تبليغاتX
DaisypathAnniversary Years Ticker مونی
سلام بر همه دوست جونای خوبم !

به علت ذیق وقت اومدم که تند تند از احوالات این چند وقت بگم . اتفاقای نسبتاً خوبی تو این ایام افتاده که حالا براتون تعریف می کنم .

مسئولین اون محل کار دومه یه صحبتهایی با من کردن درباره نقل و انتقال احتمالی اینجانب به آن محل .

که البته باید تو جلسه مدیران و مسئولین باز این مورد مطرح بشه و اگه با شروطی که من هم گفتم موافقت بشه در نهایت این اتفاق بیفته ، چون برای من به غیر از اون شرایطی که گفتم صرف نداره که جامو تغییر بدم .

امیدوارم هر چی خیره همون پیش بیاد و خدا بهترین رو برام رقم بزنه .

دیگه اینکه دیروز با من و علی جونم با مامانامون و خواهر من و البته یکی از دوستای صمیمی علی جونم رفتیم کرج و کلی خوش گذروندیم . البته بماند که انقدر ورجه وورجه کردم شب از بدن درد نمی تونستم بخوابم .

علی جونم هم زحمت جوجه کباب رو کشید که انصافاً خیلی خوشمزه شده بود

در کل روز خوبی بود . برای آشنایی و فتح باب رفت و آمدهای خونوادگی به نظرم خوب بود .

 منم روز قبل ( پنج شنبه ) به مامان علی جونم زنگیدمو و خودم شکلات کردم کلی . ازشون دعوت کردم که ما رو همراهی کنن ، البته با این دلیل که به علت مراقبت های ویژه از بابای علی جونم ایشون نتونسته بودن از تعطیلات عید حظی ببرن و من خواستم که بیان و یه آب و هوایی عوض کنیم .

که بعد متوجه شدم تونستم به خوبی نقش شکلات رو بازی کنم و ایشون تو بازگویی حرفای من به علی این نکته رو متذکر شده بودن !

خلاصه دیروز جای همه خالی خوش گذشت البته فاکتور از گله گذاری های بی دلیلی و مورد اون خواهر بزرگه علی جونم .

آخه موقعی که ما رفتیم در خونه مامان علی جونم ، اون پریده پائین که مثلآً تعارف کنه ما بریم چند دقیقه بالا ، اما به جای تعارف تند تند گلایه می کنه که چرا منو دعوت نکردین ؟ چرا منو نمی برین ؟

آخه بگو مگه تو با دوستات سفر و گردش میری به ما تعارف می کنی ؟ عجب حرفیه ها ! کسی که این توقع ها رو داره خودش هم یه بار لااقل بانی جمع کردن آدما و گذاشتن یه برنامه تفریحی میشه .

خلاصه که من نمی خوام اصلا به این موضوع اهمیت بدم چون واقعاً اهمیت چندانی هم برام نداره . اونی که خیلی برام مهمه علی جون و مامانشه . چون به نظر من اصل کار اونا هستن .

خوب دیگه دوست جونا ، من با اجازه برم .

مراقب خودتون باشین و از روزای بهاری لذت ببرین

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت   توسط مونی | 
مرور علامت های سوال در ذهنم به شدت آزارم می ده . نمی دونم برای پیدا کردن حداقل توجیه جواب این سوالها آستین بالا بزنم یا زمان بدم تا شاید مرور زمان جوابمو بده .

می دونم ممکنه این همه ای که تحمل می کنم و تو خودم می ریزم یه روزی ، یه جایی مثه یه دمل چرکی سر باز کنه ، اما بااین همه ترجیح می دم که شرایط رو با دست خودم متشنج نکنم .

حال و روزم خوبه ، هنوز علی جون رو دوست دارم ، هنوز از شنیدن صداش لذت می برم ، هنوز وقتی صبحها می رم پیشش و داره چرت مرغی می زنه و به زور خودش رو از رختخواب جدا می کنه ، دلم براش غش و ضعف می ره .

هنوز دغدغه فراهم کردن دوست داشتنی هاش رو دارم ، اگر چه خیلی جاها ترمز دستی خودمو می کشمو کاری نمی کنم .

می خوام برای فرار از فکر و خیال یه کم خودمو سرگرم کنم . در حال حاضر هم کلاس رانندگی مد نظرمه . البته من چند سالی میشه که گواهی نامه گرفتم اما چون پشت ماشین نشستم دیگه جای ترمز و کلاج رو فراموش کردم .

برای همین هم چون کسی رو ندارم که باهام بیاد مجبورم مربی خانم بردارم که هنوز هم نتونستم جایی رو پیدا کنم که مربی خانم با ماشین پژو داشته باشه . هر جا زنگ می زنم که یه جورایی به محدوده ام می خوره جواب منفی می شنوم .

اینم از اوضاع و احوال اینجانب .

ار روزای بهاری لذت ببرید

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت   توسط مونی | 
در حال حاضر هیچ انگیزه ، حس و رمقی برای نوشتن حتی روزمرگی ندارم .

ایشالا بعد ازاینکه به جواب علامت سوالای ذهنم رسیدم ، میام و دوباره نوشتن رو از سر می گیرم .

البته اگه در خلال این روند هم حوصله ای برای نوشتن پیدا کنم حتما میامو می نویسم .

مراقب خودتون باشین و از ایام زیبای بهاری لذت ببرید .

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت   توسط مونی | 
سلام دوست جونا !

چند روزه هی می خوام بیام بنویسم اما فرصت نمیشه . الان دیگه فرصت رو غنیمت دونستم اومدم تا یه چند جمله ای بنویسم . البته اکثر بچه های وبلاگی انگار که مشغول عید دیدنی هستن و فرصتی برای نوشتن هنوز پیدا نکردن . بعضی هاشون هم که یا تازه عروس شدن یا در شرف هستن مثه پریسا جون .

امسال هر جوری بود مثه سال اولی که با علی جونم بودم سال تحویل رو کنار هم بودیم ، البته یه دلم هم خونه بود و تو دلم آرزو می کردم که کاش همه دور هم بودیم و اینجوری شاید بیشتر به دلم می چسبید .

برای امسال می خوام یه برنامه ریزی برای خودم بنویسم و چیزهایی که انجام دادنشون برام مهم هستن رو بنویسم تا همه تلاشمو برای محقق شدنشون به کار ببندم . یکی از اونا تغییر احتمالی محل کارم هست که سعی دارم بعد از ایام تعطیلات تحقیقاتمو کامل کنم و اگه همه چی میسر شد این کار رو انجام بدم . گرچه علقه خاصی به این محیط کاریم دارم اما دلم نمی خواد برای مسائل حاشیه ای و از روی احساسات پیش برم و جلوی ترقی خودمو بگیرم .

خوب من دیگه باید برم اگه فرصت بشه میام و مفصل از حال و احوالات درونی ام هم می نویسم . نمی دونم چرا دوباره با حسای عجیب و غریب درگیرم .

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت   توسط مونی | 
                                                      عید همه مبارک !

ایشالا که سال ۸۷ برای همه سالی سرشار از سلامتی ، موفقیت ، کامیابی و پیروزی باشه .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت   توسط مونی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
دلم می خواد اینجا از روزمرگی ها،شادی ها ، دلتنگی ها و دل مشغولی هام بگم.یه جای امن برای دردل های شخصی خودم.

پیوندهای روزانه
جواهرات
پینگر
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
دی 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
پیوندها
میژون
مطبخ خاله خانم
زندگی،عشق،من و تو
آلما
کفشدوزک بدون کفش
قصه عشق من و تو
حس زندگی
روی میز آشپزخانه
ولنتاین
قصه من
عشق ابدی
حیاط خلوت
بغض مهتاب
دو کبوتر
شکلات تلخ
آیرینا
کدبانو
یادداشتهای من
زندگی نیروانا
آسمون خانوم
مد لباس و آرایش
بلند فکر می کنم
اقلیم عشق
جیک جیک مستون
دو کبوتر
عاشقانه های من
از دل تا قلم
بیسکوئیت
مریم بانو
روزانه های مریم
آسمان آبی
عشق ابدی-لاله جونم
ماجراهای هلو خانم
خونه نارنجدونه
رونالی
زندگی شیرین من
روزهای عاشقی
زندگی از یه راه تازه
صدا کن مرا
مطبخ شیما
در پناه دستات
فلفل بانو
پشت لحظه ها
رز سفيد
تنبل خونه شاه عباسي
سفره خونه
ميزغذا
ماجراهای الیو و ملوان زبل
زندگی یعنی همین
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان