![]() |
![]() |
|
|
سلام به همه دوست جونا ! نمی دونم چرا با اینکه برنامه روز جمعه به خوبی و خوشی برگزار شد ، اما حوصله نوشتن ، شرح و بسط ماجرا رو نداشتم . الان یه کم روبراه تر هستم ، یه کم تغییرات تو محیط کار داشتیم که در تاخیر اطلاع رسانی من بی تاثیر نبوده . پنج شنبه بعد از ظهر به اتفاق علی جونم و دو تا از خواهرای علی اومدیم بیرون و در نهایت منو رسوندن تا خونه جدید ، هر چی اصرار کردم که بیان بالا و چای بخورن نیومدن و برنامه موکول شد به همون جمعه بعد از ظهر . پنج شنبه تا نیمه های شب بیدار بودم و در تکمیل کارهای مامانم اینا به امر جمع آوری و شستشوی سرویس های بهداشتی و تزئینات پرداختم . صبح هم بعد از صرف صبحونه یه بخش دیگه ای از کارها رو انجام دادم و بعدش چون خواهر زاده خانوم علی خونه اش بود و خواسته بود من برم پیشش . تو راه هم کمی خرید کردم و رفتم اونجا . یکی دو ساعت بعد خواهر علی زنگ زد برای قرار بعد از ظهر و گفت که مامان علی نمیاد . از اون طرف هم مامان من تهیه شام دیده بود که اگه طول کشید شام نگهشون داره . منم خیلی بهم برخورد که مامانش نمیاد و گفتم سمپاشی های کرزیلا کار خودشو کرده . کرزیلا خیلی دوست داشت که بیاد خونه ما و چون باید یکی از اعضای خونواده حتما پیش باباش بمونه این دفعه در صورت اومدن مامان علی قرعه به نام اون می افتاد . واسه همون می خواست مانع از اومدن مامانش بشه و ذهنشو از قبل شستشو داده بود . منم کلی حرص خوردم و در نهایت و در دقایق 90 مامان علی جونم اومدنی شد . من زودتر از اونا آزانس گرفتم و رفتمو خونه ، لباس عوض کردمو یه دستی به سر و صورتم کشیدم . تا ظرف میوه رو چیدم ، دیدم که زنگ می زنن و علی اینا اومدن . ساعت حدود 8 بود . بعد از سلام و احوال پرسی کمی تا قسمتی همه خونه رو دید زدن و رفتن تو پاسیو که چشم انداز قشنگی داشت و چند تا عکس دسته جمعی انداختیم . مامانم همن با یه اشاره گفت که قابلمه های غذا رو که از قبل آماده کرده بود برای دم کشیدن روی گاز بذاریم ، من و خواهرم هم به آماده کردن بقیه بساط شام پرداختیم و من میز رو آماده کردم . هر چی معطل شدیم بابام نتونست خودشو از جلسه ای که باید حتما توش شرکت می کرد خونه برسونه و به همین دلیل شام رو سرو کردیم . مامانم بنده خدا خودشو به زحمت انداخته بود و سه جور شام غذا درست کرده بود . با اینکه ظرف و ظورفمون تو خونه جدید خیلی جور نبود و خیلی چیزها رو نیاورده بودیم ، اما بالاخره میز شام چیده شد . بعد از شام هم چای و شیرینی سرو شد تو پاسیو و در آخر هم هندوانه ! علی جونم دیگه داشت خوابش می برد اما مامانش اینا پا نمی شدن که برن . علی می گفت دوست دارن بشینن ، بعد غر و لندشو سر من می کنن . از اون طرف هم کرزیلا زنگ زد و جیغ جیغ که چرا اینا شام موندن خونه ما . دم رفتن هم براش یه ظرف غذا کشیدم که ببرن . خلاصه همه چیز بهخوبی انجام شد بدون اینکه حرف خاصی راجع به وضعیت من و علی زده بشه . دوست جونا دعا کنین که تو وضعیت پر استرسی هستم . فعلا همین ، عزت زیاد
پ . ن : قضیه مسافرت به احتمال خیلی زیاد کنسله ! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت توسط مونی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
دلم می خواد اینجا از روزمرگی ها،شادی ها ، دلتنگی ها و دل مشغولی هام بگم.یه جای امن برای دردل های شخصی خودم.
|
| پیوندهای روزانه |
|
جواهرات پینگر آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|