تبليغاتX
DaisypathAnniversary Years Ticker مونی
 

                            امروز یه روز فراموش نشدنی برای من و علی جونم بود

باز هم مثل عنوان پست قبل نوشتم که یادم نره .

نوشتم که حظ بردن از شنیدن حرفای علی جونم رو برای همیشه ثبت کنم . 

نوشتم که یادم بمونه اون ته ته های قلبش خیلی مونی رو دوست داره ، اما یه وقتا شرایط ، موقعیت و هزار عامل خواسته و نا خواسته دیگه  مسائلی رو پیش میاره که شاید به مذاق جفتمون خوش نیاد .

نوشتم که مهربونی و عشق غنج زده از تو نگاهشو فراموش نکنم ، نوشتم تا آرامش نگاهشو برای همیشه به یاد داشته باشم .

نوشتم برای تمام حس های خوبی که امروز هدیه گرفتم از علی جونم .

هیچ وقت ، هیچ وقت ، هیچ وقت چهارشنبه ۲۹ خرداد ۸۷ رو فراموش نمی کنم .

خدایا برای همه خوبی ها و حس های خوب امروز ممنون .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت   توسط مونی | 
حتی خودمم دلم برای روزمرگی نویسی هام تنگ شده .

وقتی یه سر به آرشیوم می زنم و روزمرگی های گذشتمو می خونم ، حس می کنم چقدر دلم برای اون روزا تنگه . روزایی که از هر فرصتی برای نوشتن کارای روزانه ام به اینجا سر می زدم . انگار یه حال و هوای دیگه داشتم .

حالا خودمم به نتیجه ای می رسم که پریسا جون درباره نوشته هام به اون رسیده ، مدتیه فقط میام اهم اخبار رو می گم و میرم .

گاهی به علت دیر نوشتن هم بعضی از این به اصطلاح مهم ها هم از قلم می افته .

دلم یه روح آروم می خواد که بی دغدغه به روزمرگی هاش برسه .

 دلم یه آرامش مطلق می خواد ، گاهی فکر می کنم شاید تو این دنیا هیچ موقع به ارامش مطلق از اون دنیا هم که بی خبرم ، پس انگار باید قیدشو بزنم ، اما نه باز دلم پر می زنه برای لمس آرامش مطلق ....

خسته شدم از تکرار برخی مکررات و فکر کنم همین جلوی پیش رفتنمو تو زمان حال می گیره .

خسته شدم از دلداری دادن های خودم ...

خسته شدم ...

اما.................

امیدوارم به آینده ، امیدوارم به خدایی که آگاهترین به قلبم ، به رفتارام ، به حسم .....

پس ای خود خدا ، یه نگاهی ، گاهی ...

یادت نره خدا جون

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت   توسط مونی | 
سلام !

نمی دونم چرا دلم می خواد پست هامو موردی بنویسم . فکر کم تو پست قبلی هم از بی حوصلگی برای نوشتن گله کرده بودم ! اینم گله مضاعف !!!!

* در نهایت پنج شنبه شب شام تولد رو دادم . همه رو با علی جونم بردیم لواسان و شام دادیم . بماند که این خواهر بزرگه علی جونم ( البته در اصل دومیه ، چون بزرگه ایران نیست من به این می گم بزرگه ) کلی داستان درست کرد و برنامه اون شب و با دست پس زد و با پا پیش و در نهایت هم اومد .

من دوست داشتم که دسته جمعی بریم اما واقعا دیگه ظرفیت و حوصله اخلاقای این خواهر رو ندارم و دیگه بیشتر از این بعید بتونم تاب بیارم . بابا هر چیزی حد و اندازه ای داری ، هر کاری اقتضای یه سن خاصه ! ایشالا خدا مشکلشو حل کنه !!!!! که بعیده خدا بزنه پس کله کسیو و مشکل این بابارو حل کنه !

* اون شب برغم موارد بالا خیلی بهم خوش گذشت بخصوص موقعی که لابلای رزهای وحشی عکس می انداختیم . یکی از شبهای خاطره انگیز شد برام که مرورش روحمو آروم می کنم !

* خیلی از اوقات به خاطر مسائلی که این اواخر بین من و علی پیش اومد ذهنم درگیر میشه ، با اینکه سعی می کنم ذهنمو درگیر نکنم ، اما نمی دونم چرا یاد بعضی حرکتها که می افتم ا کوره در می رم . یکی از این موارد مال اون شبی که علی تند تند خودش و بزک دوزک کرد جلوی آینه و به فرمان همون خواهر.... رفت خونه مامانش اینا برای امکان سنجی ازدواج با یکی از بیوه های فامیل !

* از کارای مونده ای که لیستشون کردم باید بگم که تمرین رانندگی هنوز به قوتش خودش باقیه . خیلی دوست دارم برم ، اما از طرفی هم دلم نمی خواد پشت ماشین علی بشینم واسه همین می گم خوب این چه کاریه که برم کلاس یادآوری ؟!!!

- دوختن یه مانتو و شلوار که مدتهاست پارچه اشون رو خریدم یکی دیگه از این کاراس !

- مدل دادن به موهام رو هم به این لیست اضافه کنین !

* باز مثل همیشه دلم یه بغل آرامش می خواد .

فعلاً عزت زیاد تا بعد

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت   توسط مونی | 
سلام دوست جونا !

* نمی دونم چا مثل قدیم ندیما حال و حئصله نوشتن ندارم ؟! می خواستم برای سالگرد این خونه کوچولو یه پست مخصوص بنویسم اما نمی دونم چرا نشد و یادم رفت

* دهم خرداد سال گذشته تصمیم گرفتم تا این خونه رو برای نوشتن حرفام ، روزمرگی هام و خاطراتم بسازم که همین مامن دوستای زیاد و خوبی رو هم به من هدیه داد .

* یه اتفاق خیلی مهم که این مدت برام افتاد این بود که دیروز خیلی مترقبه با علی جون و مامانش و مامان من راهی کرج شدیم ! ( از پیش قرار بود که روز جمعه یه برنامه پیک نیک بذاریم ) . خیلی تند تند و هول هول من مامانم کارامونو کردیم و علی جونم اومد دنبالمون و راهی شدیم . بین راه بابام که سر کار بود ، با موبایل مامانم تماس گرفت و پرسید که کجائیم ؟ گویا چند باری با منزل تماس گرفته و ما رو پیدا نکرده بوده . مامان هم که گفت با دوستان راهی کرج هستیم  .

خلاصه رفتیم و قبل از هر چیز بساط ناهار رو روبراه کردیم که علی جونم زحمتشو کشیده بود بعد هم سطل و نایلون به دست رفتیم زیر درختهای آلبالو !

جلوی در ورودی باغ هم یه درخت خیلی بزرگ توت سفید هست که جاتون خالی منو علی جونم دلی از عزا در آوردیم !

در حال چیدن گوجه سبز بودیم که دیدیم یه نفر با صدای بلند مامانو صدا می کنه . من اینجوری شدم  آخه بابام خیلی مترقبه پا شده بود از محل کارش که فاصله چندانی هم نداشت اومده بود پبش ما .

من که دیگه رو به سکته بودم ، چون تا حالا بابام و عل جونم به این شکل با هم روبرو نشده بودن . یکی دو بار قبل تر ها تومراسم ختم پدربزرگم ، علی بابامو جلوی در مسجد دیده بود ، اما بابام اونو نمی شناخت .

دیگه نمی فهمیدم هندونه سنگینی که بابام گرفته بودو چه جوری زیر آلاچیق رسوندم

خدا رو شکر اوضاع به خوبی پیش رفت و کمی از دلهره من کاسته شد ، بعد پیش خودم فکر می کردم که اگه از قبل می دونستم که بابام و علی جونم قراره روبرو شن حتماً سکته هرو زده بودم

همیشه میگن اتفاقای یه دفعه ای بهتره ، اینم مثل اینکه از اون نوع بود .

