![]() |
![]() |
|
|
شاید این پست آخری باشه که امسال می نویسم ، نمی دونم ؟ اگه فرصت بشه که حتما میامو دوباره اینجا می نویسم .
از اوضاع و احوال الانم اگه بخوام بگم ، باید بگم که حالم گرفته اس . می پرسین چرا ؟ از دست یه آدمایی که موقع اس ام اس زدن حواسون رو جمع نمی کنن و همین جوری یا علی مدد اس ام اس می زنن . بعد میاد به گوشی منو و چون من نمی شناسمشون باید یه دادگاه خانواده با علی جونم برم . اونم که با توجه شرایطی که تو زندگی سابقش داشته کلاً شکاک شده و حس بی اعتمادی به همه داره ، دیگه نور علی نور شده ! هی می گم علی جونم به خدا نمی دونم کیه ؟ میگه نه یه ریگی به کارته ! آخه یکی نیست بگه علی جون من ، تو که از صبح تا شب منو خبر داری چی کار می کنم ، این چه حرفیه ؟ می دونم که باید بهش حس اعتماد بدم تا روحیه اشو که خدا نیامرز تخریب کرده اصلاح کنم ، اما آخه گناه من چیه تو این میون ؟ صبح رفتم بهش می گم این موبایل من برای تو تا هر موقع که می خوای تا ثابت شه که از ریگ خبری نیست ، میگه حالا که هماهنگی هاتو کردی ؟ آخه یعنی چی ؟ یعنی من می رم به یکی دیگه می گم : ببخشید عزیزم ! اون یکی دوست پسرم داره از وجود تو با خبر میشه لطف کن دیگه با من تماس نگیر ؟ اصلا یه همچین چیزی امکان پذیره ؟ ای خدا من چی کار کنم تا این عینک بد بینی علی جونو از چشمش بر دارم ؟ خدایا کمکم کن . الان بیشتر از ناراحتی خودم به علی جونم فکر می کنم که باید چی کار کنم تا از این وضع در بیاد ؟ صبح توی راه که داشتم می رفتم پیشش ، تو دلم می گفتم آخه علی جون مگه من ...هستم که بخوام به غیر تو با کش دیگه ای باشم و اینقدر از دل و جون برایت از خودم و احساسم مایه بذارم ؟ اصلا آخه مگه می شه ؟ ای خداااااااااااااااااا دارم دیونه می شم بس که از دیشب به این موضوع فکر کردم ! *راستی فکر کنم برای علی جونم عیدی یه آبمیوه گیری بخرم ! آخه خیلی آب هویج دوست داره ! می خوام یه چیزی بخرم که دوست داشته باشه . با خودشم در میون گذاشتم و استقبال کرده ! * دیروز به رسم جمعه آخر سال با خونواده رفتیم بهشت زهرا ، اما از شدت شلوغی نتونستیم به قطعه مادر بزرگ و پدر بزرگ مادری ام سر بزنیم . ایشالا روز اول عید می رسیم خدومتشون ! * دیروز وقتی به بهشت زهرا رسیدیم از اون همه شوری که اونجا بود و همه به یاد امواتشون خودشون رو پیش از پایان سال به اونجا رسونده بودن بغضم گرفت . اولا بگم که خیلی مردم خوب و با احساسی داریم دیگه اینکه خدا همه رفتگانو بیامرزه . ایشالا دعای خیرشون بدرقه راهمون باشه . * دو ، ۳ ساله که از عید و تعطیلی هاش بیزارم . از اینکه کمتر می تونم باعلی جونم باشم حالم بد میشه . ( بعد اون میگه ریگ به کفشمه ! ای خدا باز یادم اومد ) * یه کم خورده کاری هام مونده که باید تو این دو روز انجام بدم . چون ۲۷ و ۲۸ اسفند رو می خوام تخت پیش علی جونم استراحت کنم اگه قسمت بشه و نخوان ازش که بره پرده نصب کنه ! * خیلی مراقب خودتون باشین . |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت توسط مونی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
دلم می خواد اینجا از روزمرگی ها،شادی ها ، دلتنگی ها و دل مشغولی هام بگم.یه جای امن برای دردل های شخصی خودم.
|
| پیوندهای روزانه |
|
جواهرات پینگر آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 |
|
RSS
|