تبليغاتX
DaisypathAnniversary Years Ticker مونی
سلامون علیکم !

اینقدر این چند روزه سرم شلوغ بوده که حتی نتونستم بیام اینجا یه چند خطی بنویسم . تا جایی هم که امکان داشت اومدم به بچه ها سر زدم و یه خبری ازشون گرفتم .

این چند روزه اتفاق خاصی نیفتاد ! روز جمعه با علی جون رفتیم خونه اون دستش که گفتم نی نی دار شده بودن ! منم اون بلوزی که علی جون از خارجه برام اورده بود با دامنی که تابستون خواهر کوچیکه علی باز هم از خارجه برام اورده بود و خیلی خوشگله پوشیدم !

وای که بچه خیلی خواستنی و خوشمزه . وقتی بغلش می کردی با اون دستای کوچولوش دست آدمو سفت می چسبید و بعد از چند دقیقه شروع می کرد به خاروندن دست آدم !

خیلی خواستنی بود ، علی هم همش باهاش بازی می کرد ، چند تا عکس هم باهاش انداختیم . علی جون اینقدر ازش خوشش اومده بود که شنبه هی می گفت دلم برام بچه تنگ شده !

بعد از ظهر شنبه هم از فرط خستگی و کار زیاد دچار سر دردی شدم که نگو و نپرس ! به خاطر همین تنهایی رفتم خونه و وقتی علی جون اس ام اس داد که با هم بریم گفتم من اینقدر حالم بد بوده که ترجیح دادم زود خودمو خونه برسونم ، علی جون هم رفت خونه مامانش .

یکشنبه ای هم صبح رفتم پیش علی جونم و دیدم که از اداره اش از بوته های رزماری کنده و اورده ! عجالتاً گذاشتم توی یه ظرف پنیر تا ریم گلدون بخریم براش ! بعد هم هی دو دل بودم که برم سر کار یا نه اما در نهایت رفتم . می خواستم مرخصی بگیرم و برم اون محل کار دومی و یه کم خورده کاری که دارم انجام بدم ، اما رفتم سر کار و دیگه نشد .

امروز هم وسط کار مرخصی ساعتی گرفتم و رفتم آرایشگاه و موهامو مرتب کردم ! آرایشگاه غلغله بود و کلی معطل شدم . تازه پیش خودم می گفتم چون صبح هست باید کمی خلوت تر باشه اما وای نمی دونین چه خبر بود !!!

یه تیکه از موهامو گذاشتم اونجا برای امتحان باز کردن رنگ که اگه بخوام مش کنم . اما موهام بعد از حدود ۲ ساعت رنگ باز کرده . دوستام هم می گن که از مش کردن صرف نظر کنم چون اینجوری موهام می سوزه .

حالا دیگه نمی دونم !

اینم از روزمرگی هام که تند تند وسط یه عالمه کار نوشتم .

از همه دوست جونایی هم که حالمو می پرسن ممنون و برای اون آدم مریض ( اونکه به اسم من کامنتای بد می ذاشت ) از خدا طلب شفای عاجل دارم !

می بوسمتون . مراقب خودتون باشین !

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت   توسط مونی | 
دوست جونا اومدم فقط بگم که یه آدم مریض داره از طرف من و به اسم مونی برای یه سری از وبلاگا کامنتهای ناجور می ذاره . امیدوارم برای کسی سوء تفاهم یش نیاد .

مراقب خودتون باشین . سر فرصت میام و از این چند روز براتون تعریف می کنم .

بوس بوس

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت   توسط مونی | 
سلام مونی را بعد از گذشت چهار روز پذیرا باشید !

این چند روز خدا رو شکر خوب بود و اتفاق خاصی نیفتاد . روز دوشنبه صبح با علی جونم بود و بعد زحمت کشید و من روبه محل کار دومم رسوند که انصافاً اگه منو نمی برد عمراً خودم می رفتم . چون خیلی مسیرش طولانیه و تنبلی ام میاد برم .

این دو دفعه هم که رفتم علی جونم زحمت کشیده و منو رسونده .

بعدش علی جونم رفت خونه مامانش و وقتی کار من اونجا تموم شد اومد دنبالم و بعد هم چون به تئاتر دعوت شده بودیم اومد دنبالم و راهی محل نمایش شدیم .

تئاتر هم سنتی بود و قشنگ !

از اونجا هم راهی خونه شدیم و اولش با علی جون کلی گفتیم و خندیدیم ؛،اما یه دفعه خستگی بهش مستولی شد و از حال رفت .منم اینجوری شدم !

سه شنبه هم پروسه اراده طی شد و بعد از ظهر با میرژون رفتیم خرید و باز من یه حالی به کیف پولمو و جیب مغازه دار ها دادم ! گفته بودم که یه لیستی برای خرید آخر سال تهیه کردم ! جالبه که هر چی اون روز خریدم تو اون لیست نبود و اون هنوز به قوت خودش باقیه !

بعد هم رفتم خونه علی جون و با یه علی جون چشم قرمز ، سر دردی روبرو شدم ! چون از قبل می دونستم حالت سرماخوردگی داره ، پیش از اومدنش سوپ درست کردم و وقتی اومد یه لیوان آب میوه و قرص هم بهش دادم که بعد از چند دقیقه کلی بهتر شد .

وقتی خریدامو بهش نشون می دادم ، و لابلاش براش خوراکی می یوردم هی می گفت که من همش زحمتم برات . وقتی اینجوری می گه دلم هوری می ریزه !

دیروز هم وسط کار مرخصی ساعتی گرفتمو رفتم میرزای شیرازی برای علی جونم کادوی ولنتاین خریدم !

وای نمی دونین چه خبر بود همین جوری مغازه ها پر می شد ، خالی می شد ! شانس آوردم صبح رفتم ، اگه بعد ازظهر می خواستم برم که دیگه هیچی !

کادوی علی جون یه سگ قرمز کوچولو با چند تا قلب کوچولو بود که تو یه جعبه کادویی قلب جا گرفته بود !

علی جون خیلی از سگه خوشش اومد و کلی تشکر کرد !

بعد هم اومدم دوباره اداره و تا بعد ازظهر کارامو انجام دادم و بعد رفتم خونه علی جون ! من نمی دونم چرا بهمن که میشه همش دلم می خواد خونه تکونی کنم !

خلاصه یه حالی به آشپزخونه علی جون دادم ! که البته نصفه مونده و باید بقیه اشو تو یه فرصت دیگه انجام بدم .

تو خونه خودمون هم باید کمدمو یه تکون اساسی بدم و لباسامو مرتب کنم ! خودم هم که هنوز تو نوبت تکون ، خونه تکونی ام !

امروز هم شاید یه گریز بیرون بزنم و یه کم کارامو انجام بدم ! فردا هم قراره با علی جون و دوستاش بریم خونه یکی دیگه از دوستاش که چند ماهه بابا شده ! خیلی دلم می خواد نی نی رو ببینم .

آخر هفته خوبی داشته باشین !

                                              " ولنتاین همه تون هم مبارک "

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت   توسط مونی | 
سلام دوست جونا !

چند روزه هی می خوام بیام بنویسم ، تا کار پیش میاد و نمی شه یا تو اون لحظه حرفامو نمی تونم جمع و جور کنم یا اینکه اصلاً حوصله نوشتنم نمی یاد .

نمی دونم چرا ؟ اما الان دیگه تصمیم گرفتم که یه حالی به تاریخ بدم !

 باید بگم که تو این چند روزه از چهارشنبه تا حالا اتفاقای جور و واجوری افتاد و دوباره یه بالا و پائینی تو رابطه من و علی جونم ایجاد شد ، اما اونچه که مهمه اینه که بالاخره موضوع این چند روز ختم به خیر شد .

این چند روزه سخت درگیر اون کار دومه هستم . خیلی ازم انرژی می گیره اما فکر می کنم که ارزششو داره چون احتمالاً تو آینده به دردم می خوره.

از خودمم بگم که هنوز مونی تنبله نرفته موهاشو کوتاه کنه ! اگر خدا بخواد بی حرف پیش تا آخر هفته کلکشو می کنم !

واسه اوایل اسفند هم برم برای مش . حس می کنم اگه یه کم تغییر و تحول تو خودم بدم روحیه ام بهتر میشه . ابروهامم فاجعه شده که باید سر فرصت بهش یه حالی بدم .

دیگه اینکه یه لیستی از کارای آخر سال نوشتم اعم از خرید کردنی ها ، انجام دادنی ها و .... امیدوارم به همشون برسم . برم که علی جون منتظرمه !

فعلاً بای

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت   توسط مونی | 
سلام بر دوست جونای عزیز !

والا نمی دونم از کجا شروع کنم ؟ اما بهتر همین ابتدا در پاسخ یه سری از دوستایی که علت غذا درست کردن من برای علی رو پرسیده بودن بگم که ؛ من که یه باره نمی تونم همه چی رو تعطیل کنم . یه بار دیگه هم فکر کنم که اینو گفته بودم .

دوشنبه ای به علت اینکه علی جون میخواست بره خونه مامانش من نتونستم بعد از کار ببینمش !

سه شنبه صبح هم خیلی زود با مریم جونم راهی محل کار شدیم ! بین روز یهو تصمیم گرفتم که مرخصی ساعتی بگیرمو و برم موهامو کمی کوتاه کنم تا اگه خواستم خدای نکرده برم مش کنم مقدمات لازم رو انجام داده باشم ، اما موقعیتش جور نشد و حالا فکر کنم که شنبه برم که خلوت تره .

دوست جونا ! دارم دنبال یه آرایشگاه می گردم واسه مش ، یه چند تایی هم پیدا کردم اما هنوز تصمیم نهایی رو نگرفتم . لطفاً اگه اطلاعاتی در این زمینه دارین راهنمایی ام کنید .

دیگه اینکه خلاصه دیروز هم به علت مشکلی که در محل کار علی جون روی داده بود باز نتونستم ببینمش . البته رفتم یه سر خونه اش ، یه دوشی گرفتم و نمی دونم چی شد که یه دفعه دیدم ای دل غافل مونی خانم چند ساعته که بیهوش خوابیده تو رختخواب علی جون !

چون دلم برای علی جون تنگ شده بود ، واسه همین بر عکس همیشه که روی کاناپه تو هال می خوابم این بار رفتم تو رختوابش که بوشو حس کنم !

بعد که از خواب پریدم دیدم هنوز علی جون نیومده و تند تند رفتم خونه خودمون !

علی جونم خیلی دیر وقت اومده بود خونه ! وقتی صبح ماجرای خواب موندنمو براش تعریف کردم ، کلی خندید که اگه جا مونده بودی چی می شد !!!

فعلاً همین !

راستی با این اوضاع بلاگرد نمی تونم از نوشته های دوست جونام با خبر بشم . بی زحمت تو مسنجر یه خبری از آپ جدیدتون بدین .

پیوست دوست جونا:

این روزا خیلی به مریم جون ( روزانه های مریم ) فکر می کنم . امیدوارم که حالش خوب باشه .
به پریسا جونم از همین جا تبریک می گم که مقدمات ازدواج رو داره فراهم می کنه .
از آسمون خانوم هم بابت زحمتی که بهش دادم تشکر می کنم .
مریم جونم هم امیدوارم زود زود دستش خوب بشه و بتونه چیدن وسائلشو شروع کنه !
واسه رزی جونم هم از خدا یه بغل آرامش می خوام !
آلما جونم ایشالا تا حالا اوضاع روحی اش خوب خوب شده باشه !
سایه جونم هم در کنار عشقش خوش بگذرونه !/
امیدوارم الهام جونم هم خودشو پیدا کرده باشه و زود زود بیاد از شادی هاش بنویسه !

خلاصه اینکه واسه همه دوست جونا همه همشون خوبی و شادی از خدا می خوام !

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت   توسط مونی | 
سلام مونی ورزشکار را بپذیرید !

شنبه ای بعد از اینکه کلی تو آرایشگاه منتظر شدم یهو چشمم به خانوم آرایشگری افتاد که قبلاً می رفتم پیشش و مدتی به خاطر مشکلاتش نمی یومد . سریع وقتمو انتقال دادمو کارم که انجام شد راه افتادم به سمت اداره .

بین راه هم کمی مغازه ها رو چشم انداختم ! مردم کم کم خریدای عید رو شروع کردن ، تو این حال و هوا اگه آدم چیزی هم احتیاج نداشته باشه باز دلش خرید کردن می خواد من که اینجوریم !

بعد از ظهر هم چشمتون روز بد نبینه اینقدر کار داشتم و باید یه سری کارها رو برای اون کار دومی ردیف می کردم که وقتی سرمو بلند کردم دیدم ساعت حدودای ۷ بعد از ظهر !

شب هم توی خونه برای خونواده یه غذای خوشمزه درست کردم که حتما دستورشو می ذارم که لذتشو ببرین .

یه خبر فوت هم شنیدم که خیلی متاسف شدم !

دیروز هم بعد از یه روز نسبتاً آروم کاری با علی جونم راهی شدم . تو فاصله ای که باید خودمو به علی جون می رسیدم اصلاً تاکسی ها سوار نمی کردن و همینجور ویراژ می دادن از جلوی آدم رد می شدن . خیلی حرصم گرفته بود و از سرما داشتم می مردم .

توی راه هم کلی از دست همکارای گرامی ام برای علی جون غر غر کردم . وقتی رسیدیم خونه کمی سر ماجراهایی که علی جون از دوره بچه گی اش تعریف کرد خندیدیم !

بعد هم علی جون رفت سراغ درس و مشقش .

برای شام هم برای علی جون و خودم یه عدس پلوی مشتی گذاشتم ، علی جون گفت کشمش نریز اما بعدش فهمید که اگه کشمش بود خوشمزه تر میشد ! منم با کشمش دوست دارم .

شب هم کمی زودتر از همیشه از علی جونم جدا شدم و اومدم خونه .

صبح هم مونی با اراده پس از کمی کلنجار تو رختخواب برای خوابیدن یا بیدار شدن از جا بلند شد و با وجود سر درد خفیفی که ناشی از سرما خوردگی می شد راهی باشگاه ورزشی شد !

من از صبح بعد از چند ماه وقفه ورزش رو دوباره شروع کردم ! خیلی خوب بود از اون طرف هم سر وقت رسیدم اداره البته ۵ دقیقه زودتر ورزش رو تعطیل کردمو و راهی محل کار شدم !

از امروز می خوام سعی کنم یه کم تو تغذیه ام هم ملاحظه کنم تا ورزش اثر کنه و زود لاغر شم . یه کم هم تا عید لاغر شم راضیم بقیه اشو بعد عید ردیف می کنم .

اگه بشه می خوام بعد از ظهر هم برم کمی خرید کنم !


فعلاً عزت زیاد !

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت   توسط مونی | 
امروز از صبح که بیدار شدم همش سعی کردم که به خودم انرژی مثبت بدم .همش تو دلم می گم مونی این هفته رو باید خوب شروع کنی تا آخرش هم برات خوب پیش بره .

صبح که بیدار شدم ، تصمیم گرفتم تو اولین گام برای خوب بودن تو این هفته یه کم کارای عقب مونده امو سر و سامون بدم چون وقتی کارام رو هم تلنبار بشن و بهشون رسیدگی نکنم شدت عصبانیتم در برابر مسائل مضاعف میشه .

برای همین با توجه به اینکه ساعت کاریم تغییر کرده ، زود از خونه زدم بیرون ، حالا بماند که کلی توی راه با شلوغی خیابونا روبرو شدمو به سختی رسیدم تا محل کار .

بعدش رفتم یه کار بانکی داشتم ، انجام دادم که بر خلاف انتظارم بانک خیلی خلوت بود و سریع کارم انجام شد . بعد هم که اومدم اداره برای خونه تکونی شب عید به یکی از شرکت های خدماتی که می شناختم و خوب بود ، زنگیدم و برای مامانم کارگر رزرو کردم !

دیدین تا حالا نزدیک عید که میشه این کارگرا خدایی می کنن واسه خودشون !

حالا هم همش دارم به باشگاه نزدیک محل کارم می زنگم تا ببینم اگه سانس صبح اول وقت داره برم ثبت نام کنم ! فکر می کنم کلاس ورزش هم یه بخشی از استرسامو بگیره چون چاقیم هم معضل بدی شده برام .

دیگه اینکه الان هم با خانوم آرایشگر تماس گرفتم ، می خوام برم پاکسازی ! از اون هفته هی می خواستم برم ، نشده اما حالا می خوام چله اش شکسته بشه .

دیگه دیگه ! دیروز تو ساعتایی که با علی جونم بودم سعی کردم یه جوری سر حرف رو باز کنم تا چند کلمه جدی درباره رابطه امون صحبت کنیم .

بعد از اینکه یه کم شوخی و جدی سر حرف رو باز کردم ، علی جونم گفت که طولانی شدن رابطه غیر رسمی ما هم من ، هم تو و هم خونواده منو داره اذیت و خسته می کنه .

بعد هم یه کم توضیح جانبی داد .

یه کم دلم آرومتر از قبل ( هفته ای که گذشت ، شد ) اما هنوز به آرامش مطلق نرسیده  .

بعد از ظهر هم علی جونم رفت خونه مامانش و من ازش جدا شدم .

* الان تونستم با باشگاه صحبت کنم ، سانس صبحش بهم می خوره ! فکر کنم برم ثبت نام ! هوراااااا

خوب تا وقت آرایشگام نپریده من برم !

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت   توسط مونی | 
سلام دوست جونای خوبم که وقتی تو ناراحتی هام به محبتاتون فکر می کنم دلگرم می شم .

یه مدته که اصلا حال روزمرگی نویسی ندارم و اصلا نقصان تاریخ برام اهمیتی نداره . آدم وقتی یه حال وهوای حتی معمولی رو هم داره قدر نمی دونه ، اما حالا که دچار نوسانات احساسی و منطقی شدم قدر اون روزهای آرومم می دونم که تا فرصت می کردم یه مثنوی از روزمرگی هام می نوشتم .

حالا هم خیلی دلم به این خونه ای که اینجا ساختم و دوستایی که پیدا کردم گرمه ؛ اما یه موقع هایی مثه امروز صبح غم بزرگی تو قلبم می شینه که راه نفسمو می گیره . وقتی از این حالت که نفسم بالا نمی یاد شکوه می کنم همکارم می گه حتما از آلوگی هواست ، خیلی مراقب باش !

نمی دونه این روزا تو دل و قلب همکار بغل دستی اش چه طوفانهایی به پاست که لحظه ای آرامش نداره .

امروز صبح مثه بقیه روزای زمستونی وقتی رسیدم اداره ، رفتم تو دستشویی تا پالتومو عوض کنم و مانتویی که اونجا می ذارم بپوشم . وقتی روبروی آینه وایسادم یهو اشکام سرازیر شد و شروع کردم به حرف زدن با علی جونم .

علی رو مقابل خودم تصور می کردم که دارم باهاش آخرین حرفامو می زنم . بهش می گم برای همیشه زندگیت برات آرزوی خوشبختی و سلامت می کنم . دلم می خواد تو زندگی به اون بالا بالاها برسی تا کسی دستش هم به تو نرسه !

بهش می گفتم خیلی دلم برات تنگ می شه ، اما ایرادی نداره همیشه که نباید اون چیزی تو زندگی آدم پیش بیاد که می خواد ، من تو رابطه با تو خوبی ها و بدی های زیادی رو تجربه کردم که تک تکشون به معنای واقعی بهم تجربه زندگی دادن .

هر موقع دیگه بخوام یکی از اون کارا رو انجام بدم یاتو موقعیت های مشابه قرار بگیرم تو میایی جلوی چشمم . اما زندگی همینه دیگه علی جونم پر از بالا و پائین ، پر از غم و شادی . شاید اگه خدا غم رو نمی آفرید ما بنده ها قدر شادی رو نمی دونستیم .

تو همون مدت کوتاه و گفتگوی خیالی با علی جونم بهش گفتم ازت کینه ای ندارم بالاخره تو هم از مسیر زندگی من گذر کردی و تخیلی ترین لحظات رو با تو تجربه کردم که خوشحالم برای همیشه تو دفترچه زندگی ام ثبت می شه .

یهو به خودم اومدم دیدم وای مونیییییی! چشمات کاسه خون شده ، حالا چطوری می خوای سر صبحی با این چشما بری جلوی همکارات !

یه کم آب سر به صورتم زدمو چندتا نفس عمیق جلوی پنجره راهرو کشیدمو و امدم تو اتاق کارم .

می دونم که منطق می گه باید از علی جونم فاصله بگیرم ، اگه مال من باشه به سمتم میاد و اگه نباشه بهتر که زودتر مشخص بشه . اما اعتراف میکنم که نمی تونم یه باره همه چی رو قطع کنم یعنی لااقل تا این لحظه همچین جراتی نکردم . دیروز که کنارش بودم همش ساکت بودم و بی کلام ! همش تو فکرم می خواستم صحنه های آخرین رو ثبت کنم .

یه کم زمان باید به خودم بدم تا کم کم رابطه رو کم کنم . خودمو می شناسم می دونم چه نسخه ای برام بهتر عمل میکنه .