بعد از حدود ۱ ساعت بابام باید خودشو محل کارش می رسوند و رفت . ما هم به میوه چینی ادامه دادیم .

نزدیکای غروب هوا دیگه دلپذیر شده بود و جون می داد برای یه استراحت مبسوط که ما مجبور بودیم برگردیم .

خلاصه جای همگی خالی خیلی خوش گذشت .

* روز سه شنبه هم هدیه تولدمو از خواهر بزرگه علی جونم گرفتم که یه شال آبی هندی با طراحی های دستی بود . خیلی نازه . میشه جای اشارپ هم استفاده کرد .

* هنوز اون شام کذایی تولد رو ندادم و به شدت اعصابم دگرگیونه !

* روز یکشنبه هم با مریم جونی رفتیم خرید و کلی به خودمو و جیبم حال دادم ! یه جفت کفش ، یه روسری ابریشمی ، یه پارچه مانتویی و یه کم خورده ریز خانومانه ! ماحصل خریدام بود .

شب هم که خریدامو به علی جونم نشون دادم گفت که چه عجب به خودت رسیدی !

* باز هم یه سالگی این خونه رو به خودم تبریک میگم .

* صبح امروز هم بعد از دو سه روز و البته این بار کمی با عدم توجه به تاخیر در رسیدن به محل کار خواب مبسوط کنار علی جونم بهم چسبید .

* بعد از این تعطیلات امتحانات دانشگاهعلی جونم شروع میشه ، انقدر که من دلم شور میزنه بعیده خودش اینجوری باشه

* ایام خوب و آرومی رو پیش رو داشته باشین

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت   توسط مونی | 
*پرم از حس آرامش ، اما می ترسم بازم این حس موقتی باشه . نمی دونم .

* دیروز روز خوبی رو داشتم برای اولین بار بعد از مدتها علی جونم زودتر از حد معمول از اداره زد بیرون و ساعت زیادی رو در مقایسه با روزهای پر کار اخیر علی جونم با هم گذروندیم .

اینقدر هم خوراکی خوردیم که در حد انفجار بودیم !

* پریشب خواب میدیدم که رفتم کربلا ، یه جایی انگار که جلوی حرم امام حسین بود ایستادمو می گم یعنی منو راه می دن که برم تو ؟

چند وقت پیش هم که یکی از همکارام رفته بود کربلا وقتی برگشت و من از روی تابلوی اعلانات متوجه سفر زیارتی این خانم شدم ، به هنگام زیارت قبولی گفت که خانوم مونی زاده دوبار صورتت تو حرم امام حسین اومد جلوی چشمم که خیلی برام تعجب آور بود !

* شدیداً برای افزایش حجم کارم تو محل کار دوم احساس انگیزه می کنم . سرعت کارم در مقایسه با هفته های اخیر افزایش پیدا کرده !

* دلم یه مسافرت آسوده می خواد . مثلاً جنگلهای شمال ، سکوت ، صدای باد و رطوبت هوا ! نیازم بیشتر از این سفر تخیلی رسیدن به آرامش فکره . دلم می خواد سرمو بشکافم ، مغزم هوا بخوره و خستگی های این مدت رو فراموش کنم .

* دلم یه خرید مفصل می خواد ، اینروزای گرم انرژیمو می گیره . من تحمل گرما رو ندارم . همش می گم کاش تنبلی رو گذشاته بودم کنار با آموزش چند جلسه رانندگی برای یادآوری این کارامو با ماشین علی جون انجام می دادم .

* نمی دونم این آخر هفته برنامه بیرون رفتن با خواهرای علی جونم و خودم جور میشه یا نه ؟ امیدوارم که بشه تا از دلشوره اش در بیام .

* دلم می خواد این هفته برم زیارت اهل قبور ، از قبل از عید نرفتم انگار که یه چیزی گم کردم ، انگار دلم برای مامان بزرگم خیلی تنگه !

دوست جونا ببخشید اگه پراکنده گویی کردم .

روزهای خوبی رو براتون آرزو می کنم !

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت   توسط مونی | 
سلام !

اومدم تا خیلی دیرتر از این نشده شرح ماوقع تولد براتون تعریف کنم !

از پنج شنبه بعد از ظهر شروع میکنم :

حدود ساعت ۶ بود که خسته و مونده رسیدیم خونه ! علی جون به دعوت یکی از همکاراش شام دعوت بودکه همونجور که قبلاً هم گفتم نمی شد تحت هیچ شرایطی کنسل بشه ، منم همراه علی جونم دعوت کرده بودن ، اما من از رفتنم مطمئن نبودم .

اما در نهایت بعد از اینکه علی یه خواب قیلوله کرد ؛ تصمیم بر این شد که منم برم . البته اینم بگم که من این جور مواقع برای همراهی کردن علی جونم معذب می شم ، نیاز دارم که اون مستقیم بهم بگه که نیا ؛ اونجوری حس راحتی بیشتری می کنم .

وقتی هم راه افتادیم توی راه کمی بحث پیش اومد درباره اینکه علی می گفت چرا خونواده تو منو برای تولدت دعوت نکردن .

( در حالی که باید من توضیح بدم به شما دوست جونا که خونواده چهار نفری ما برای مراسم تولدامون جشن نمی گیریم ، معمولاً یک کیک ، یه دسته گل کوچولو و شام بستگی به این داره که مامان زحمتشو بکشه و بر اساس سلیقه اونی که تولدشه غذا درست کنه یا اینکه از بیرون تهیه میکنیم . )

خلاصه بگذریم ؛ نمی خوام وارد مسائل خاله زنکی و بی ارزش بشم . این مدت به اندازه کافی سر این قبیل مسائل حرص و جوش خوردم .

وقتی رسیدم به محل قرار با دوستای علی جون و خونواده هاشون دیدم که پسر کوچولوی همکار علی که پارسال هم باهاشون بیرون رفته بودیم و مدام دور و بر من می گشت برای من و اون خانوم میزبان دوتا دسته گل خیلی خوشگل خریده بود و تو دستش بود .

دلم یه جوری شد واسه این مهربونی !

بعد هم به علی گفتم ببین اگه من نمی یومدم تو با دیدن این دسته گل چقدر ناراحت می شدی ! که سرشو به نشونه تائید تکون داد .

نشون به اون نشون که این جمع محترم تازه ساعت ۱۲ هوس قلیون کشیدن کردن ! از اون طرف هم من که دیگه سرمای هوای لواسان لرزه به جونم انداخته بود ، دلم می خواست که برگردیم و در نهایت حدود ساعت ۲ اینجانب در خانه نزول کردم !

صبح جمعه خیلی دوست داشتم که برای زیارت اهل قبور به خصوص مادربزرگم برم بهشت زهرا اما مامان اینا در عین ناباوری من و خواهرمو جا گذاشتن و خودشون رفتن که خیلی از این بابت حرصی شدم !

بعد هم رفتم پیش علی جون تا کیکی رو که روز قبل برام گرفته بود ، بزنیم تو رگ !

از اونجایی که مامان علی جونم رفتن مشهد علی جون به خواهراش زنگ شرد و برای ناهار قرار شد که بیان اونجا !

منم یه کم مقدمات ناهار رو آماده کردم اما قرار بود که اونه بیان و کارای آخرشو انجام بدن ! جاتون خالی آلبالو پلو با ته دیگ ته چین درست کردیم و با سالاد و ماستهای خوشگل تزئین شده مونی زدیم تو رگ !

خواهر علی جونم هم برای من یه دسته گل بزرگ خیلی خوشگل به عنوان مقدمه ای برای کادوی تولد اورده بود ، البته من اصرار کردم که من کوچولو نیستم که بخوان برام کادو بیارن ، حالا برنامه اصلی دعوت من به مناسبت چهارده سالگی !!!! افتاده به آخر این هفته اگه خدا بخواد و چیزی پیش نیاد !

عصر هنگام هم بساط قهوه رو راه انداختم و مراسم کیک برون و عکس اندازون داشتیم !

این خواهر بزرگه علی هم بعد از هر عکس می گفت : نه ، این مونی اصلا خوش عکسه !!!

خلاصه خیلی خوش گذشت و جای همه خالی !

شب هم علی عکسا رو برای خواهرش که فرنگه و اونا کلی خوشحال شدن و ما هم جاشونو خالی کردیم !

بعد از اون هم یه کم همه جا رو مرتب کردمو رفتم خونه ! یه چیز ناراحتم کرد اونم این که یادم رفت با بابای علی جونم عکس بندازم ! البته موقع عکس اندازون ما ایشون خواب بودن اما بعدش هم از ذهنم رفت که این کار رو انجام بدم !

وقتی هم رفتم خونه دیدم دایی ام اومدن اونجا و جای همه خالی تا ۲ شب باز بیدار بودم !

الان با یه مونی خواب آلوی چرتی طرفین !

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت   توسط مونی | 
امروز تولدمه !

صبح علی جونم کادوی خیلی خوشگلشو که یه " شمش " بود بهم داد . خیلی دوست دارم .

برنامه بیرون رفتن دسته جمعی احتمالاً به هفته آینده موکول میشه ، چون مامان علی جونم رفتن مشهد و خواهرها باید از پدرشون مراقبت کنن . به همین علت نمیشه که قرار بیرون رو بذاریم .

حالا تو این لحظه که سر کارم نمی دونم بعد از ظهر میشه با علی جون برنامه ای داشته باشیم یا نه ؟ چون از طرفی یکی از همکارهای علی جونم برای شام دعوتشون کرده که تحت هیچ شرایطی هم نمی تونه کنسلش کنه .

خلاصه اینم از حال و احوال من در روز تولدم !

مریم جونم هم امروز سر ناهار تو اداره یه گردنبند خوشگل بهم هدیه داد که انقدر خوشگل بود همونجا گردنم کردم !

از صبح هم کلی از دوستام و اقوام اس ام اسی یا تلفنی تولدمو تبریک گفتن که جای تشکر داره ! ایشالا تو شادی هاشون جبران کنم

پ.ن : دیشب یه دوستی برام اس ام اس تبریک داد که متنش خیلی خوشگل بود، حیفم اومد اینجا نذارمش :

چه کسی می داند که تو در پیله خود تنهایی

چه کسی می داند که تو در حسرت یک فردایی

پیله ات را بگشا ، تو به اندازه یک دنیایی

                 تولدت مبارک

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت   توسط مونی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
دلم می خواد اینجا از روزمرگی ها،شادی ها ، دلتنگی ها و دل مشغولی هام بگم.یه جای امن برای دردل های شخصی خودم.

پیوندهای روزانه
جواهرات
پینگر
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
دی 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
پیوندها
میژون
مطبخ خاله خانم
زندگی،عشق،من و تو
آلما
کفشدوزک بدون کفش
قصه عشق من و تو
حس زندگی
روی میز آشپزخانه
ولنتاین
قصه من
عشق ابدی
حیاط خلوت
بغض مهتاب
دو کبوتر
شکلات تلخ
آیرینا
کدبانو
یادداشتهای من
زندگی نیروانا
آسمون خانوم
مد لباس و آرایش
بلند فکر می کنم
اقلیم عشق
جیک جیک مستون
دو کبوتر
عاشقانه های من
از دل تا قلم
بیسکوئیت
مریم بانو
روزانه های مریم
آسمان آبی
عشق ابدی-لاله جونم
ماجراهای هلو خانم
خونه نارنجدونه
رونالی
زندگی شیرین من
روزهای عاشقی
زندگی از یه راه تازه
صدا کن مرا
مطبخ شیما
در پناه دستات
فلفل بانو
پشت لحظه ها
رز سفيد
تنبل خونه شاه عباسي
سفره خونه
ميزغذا
ماجراهای الیو و ملوان زبل
زندگی یعنی همین
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان