![]() |
![]() |
|
|
الان یه مونی خواب آلوی پشت چشم ورم کرده
نمی دونم چی شده که خیلی بیشتر از قبل سعی می کنم به تندی ناشی از خستگی ام تو برخورد با علی جونم غلبه کنم . یه جورایی حس می کنم که اگه می گم علی جونو دوست دارم نمی دونم این اخلاق خوبه یا نه ، اما همیشه به داشته هام قانع ام و هیچ وقت غبطه شرایط و وضعیت هیچ کس رو نخوردم . خلاصه جونم براتون بگه که امروز هم با وجود مشغله زیاد علی جونم قراره که بگیریم برای من گوشی موبایل بخریم . حالا تا چه اندازه میسر بشه نمی دونم . اگه بخوام روده درازی نکنم و بطور تلگرافی از روزمرگی های این چند روزم بگم باید اینجوری شروع کنم که شنبه ای با مریم جون عروس گل و گلاب رفتیم با اینکه به علت فشار زیاد کار سر درد گرفته بودم اما باز راهی شدم .تا بعد از ظهر هم با مریم جون کلی گشتیمو مغازه های جورواجوری رو دیدیم که کلی حظشو بردیم . بعد هم از اونجا راهی خونه علی جونم شدم . در حالی که مانتو ، مقنعه و شلوارمو با لباسای مشکی علی جون تو ماشین لباسشویی زدم . در حالی که هنوز چند دقیقه مونده بود کار ماشین تموم بشه علی جون زنگ زد که برای شام بریم بیرون و تا ۱۰ دقیقه دیگه آماده باشم. منم اینجوری شدم خلاصه پوشیدمو راه افتادم . شب خوبی بود و علی جون کلی سر سفارش دادن من بهم خندید و گفت که پیتزا اندازه قد خودت سفارش دادی ! آخه من به آقاهه گفتم یه بزرگ اونم نامردی نکردو بزرگترین سایز و برای ما آماده کرد ! یکشنبه هم صبح پروسه پیش عل جون بودنو ، سر کار و بعد هم رفتم خرید ظرف پیرکس ! تا فاصله اومدن علی جون اتاق خوابشو که کن فیکون شده بوداز سر ماجرایی که کاگر اومده بود خونه ! به بهترین شکل ممکن چیدمش . خیلی خودم خوشم اومد و اینکه تعجب کردم که چرا چیدمان این مدلی تا حالا به ذهنم نرسیده بود ! شب هم در حالی که فکرمی کردم علی جونم دیر میاد داشتم می رفتم که دیدم یه دفعه ماشینش پیچید تو کوچه شب هم که رفتم خونه رمق نداشتم تا کمدمو که مثه کمد آقای وپی شده مرتب کنم ! وقتی بهش فکرمی کنم ضعف اعصاب می گیرم ! دوشنبه صبح هم باز اینجوری رفتم بالای سر علی جونم بعد از ظهر هم رفتیم باعلی جونم خرید و من یه مولتی کوئیک براون برای مامانم خریدم و علی جونم هم یه کفش شیک مجلسی خرید . شب هم از فرط گشنگی نمی دونستیم چی کار کنیم که در نهایت علی جونم زحمت خرید کباب رو کشید و منم پوست کردن پیاز ! صبح هم کلی جرثقیل انداختم زیر علی جونو بیدارش کردم ! اونم طفلی اینقدر سرش این روزا شلوغه که همش خسته اس . فردا هم قراره برم با خواهرم وسائل حموم و دستشویی برای خونه جدید بخریم . آخه من کلی حاصبنظرم باید برم ! البته یه کم سختمه ، اما چون بعد از مدتها خواهرم ازم چزی خواسته روم نمی شه بهش نه بگم و با کمال میل می رم که کمکش کنم این روزا نمی دونم چرا پر می شم از حسای مختلف . همیشه روزای آخر سال همین جور میشم . همش تو ذهنم اتفاقای خوب و بد یکساله رو مرور می کنم . فرصت های از دست رفته ، فرصت های استفاده شده ، ..... ایشالا که امسال برای همه خوب باشه . سالی پر از سلامتی ، شادی ، کامیابی ، سرشار از عشق بودن ، و خلاصه همه بهترین ها . پ. ن : داشتم تو بلاگ رزی جون دنبال آهنگهای سنتوری می گشتم که دیدم من به یه بازی دعوت کرده بوده و من بر حسب اتفاق با این هر روز نوشته هاشو می خونم اما اون پست رو جا انداخته بودم . رزی جونم ببخشید ! حتما تو اولین فرصت این بازی رو انجام می دم !
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت توسط مونی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
دلم می خواد اینجا از روزمرگی ها،شادی ها ، دلتنگی ها و دل مشغولی هام بگم.یه جای امن برای دردل های شخصی خودم.
|
| پیوندهای روزانه |
|
جواهرات پینگر آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 |
|
RSS
|