![]() |
![]() |
|
|
بعد از ظهر گرم 9 تیر 84 پس از یه آشنایی دورادور حدود 2 سال با علی موقعی که برای شنیدن درد دلهاش باهاش قرار گذاشتم ، نمی دونستم تو 9 تیر 86 میشه همه دنیای مونی . قصه مونی و علی از اونجایی شروع شد که خواستم به عنوان یه آشنا و یه دوست خیلی دور پای درد دلش بشینم و اون از روزهایی که یه نفر با ادعای دوست داشتن بدترین بلا رو سرش در آورده برام تعریف کنه . اول فکر می کردم شاید این درد و دل تلفنی باشه ، اما علی ازم دعوت کرد که با هم بریم بیرون و من که تو دربایستی مونده بودم قبول کردم . با کلی رودربایستی خیلی جمع و جور تو ماشینش نشستم و رفتیم تو یه کافی شاپ دنج نشستیم به تعریف شاید حدود 2 ساعت اونجا من حرفای علی رو شنیدم و تو دلم براش غصه خوردم . ازاونجایی که نمی شه تو این کافی شاپا زیاد نشست با هم رفتیم و تو یه پارک تا هم پیاده روی کنیم ، هم صحبت . خلاصه تا حدودای ساعت 9 شب باعلی بودم . بعد از اون روز دیگه تلفنای علی شروع شد و من واقعا تو این باغا نبودم . شخصیت علی رو همیشه تحسین می کردم اما هیچ موقع فکر نمی کردم که به عنوان پارتنر کنارش قرار بگیرم . انگار سرنوشت و اونکه تمام امور مارو رقم می زنه چیز دیگه ای فراتر از ذهنیات من نوشته بود . روز به روز تماسهای من و علی و مدت زمان صحبت کردنمون بیشتر و بیشتر شد . 90 % حرفامون هم به درد دل و ماجراهای علی مربوط می شد . منم سعی می کردم به عنوان یه دوست و کسی که ماجرا رو از دور می بینه بهش کمک و راهنمایی کنم . خدا می دونه که تمام اون مدت حتی برای یه لحظه فکر نمی کردم که وارد زندگی علی بشم و واقعاً چون حس احترام هیچ احساس دیگه ای هم بهش نداشتم . خیلی اوقات بعد ازظهرها رو با هم می گذروندیم و علی تخته گاز می رفت لشکرک ، تو ماشین هم مدام آلبوم آخر مهستی روگوش می دادیم و اونجا هم کلی انبه بستنی و قلیون و ماهی می زدیم تو رگ . مونی دیگه حسابی قاطی ماجراهای علی شده بود و حسابی نقش یه سنگ صبور رو براش بازی می کرد . دلش بی طاقت همه لحظه هایی بود که باید در دادگاه حاضر می شد و به جرم بی گناهی مورد سوال جواب قرار می گرفت . مونی روزایی که علی با وکیل قرار داشت کارش نذر و نیاز بود تا مشکل علی زودترحل شه و دوباره روی آرامش ببینه خیلی دلم از اون آدمی که ادعای دوست داشتن چندساله علی رو هنوز هم داره خونه ، مگه می شه آدم به کسی که دوست داره خیانت کنه . بگذریم نمی خوام تو این پست غیر از خودمو و علی از کس دیگه ای حرف بزنم . چون 9 تیر متعلق به مونی و علی است . روزهای گرم تابستون یکی پس از دیگری گذشت .آخرای تابستون بود که علی باید دنبال خونه می گشت و من همراهیش می کردم . تا بالاخره یه جای نسبتا مناسب پیدا کرد و قرار شد که اسباب کشی کنه . به اتفاق خونوادش اسبابهایی که واسش مونده بود رو برده بود و اونا یه کم مرتب کردن واسش ، اما بیشتر کار رو با هم انجام دادیم از خرید پرده گرفته تا یخچال و چیدن کمدها . واپسین روزای شهریور مونی دید که یه دل نه 100 دل علاقه مند علی شده
از اون به بعد همش بهش فکر می کردم ، دلم می خواست بیشترین وقتمو باهاش بگذرونم ( اما بازم نه به شدت الان که دیونه می شم از دوریش ) دیگه علی شد ، علی جون زندگی مونی ! اینم یه خلاصه از آشنایی من و علی جونم تو سالگرد آشناییمون!
امیدوارم ثمین این پست رو بخونه که ازم در این رابطه سوال پرسیده بود . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم تیر 1386ساعت توسط مونی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
دلم می خواد اینجا از روزمرگی ها،شادی ها ، دلتنگی ها و دل مشغولی هام بگم.یه جای امن برای دردل های شخصی خودم.
|
| پیوندهای روزانه |
|
جواهرات پینگر آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|