![]() |
![]() |
|
|
سلام دوست جونا !
به علت ذیق وقت و به رغم اینکه خیلی دلم می خواد براتون بتعریفم باید به نوشتن چند تا جمله اکتفا کنم . روز نیمه شعبان مراسم خواستگاری و نیمچه بله برون انجام شد . از این لحاظ می گم نیمچه ، چون من و علی سر یه سری مسائل به توافق رسیده بودیم که خونواده ها مخالفتی درباره اش نکردن ، اما یه سری مسائل کوچیک موچیک مونده که حالا نمی دونم حل میشه یا همونا می تونه مشکل ساز شه ؟! به هر حال به دعای خیر تک تک شما دوست جونا نیاز دارم . به قول الهام هر نفسی می تونه یه مسیر خوب رو پیش روی آدم بذاره . ممنون از همتون ! بازم میگم دعا یادتون نره ! پ.ن : اگه ایشالا ماجرا ختم به خیر شد میام و جزئیات کاملش و براتون تعریف می کنم . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت توسط مونی |
|
|
سلام به همه دوست جونا ! نمی دونم چرا با اینکه برنامه روز جمعه به خوبی و خوشی برگزار شد ، اما حوصله نوشتن ، شرح و بسط ماجرا رو نداشتم . الان یه کم روبراه تر هستم ، یه کم تغییرات تو محیط کار داشتیم که در تاخیر اطلاع رسانی من بی تاثیر نبوده . پنج شنبه بعد از ظهر به اتفاق علی جونم و دو تا از خواهرای علی اومدیم بیرون و در نهایت منو رسوندن تا خونه جدید ، هر چی اصرار کردم که بیان بالا و چای بخورن نیومدن و برنامه موکول شد به همون جمعه بعد از ظهر . پنج شنبه تا نیمه های شب بیدار بودم و در تکمیل کارهای مامانم اینا به امر جمع آوری و شستشوی سرویس های بهداشتی و تزئینات پرداختم . صبح هم بعد از صرف صبحونه یه بخش دیگه ای از کارها رو انجام دادم و بعدش چون خواهر زاده خانوم علی خونه اش بود و خواسته بود من برم پیشش . تو راه هم کمی خرید کردم و رفتم اونجا . یکی دو ساعت بعد خواهر علی زنگ زد برای قرار بعد از ظهر و گفت که مامان علی نمیاد . از اون طرف هم مامان من تهیه شام دیده بود که اگه طول کشید شام نگهشون داره . منم خیلی بهم برخورد که مامانش نمیاد و گفتم سمپاشی های کرزیلا کار خودشو کرده . کرزیلا خیلی دوست داشت که بیاد خونه ما و چون باید یکی از اعضای خونواده حتما پیش باباش بمونه این دفعه در صورت اومدن مامان علی قرعه به نام اون می افتاد . واسه همون می خواست مانع از اومدن مامانش بشه و ذهنشو از قبل شستشو داده بود . منم کلی حرص خوردم و در نهایت و در دقایق 90 مامان علی جونم اومدنی شد . من زودتر از اونا آزانس گرفتم و رفتمو خونه ، لباس عوض کردمو یه دستی به سر و صورتم کشیدم . تا ظرف میوه رو چیدم ، دیدم که زنگ می زنن و علی اینا اومدن . ساعت حدود 8 بود . بعد از سلام و احوال پرسی کمی تا قسمتی همه خونه رو دید زدن و رفتن تو پاسیو که چشم انداز قشنگی داشت و چند تا عکس دسته جمعی انداختیم . مامانم همن با یه اشاره گفت که قابلمه های غذا رو که از قبل آماده کرده بود برای دم کشیدن روی گاز بذاریم ، من و خواهرم هم به آماده کردن بقیه بساط شام پرداختیم و من میز رو آماده کردم . هر چی معطل شدیم بابام نتونست