![]() |
![]() |
|
|
اوضاع فعلا به قول یکی از دوستان سبز کمرنگه !!!
نمی دونم چرا همیشه به روزای تولدم که نزدیک میشه یه جور حسای مختلف میاد سراغم . عید که تموم میشه دلم می خواد تولدم شه ، اما بعد یاد حساب و کتاب عددای سنم که می یوفتم منصرف می شم ! دلم می خواست برای تولدم یه تغییر و تحول ظاهری به خودم بدم ، مثلاً قصد داشتم یا رنگ موهامو عوض کنم یا چند تا تیکه از اون مش کذایی که قرار بود از عید انجام بدم و نشد ، رو انجام بدم ! اما اینقدر اوضاع و احوالم از دست دست گلای علی بد بود که مجالش پیدا نشد . برای رسیدن به قله های امن آرامش هنوز باید مسیر زیادی رو طی کنم ! راستی یه مدتی قرار بود بچه های بلاگفا که نوشته های همدیگرو می خونیم با هم یه قرار و مدارهایی بذاریم و همدیگرو ببنیم ، اما نمی دونم چرا هیچ کس پیگیری نکرد ؟ فعلا عزت زیاد ، برم که کلی تلنبار شده دارم ! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت توسط مونی |
|
|
سلام دوست جونا ،
خوبین ؟ ای منم بد نیستم اما خیلی هم هنوز روبراه نیستم . راستش روز پنج شنبه تولدمه و به همین خاطر می خوام خواهرای علی جون ، خواهر خودم و دوست علی و خانمش رو برای شام بیرون دعوت کنم . یکی ، دو جا رو هم در نظر گرفتم که یکیش عروس لبنانه ! حالا باید باز با علی جونم در این باره مشورت کنم تا یه جای مناسب از نظر مسافت و موقعیت پیدا کنیم . اگه شما هم پیشنهادی داشتین ، خوشحال می شم بشنوم .
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت توسط مونی |
|
|
هنوز ته دلم از یاد آوری اون اتفاق می گیره . هنوز کوچکترین تلنگوری ستون محکم اعتمادم را به لرزه در میاره ، اما لحظاتی مثل دیشب در حال برگشت به خونه در حالی مدام سعی می کردم با موبایلم باهاش ارتباط برقرار کنم ، و مدام صدای اپراتور که می گفت " شماره مورد نظر در شبکه موجود نمی باشد " به شناختی که تو این مدت نه چندان کم پیدا کرده بودم فکر می کردم .
فکر می کردم که به جای پر و بال دادن به افکار منفی و تقویت شک و گمان در ذهنم به نکات مثبتی که ازش شناختم فکر کنم . به مواقعی که حتی با علم بر اینکه می دونست من از حرکت یا عملی ازش دلگیر می شم اما چون می خواست چیز مخفی ازم نداشته باشه برام تعریف می کرد . به زمانهایی که صداقتش برام ثابت می شد . نمی شه شیطنت های ریز و تو هیچ مردی منکر شد ، اما بیان اونا و برخورد طرف مقابل تو این میون خیلی تاثیر داره . پنج شنبه ای رو که درست بعد از یک هفته از اون اتفاق چشم تو چشم من ماجرا رو برام تعریف کرد از دیگر لحظاتی است که هیچ وقت فراموشش نمی کنم . درسته تو اون لحظه خیلی درونم آشفته و بهم ریخته شد ، اما بعد از چند لحظه ، چندساعت و چند روز وقتی به اون روز فکر می کردم تو دلم یه آرامشی خونه می کرد . حالا هم می خوام تا جایی که می شه و اونی که بالای سر هممونه مقدر کرده کنار همون علی جونی باشم که نقطه قوتاش از ضعفاش برام بیشترن . می خوام دوباره اون حس اعتماد ۱۰۰٪ رو درون خودم تقویت کنم . نمی خوام رابطه ای رو که ۳ سال براش زحمت کشیدیم، هم من و هم اون ، بی دلیل از دست بدم . تو این ۳ سال هم من از همه وجودم مایه گذاشتم و هم اون ، حالا بنا به شرایط زن و مرد بودن یا موقعیت های مختلف ممکنه که تو یه طرف این قضیه بیشتر بوده و تو یکی کمتر ، اما مهم اینه که این حالت تو دو طرف بوده . نمی خوام همه خوبی هاشو ندید بگیرم . زندگی خیلی پیچیده اس لااقل تو این مدت فهمیدم که خیلی سخته درست زندگی کردن . به این فکر کردم که پدر و مادرهای ما چه آدمای هنرمندی بودن که ۳۰ و ۴۰سال یا کمتر بیشتر با هم زندگی رو چرخوندن . یاد گرفتم زندگی پر از فراز و نشیبه ، پر از غم و شادی ، پر از شکست و موفقیت ، پر از لحظات خوب و بد ، مهم برخورد با تمام این لحظاته . مراقب خودتون باشین و از اینکه نگران منید ممنون . فعلا عزت زیاد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت توسط مونی |
|
|
سلام به همه دوست جونای خودم !
