![]() |
![]() |
|
|
سلام مونی را بعد از گذشت چهار روز پذیرا باشید !
این چند روز خدا رو شکر خوب بود و اتفاق خاصی نیفتاد . روز دوشنبه صبح با علی جونم بود و بعد زحمت کشید و من روبه محل کار دومم رسوند که انصافاً اگه منو نمی برد عمراً خودم می رفتم . چون خیلی مسیرش طولانیه و تنبلی ام میاد برم . این دو دفعه هم که رفتم علی جونم زحمت کشیده و منو رسونده . بعدش علی جونم رفت خونه مامانش و وقتی کار من اونجا تموم شد اومد دنبالم و بعد هم چون به تئاتر دعوت شده بودیم اومد دنبالم و راهی محل نمایش شدیم . تئاتر هم سنتی بود و قشنگ ! از اونجا هم راهی خونه شدیم و اولش با علی جون کلی گفتیم و خندیدیم ؛،اما یه دفعه خستگی بهش مستولی شد و از حال رفت .منم اینجوری شدم ! سه شنبه هم پروسه اراده طی شد و بعد از ظهر با میرژون رفتیم خرید و باز من یه حالی به کیف پولمو و جیب مغازه دار ها دادم ! گفته بودم که یه لیستی برای خرید آخر سال تهیه کردم ! جالبه که هر چی اون روز خریدم تو اون لیست نبود و اون هنوز به قوت خودش باقیه ! بعد هم رفتم خونه علی جون و با یه علی جون چشم قرمز ، سر دردی روبرو شدم ! چون از قبل می دونستم حالت سرماخوردگی داره ، پیش از اومدنش سوپ درست کردم و وقتی اومد یه لیوان آب میوه و قرص هم بهش دادم که بعد از چند دقیقه کلی بهتر شد . وقتی خریدامو بهش نشون می دادم ، و لابلاش براش خوراکی می یوردم هی می گفت که من همش زحمتم برات دیروز هم وسط کار مرخصی ساعتی گرفتمو رفتم میرزای شیرازی برای علی جونم کادوی ولنتاین وای نمی دونین چه خبر بود همین جوری مغازه ها پر می شد ، خالی می شد ! شانس آوردم صبح رفتم ، اگه بعد ازظهر می خواستم برم که دیگه هیچی ! کادوی علی جون یه سگ قرمز کوچولو با چند تا قلب کوچولو بود که تو یه جعبه کادویی قلب جا گرفته بود ! علی جون خیلی از سگه خوشش اومد و کلی تشکر کرد ! بعد هم اومدم دوباره اداره و تا بعد ازظهر کارامو انجام دادم و بعد رفتم خونه علی جون ! من نمی دونم چرا بهمن که میشه همش دلم می خواد خونه تکونی کنم ! خلاصه یه حالی به آشپزخونه علی جون دادم ! که البته نصفه مونده و باید بقیه اشو تو یه فرصت دیگه انجام بدم . تو خونه خودمون هم باید کمدمو یه تکون اساسی بدم و لباسامو مرتب کنم ! خودم هم که هنوز تو نوبت تکون ، خونه تکونی ام ! امروز هم شاید یه گریز بیرون بزنم و یه کم کارامو انجام بدم ! فردا هم قراره با علی جون و دوستاش بریم خونه یکی دیگه از دوستاش که چند ماهه بابا شده ! خیلی دلم می خواد نی نی رو ببینم . آخر هفته خوبی داشته باشین !
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت توسط مونی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
دلم می خواد اینجا از روزمرگی ها،شادی ها ، دلتنگی ها و دل مشغولی هام بگم.یه جای امن برای دردل های شخصی خودم.
|
| پیوندهای روزانه |
|
جواهرات پینگر آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 |
|
RSS
|