خودشو از جلسه ای که باید حتما توش شرکت می کرد خونه برسونه و به همین دلیل شام رو سرو کردیم . مامانم بنده خدا خودشو به زحمت انداخته بود و سه جور شام غذا درست کرده بود . با اینکه ظرف و ظورفمون تو خونه جدید خیلی جور نبود و خیلی چیزها رو نیاورده بودیم ، اما بالاخره میز شام چیده شد . بعد از شام هم چای و شیرینی سرو شد تو پاسیو و در آخر هم هندوانه ! علی جونم دیگه داشت خوابش می برد اما مامانش اینا پا نمی شدن که برن . علی می گفت دوست دارن بشینن ، بعد غر و لندشو سر من می کنن . از اون طرف هم کرزیلا زنگ زد و جیغ جیغ که چرا اینا شام موندن خونه ما . دم رفتن هم براش یه ظرف غذا کشیدم که ببرن . خلاصه همه چیز بهخوبی انجام شد بدون اینکه حرف خاصی راجع به وضعیت من و علی زده بشه . دوست جونا دعا کنین که تو وضعیت پر استرسی هستم . فعلا همین ، عزت زیاد
پ . ن : قضیه مسافرت به احتمال خیلی زیاد کنسله ! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت توسط مونی |
|
|
سلام . دیروز یه پست مبسوط به سبک گذشته ها از روزمرگی های این هفته ام نوشتم اما بلاگفا یاری نکرد و همش پرید . حالا هم خیلی دلم می خواد بنویسم اما به علت خواب آلودگی بعیده به طول و تفسیر دیروز بتونم بنویسم . حالا سعی می کنم ببینم چی میشه . هفته جاری در کل هفته بدی نبود ، با وجود اینکه شنبه شب بعد از اینکه درد عفونت کردن انگشت شصت پامو بعد از دو هفته تاب نیوردم با علی جونم رفتیم درمانگاه و به تشخیص پزشک اورژانس باید یه گوشه از ناخنش رو بر می داشتم . از صدقه سری این جراحی سرپایی هم ۳ روز مرخصی استعلاجی نصیبم شد ، که ۲ روزش رو تو خونه علی جونم بودم و یک روز هم با خواهر زاده محترم ایشون به گشت و گذار در خیابانهای تهران پرداختیم . روز اولی که خونه علی جونم بودم یعنی یکشنبه پام درد بیشتری داشت . برای همین بعد از انجام هر کار کوچیکی می یومدم رو کاناپه می شستم یا روی چهارپایه کوچک آشپزخونه کمی استراحت می کردم و بعد دوباره ادامه می دادم . اا روز دوشنبه کمی بهتر شده بودم برای همین چون حوصله ام سر رفته بود برای یه ساعت از خونه زدم بیرون و به چند تا فروشگاه نزدیک خونه علی جونم یه سرکی زدم و کمی خرید کوچولو کردم . دوشنبه شب هم خواهر زاده علی به همراه کرزیلا اومد خونه علی ، بماند که این کرزیلا با حرفای بی منطق و چرندیاتش اعصابمونو به هم ریخت ، اما در نهایت برنامه از این قرار شد که خواهر زاده جون بمونه و سه شنبه با هم بریم گردش وخرید ! سه شنبه صبح رفتم پیششونو بعد از صرف صبحونه نسبتا مفصل به همراه علی جون از خونه زدیم بیرون و آرایشگاه ابری شد اولین ایستگاه گردشگری ما! خواهر زاده جون موهاشو کوتاه کرده و بعد رونه کوچه برلن و رفاهی شدیم . از اونجا هم علاوه بر خرید های ریز و پیز ، اینجانب در پی آموزش شمع سازی از میژون وسائل این هنر زیبا رو خریداری کردم ! ناهار رو هم چلوکباب زدیم تو رگ و بعد برای خرید تاپ و لباس تو خونه رفتیم ولی عصر که چیز مناسبی پیدا نکردیم . اما من ازاون پاساژ میدون کلی گل تزئینی خریدم ! که علی جونم چند تا شاخه اش رو کش رفت . شب هم بعد از عوض کردن پانسمان پام رفتیم که خواهر زاده جون رو برسونیم ، مامان و خواهر علی جون رو هم تو حیاط دیدیم و من مجبور شدم که یه خورده باهاشون وایسم به حرف زدن . در راستای جلوگیری از ورود روز جمعه کرزیلا به خونه ما هم در خفا خواهر بزرگه علی جون رو با یه جمله یاد آوری دعوت کردم تا به همراه علی جون و خواهر زاده و مامانشون تسریف بیارن . این رفتار نتیجه رفتارای خود کرزیلا است . من از اول رابطه با علی جونم به خواهراش به چشم خواهر خودم نگاه کردم اما اون نسبت به من اینجوری نبود و انگار که جور بی شوهریش رو باید من پس می دادم ، البته نه فقط من بلکه هر گزینه دیگه ای هم که به جز من در کنار علی قرار بگیره آش همین آشه و کاسه همین کاسه ! بالاخره این آدم باید یه جای زندیگی بفهمه که شیوه رفتاریش با آدمای دور و برش مناسب نیست و باید یه تغییری ایجاد کنه . با این اخلاق و رفتار شاهکارش دلش شوهر هم می خواد و پر رو پر رو این رو هم به زبون میاره . حقشه که همه ازش سوء استفاده های احساسی کنن به نظر من ! بگذریم ، دیروز هم اومدم سر کار و بعد از ظهر که با علی رفتیم باز خواهر زاده خانوم برای فرار از رفتارای خاله های مهربونش !!!! ( این بچه هم دیگه فهمیده ) به خونه علی پناه اورد و من یه شام ساده یر هم کردم و بعد از صرف شام اونجا رو به مقصد خونه ترک کردم . صبح هم با نون تازه بربری رفتم پیششون و بعد از بیدار کردنشونو صبحونه خوردن اول خواهر زاده خانوم رو رسوندیم بعد هم علی جونم منو رسوند . امروز بعد از ظهر برنامه رو نمی دونم چیه ، اما فردا قراره که بیان خونه جدید ما ، خونه مبارکی ! کمی برای فردا نگرانم . از یه طرف خیلی خوب اونجا جا نیفتادیم ، از یه طرف هم نگران خوب برگزار شدن مهمونی کوچک عصرانه . دعا کنین همه چیز به خوبی برگزار بشه . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت توسط مونی |
|
|
زمانی را به رویاها اختصاص ده تا روحت به ستارگان پروند بخورد .
زمانی را برای کار کردن اختصاص ده زیرا بهان آن موفقیت است . زمانی را برای فکر کرن اختصاص ده که سرچشمه قدرت است . زمانی را برای بازی کردن اختصاص ده که راز جوانی است . زمانی را برای مطالعه کردن اختصاص ده که سرچشمه دانش است . زمانی را برای خندیدن اختصاص ده که سختی را کم رنگ می کند . زمانی را برای بهداشت و سلامتی اختصاص ده که گنجینه زندگی است . زمانی را برای نیایش اختصاص ده که گرد و غبار زندگی مادی را از چشمان می زداید و شما را به ذات الهی پیوند می دهد . زمانی را به دوستان اختصاص ده که باعث شادی و نشاط می شود . زمانی را به مهرورزی اختصاص ده که لذت بخش است . این جملات رو چند وقت تو یه نشریه خوندم که تو دفترچه یادداشت های شخصی ام نوشتم که هیچ وقت یادم نره !
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت توسط مونی |
|
|
سلام !
از روزمرگی های مونی اگه بخوام بنویسم اینکه اوضاع بدک نیست . علی جونم که این چند روز همش باید هوای خواهره مسافرش رو می داشت و یه کم می گردوندشون . نه اینکه آناستازیا و کرزیلا بی ماشین هستند و رانندگی هم بلد نیستند باید بشینن تا علی جون ساعت ۸ و ۹ شب خسته از کار برگرده تازه بشینه دوباره پشت رول و اینا رو ببره بگردونه . من خیلی سخت نمی گیرم چون می گم بالاخره اونا مسافرن ، دوره ای هم که علی جون رفته پیششون اونا براش سنگ تموم گذاشتن . حالا حسابشون جداست و علی جون باید تلافی کنه ، اما زرنگ بازی های این دوتا خیلی حرص آدمو در میاره . بگذریم ، شنبه شب همه میخواستن به اتفاق دوست علی جون برن سمت لواسان شب نشینی ، اما من بنا به پاره ای مصالح خانوادگی از رفتن بازموندم ، خیلی بغض داشتم ، حتی موقعی که علی جونم منو تا یه جایی رسوند که برم خونه وقتی از ماشین پیاده شدم زدم زیر گریه وسط خیابون ، اولین باری بود که تو یه جمع دوستانه و فامیلی که همه به اتفاق علی جون بودن من حضور نداشتم . بعد هم علی جونم اس ام اس زد و یه جورایی ناراحتیشو از نرفتن من بروز داد . فردا صبحش هم که رفتم پیشش گفتم خوش گذشت ؟ علی جونم گفت چه خوشی ؟ وقتی تو حال گیری می کنی و نمی یایی ! از اوضاع کاری هم کمی شکوائیه مالی دارم ، نه اینکه خیلی پولکی باشم ، نه . احساس می کنم به اندازه ای که توان می ذارم تو کارم بخش مالی رضایت بخشی دریافت نمی کنم . حالا توکل به خدا به هر حال . همیشه تو این ایامی که کار می کردم از شرایط کاری و مالیش رضایت نسبی داشتم ایشالا حالا بازم شرایط مرتفع میشه ! مراقب خودتون باشین . اومدم که فقط یه چند خطی بنویسم . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت توسط مونی |
|
|
سلام دوست جونا ! خوبین ؟ با گرمای بیش از اندازه تابستون در چه حالید ؟ با قطعی برق که دیگه نگو و نپرس !
احوال ما ه بدک نیست ! خواهر علی جون هم بالاخره با دخترش اومدن . منم بعد ازظهر روز بعدش با یه جعبه شیرینی رفتم دیدنشون . خیلی از قبل استرس داشتم اما خدا رو شکر همه چیز خوب بود . حدود یک ساعتی نشستم و به رغم خستگی زیادم آژانس گرفتم و اومدم خونه . دیشب هم یکی از دوستام یه بلیط تئاتر بهم داده بود و منم همونو بهوانه کردم و خواهر علی جون رو برای دیدن اون نماش دعوت کردم که جای همه خالی خیلی خوش گذشت و تئاتر بامزه و خوبی بود ، تنها چیزی که تو این میون یه کم اذیت می کرد گرمای بیش از اندازه سالن نمایش و حرفهای کنایه آمیز اون خواهر دومی علی جونم ( معروف به کرزیلا ) بود ! البته مدتهاست که سعی می کنم به توصیه علی جونم اهمیتی به حرفاش ندم اما بالاخره آدم از سنگ که نیست یه جایی ناراحت میشه . دیگه اینکه خورده کاری های اون خونه جدید هم داره کم کم انجام میشه و خونه داره یه رنگ و لعابی به خودش می بینه . دلم می خواد از فرصت پیش اومده بواسطه اومدن خواهر علی جونم استفاده کنم و یه کم بیشتر باهاش آشنا بشم . تا حالا که خدا رو شکر همه چیز بینمون خوب بوده . به این فکر می کردم محیط و شرایط زندگی آدما چقدر می تونه تو رفتار ئ خصوصیاتشون تاثیر داشته باشه . به قول علی جون احتمال داشت اگه خواهر بزرگه هم در کنار این دو تا خواهر دیگه تا حالا مونده بود یه کم از خصوصیات اونا رو گرفته بود ، اما تغییر شرایط زندگی اش خیلی تغییرات رو نسبت به اونا درش بوجود آورده . امروز به علی جونم می گفتم چی می شد که جای این خواهرت با کرزیلا جابجا می شد و این می رفت اون آب زندگی می کرد ؟!!! که علی جونم می خندید ! دیگه دیگه اینکه باید یه برنامه ای بذارم یه کم خواهر زاده علی جون رو ببرم بیرون تا با هم خوش بگذروونیم ! به یاد سه سال پیش که اومده بود و تو یه بعد از ظهر گرم تابستون کلی تجریش گردی کردیم ! فعلا دیگه عرضی نیست ! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت توسط مونی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
دلم می خواد اینجا از روزمرگی ها،شادی ها ، دلتنگی ها و دل مشغولی هام بگم.یه جای امن برای دردل های شخصی خودم.
|
| پیوندهای روزانه |
|
جواهرات پینگر آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|