والا چند تا دلیل باعث شد تا نوشتنم کمی به تاخیر بیفته . از اینکه دوستای خوبی مثه شماها نگران اوضاع و احوالم بودین خیلی خیلی ممنونم و شرمنده که برای رفع این مهم دیر دست به کار شدم . اوضاع الان خیلی بد نیست . روز پنج شنبه صبح کلی با علی جونم صحبت کردیم و یه کم آروم شدم و بعد از ظهر هم ساعات خوشی رو کنار هم گذروندیم ، اما اون ته ته های دلم یه کم گرفته بود و این باعث شد که کمی تو خلوتم تو خونه علی جونم بغضم بترکه و کمی گریه کنم . جمعه هم روز خوبی بود کنار علی جونم ، هم به خیابون گردی رسیدیم ، هم غذای خوشمزه درست کردیم و خوردیم و هم استراحت مبسوطی به عمل اوردیم . از شنبه به این ور هم گاهی دچار طوفانهای روحی می شم اما خیلی زود سعی می کنم که این حالتا رو از خودم دور کنم . من که به علی بیشتر از دو چشمم اعتماد داشتم توقع حرکت روز پنج شنبه رو نداشتم و اون ۵ روزی که بینمون فاصله افتاد خیلی فکر کردم که تا حرفای علی رو نشنوم نمی تونم خط بطلان به همه اعتمادم نسبت به اون بکشم . که تا اندازه ای هم این اتفاق افتاد و با شنیدن حرفاش تا حدی متقاعد شدم اما باید گذر زمان و انجام برخی اعمال و حرکات از سوی علی جونم احوالاتم به روز اول برگرده . خلاصه که اوضاع و احوال ما به این ترتیبه ! ایشالا هر وقت بتونم یه آپ مبسوط به عمل خواهم آورد . مراقب خودتون باشین
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت توسط مونی |
|
|
سلام دوست جونا ،
اومدم فقط چند جمله جهت اطلاع بنویسم و برم . فعلا یه کم آرومم اما ذهنم پر از سوال ، شک و تردیده ! بعد از ۵ روز بالاخره شرایط جوری شد که دیروز با علی جونم تونستم کمی حرف بزنم . ظاهراً برای اون یه سوءتفاهماتی وجود داره و البته برای من هم سوالات متعدد . تا درست و حسابی نشینیم حرف نزنیم ، نه سوء تفاهمات اون از بین می ره نه سوالای من . باید تو شرایط آروم با هم به اصطلاح سنگامونو وا بکنیم ، بالاخره یا رومی روم ، یا زنگی زنگ ! تا اون هم بعید می تونم دل و دماغ نوشتن درست و حسابی پیدا کنم ! اما باز از همه اون دوست جونایی که نگرانم بودن ممنونم . مراقب خودتون باشین . شفاف سازی ها که صورت گرفت حتما حتما میامو می نویسم . بازم برام دعا کنین . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت توسط مونی |
|
|
خیلی حالم بده از هر چی که تصورشو بکنین فراتر .
چه حالی می شین وقتی با تمام وجود از دل برای کسی مایه بذارین و اون بخواد با برنامه از پیش تعیین شده و برنامه ریزی شده شما رو یه دور گنده بزنده ؟!!! جلوی چشمتون خودشو خوش تیپ کنه جوری که شما تو دلتون قربون صدقه اش برین و بعد حدستون به یقین تیدبل شه که شما قرار نیست حظ این خوش تیپی رو ببرین . این همه تلاش برای جلب توجه یکی دیگه اس که دیگران براش لقمه گرفتن . آخه چرا من ؟؟؟؟؟ خیلی برام دعا کنین . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت توسط مونی |
|
|
یه دل میگه نشم عاشق کس . یه دل میگه میمیرم بی نفس سرکن بی فروغ خو کن به دروغ این عمر دو روز یه دل میگه پر از عشقم هنوز نیمخوام و میخوام بشم از تو جدا بی عشق نمیتونم به خدا نیمخوام و میخوام بشم از تو جدا بی عشق نمیتونم به خدا آلوده ی فکر ناجور و تردید بی فروغ خو کن به دروغ این عمر دو روز بی فروغ خوکن به دروغ این عمر دو روز
چند روز پیش توی ماشین علی جونم این آهنگ رضا صادقی رو گوش دادم که خیلی حظ بردم . من اون اوایلی که این خواننده شروع به کار کرده بود خیلی کاراشو نمی پسندیدم اما الان از اکثر آهنگاش خوشم میاد مثه این و اون شعر بالایی که هنوز لینکشو نتونستم پیدا کنم . اگه شما ها داشتین خبرم کنین . مرسی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت توسط مونی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
دلم می خواد اینجا از روزمرگی ها،شادی ها ، دلتنگی ها و دل مشغولی هام بگم.یه جای امن برای دردل های شخصی خودم.
|
| پیوندهای روزانه |
|
جواهرات پینگر آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|