از همه دوستایی که می خوان به نوعی ارومم کنن ممنونم !

پ.ن : مخاطب خاص دارد ؛ دوست جونم حتما تو این هفته وقتی به شرایط نسبی خوب برسم اون قرار رو می ذارم . مگه میشه من دلم نخواد مشکلمو حل کنم . پس یه کم منو تو منگنه نذار می دونم که از سر محبتته و خیلی خیلی ممنونت هستم اما یه کم مجال بده تو این هفته راست و ریستش می کنم .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت   توسط مونی | 
شاید عکسایی که تکی و دوتایی دیروز صبح تو پارک نزدیک خونه علی جونم انداختیم ، آخرین عکسایی باشه که خاطره سازن برام .

خاطره یه صبح برفی که با خوردن گوله های برفی که علی جون به سمتم پرت می کرد به وجد می مودم و تو دلم می گفتم : مونی خبر نداری سال دیگه همین موقع ، تو یه برف زمستونی چه سرنوشتی داری ؟ کجایی ؟ با کی هستی ؟ علی کجاس ؟ اون با کیه ؟

خدایا ! آخه چرا من ؟

توکل به خودت که حتما بهترین رو برام می خوای و رقم می زنی !

هیچ کس از اونچه بر من گذشته و الان داره تو دلم می گذره خبر نداره . فقط خودت آگاهی خداجونم . خودم به خودت می سپارم .

خیلی حالم بده خیلی !

پ.ن - خدایا بغض داره خفه ام می کنه . یه جوری خودت آرومم کن .

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت   توسط مونی | 
دوست جونا ! دفتر بلاگفام درست شد ! باور می کنین ؟ من که خودم هنوز تو شوکم !

آخیشششششش ! دوباره می تونم اینجا بنویسم . اما آدرس قبلی رو حفظ می کنم که اگه این دچار اشکال شد اونجا سرایع حرفای دلمو بگم !

با اینکه اونجا رو شبیه اینجا درست کردم اما باز انگار نمی تونستم توش راحت بنویسم . می گن آدم تو خونه خودش راحتتر از همه جاس ! همینه !

اومدم به قول رزی جون جهت اطلاع بگم که بلاگفامو بعد از ۴ روز طاقت فرسا تونستم باز کنم و باز همینجا منتظر روزمرگی ها ، شادی ها و ناراحتی هام باشین !

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت   توسط مونی | 
از همه نظراتون ممنون . تک تکشونو می خونم اما بنا به پاره ای مسائل امنیتی فعلاً این پست رو بر می دارم !

امیدوارم که درک کنین .

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت   توسط مونی | 
فردا تولد علی جونه  اما دل من پر از غصه های مختلفه !

دعا کنین آروم شم یه کم .

نمی دونم از دست این خواهر علی باید به کجا پناه ببرم ! اگه روش می شد یه کاری می کرد که با علی ازدواج کنه !  شاید اینجوری دلش خنک می شد .

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت   توسط مونی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
دلم می خواد اینجا از روزمرگی ها،شادی ها ، دلتنگی ها و دل مشغولی هام بگم.یه جای امن برای دردل های شخصی خودم.

پیوندهای روزانه
جواهرات
پینگر
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
دی 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
پیوندها
میژون
مطبخ خاله خانم
زندگی،عشق،من و تو
آلما
کفشدوزک بدون کفش
قصه عشق من و تو
حس زندگی
روی میز آشپزخانه
ولنتاین
قصه من
عشق ابدی
حیاط خلوت
بغض مهتاب
دو کبوتر
شکلات تلخ
آیرینا
کدبانو
یادداشتهای من
زندگی نیروانا
آسمون خانوم
مد لباس و آرایش
بلند فکر می کنم
اقلیم عشق
جیک جیک مستون
دو کبوتر
عاشقانه های من
از دل تا قلم
بیسکوئیت
مریم بانو
روزانه های مریم
آسمان آبی
عشق ابدی-لاله جونم
ماجراهای هلو خانم
خونه نارنجدونه
رونالی
زندگی شیرین من
روزهای عاشقی
زندگی از یه راه تازه
صدا کن مرا
مطبخ شیما
در پناه دستات
فلفل بانو
پشت لحظه ها
رز سفيد
تنبل خونه شاه عباسي
سفره خونه
ميزغذا
ماجراهای الیو و ملوان زبل
زندگی یعنی همین
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان