبل از خوردن حلیم وقتی داشتم از آشپزخونه بشقاب میاوردم سر میز یهو علی چشممامو با دستش گرفت و برد به سمت میز تلویزیون ، یه دفعه چشمامو باز کرد دیدم یه کادوی خیلی خوشگل بسته بندی شده روبرومه با یه قلب کوچولو که روش بسته شده بود .

دیگه حلیم خورده و نخورده ، کلی علی جون رو ماچ کردم و کادو رو باز کردم یه ست گردنبند ، انگشتر و گوشواره " گوچی " بود !  خیلی ناز و خوشگل بود از این مدلاش که روش مربع مشکی داره !

اتفاقا چند روز تو اتوبوس دست یه خانمی دیده بودم که خیلی خوشم اومد ،اما حالا خودم دارمش

برای ناهار هم رفتیم خونه مامانش اینا و جاتون خالی تا شب با انواع و اقسام میوه های شب یادا ازمون پذیرایی شد .البته به جز هنودنه که قرار بود علی جون بخره و نتونسته بودیم هندونه خوب پیدا کنیم سر راه !

اما درنهایت موقعی که علی جون اومد منو برسونه سر راه هندونه خوب دیدیم و خریدیم و علی جون دوباره منو برگردوند اونجا و دوباره با اون موشه که من کادوی ماشین علی خریده بودم و همه دوسش دارن رفتیم بالا .

مامانش هم موشه رو بغل کرده بودمیگفت این نوه امه ! خیلی نازه این موشه یه جورایی مثه بچه می مونه . دوسش داریم همه !

و اما .........

امروز زنگ زدم که زحمتای دیشب از مامان علی جونم تشکر کنم که مامان علی جونم یه دفعه بحث رو به من و علی کشوند و گفت که باید تکلیفتون معلوم شه یا اینوری یا اونوری . بالاخره الان ۳ ساله شماها با همین و همدیگرو خوب شناختین باید دوتا خونواده هم بیشتر به هم نزدیک شن !

وای بچه ها دیگه بیشتر از این نمی تونم بنویسم . خیلی دلشوره دارم و می خوام از استرس سکته کنم .

خیلی واسم دعا کنین . دعا کنین کارا هر جور خدا صلاح میدونه هموار شه و من به آرامش برسم . مامان علی جونم قراره باعلی هم صحبت کنه از من خواسته فعلاً به علی چیزی نگم .

دعا یادتون نره

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت   توسط مونی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
دلم می خواد اینجا از روزمرگی ها،شادی ها ، دلتنگی ها و دل مشغولی هام بگم.یه جای امن برای دردل های شخصی خودم.

پیوندهای روزانه
جواهرات
پینگر
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
دی 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
پیوندها
میژون
مطبخ خاله خانم
زندگی،عشق،من و تو
آلما
کفشدوزک بدون کفش
قصه عشق من و تو
حس زندگی
روی میز آشپزخانه
ولنتاین
قصه من
عشق ابدی
حیاط خلوت
بغض مهتاب
دو کبوتر
شکلات تلخ
آیرینا
کدبانو
یادداشتهای من
زندگی نیروانا
آسمون خانوم
مد لباس و آرایش
بلند فکر می کنم
اقلیم عشق
جیک جیک مستون
دو کبوتر
عاشقانه های من
از دل تا قلم
بیسکوئیت
مریم بانو
روزانه های مریم
آسمان آبی
عشق ابدی-لاله جونم
ماجراهای هلو خانم
خونه نارنجدونه
رونالی
زندگی شیرین من
روزهای عاشقی
زندگی از یه راه تازه
صدا کن مرا
مطبخ شیما
در پناه دستات
فلفل بانو
پشت لحظه ها
رز سفيد
تنبل خونه شاه عباسي
سفره خونه
ميزغذا
ماجراهای الیو و ملوان زبل
زندگی یعنی همین
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان