![]() |
![]() |
|
|
شاید این پست آخری باشه که امسال می نویسم ، نمی دونم ؟ اگه فرصت بشه که حتما میامو دوباره اینجا می نویسم .
از اوضاع و احوال الانم اگه بخوام بگم ، باید بگم که حالم گرفته اس . می پرسین چرا ؟ از دست یه آدمایی که موقع اس ام اس زدن حواسون رو جمع نمی کنن و همین جوری یا علی مدد اس ام اس می زنن . بعد میاد به گوشی منو و چون من نمی شناسمشون باید یه دادگاه خانواده با علی جونم برم . اونم که با توجه شرایطی که تو زندگی سابقش داشته کلاً شکاک شده و حس بی اعتمادی به همه داره ، دیگه نور علی نور شده ! هی می گم علی جونم به خدا نمی دونم کیه ؟ میگه نه یه ریگی به کارته ! آخه یکی نیست بگه علی جون من ، تو که از صبح تا شب منو خبر داری چی کار می کنم ، این چه حرفیه ؟ می دونم که باید بهش حس اعتماد بدم تا روحیه اشو که خدا نیامرز تخریب کرده اصلاح کنم ، اما آخه گناه من چیه تو این میون ؟ صبح رفتم بهش می گم این موبایل من برای تو تا هر موقع که می خوای تا ثابت شه که از ریگ خبری نیست ، میگه حالا که هماهنگی هاتو کردی ؟ آخه یعنی چی ؟ یعنی من می رم به یکی دیگه می گم : ببخشید عزیزم ! اون یکی دوست پسرم داره از وجود تو با خبر میشه لطف کن دیگه با من تماس نگیر ؟ اصلا یه همچین چیزی امکان پذیره ؟ ای خدا من چی کار کنم تا این عینک بد بینی علی جونو از چشمش بر دارم ؟ خدایا کمکم کن . الان بیشتر از ناراحتی خودم به علی جونم فکر می کنم که باید چی کار کنم تا از این وضع در بیاد ؟ صبح توی راه که داشتم می رفتم پیشش ، تو دلم می گفتم آخه علی جون مگه من ...هستم که بخوام به غیر تو با کش دیگه ای باشم و اینقدر از دل و جون برایت از خودم و احساسم مایه بذارم ؟ اصلا آخه مگه می شه ؟ ای خداااااااااااااااااا دارم دیونه می شم بس که از دیشب به این موضوع فکر کردم ! *راستی فکر کنم برای علی جونم عیدی یه آبمیوه گیری بخرم ! آخه خیلی آب هویج دوست داره ! می خوام یه چیزی بخرم که دوست داشته باشه . با خودشم در میون گذاشتم و استقبال کرده ! * دیروز به رسم جمعه آخر سال با خونواده رفتیم بهشت زهرا ، اما از شدت شلوغی نتونستیم به قطعه مادر بزرگ و پدر بزرگ مادری ام سر بزنیم . ایشالا روز اول عید می رسیم خدومتشون ! * دیروز وقتی به بهشت زهرا رسیدیم از اون همه شوری که اونجا بود و همه به یاد امواتشون خودشون رو پیش از پایان سال به اونجا رسونده بودن بغضم گرفت . اولا بگم که خیلی مردم خوب و با احساسی داریم دیگه اینکه خدا همه رفتگانو بیامرزه . ایشالا دعای خیرشون بدرقه راهمون باشه . * دو ، ۳ ساله که از عید و تعطیلی هاش بیزارم . از اینکه کمتر می تونم باعلی جونم باشم حالم بد میشه . ( بعد اون میگه ریگ به کفشمه ! ای خدا باز یادم اومد ) * یه کم خورده کاری هام مونده که باید تو این دو روز انجام بدم . چون ۲۷ و ۲۸ اسفند رو می خوام تخت پیش علی جونم استراحت کنم اگه قسمت بشه و نخوان ازش که بره پرده نصب کنه ! * خیلی مراقب خودتون باشین . |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت توسط مونی |
|
|
سلام دوست جونا !
خیلی سرم شلوغه . اومدم که بگم حالم خوبه و مشغول بدو بدوهای آخر سال هستم . یه پست هم چند روز پیش نوشتم اما پرید ، بعد هم دیگه نه حال داشتم و نه وقت که دوباره از سر بنویسم . اتفاقای مهمی که تو این چند روز افتاده ، خرید یه بخشی از کادوهای عیدی است . *برای خواهرم و دوتا خواهرای علی مانند سالهای قبل عیدی های کوچولویی خریداری کردم . حالا مونده مامان و بابام و علی جونم . کمک کنید دوست جونا نمی دونم برای علی جونم چی بخرم ؟! غیر از ادکلن و لباس یه چیزای دیگه پیشنهاد بدین ! *دیگه اینکه یه عکسی رو علی جونم از دوره کودکی ام و یه عکس جدیدمو خیلی وقت پیش تلفیق کرده بود و یه چیز نازی در اومده . دادم برای چاپ روی شاسی که قراره امروز برم بگیرم ! * امروز هم که وقت آرایشگاه داشتم و بعد از دوماه یه حالی به ابروهای نازنین دادمو کلی پاکسازی انجام دادم ! * مریم جونم دعوت کرده فردا برم خونه اش . اما دلم می خواد یه دفعه تنها برم . نه تو جمع خونوادگیش . اونجوری احساس راحتی بیشتر می کنم ! * خواهر بزرگه علی جونم ( همون که چند بار با هم بحثمون شد ) از مسافرت خارجه برام سوغاتی های خوکشلی آورده ! * همچنان با مامی گرامی در امر خطیر خونه تکونی ادامه می دم که نمونه آخر اون دیشب تا ساعت ۱۲ روی نردبان آویز لوستر تمیز می کردم ! دیگه همین . خیلی مراقب خودتون باشین . خیلی دوستون دارم ! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت توسط مونی |
|
|
روز جمعه شما به خیر ! خوبین ؟ خوشین ؟
اول از همه روز جهانی زن رو به همه دوست جونا تبریک می گم منم بد نیستم . این روزا همش بدو بدو دارم بااینکه نمی خوام کار خاصی برای عید انجام بدم یعنی نمی خوام خرید کنم باز نمیشه . چهارشنبه ای که وسط روز مرخصی گرفتمو با اهل خونه راهی خیابون سعدی شدیم و کلی وسائل حوم و دستشویی خوشگل مشگل برای خونه جدید خریدیم . بعد من از اونا جدا شدمو و اونا با وسائل رفتم منزل نو ! تا قبل از این خیلی علاقه ای به این جابجایی نداشتم اما الان حس می کنم خیلی برای روحیه ام خوبه و اینکه هی ییلاق ، قشلاق کنم خوبه و ممکنه کلی حالم سر جاش بیاد ! بعد از ظهر هم پس از ساعتها انتظار برای اتمام کلاس علی جونم قرار گذاشتیم و روانه خیابون جمهوری شدیم . که ماحصل خریدمون شد : یه گوشی نوکیا ۶۳۰۰ برای مونی خانم گل و گلاب ! از اونجا علی جون منو رسوند و خودش رفت خونه . صبح پنج شنبه هم تصمیم داشتم که سر کار نرم اما دیدم که بهتره برم و مرخصی ام ذخیره کنم برای روزهای پایانی سال ! یه کم پیش علی جونم خوابیدم و بعد اون راهی دانشگاه شد و من کمی دیرتر از حد معمول به اداره رفتم . بعد از ظهر هم نمی دونم چرا یه دفعه خلق علی جونم تنگ شد ، اما علی رغم اون و اینکه می خواست خونه مامانش بره رفتیم برای تعویض اون پیراهنی که براش خریده بودم و یه سایز بزرگ بود که آقای فروشنده گفت سایز کوچیکتر رو نداره و پولمو پس داد . بعد هم رفتیم پیش یکی از دوستای علی جونم که تولیدی داره و من یه تاپ و شلوار برای خونه و یه شلوار برای اداره خریدم ! بعد علی جون منو رسوند تا یه مسیریو و رفت خونه مامانش . وقتی میره اونجا دل من می گیره . نه اینکه دوست نداشته باشم که بره ها ، بالاخره تنها پسر اون خونواده اس و باید خیلی بیشتر از این هم به اونا سر بزنه و کمک حال مادرش از یه طرف می خوام ( به خصوص بعد از اون ماجراهایی که اون خواهره شاهکارش درست کرد ) وقتی اونجاست کم بهش زنگ بزنم از یه طرف دلم طاقت نداره . اس ام اس می زنم اما علی جونم خدای تنبلی تو جواب اس ام اس . وقتی گلایه هم می کنم می گه تو که چیزی نپرسیدی که من بخوام جواب بدم و اما ... دیشب یه قلم از اون کارایی که تو پست قبلی نوشتم رو انجام دادم . یعنی کمد آقای ووپی ، الان به یه کمد مرتب و منظم و چیده شده تبدیل شده . برای بهتر مرتب شدن هم باید یه دونه دیگه از اون کیفای پنبه دوزی شده که قبلاً گرفته بودم رو بخرم که ایشالا بعد از این مناسبتا که مغازه ها باز کنن ، تهیه می کنم . کمی هم به نایلون کاغذام حال دادم . نمی دونم چه جوری نگهشون دارم . خیلی جام تنگه و کاغذام زیادن . شاید اگه زوم برسه علی جونو گول بزنم الانم علی جونم خونه مامانشه و من سر کارم ! در آستانه روز جهانی زن این واقعاً انصافه ؟!!! تعطیلی خوبی داشته باشین
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت توسط مونی |
|
|
امروز هم همش خواب آلودم . می دونم کی خستگی هام بر طرف میشه .
