![]() |
![]() |
|
|
نمی دونم چرا فکر می کنم زمان ایستاده و هیچ حرکتی نداره . انگار همه چیز دچار سکون شده ، انگار ذهنم ، جسمم دچار رخوت و سستی شده .
انگار دنیا نمی چرخه و راکد شده ، انگار هیچ چی رو حس نمی کنم ، نه شادی و نه غم . حس می کنم دارم به جرگه فراموش شدگان رهسپار می شم . نمی خوام به نبودن فکر کنم ، می خوام هنوز اندیشه موندن و در پیش گرفتن صبر ایوب را تو ذهنم بپرورونم ، اما اما اما نمی تونم انگار دیگه دارم کم میارم . انگار این رخوت داره توان جسمیم رو هم می گیره . گریزونم از سکون که مرگ رو به ارمغان می یاره . می ترسم که این تحمل این حالتا منو دچار مشکل کنه . نمی دونم واهمه دارم از همه کس ، از همه چیز . دلم می خواد به همه ادمای دور و برم تلنگو بزنم ، داد بزنم ، بگم چرا چشاتونو بستین ؟ چرا خودتونو به کوچه علی چپ می زنین ؟ چرا اینقدر بی تفاوتین ؟؟؟/ کاش این همه صبور نبودم ، کاش مثه خیلی های دیگه زود زود می بریدم و می رفتم پی سرنوشت . کاش پاهایم توان رفتن داشت ، توان دویدن برای تغییر دادن آنچه که اکنون مرا به ایستادن وادار می کند . دلم یه تغییر می خواد اونم از نوع اساسی ، دلم ذهن آروم می خواد با یه دنیا اعتماد ، با یه بغل آرامش ، ثبات ، ..... انقدر خسته ام که دیگه برام مهم نیست این آرامش و حس اطمینان و اعتماد رو کجا پیدا کنم ، فقط می خوام داشته باشمشون . کاش سیستم زندگی انسانها هم مثه ساعت طعبیه می شد ، هر موقع که باتری ساعت رو در میاری به عقربه هاش استراحت می دی و هر موقع می خوای با جا انداختن یه باتری قلمی تو محفظه ساعت دوباره حرکت و رفتن رو بهش هدیه میدی . کاش برای یه مدتی همه سیستم جسم و روحم دچار استاپ می شد و بعد از چند صباح استراحت و تجدید قوا دوباره استارت می زد . کاش ...... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت توسط مونی |
|
|
سلام بر همه دوست جونای خوبم !
اول از همه تولد حضریت علی ( ع ) رو که چند سالی است با روز پدر و مرد هم نام شده رو به همه خصوصاً به آقایون و البته علی جون خودم تبریک می گم . ایشالا که همه زیر سایه ایشون به سعادت و خوشبختی برسن. حالا بریم سر روزمرگی های مونی . اینو تا یادم نرفته بگم که کمی از دلشوره های اینجانب بابت طولانی شدن مسافت خونه جدید با علی جونم از بین رفت . چون دیشب که یه براورد زمانی کردم دیدم به خاطر وجود نعمات خوب و مثمر ثمری چون اتوبانهای نیایش و کردستان اینجانب دقیقاً تو همون فاصله زمانی که از پیش علی جونم به خونه فعلیمون می رسم به خونه جدید هم می رسم ! این موضوع شب گذشته باعث شور و شعف بسیار در ما گشت که از همین رو شهردار آن دوره از ساخت و سازهای شهری را مورد لطف و تفقد خود قرار داده و در دلمان بسیار ایشان و اموات و زندگانشان را دعا نمودیم ! از اونجایی که مامان علی جونم شنبه شب دچار حادثه شده و سرشون شکسته و بخیه دارن ما مجبوریم در راستای امر خطیر و مهم مونی شکلاتی به ایشون سر زده و عیادت به عمل بیاوریم ! از همین روی یکشنبه بعد از ظهر با خرید شیرینی و گل به عیادت ایشان رفتیم . بارها گفتم و دوست می دارم که این بار هم بگم که من خیلی مامان علی جون رو دوست دارم ، اصلاً کلی با همشون فرق داره . واسه همینم دعا می کنم که زود زود خوب بشن . از دست کرزیلا هم هر چی بگم کم گفتم . من که مهمون چند دقیقه ای خونش بودم ( به علت نقاشی منزل مامان علی جون ، موقتاً نقل مکان کردن به خونه کرزیلا ) کلافه شدم از دست غر و لند هاش چه برسه به مامان بیچاره اش ! هی چپ و راست راه می رفت و زیر لب غرغر می کرد ، آخه یکی نیست بگه دختر جون یه هفته دندون رو جگر بذاری هیچ طوریت نمی شه . تو که از ۳۶۵ روز سال ۳۷۰ روزشو خونه اونایی و آماده خوری می کنی حالا تحمل یه هفته به هم ریختگی رو نداری ؟؟؟؟ بگذریم که شرح این حدیث مفصل موجب آزردگی خاطر ما و خوانندگان خواهد شد ! دیشب هم که خونه جدید رفتیم ( البته این هم کمی موقتی است ) به امور نظافت سرویس های بهداشتی پرداخته و همه را مرتب نمودم ! تمام دیشب هم کلی یاد علی جونم کردم ! علی جون ارتفاع رو خیلی دوست داره ، کنار پنجره که می ایستادم انگار تمام شهر زیر پای آدم بود . تمام شهر و چراغای روشن ساختمونا انگار تو دست آدم جا میشد . خیلی حس خوبی بود ! خوب دیگه چیزی به ذهنم نمی رسه . خوش باشین و روزای تعطیل بهتون خوش بگذره |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت توسط مونی |
|
|
* بعضی اتفاقا نشون می ده که چقدر زاویه دید آدما نسبت به هم فرق دارن . چقدر مدل و نوع دوست داشتن ها و تعریف دوست داشتن بین اونا متفاوته . اینو نوشتم برای اینکه یادم نره دوشنبه شب چه حسی رو لمس کردم و چند ساعت تو ذهنم باهاش کلنجار رفتم .
* خیلی از دوستای قدیمی که نخستین روزهای وبلاگ نویسی رو آغاز کردم و با نوشتههاشون انس گرفتمو و تو بطن زندگیشون قرار گرفتم دیگه دست از نوشتن کشیدن ، بعضی هاشون هم بی خبر به یه خونه دیگه نقل مکان کردن و ترجیح دادن که دیگه ردی ازشون باقی نمونه . می خواستم بگم که حسم به اونا مثه حس به دوستایی که از نخستین روزای مدرسه رفتن باهاشون آشنا میشی که تا مدتهای زیادی یادآوریشون یه حس ملس رو برات تداعی می کنه . امیدوارم همشون هر جا که هستن دنیا بر وفق مرادشون باشه . * خدا رو شکر یه کم از خورده کاری هایی که همیشه برای آدم پیش میاد رو انجام دادم . * یه موضوع ناراحت کننده و استرس زا هم برام پیش اومده و اونم احتمال جابجایی خونمونه که من از این بابت کلی غصه دارم . چون جای کنونی ما یه فاصله ۱۰ دقیقه ای با علی جونم داره که این یکی از مهمترین مزایا برای منه . همش سعی می کنم ذهنمو از این قضیه منحرف کنم چون خیلی ناراحتم می کنه . * همچنان در اندیشه سفری هستم که تحققش دور از دسترسه . لااقل تو شرایط فعلی . * همچنان برای دیدن خواهر بزرگه علی جونم روز شماری می کنم . ماجراهای کرزیلا هم تو اون دوران احتمالا جالب خواهد بود که حتما گزارات مبسوطشو به رشته تحریر در میارم . * شغل دومه خیلی منو درگیر کرده . یه جوری تنوع کاری تو اون برام جالبه برای همین تلاشمو مضاعف کردم که بهتر از قبل باشم . * آخر هفته خوبی رو برای همتون آرزو می کنم . خوش باشین