کلی هم خورده کاری دارم که باید بر اساس یه برنامه ریزی زمانبندی شده انجامشون بدم از جمله : - رفتن با آرایشگاه و اما امروز یه جمله تونست کمی حالمو تغییر بده و اونم از طرف مریم جونم بود ! وقتی برای پیگیری کارایی که باید انجام می داد بهش زنگ زدم ! ( نمی گم چون می خوام خودش براتون تعریف کنه ! اونجوری مزه اش بیشتره ! ) آخر حرفا برگشت گفت که مونی چقدر مایه دلگرمی هستی ، مرسی که زنگیدی! خیلی دلم یه جوری شد ! آخه همش دلم می خواد به مریم جون و بقیه دوستام کمک کنم و به همه مهربونی کنم . با اینکه هنوز فرصت نکردم برم خونه اشو ببینم اما همش تصور می کنم که الان داره کجای خونه چی کار می کنه ! و باز هم و اما ... رزی جونم منو به یه بازی دعوت کرده ، قضیه آهنگای مورد علاقه و مورد تنفر ! شنیدن آهنگای قشنگ زیادی منو به وجد اورده و سراسر وجودم سرشار از احساسای خوب میکنه ، اما ظاهراً اینجا فقط باید به ۷ مورد اشاره کنم ! آهنگهای مورد علاقه : آهنگهایی که همه احساسای بد میان به سراغم : حالا من این دوست جونا رو دعوت می کنم : مریم جونم ، پریسا جون ، الهام جون ،نیلوفر جون ، نیروانا جون ، بیسکوئیت جون و سارا جون ! بقیه دوستا هم اگه شرکت کنن خیلی خوب میشه . اینجوری به سلیقه موسیقیایی همدیگه هم آشنا میشیم ! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت توسط مونی |
|
|
الان یه مونی خواب آلوی پشت چشم ورم کرده
نمی دونم چی شده که خیلی بیشتر از قبل سعی می کنم به تندی ناشی از خستگی ام تو برخورد با علی جونم غلبه کنم . یه جورایی حس می کنم که اگه می گم علی جونو دوست دارم نمی دونم این اخلاق خوبه یا نه ، اما همیشه به داشته هام قانع ام و هیچ وقت غبطه شرایط و وضعیت هیچ کس رو نخوردم . خلاصه جونم براتون بگه که امروز هم با وجود مشغله زیاد علی جونم قراره که بگیریم برای من گوشی موبایل بخریم . حالا تا چه اندازه میسر بشه نمی دونم . اگه بخوام روده درازی نکنم و بطور تلگرافی از روزمرگی های این چند روزم بگم باید اینجوری شروع کنم که شنبه ای با مریم جون عروس گل و گلاب رفتیم با اینکه به علت فشار زیاد کار سر درد گرفته بودم اما باز راهی شدم .تا بعد از ظهر هم با مریم جون کلی گشتیمو مغازه های جورواجوری رو دیدیم که کلی حظشو بردیم . بعد هم از اونجا راهی خونه علی جونم شدم . در حالی که مانتو ، مقنعه و شلوارمو با لباسای مشکی علی جون تو ماشین لباسشویی زدم . در حالی که هنوز چند دقیقه مونده بود کار ماشین تموم بشه علی جون زنگ زد که برای شام بریم بیرون و تا ۱۰ دقیقه دیگه آماده باشم. منم اینجوری شدم خلاصه پوشیدمو راه افتادم . شب خوبی بود و علی جون کلی سر سفارش دادن من بهم خندید و گفت که پیتزا اندازه قد خودت سفارش دادی ! آخه من به آقاهه گفتم یه بزرگ اونم نامردی نکردو بزرگترین سایز و برای ما آماده کرد ! یکشنبه هم صبح پروسه پیش عل جون بودنو ، سر کار و بعد هم رفتم خرید ظرف پیرکس ! تا فاصله اومدن علی جون اتاق خوابشو که کن فیکون شده بوداز سر ماجرایی که کاگر اومده بود خونه ! به بهترین شکل ممکن چیدمش . خیلی خودم خوشم اومد و اینکه تعجب کردم که چرا چیدمان این مدلی تا حالا به ذهنم نرسیده بود ! شب هم در حالی که فکرمی کردم علی جونم دیر میاد داشتم می رفتم که دیدم یه دفعه ماشینش پیچید تو کوچه شب هم که رفتم خونه رمق نداشتم تا کمدمو که مثه کمد آقای وپی شده مرتب کنم ! وقتی بهش فکرمی کنم ضعف اعصاب می گیرم ! دوشنبه صبح هم باز اینجوری رفتم بالای سر علی جونم بعد از ظهر هم رفتیم باعلی جونم خرید و من یه مولتی کوئیک براون برای مامانم خریدم و علی جونم هم یه کفش شیک مجلسی خرید . شب هم از فرط گشنگی نمی دونستیم چی کار کنیم که در نهایت علی جونم زحمت خرید کباب رو کشید و منم پوست کردن پیاز ! صبح هم کلی جرثقیل انداختم زیر علی جونو بیدارش کردم ! اونم طفلی اینقدر سرش این روزا شلوغه که همش خسته اس . فردا هم قراره برم با خواهرم وسائل حموم و دستشویی برای خونه جدید بخریم . آخه من کلی حاصبنظرم باید برم ! البته یه کم سختمه ، اما چون بعد از مدتها خواهرم ازم چزی خواسته روم نمی شه بهش نه بگم و با کمال میل می رم که کمکش کنم این روزا نمی دونم چرا پر می شم از حسای مختلف . همیشه روزای آخر سال همین جور میشم . همش تو ذهنم اتفاقای خوب و بد یکساله رو مرور می کنم . فرصت های از دست رفته ، فرصت های استفاده شده ، ..... ایشالا که امسال برای همه خوب باشه . سالی پر از سلامتی ، شادی ، کامیابی ، سرشار از عشق بودن ، و خلاصه همه بهترین ها . پ. ن : داشتم تو بلاگ رزی جون دنبال آهنگهای سنتوری می گشتم که دیدم من به یه بازی دعوت کرده بوده و من بر حسب اتفاق با این هر روز نوشته هاشو می خونم اما اون پست رو جا انداخته بودم . رزی جونم ببخشید ! حتما تو اولین فرصت این بازی رو انجام می دم !
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت توسط مونی |
|
|
سلام به همه دوست جونام
از این چند روز که آپ نکردم دو روزش به علت خونه تکونی علی جونم به نت دسترسی نداشتم . یعنی اینقدر دور و برمون به هم ریخته و در هم برهم بود که اصلا فرصتی نشد حتی ایمیلمو که منتظر یه نامه خیلی مهم بودم چک کنم . اوضاع روحیم بعد از ماجرایی که تو پست قبلی نوشتم هنوز خیلی خوب نشده . مدام تو لحظه های بیکاری و تنهایی به این مسئله و عمق فاجعه اش فکر می کنم . اینقدر شبا دچار بی خوابی و بدخوابی می شم که ترجیح می دم اینقدرخودمو خسته کنم تا تو رختخواب بیهوش شم . که البته همین موضوع هم خستگی مفرط روحی رو برام در پی داشته . نمی دونم دلم می خواد یه جوری از این فضا خودمو بکشم بیرون اما نمی دونم چه جوری ؟ خرید و این جور چیزا هم نتونسته خیلی روم تاثیر بذاره . یه چیزیه که باید به مرور زمان حل بشه . چهارشنبه ای عزممو جزم کردمو و راهی ونک شدم برای انجام چندتا خرید . بین راه هم یه سری به میدون ولی عصر زدم و خیابونا بعد جوری از مردمی که در حال خریدن پر شده . این حال و هوا همیشه منو تو خودم می بره . همیشه روزای آخر سال دچار درگیری با احساسات جورواجور می شم که منشا دقیقشم حتی نمی دونم حدس بزنم . هم دلم تغییر و تنوع سال جدید رو می خواد هم غوطه ور شدن به عملکرد یکساله ام . هر سال تصمیم می گیرم که تو یه دفترچه یادداشت علاوه بر روزمرگی که تو تقویم روزانه ام می نویسم لحظات ، اتفاقات و رویدادهای خوب و بد رو هم درج کنم . اما تا حالانشده . روزای اول سال تنبلی کردم ، بعد هم به کل ماجرا رو فراموش کردم ، اما اگه خدا بخواد امسال قراره ۲تا دفترچه دیگه به یادداشتهای روزانه ای که مکتوب می کنم اعم از نکات آموزشی یا روزمرگی اضافه کنم . یکی مربط به کارم میشه و یکی هم که توضیحشو در بالا دادم . دیگه از جمله اتفاقایی که تو این چند روز افتاده اینه که من گزارشی که رو که باید برای کار دومم آماده می کردم و کلی رنج و مرارت بابتش تحمل کردم ، باعث شد که به دوستام کمتر سر بزنم ، سبب مشغله بیشتر ذهنی ام شد ، منجر به سردردهای ممتد به علت کار زیاد با کامپیوتر شد رو بالاخره تموم کردم . به افتخار مونی ، یه کف مرتب ! یه کم خورده کاری مربوط به آخر سال دارم که باید انجام بدم ، اعم از خرید عیدی ، خرید خورده ریز برای خودم که امیدوارم با کمک مریم جونم بتونم همشو انجام بدم راستی تصمیم دارم یه سری ظرفای سفالی برای درست کردن هفت سین بخرم اما رنگ کردنشو بلد نیستم خونه علی جون بعد از خونه تکونی که البته هنوز اندکی باقی مونده مثه اولش نو نو شد ، به همین خاطر می خوام براش هفت سین جدید هم درست کنم . خیلی پراکنده و تیکه تیکه نوشتم ، ببخشید . قول تو اولین فرصت یه پست مرتب و درست حسابی به رشته تحریر در بیارم خوب دوست جونا مراقب خودتون باشین و روزای آخر سال خوبی داشته باشین . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت توسط مونی |
|
|
این روزها حال خوبی برای نوشتن ندارم . فوت ناگهانی یه همکار به شدت روحیه ام رو خراب کرده.
مشاهده صحنه فوتش مدام مثه فیلم میاد جلوی چشمم . برای لحظاتی بی اونکه متوجه اطرافم باشم به جایی خیره می مونم و بعد به خودم میام . فکر می کنم به راستی زندگی چیست ؟ بین بودن و نبودن تنها لحظه ای و دمی فاصله است . دیروز از خودم جمله های ادبی در می کردم و تو مسنجر برای علی جون می فرستادم : روزها با شتاب ما رو به پایان سال و آغاز سالی دیگر نزدیک می کنند و غافل از اینکه برخی گوی سبقت را از زمان ربوده و در رفتن ابدی عجله دارند . به این فکرمیکنم که همه انسانها همانطور که یه روز اومده اند ، یه روز هم رفتنی هستند اما چگونه بودن و چگونه رفتن مهمترین مسئله ای است که باید به آن پرداخته شود . دیشب انقدر تو بد خوابی دندونهامو روی هم فشار داده بودم که صبح همه دهنم درد می کرد . همش به فکر مادر و همسر این آقا هستم که فوت شده . می گن روح آدمایی که خودکشی می کنن تا زمانی که خدا براشون عمر مقدر کرده تو برزخ می مونه و تازه بعد از اون مدت مثه بقیه اموات می شن . نمیدونم فقط از خدا می خوام که روح این بنده اش رو مورد لطف خودش قرار بده . این روزا همش فکرم به خوب بودنه و به ندیدن بدیها . به اینکه اینقدر خوب و مهربون باشم که بعد رفتنم به خوبی ازم یاد بشه . نمی خوام به این فکر کنم که دیگران خوبی ها و مهربونی های منو حماقت فرض میکنن یا هر چیز دیگه ، می خوام خوب باشم اون چیزی که دلم به خوبی گواهی می ده عمل کنم . خدایا کمک کن که بتونم به بدیهایی که احتمال داره از وجودم سر بزنه غلبه کنم . خدایا به همه بنده ها یاد بده که برای همیشه خوب بودن اهمیتی به حرف اطرافیان ندن . خدایا خودت راه بهتر بودن و خوب بودن همیشگی رو سر راهمون قرار بده . دوست جونا مراقب خودتون باشین |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت توسط مونی |
|
|
دوشنبه ای بعد از ظهر با علی جونم راهی خونه شدیم و تصمیم گرفتیم که برای شام کوکو سیب زمینی بخوریم
از اونجایی که ماه اسفند آدم دوست داره همش تمیز کاری انجام بده کمی وسائلمو مرتب کردم تا یه جورایی خونه تکونی رو شروع کرده باشم . صبح سه شنبه هم رفتم پیش علی جون ، بعد از ظهر هم می خواست ماشین یکی از همکاراش رو ببره درست کنه ، واسه همین با هم رفتیم و توی راه مونی ویار املت کرد وقتی رسیدیم خونه جنگی رفتم که ویارونمو آماده کنم ! می ترسیدم که اگه املت نخورم چشمای بچم لوچ بشه ! چهارشنبه صبح هم با چشمای نیمه باز رفتم پیش علی جونو و وای چشمتون روز بد نبینه پیش علی جون خوابم برد تند تند حاضر شدمو علی جونم منو تا یه جاهایی رسوند . توی راه هم از یه تماس تلفنی صحبت کرد !بعد از ظهر هم علی جون دانشگاه داشت و من با مریم جون رفتیم خیابون منوچهری تا من برای مامانم کادوی تولد بخرم . که ماحصل خریدم شد : ۱ کرم دور چشم ایوروشه و ۱ کرم نرم کننده ایوروشه ! بعد هم رفتم خونه علی جون و یه ته چین خیلی خیلی خوشمزه درست کردم . وقتی علی جون اومد شیرجه رفت روش و هی گفت که انصافا از همیشه خوشمزه تره ! البته راست هم می گفت این دفعه خیلی با دقت بیشتری درست کرده بودم ! دم رفتنم یه چایی نبات ، عرق نعنای معروف مونی هم بهش دادم و رفتم ! صبح پنج شنبه هم قرار بود که کارگری که قبلاً رزرو کرده بودم بره خونه ، واسه همین ابراز مورد نیاز رو آماده کردمو رفتم پیش علی جون و بعد هم سر کار ! مدام هم زنگ می زدم خونه و آمار می گرفتم . ظاهراً برعکس سالهای پیش این کارگره خیلی خوب و سریع کارشو انجام داده بود . بعد از ظهر هم با علی جون رفتیم انقلاب و یه دوری تو کتاب فروشی ها زدیم . وای چه کتابای گوگولی اومده ، سری کاملشو که قیمت کردم ، آقای فروشنده گفت ۳۸۵ هزار تومن . همیشه دوست دارم یه اتاف داشته باشم که دورتادورش کتابخونه باشه و همه کتابایی که دوشت دارمو توش بچینم . بعد از اینکه برای مامانم کیک خریدم یه سری هم خونه مامان علی جون زدم و بعد از کی آژانس گرفتمو رفتم خونه . بعد از مراسم تولد بازی ! پاشدم و مقادیر متنابهی خونه تکونی و گرد گیری وسائل شخصی ام رو انجام دادم . امروز صبح هم رفتم پش علی جونم و کلی خوابیدیمو دلی از عزا در آوردیم ! حدود ظهر هم من رونه محل کار شدم ! این هم از آپ آخر هفته ! ایشالا هفته خوبی پیش رو داشته باشین |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم اسفند 1386ساعت توسط مونی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
دلم می خواد اینجا از روزمرگی ها،شادی ها ، دلتنگی ها و دل مشغولی هام بگم.یه جای امن برای دردل های شخصی خودم.
|
| پیوندهای روزانه |
|
جواهرات پینگر آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|