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت توسط مونی |
|
|
سلام بر همه دوست جونای عزیز ،
اندر احوالات این چند روز باید بگم که اوضاع بد نیست . روز جمعه ای بعد از این که کلی از دست کرزیلا حرص و جوش خوردم . با علی جونمو و مامانش و آناستازیا رفتیم کرج به منظور امر مقدس میوه چینی از باغ ! جای همه خالی خیلی خوش گذشت ، از همه بهتر و بامزه تر برای من همراهی مامان علی جون و عدم همراهی کرزیلا بود ! حالا خودش ( کرزیلا ) برنامه گذاشته با دوستای نامعلومش که احتمالا با هدف دوست پسر یا همسر یبای برای او پیش قدم شده بودن بره کافی شاپ ها اما هی چپ و راست تیکه می انداخت که هر دفعه برنامه میزارین برین اونجا به من نمی خوره که بیام ! حالا نمی دونست که چقدر من ته دلم خوشحال بودم ازاین عدم همراهی . برای اینکه تا سه نشه بازی نشه رو حفظ کنم پاراگراف بعدی رو هم با حالا شروع می کنم ! حالا بگم از ماجرایی که باعث عصبانیت من شده بود . صبح دختره .... زنگ زده خونه علی دیده نیست ، موبایلشم در دسترس نبوده از اونجایی که حسادت در بند بند وجودش رخنه کرده حدس زده که علی با خونواده من راهی کرج شده ، واسه خوابوندن حرصش زنگ زده خونه ما و از مامان من سراغ علی رو گرفته که این کارش باعث شد تا اون روی سگ من بالا بیاد ! دیگه اینکه واسه اومدن خواهر علی جونم از فرنگ کلی هیجان دارم ! چون خیلی تعریف این خواهرش رو شنیدم البته خواهر زاده اش رو تو سفر قبلیشون دیده بودم و یه بار هم با هم بیرون رفته بودیم ! اما تو این ۳ سال اون دیگه کلی خانوم شده واسه خودش . یه کم خورده خرید دارم . راستی واسه تولد حضرت علی قصد دارم برای علی جونم به مثابه دو سال پیش کادو بخرم اما نمی دونم چی ؟ نمی خوامم ازش بپرسم که چی می خواد ؟ همچنان دلم یه مسافرت توپ با کلی تغییر آب و هوا و خرید کردن می خواد . کلی استراحت کم دارم ! فعلاً عزت زیاد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت توسط مونی |
|
|
به رغم اینکه خیلی حرف تو دلم دارم اما نمی دونم چرا نوشتنم نمی یاد .
دیروز یه روز خوب و آروم رو گذروندم و با محبت علی جونم که با وجود خستگی و ترافیک منو به محل کار دومم رسوند تا یه کار کوچیکی که اونجا داشتم رو اتجام بدم ، آرامشم بیشتر شد چون تصور نمی کردم که تو این گرما بتونم خودم تنهایی برم دنبال کارم . و اما بعدش هم رفتیم کبابی ریحون تو خیابون جردن که اگه نرفتین بهتون توصیه می کنم حتما یه سری به اونجا بزنین و خودمونو از دین شکمامون درآوردیم ! تو حدود دو ساعتی که هم پیش علی جونم بودن لحظات ارومی رو داشتم ، اا نمی دونم چرا تا پامو گذاشتم خونه یه حس دلتنگی خیلی زیاد همه وجودمو گرفت . یه حس خیلی خیلی وسیع تو رگ و پی من رخنه کرد . گلوم گرفته بود و حوصله حرف زدن با خونواده رو نداشتم . تو ذهنم با سرعت صدم ثانیه چیزای مختلفی گذر می کرد . نبودن من و علی و ..... اعصابم به کل ریخته بود بهم و منتظر بودم تا زودتر صبح بشه . به شدت احساس نیاز به یه مسافرت می کنم که البته بهم خوش بگذره . از طرفی هم دلم نمی خواد با خونواده برم سفر ، دلم میخواد تنها یا با یکی دوتا دوست برم سفر . دلم استراحت بی دغدغه می خواد ، فراموشی ، رها شدن ، ...... می دونم بخشی از این احوالات از کجا ناشی می شه اما از دست من کار چندانی بر نمی یاد ، کل ماجرا رو سپردم به اونی که اون بالاست . اون بهتر از هر کسی حتی خودم شرایطمو می دونه پس سعی میکنم با این باصطلاح توجیه خودمو اروم کنم . خیلی پراکنده نوشتم می دونم ، اما چاره ندارم دلم می خواد همه چیزایی که تو ذهنم وول میخورن رو با نوشتن خالی کنم . یه موضوعی هست که چند وقته آزارم می ده ، اونم مربوط میشه به دو ماه قبل که یادم چند تا پست درباره اش نوشتم . اون ماجرایی که خواهر دومیه علی ( گرزیلا ، اسمیه که من براش انتخاب کردم و کاملاً برازنده اشه ) براش از تو فامیل لقمه گرفته بود ، با اینکه علی تا حدی در این رابطه برام توضیح داده اما نمی دونم چرا نمی تونم کینه این خواهر علی رو از دلم بیرون کنم . می دونم که از بی عقلیش و اینکه چون خودش نتونسته همراه مناسبی تو زندگیش پیدا کنه این کارارو می کنه ، اما باز از ته دل از دستش ناراحت می شم و تو اون لحظات فقط از خدا می خوام که جواب کارای زشتشو بهش نشون بده . به فکر علی بودن از طرف اون نباید فقط این باشه که بخواد برای دستیابی به اهدافش از جمله پیدا کدن شوهر علی رو از من دور کنه ، اگه مدعیه که به فکر علی هست ، لااقل هفته ای یه بار به برادرش یه سر بزنه و ببینه در چه حالیه ؟! نه اینکه وقتی کار داره مثه امروز صبح که منو سین جیم می کرد دستش رو ریدال تلفن باشه و شماره علی رو بگیره . بگذریم .. اون ماجرا هنوز ته ته های ذهن من مونده و کافیه علی کوچکترین حرکتی در این راستا انجام بده تا دلم بشکنه . افسوس بخورم به لحظای سپری شده زندگیم که فکر کنم از طرف علی نادیده گرفته شده . به محبتایی که از سلول سلول وجودم سر زده ، به همه صداقت و پاکی که تو این رابطه داشتم ، ...... فکر می کنم فقط خود علی می تونه به پاک شدن کامل این ماجرا از ذهنم کمک کنه . من دارم همه سعیم و از جانب خودم می کنم . خلاصه اینکه هنوز به دنبال اون آرامشی هستم که همیشه ازش می نویسم .می دونم بدست آوردنش تا یه حدی دست خودمو اما انگار تو زندگیم شدم مثه یه آدم بی اراده که خودشو کامل سپرده به دست اتفاقات . امیدوارم که خدا مثه همیشه بهترین ها رو برام مقدر کنه ! * راستی با کنار گذاشتن ترس و سعی در داشتن اعتماد به نفس اولین جلسه یاد آوری رانندگی رو پشت سر گذاشتم . خوب بود ، اما خانوم مربی همش می گفت چقدر عشق گازی ! حالا قراره از هفته دیگه بازم کلاس بردارم تا بزدمی به جرگه رانندگان بپیوندم ! ** خوب بود نوشتنم نمی یومد ! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت توسط مونی |
|
|
امروز برابر با ۹ تیر ماه سال ۱۳۸۷ شمسی مصادف است با اولین باری که اینجانب " مونی " با " علی جونم " رفتیم به یه کافی شاپ دنج !
البته اون موقع برای شنیدن درد دل های علی جونم باهاش همراه شدم . اما از اون موقع تا حالا اتفاقای زیادی تو رابطه ما شکل گرفته که مرور هر کدومش برام یادآور لحظات مملو از شادی اینقدر که این روزا همش فکرم درگیر میژون هست که یادم رفته بود که امروز ۹ تیر ماه ! مستانه جون با یادآوری به موقع اش باعث که تاریخ دچار نقصان نشه و من برای درج در تاریخ پستی رو به رشته تحریر در بیارم . ۳ سال از با هم بودن من و علی جون گذشت . مثل یه چشم به هم زدن . ۳ سال از کنار با هم بودنمون می گذره و من هنوز مثه اون لحظه اولی که قلبم براش تپید دوسش دارم نمی دونم خدا تا کی مقدر کرده که من و علی جونم در کنار هم باشیم ، اما همیشه لحظاتم براش آرامش ، موفقیت ، سربلندی ، شادی و خلاصه همه همه خوبی ها و بهترین ها رو آرزو کرده و می کنم . علی جونم جز اون دسته آدمای مهربونی که ارزش خیلی خوبی های بدست آوردنی رو داره ، علی جونم ممکنه زبونی چیزی بگه که تو لحظه آدمو برنجونه اما تو دل مهربونش هیچی نیست . یه حس قدرتمندی تو درونم همیشه بهم می گه که علی آدم درستیه ، علی از اون آدماییه که می شه به اندازه دنیا بهش اعتماد کرد . خلاصه از اینکه کنار چون علی جونی هستم خدا رو شکر می کنم و امیدوارم بتونم همراه خوبی براش بوده و باشم ! این پست احتمالا پی نوشت خواهد داشت . چون خیلی غیرمنتظره از سوی مستانه خبر دار شدم و خواستم زودی آپ کنم . احتمالا در وصف این رابطه ۳ ساله باز هم خواهم نوشت .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم تیر 1387ساعت توسط مونی |
|
|
اول از همه دوستایی که به نوعی با میژون ابراز همدردی کردن ممنونم
برای دوستایی که جویای حال میژون هستند باید بگم که من یا بهش سر زده و می زنم یا تلفنی از حالش خبر می گیرم . هنوز مادرش روبراه نیست و وقتی آدم صورتشو می بینه دلش ریش میشه . خدا ایشالا بهشون آرامش و صبر بده . دوما اینکه برم سر گزارش روز مادر که این چند روز به خاطر ماجرای مریم دست و دلم به نوشتن نمی رفت . از اونجایی که علی پیشتر تو حرفاش خودشو برای روز مادر خونه مادعوت کرده بود ، باید در فکرتهیه کادو می بودم که از طرف خودم و علی هم برای مامان اون و هم برای مامان خودم باشه . البته هر چی به روز موعود نزدیکتر می شد علی که بر حسب حدس خواهرم هم روش نمی شد بیاید خونه ما هی سعی می کرد که بگه نمی یاد ، از اون طرف هم سفارش غذایی رو که خواسته بود من به مامانم دادم تا براش آماده کنه . دوشنبه بعد از ظهر راهی خرید شدم و از این ظروف کریستال ایتالیایی که به شکل ماه و ستاره هست دو سری خریدم . خیلی خوشگل بودن . از اونجا هم راهی خونه میژون شدم تا بهشون تسلیت بگم . شب هم علی جون اومد دنبالمو رفتیم خونه و من هدیه ها رو کادو پیچ کردم . از اونجا هم راهی خونه خودمون شدم . صبح یه سر رفتم پیش علی جون . نزدیکای ساعت ۱۱ هم به مامانش زنگیدمو و تبریک روز مادر رو گفتم بعد از ظهر هم با علی جون رفتیم اول یه سر خونه مامانش اینا و کمی نشستیم و مامانش کادوهاشو باز کرد که خدا رو شکر خوشش اومد . بهتره این بار از حرفای اون خواهر بزرگه دیگه نگم که توقع داشت علی نقش دوست پسر یا همسر رو براش بازی کنه و کادو براش بگیره . حرص آدمو تیکه پرونی های بی عقل و منطقش در میاره ! بعد هم رفتیم خونه علی جونو و اون آماده شد و پس از اینکه مدتی در ترافیک موندیم رسیدیم خونه ما ! بابام و خواهرم به استقبال علی اومدن جلوی در و علی رو راهنمایی کردن اتاق پذیرایی . من تا برم لباسامو عوض کنم علی مثل اینکه احساس خجالت کرده بود پبش بابام ، شاکی شده بود، اما چاره نداشتم چون تو اون لباسا داشتم می مردم . خلاصه یه کم از اینور و اونور تعریف کردیم و رسیدم به بخش خوش قضیه یعنی شام . جای شما خالی مامان باقالی پلو با ماهیچه خوشمزه ای هی به علی اصرار می کردم که بخوره اما انگار روش نمی شد !!! بعد از شام رفتیم که چای و میوه بخوریم ، همینجوری که روی کاناپه روبروی علی نشسته بودم یه لحظه رفتم تو فکر . امگار برام مثه رویا بود که علی تنها بیاد خونمونو با ما شام بخوره و بشینه حرف بزنه . خیلی برام دور از انتظار بود و حالا که دست یافتنی شده بود ، شیرین شده بود . جوری که وقتی می خواست بره گفتم مهمون خوبی هستی هر شب بیا خونمون . اما از دست این مامان که سوتی می ده ، وقتی علی داشت می رفت می گه بمونین همین جا براتون جا میندازم بخوابین !!!!!!!!!!! خلاصه علی رفت و من تا صبح تو فکر بودم و هی تو باورم نمی گنجید ! خدا رو شکر که همه چیز خوب بود و به خوشی تموم شد . و اما چند خبر کوتاه ... * خواهر علی جون برای تعطیلات تابستون میاد ایران و من که تا حالا ایشون رو ندیدم کلی هیجان دارم ! * بالاخره هفته گذشته موهامو کوتاه کردم ! * هنوز مدل مانتو برای پارچه تابستونی که با میژون خریدم پیدا نکردم ! اگه بتونین کمکم کنین ممنون می شم ! *اوضاع محل کار خیلی روبراه نیست زمزمه هایی برای تغییر ساعت کاری دارن که من خیلی موافق نیستم ! مراقب خودتون باشین |
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم تیر 1387ساعت توسط مونی |
|
|
غمگینم برای مریم ،
دوستم همون میژون که همه دوسش داریم .
پ.ن : دوستم برات پایان غمها و شادی ابدی رو آرزو می کنم . انشاالله خدا به تو و مادرت صبر بده . با اینکه برادر ندارم ، اما گمان می کنم که از دست دادن برادر خیلی خیلی سخته . خدایا به میژون توانشو بده که مثه همیشه قرص و محکم تو زندگی بایسته و خم به ابرو نیاره . خدایا کمکش کن تو این مسیر همراه صبوری برای بی تابی های مادرش باشه . خدایا می دونم که مثه همیشه هوای میژون رو داری . همه چیزو به دست قدرتمند و توانای خودت می سپریم . پ.ن ۲ - دوست جونای عزیز ، اگه دوست داشتین تو بخش نظرات هر کدوم جمله ای برای تسکین میژون بنویسید . شاید خوندن اونا به آرامشش کمک کنه . این حداقل کاریه که می تونیم براش تو این وضعیت بکنیم . پ.ن ۳ - دوست های مهربون ، من دیروز رفتم میژون رو دیدم . خیلی بی تابی میکنه برای برادرش ، اوضاع مادرش هم خیلی خوب نیست . وقتی آدم چشمش به صورت میژون و مامانش می افته ناخودآگاه اشکش سرازیر میشه . من تو همه اون مدت نگاهمو از نگاه مریم می دزدیدم . اصلا نتونستم بهش جمله " تسلیت می گم " رو بگم ، نمی دونم چرا تو زبونم نمی چرخید . تنها جمله ای که برای دلداری به مادرش گفتم این بود که ایشالا خدا بهتون صبر بده . بچه ها دعا کنین مریم آروم بشه تا بتونه به مادرش آرامش بده . اون الان بیشتر از هر موقع دیگه ای به مریم نیاز داره .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم تیر 1387ساعت توسط مونی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
دلم می خواد اینجا از روزمرگی ها،شادی ها ، دلتنگی ها و دل مشغولی هام بگم.یه جای امن برای دردل های شخصی خودم.
|
| پیوندهای روزانه |
|
جواهرات پینگر آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|